این روزها پدرم هر غروب برای مادرم گل می آورد .مثل اکثر باباهای زمان ما پدرم هم نمیتواند حرف های پر رنگ و لعاب بزند سکوت می کند و در سکوتش به آدم خیره میشود .
گلها را می آورد می دهد دست من میگوید بگذارش توی گلدان مادرت ببیند حالش بهتر شود .
پدرم غصه میخورد هم بخاطر برادر زنش که مثل برادر خودش بود .هم بخاطر غصه ی همسرش ...
ولی دوستت دارم هایش را
غصه نخورهایش را
اشکهایت را نبینم هایش را
در قالب شاخه های گل هر غروب برای مادرم به خانه می آورد..
#عادله_زمانی
@adelehz
گلها را می آورد می دهد دست من میگوید بگذارش توی گلدان مادرت ببیند حالش بهتر شود .
پدرم غصه میخورد هم بخاطر برادر زنش که مثل برادر خودش بود .هم بخاطر غصه ی همسرش ...
ولی دوستت دارم هایش را
غصه نخورهایش را
اشکهایت را نبینم هایش را
در قالب شاخه های گل هر غروب برای مادرم به خانه می آورد..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
میهن یه محصولی داره به اسم بستنی نون خامه ای روشم نوشته ۱۵ دقیقه زودتر از فریزر در بیارید .
از جمله خلاقیت هایی ست که میشه به افتخارش ایستاده دست زد 👍
@adelehz
از جمله خلاقیت هایی ست که میشه به افتخارش ایستاده دست زد 👍
@adelehz
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟
معمار هیجان
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در چشمهایم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
نارنجی وحشی!
کجایی؟
عباس معروفی
@adelehz
معمار هیجان
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در چشمهایم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
نارنجی وحشی!
کجایی؟
عباس معروفی
@adelehz
فیزیکدانان زن اومدن این عکس و بازسازی کردند و این بار به جای یک فیزیک دان زن یک فیزیک دان مرد قرار دادند.
این عکس و دوست دارم 💪
@adelehz
این عکس و دوست دارم 💪
@adelehz
چند سال پیش از حنا نوشته بودم که یک روز صبح با چشمهای پفکرده و خیس آمد شرکت. بعد رفت توی بغل منشی و گفت که با دوستپسرش بعد از هشت سال به هم زده است. آب دماغش را هم مالاند به لباس منشی. بعد هم گفت که من بعد از جورج، دیگر آدم سابق نمیشوم. زندگیاش را به دو قسمت پیشاجورج و پساجورج تقسیم کرده بود. منشیمان که میخواست هر چه زودتر اشک حنا را بند بیاورد تا پیراهنش بیشتر به گند کشیده نشود، بهش گفت که به نبودنش عادت میکنی، برو صورتت رو بشور تا قهوه برات بریزم. که خب، درست گفته بود. حنا به نبودن جورج عادت کرد. خاصیت آدم همین عادت کردن است.
سالها بعد خود حنا هم به همین موضوع رسید. یک بار توی مهمانی برایمان گفت که آنقدر به نبودن جورج عادت کرده است که حالا کمکم دوباره میتواند به مردها با چشم خریدار نگاه کند و به پیشنهادشان فکر کند. اما جورج را فراموش نمیکند. بعد ماجرای پدربزرگش را گفت که سرباز جنگ ویتنام بوده است. اینکه یک روز غافلگیر شدهاند و ویتنامیها گردانشان را قلع و قمع کردهاند. پدربزرگش هم سر همان غافلگیری یک پایش را از دست داده است. زندگی پدربزرگش هم به دو قسمت قبل و بعد از فقدان پایش تقسیم شده بود. بعد از سالها به نبودنِ پا عادت کرده است ولی فراموشش نکرده است. عادت کرده چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکند چون زنده است.
مثالش کاملا درست بود. از دست دادن آدمهای زندگی، مثل رفتن روی مین و از دست دادن دست و پا است. آدم زنده میماند و به نداشتنشان عادت میکند و حتی با یک پا فوتبال هم بازی میکند. اما فراموش نمیکند. جای خالی، فراموشنشدنی است. اینها همه سربازهایی هستند که غافلگیر شدهاند و گردانشان را بستهاند به تیر و هر کدامشان دست یا پایی را از دست دادهاند. عادت میکنند اما فراموش نمیکنند. عادت هیچ ربطی به فراموشی ندارد. عادت میکنیم چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکنیم چون زندهایم. فراموشی فقط با مرگ محقق میشود. مردن تنها راه شرافتمندانه برای فراموشی است. ایننبودنها نسیانناپذیرند.
فهیم عطار
@adelehz
سالها بعد خود حنا هم به همین موضوع رسید. یک بار توی مهمانی برایمان گفت که آنقدر به نبودن جورج عادت کرده است که حالا کمکم دوباره میتواند به مردها با چشم خریدار نگاه کند و به پیشنهادشان فکر کند. اما جورج را فراموش نمیکند. بعد ماجرای پدربزرگش را گفت که سرباز جنگ ویتنام بوده است. اینکه یک روز غافلگیر شدهاند و ویتنامیها گردانشان را قلع و قمع کردهاند. پدربزرگش هم سر همان غافلگیری یک پایش را از دست داده است. زندگی پدربزرگش هم به دو قسمت قبل و بعد از فقدان پایش تقسیم شده بود. بعد از سالها به نبودنِ پا عادت کرده است ولی فراموشش نکرده است. عادت کرده چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکند چون زنده است.
مثالش کاملا درست بود. از دست دادن آدمهای زندگی، مثل رفتن روی مین و از دست دادن دست و پا است. آدم زنده میماند و به نداشتنشان عادت میکند و حتی با یک پا فوتبال هم بازی میکند. اما فراموش نمیکند. جای خالی، فراموشنشدنی است. اینها همه سربازهایی هستند که غافلگیر شدهاند و گردانشان را بستهاند به تیر و هر کدامشان دست یا پایی را از دست دادهاند. عادت میکنند اما فراموش نمیکنند. عادت هیچ ربطی به فراموشی ندارد. عادت میکنیم چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکنیم چون زندهایم. فراموشی فقط با مرگ محقق میشود. مردن تنها راه شرافتمندانه برای فراموشی است. ایننبودنها نسیانناپذیرند.
فهیم عطار
@adelehz
👍1
زندگی مثل یک معلم زیادی سختگیر است .
هیچ خوشی را بدون کاستی به آدم هدیه نمیدهد
انگار تو یک سبد توت فرنگی داشته باشی و مجبور باشی توی ارتفاع با ترس یکی یکی بگذاری شان درون دهنت و مزه مزه شان کنی .
گرچه با وجود ترس تو از آن لذت نخواهی گذشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچ خوشی را بدون کاستی به آدم هدیه نمیدهد
انگار تو یک سبد توت فرنگی داشته باشی و مجبور باشی توی ارتفاع با ترس یکی یکی بگذاری شان درون دهنت و مزه مزه شان کنی .
گرچه با وجود ترس تو از آن لذت نخواهی گذشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
هیواد می تواند وطن باشد
یا پسر کوچکی که مادرش نامش را هیواد نهاده است.
هر کدام باشد فرقی ندارد به اندازه ی خورشید زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
یا پسر کوچکی که مادرش نامش را هیواد نهاده است.
هر کدام باشد فرقی ندارد به اندازه ی خورشید زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
Close °
Daigo Hanada
پرسید چقدر دوستم داری ؟
گفتم چقدر سوال می پرسی عزیزم .
فقط سکوت کن و نفس بکش
گفت نفس را که همیشه می کشم
گفتم اشتباه نکن، هوا را نه
دوست داشتنت را نفس بکش
چون تمام خانه را دوست داشتنت پر کرده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
گفتم چقدر سوال می پرسی عزیزم .
فقط سکوت کن و نفس بکش
گفت نفس را که همیشه می کشم
گفتم اشتباه نکن، هوا را نه
دوست داشتنت را نفس بکش
چون تمام خانه را دوست داشتنت پر کرده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
برایم ازشب نوشتی .گفتی که شبها خوابم را میبینی ،میبینی که لباسی ازحریر سبز پوشیده ام ودریک دشت بزرگ به سمتت می آیم درحالی که موهایم را باد آرام نمیگذارد...
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...
#عادله_زمانی
@adelehz
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...
#عادله_زمانی
@adelehz
من حتم دارم
خداوند گل را بعد ازغم خلق کرد.
تا بتواند اندکی از حجم تلخی اندوه بکاهد.
زیبا ارام و دل انگیز..ان چنان که ادمیزاد با نگاه به آن اندوهش رافراموش میکند.
#عادله_زمانی
@adelehz
خداوند گل را بعد ازغم خلق کرد.
تا بتواند اندکی از حجم تلخی اندوه بکاهد.
زیبا ارام و دل انگیز..ان چنان که ادمیزاد با نگاه به آن اندوهش رافراموش میکند.
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه دلبر میخواد.....
دو فنجان چای میخواد.....
كمي مکث و بعد دوستت دارم های فراوان،
نداریم ..
نیست ...
که دلگیریم ...
@adelehz
دو فنجان چای میخواد.....
كمي مکث و بعد دوستت دارم های فراوان،
نداریم ..
نیست ...
که دلگیریم ...
@adelehz
قدیم تر ها ایفون ها تصویری نبود .
وقتی زنگ می خورد دلمان هزارجور غنج می رفت که مثلا چه کسی میتواند باشد
با ذوق می دویدیم در را باز کنیم چهره ی پشت در را ناگهان میدیدیم چه ذوق ها که یکباره دوبرابر نمیشد
چه قندها که توی دل ها آب نمی شد ..
شاید بخاطر همین بود که قدیم ترها درها با ذوق بیشتری باز می شد....
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی زنگ می خورد دلمان هزارجور غنج می رفت که مثلا چه کسی میتواند باشد
با ذوق می دویدیم در را باز کنیم چهره ی پشت در را ناگهان میدیدیم چه ذوق ها که یکباره دوبرابر نمیشد
چه قندها که توی دل ها آب نمی شد ..
شاید بخاطر همین بود که قدیم ترها درها با ذوق بیشتری باز می شد....
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی بچه بودم مادرم بیشتر وقتها و به خصوص غروب ها دلتنگ خانوادهاش می شد .خانواده اش آن سالها در هرات مانده بودند.افغانستان آن روزها تحت سیطره ی طالبان بود و راه های ارتباطی اش تقریبا با جهان خارج کاملا مسدود شده بود .میلیون ها مهاجر از عزیزترین هایشان بی خبر مانده بودند .نمی دانستند زنده اند یا نه و اگر زنده اند چه میکنند و کجا هستند.
مادرم مثل میلیونها انسان سرگشته ی دیگر دلتنگ مادر و پدرش خواهر و برادرانش، خانه ی پدری و شهری بود که سالها قبل آن را با کوهی از خاطرات در میان آتش و دود جنگ ترک کرده بود..مادرم همچنان غریبانه و ناتوان دلتنگ هرات بود .
غروب های سرشار از سکوت دلتنگی اش اوج میگرفت. نه میتوانست تلفن را بردارد و صدای مادرش را بشنود نه هم نامه ای از پدرش به دستش می رسید.زن جوان دلتنگی که دستش به هیچ جا بند نبود نمیتوانست کسانی را که میخواهد پیدا کند. و دلش شکسته بود
و من که با چشمان کودکانه ام با سکوت نگاهش میکردم و می شنیدمش در حالی که "غریبی می خواند" .
"غریبی خواندن" در ادبیات فولکلور هرات یعنی همان چهار بیتی های عامیانه که با سوز و گداز خوانده می شود و بار اندوه دل انسان را کم می کند .اشعار ساده اما کوتاهی که حکایت از دلتنگی عمیق آن که میخواندشان داشت. مادرم چهار بیتی میخواند و اشک می ریخت و به شهرش فکر میکرد.به خاطرات گمشده و به عزیزانی که نمیدانست خوشحالند یا اندوهگین
سالها گذشت و من بزرگتر شدم و با هر آنچه از موسیقی فاخر و مدرن و کلاسیک بود و نبود آشنا شدم و شنیدم و لذت بردم اما..اما بازهم هر وقت دلم بشدت گرفت بازگشتم به غریبی هایی که در کودکی شنیده بودم...
بعد از سالها این غروب جمعه بیاد آن سالها افتادم .دلتنگ شدم و خواستم کسی برایم "غریبی" بخواند...
کسی بخواند و من آرام شوم و این بارِ اندوه در غروبم کاسته شود..
من هم مثل مادرم در آن سالها دلتنگ کسی شدم که پیدا نمیشود.
راستش نمیدانم از کدام خطه و شهر و فرهنگ و زبان
می آیید ولی میدانم که این چهاربیتی های کوتاه و غم انگیز تقریبا در هر شهر و دیار یافت میشود میخواهم بگویم گاهی که دلتان گرفت و دلتنگ شدید از کنار موسیقی های فاخر و مدرن بگذرید بروید یک گوشه و غریبی ها گوش بدهید.
بگذارید روح شرقی تان به خانه برگردد و آرام شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
مادرم مثل میلیونها انسان سرگشته ی دیگر دلتنگ مادر و پدرش خواهر و برادرانش، خانه ی پدری و شهری بود که سالها قبل آن را با کوهی از خاطرات در میان آتش و دود جنگ ترک کرده بود..مادرم همچنان غریبانه و ناتوان دلتنگ هرات بود .
غروب های سرشار از سکوت دلتنگی اش اوج میگرفت. نه میتوانست تلفن را بردارد و صدای مادرش را بشنود نه هم نامه ای از پدرش به دستش می رسید.زن جوان دلتنگی که دستش به هیچ جا بند نبود نمیتوانست کسانی را که میخواهد پیدا کند. و دلش شکسته بود
و من که با چشمان کودکانه ام با سکوت نگاهش میکردم و می شنیدمش در حالی که "غریبی می خواند" .
"غریبی خواندن" در ادبیات فولکلور هرات یعنی همان چهار بیتی های عامیانه که با سوز و گداز خوانده می شود و بار اندوه دل انسان را کم می کند .اشعار ساده اما کوتاهی که حکایت از دلتنگی عمیق آن که میخواندشان داشت. مادرم چهار بیتی میخواند و اشک می ریخت و به شهرش فکر میکرد.به خاطرات گمشده و به عزیزانی که نمیدانست خوشحالند یا اندوهگین
سالها گذشت و من بزرگتر شدم و با هر آنچه از موسیقی فاخر و مدرن و کلاسیک بود و نبود آشنا شدم و شنیدم و لذت بردم اما..اما بازهم هر وقت دلم بشدت گرفت بازگشتم به غریبی هایی که در کودکی شنیده بودم...
بعد از سالها این غروب جمعه بیاد آن سالها افتادم .دلتنگ شدم و خواستم کسی برایم "غریبی" بخواند...
کسی بخواند و من آرام شوم و این بارِ اندوه در غروبم کاسته شود..
من هم مثل مادرم در آن سالها دلتنگ کسی شدم که پیدا نمیشود.
راستش نمیدانم از کدام خطه و شهر و فرهنگ و زبان
می آیید ولی میدانم که این چهاربیتی های کوتاه و غم انگیز تقریبا در هر شهر و دیار یافت میشود میخواهم بگویم گاهی که دلتان گرفت و دلتنگ شدید از کنار موسیقی های فاخر و مدرن بگذرید بروید یک گوشه و غریبی ها گوش بدهید.
بگذارید روح شرقی تان به خانه برگردد و آرام شود...
#عادله_زمانی
@adelehz