من به عنوان یک زن، نمیگويم كه؛
ميز آرايش نداشته باشي، اما ميگويم حداقل از ميز تحريرت بزرگ تر نباشد!
نميگويم لوازم آرايش نخر، اما ميگويم حداقل كتاب هم بخر..
من نميگويم دل نبند، عاشق نشو ، به خاطر عشقت فداكاري نكن، بلكه ميگويم عاشق خوب كسي شو. به كسي دل ببند كه عشق را، اين صميميت روحاني را خوب بفهمد و بشناسد.
نميگويم هر ماه رنگ موهايت را به روز نكن، اما يادت نرود دانش و سوادت را هم به روز كني. مقاله بخواني و بداني در دنيا چه ميگذرد.
من نميگويم كمدت پر از لباس هاي رنگارنگ نباشد، اما ميگويم كتابخانه ات بزرگتر باشد.
نگذار هيچ ابزاري را مثل اسباب بازي هاي كودكي اطرافت بريزند تا سرت گرم شود و نفهمي در جهان چه ميگذرد.
اصلا هر كاري خواستي بكن، اما انديشه ات را نفروش، براي خودت انديشه داشته باش.
سمانه جهانبخش
@adelehz
ميز آرايش نداشته باشي، اما ميگويم حداقل از ميز تحريرت بزرگ تر نباشد!
نميگويم لوازم آرايش نخر، اما ميگويم حداقل كتاب هم بخر..
من نميگويم دل نبند، عاشق نشو ، به خاطر عشقت فداكاري نكن، بلكه ميگويم عاشق خوب كسي شو. به كسي دل ببند كه عشق را، اين صميميت روحاني را خوب بفهمد و بشناسد.
نميگويم هر ماه رنگ موهايت را به روز نكن، اما يادت نرود دانش و سوادت را هم به روز كني. مقاله بخواني و بداني در دنيا چه ميگذرد.
من نميگويم كمدت پر از لباس هاي رنگارنگ نباشد، اما ميگويم كتابخانه ات بزرگتر باشد.
نگذار هيچ ابزاري را مثل اسباب بازي هاي كودكي اطرافت بريزند تا سرت گرم شود و نفهمي در جهان چه ميگذرد.
اصلا هر كاري خواستي بكن، اما انديشه ات را نفروش، براي خودت انديشه داشته باش.
سمانه جهانبخش
@adelehz
وقتی دم دمای غروب دلتنگ صدای کسی میشی که دیگه نمیتونه هرگز حرف بزنه باید کجا بری...
@adelehz
@adelehz
بعد از شبهای زیادی به اتاقم برگشتم.به خانه آمدم ولی حوصله ی به اتاقم برگشتن را نداشتم .
برگشته ام و روی کاناپه ی راحتی نشسته ام
گیج و مبهوت
دستم را زیر سرم تکیه کردم و به تلوزیون خاموش جلوی صورتم خیره شده ام ..
مادرم تاکید کرده است که باید سعی کنم عادله قبلی باشم.
این را در حالی میگوید که بغض صدایش را تغییر داده و سعی میکند ادای آدم قوی ها را در بیاورد .تلاش میکند مرا و برادر کوچکترش را قانع کند که جهان هنوز ادامه دارد این را در حالی میگوید که در خلوتش در آشپزخانه یواشکی اشک می ریزد ..
لپ تاپم را روشن کرده ام .ماه پیش که نیاز به تعمیر داشت احمدآقا اجازه نداده بود جایی ببرمش خودش برده بود تا بدهد دوستش تعمیرش کند نشان سر انگشتانش احتمالا هنوز روی کلیدهای لپ تاپ است و منی که آن قدر سرگشته ام که روی کلیدها دست می کشم....
توی لپ تاپ دنبال یک فیلم میگردم آن قبل ها بهترین سرگرمی ام فیلم دیدن بود ..میخواهم اینبار هم امتحان کنم
خاطرات یک گیشا را انتخاب میکنم و روی فلش می ریزم ..
خاطرات یک گیشا را ده بار دیده ام هربار انگار بازهم جدید بوده بگذار این بار هم طالع مان را امتحان کنیم.
فیلم شروع میشود
روبروی تلویزیون دستم را زیر سرم تکیه کرده و چشمهایم خیره به صفحه
با فیلم همراه میشوم و هرچند دقیقه یک بار با تکانی به خود می آیم..
نگاهم خیره است اما خودم اینجا نیستم هزار آدم در فکرم می آیند و می روند ..
با بعضی هایشان مثل دایی احمد ، حرف میزنم و میخندیم ..دستش را به کمرش گرفته و میگوید چکار میکنی بره ی دایی ؟ میخندم و میگویم حالم خوبِ دایی جیگر خیلی خوب
ولی در واقع دروغ میگویم ....بدجور دروغ میگویم.
با بعضی هایشان مثل آن کاجی که روزی باران خورده اش را بیشتر دوست داشتم حرف نمی زنم .بقول خودش حرف تازه ای نداریم که بگوئیم
درست است که حالا دوستیم ولی راستش دیگر برای گفتن حرفهایم به او ذوق نمیکنم آخر بوی کاج را درون شیشه کرده ام و جایی پنهان نمودم
می آید توی ذهنم بعد هم می رود دنبال کارهایش که همیشه خیلی مهم و حیاتی هستند مهم تر از هرچیزی در دنیا
حرفی ندارد با من بزند .
آدمها توی ذهنم می آیند و می روند این درحالی ست که من به چشمان خیس و آبی آن گیشای کوچک خیره شده ام بدون اینکه داستان فیلم را واقعا دنبال کنم.
این دنیای بزرگسالی ست دنیای پرهیاهوی خاموشی که در عین وجود صد صدا در آن ساکت ست و در عین حضور آدم در واقع خالی از نفوس ست .
برمی خیزم و تلوزیون را خاموش میکنم این وضع فیلم دیدن خیانتی ست به فیلم مورد علاقه ام شاید یک روز دیگر در فرصتی آسوده تر وقتی دیگر این همه آدم در ذهنم نروند و بیایند خاطرات گیشا را دیدم .
شاید فرصتی دیگر در عالم بزرگسالی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
برگشته ام و روی کاناپه ی راحتی نشسته ام
گیج و مبهوت
دستم را زیر سرم تکیه کردم و به تلوزیون خاموش جلوی صورتم خیره شده ام ..
مادرم تاکید کرده است که باید سعی کنم عادله قبلی باشم.
این را در حالی میگوید که بغض صدایش را تغییر داده و سعی میکند ادای آدم قوی ها را در بیاورد .تلاش میکند مرا و برادر کوچکترش را قانع کند که جهان هنوز ادامه دارد این را در حالی میگوید که در خلوتش در آشپزخانه یواشکی اشک می ریزد ..
لپ تاپم را روشن کرده ام .ماه پیش که نیاز به تعمیر داشت احمدآقا اجازه نداده بود جایی ببرمش خودش برده بود تا بدهد دوستش تعمیرش کند نشان سر انگشتانش احتمالا هنوز روی کلیدهای لپ تاپ است و منی که آن قدر سرگشته ام که روی کلیدها دست می کشم....
توی لپ تاپ دنبال یک فیلم میگردم آن قبل ها بهترین سرگرمی ام فیلم دیدن بود ..میخواهم اینبار هم امتحان کنم
خاطرات یک گیشا را انتخاب میکنم و روی فلش می ریزم ..
خاطرات یک گیشا را ده بار دیده ام هربار انگار بازهم جدید بوده بگذار این بار هم طالع مان را امتحان کنیم.
فیلم شروع میشود
روبروی تلویزیون دستم را زیر سرم تکیه کرده و چشمهایم خیره به صفحه
با فیلم همراه میشوم و هرچند دقیقه یک بار با تکانی به خود می آیم..
نگاهم خیره است اما خودم اینجا نیستم هزار آدم در فکرم می آیند و می روند ..
با بعضی هایشان مثل دایی احمد ، حرف میزنم و میخندیم ..دستش را به کمرش گرفته و میگوید چکار میکنی بره ی دایی ؟ میخندم و میگویم حالم خوبِ دایی جیگر خیلی خوب
ولی در واقع دروغ میگویم ....بدجور دروغ میگویم.
با بعضی هایشان مثل آن کاجی که روزی باران خورده اش را بیشتر دوست داشتم حرف نمی زنم .بقول خودش حرف تازه ای نداریم که بگوئیم
درست است که حالا دوستیم ولی راستش دیگر برای گفتن حرفهایم به او ذوق نمیکنم آخر بوی کاج را درون شیشه کرده ام و جایی پنهان نمودم
می آید توی ذهنم بعد هم می رود دنبال کارهایش که همیشه خیلی مهم و حیاتی هستند مهم تر از هرچیزی در دنیا
حرفی ندارد با من بزند .
آدمها توی ذهنم می آیند و می روند این درحالی ست که من به چشمان خیس و آبی آن گیشای کوچک خیره شده ام بدون اینکه داستان فیلم را واقعا دنبال کنم.
این دنیای بزرگسالی ست دنیای پرهیاهوی خاموشی که در عین وجود صد صدا در آن ساکت ست و در عین حضور آدم در واقع خالی از نفوس ست .
برمی خیزم و تلوزیون را خاموش میکنم این وضع فیلم دیدن خیانتی ست به فیلم مورد علاقه ام شاید یک روز دیگر در فرصتی آسوده تر وقتی دیگر این همه آدم در ذهنم نروند و بیایند خاطرات گیشا را دیدم .
شاید فرصتی دیگر در عالم بزرگسالی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
این روزها پدرم هر غروب برای مادرم گل می آورد .مثل اکثر باباهای زمان ما پدرم هم نمیتواند حرف های پر رنگ و لعاب بزند سکوت می کند و در سکوتش به آدم خیره میشود .
گلها را می آورد می دهد دست من میگوید بگذارش توی گلدان مادرت ببیند حالش بهتر شود .
پدرم غصه میخورد هم بخاطر برادر زنش که مثل برادر خودش بود .هم بخاطر غصه ی همسرش ...
ولی دوستت دارم هایش را
غصه نخورهایش را
اشکهایت را نبینم هایش را
در قالب شاخه های گل هر غروب برای مادرم به خانه می آورد..
#عادله_زمانی
@adelehz
گلها را می آورد می دهد دست من میگوید بگذارش توی گلدان مادرت ببیند حالش بهتر شود .
پدرم غصه میخورد هم بخاطر برادر زنش که مثل برادر خودش بود .هم بخاطر غصه ی همسرش ...
ولی دوستت دارم هایش را
غصه نخورهایش را
اشکهایت را نبینم هایش را
در قالب شاخه های گل هر غروب برای مادرم به خانه می آورد..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
میهن یه محصولی داره به اسم بستنی نون خامه ای روشم نوشته ۱۵ دقیقه زودتر از فریزر در بیارید .
از جمله خلاقیت هایی ست که میشه به افتخارش ایستاده دست زد 👍
@adelehz
از جمله خلاقیت هایی ست که میشه به افتخارش ایستاده دست زد 👍
@adelehz
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟
معمار هیجان
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در چشمهایم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
نارنجی وحشی!
کجایی؟
عباس معروفی
@adelehz
معمار هیجان
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در چشمهایم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
نارنجی وحشی!
کجایی؟
عباس معروفی
@adelehz
فیزیکدانان زن اومدن این عکس و بازسازی کردند و این بار به جای یک فیزیک دان زن یک فیزیک دان مرد قرار دادند.
این عکس و دوست دارم 💪
@adelehz
این عکس و دوست دارم 💪
@adelehz
چند سال پیش از حنا نوشته بودم که یک روز صبح با چشمهای پفکرده و خیس آمد شرکت. بعد رفت توی بغل منشی و گفت که با دوستپسرش بعد از هشت سال به هم زده است. آب دماغش را هم مالاند به لباس منشی. بعد هم گفت که من بعد از جورج، دیگر آدم سابق نمیشوم. زندگیاش را به دو قسمت پیشاجورج و پساجورج تقسیم کرده بود. منشیمان که میخواست هر چه زودتر اشک حنا را بند بیاورد تا پیراهنش بیشتر به گند کشیده نشود، بهش گفت که به نبودنش عادت میکنی، برو صورتت رو بشور تا قهوه برات بریزم. که خب، درست گفته بود. حنا به نبودن جورج عادت کرد. خاصیت آدم همین عادت کردن است.
سالها بعد خود حنا هم به همین موضوع رسید. یک بار توی مهمانی برایمان گفت که آنقدر به نبودن جورج عادت کرده است که حالا کمکم دوباره میتواند به مردها با چشم خریدار نگاه کند و به پیشنهادشان فکر کند. اما جورج را فراموش نمیکند. بعد ماجرای پدربزرگش را گفت که سرباز جنگ ویتنام بوده است. اینکه یک روز غافلگیر شدهاند و ویتنامیها گردانشان را قلع و قمع کردهاند. پدربزرگش هم سر همان غافلگیری یک پایش را از دست داده است. زندگی پدربزرگش هم به دو قسمت قبل و بعد از فقدان پایش تقسیم شده بود. بعد از سالها به نبودنِ پا عادت کرده است ولی فراموشش نکرده است. عادت کرده چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکند چون زنده است.
مثالش کاملا درست بود. از دست دادن آدمهای زندگی، مثل رفتن روی مین و از دست دادن دست و پا است. آدم زنده میماند و به نداشتنشان عادت میکند و حتی با یک پا فوتبال هم بازی میکند. اما فراموش نمیکند. جای خالی، فراموشنشدنی است. اینها همه سربازهایی هستند که غافلگیر شدهاند و گردانشان را بستهاند به تیر و هر کدامشان دست یا پایی را از دست دادهاند. عادت میکنند اما فراموش نمیکنند. عادت هیچ ربطی به فراموشی ندارد. عادت میکنیم چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکنیم چون زندهایم. فراموشی فقط با مرگ محقق میشود. مردن تنها راه شرافتمندانه برای فراموشی است. ایننبودنها نسیانناپذیرند.
فهیم عطار
@adelehz
سالها بعد خود حنا هم به همین موضوع رسید. یک بار توی مهمانی برایمان گفت که آنقدر به نبودن جورج عادت کرده است که حالا کمکم دوباره میتواند به مردها با چشم خریدار نگاه کند و به پیشنهادشان فکر کند. اما جورج را فراموش نمیکند. بعد ماجرای پدربزرگش را گفت که سرباز جنگ ویتنام بوده است. اینکه یک روز غافلگیر شدهاند و ویتنامیها گردانشان را قلع و قمع کردهاند. پدربزرگش هم سر همان غافلگیری یک پایش را از دست داده است. زندگی پدربزرگش هم به دو قسمت قبل و بعد از فقدان پایش تقسیم شده بود. بعد از سالها به نبودنِ پا عادت کرده است ولی فراموشش نکرده است. عادت کرده چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکند چون زنده است.
مثالش کاملا درست بود. از دست دادن آدمهای زندگی، مثل رفتن روی مین و از دست دادن دست و پا است. آدم زنده میماند و به نداشتنشان عادت میکند و حتی با یک پا فوتبال هم بازی میکند. اما فراموش نمیکند. جای خالی، فراموشنشدنی است. اینها همه سربازهایی هستند که غافلگیر شدهاند و گردانشان را بستهاند به تیر و هر کدامشان دست یا پایی را از دست دادهاند. عادت میکنند اما فراموش نمیکنند. عادت هیچ ربطی به فراموشی ندارد. عادت میکنیم چون زندگی ادامه دارد ولی فراموش نمیکنیم چون زندهایم. فراموشی فقط با مرگ محقق میشود. مردن تنها راه شرافتمندانه برای فراموشی است. ایننبودنها نسیانناپذیرند.
فهیم عطار
@adelehz
👍1
زندگی مثل یک معلم زیادی سختگیر است .
هیچ خوشی را بدون کاستی به آدم هدیه نمیدهد
انگار تو یک سبد توت فرنگی داشته باشی و مجبور باشی توی ارتفاع با ترس یکی یکی بگذاری شان درون دهنت و مزه مزه شان کنی .
گرچه با وجود ترس تو از آن لذت نخواهی گذشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچ خوشی را بدون کاستی به آدم هدیه نمیدهد
انگار تو یک سبد توت فرنگی داشته باشی و مجبور باشی توی ارتفاع با ترس یکی یکی بگذاری شان درون دهنت و مزه مزه شان کنی .
گرچه با وجود ترس تو از آن لذت نخواهی گذشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
هیواد می تواند وطن باشد
یا پسر کوچکی که مادرش نامش را هیواد نهاده است.
هر کدام باشد فرقی ندارد به اندازه ی خورشید زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
یا پسر کوچکی که مادرش نامش را هیواد نهاده است.
هر کدام باشد فرقی ندارد به اندازه ی خورشید زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
Close °
Daigo Hanada
پرسید چقدر دوستم داری ؟
گفتم چقدر سوال می پرسی عزیزم .
فقط سکوت کن و نفس بکش
گفت نفس را که همیشه می کشم
گفتم اشتباه نکن، هوا را نه
دوست داشتنت را نفس بکش
چون تمام خانه را دوست داشتنت پر کرده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
گفتم چقدر سوال می پرسی عزیزم .
فقط سکوت کن و نفس بکش
گفت نفس را که همیشه می کشم
گفتم اشتباه نکن، هوا را نه
دوست داشتنت را نفس بکش
چون تمام خانه را دوست داشتنت پر کرده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
برایم ازشب نوشتی .گفتی که شبها خوابم را میبینی ،میبینی که لباسی ازحریر سبز پوشیده ام ودریک دشت بزرگ به سمتت می آیم درحالی که موهایم را باد آرام نمیگذارد...
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...
#عادله_زمانی
@adelehz
برایم نوشتی که درخواب لبخند میزنم با لبهایم وچشم هایم ..
درخوابت گویا عطر خوبی داشتم گمانم میگفتی درخواب حتی عطر مرا حس میکردی حتی نوشتی که صبح وقتی بیدار شدی تختت عطر مرا میداده ست .
سالها گذشت .دوباره نامه فرستادی بازهم ازشب نوشتی این بار گفتی که چند وقتیست شبها خواب نمیبینی نه از پیراهن حریر سبزم گفتی و نه از عطرم حتی درنامه ات مرا "دوست نهایت گرامی وعزیز"خطاب کردی .
برایت ازشب نوشتم ولی ازخوابهایم نه ..میترسیدم من هم مثل تو روزی خواب هایم را گم کنم .من هم صبحی بیدارشوم ودیگر تورا بیاد نیاورم ....من برایت همیشه ازشب مینوشتم ولی ازخوابهایم نه ...
حالا که سالها گذشته نه من برایت مینویسم نه توبرایم ...
در آخرین نامه ات نوشته بودی بعضی صبحها با یک عطر ناشناس از تختت برمیخیزی ونمیدانی مال کیست ...
درآخرین نامه ات نوشتی که دیگر زن سبز پوش دشت دور خوابهایت را نمیشناسی...
#عادله_زمانی
@adelehz
من حتم دارم
خداوند گل را بعد ازغم خلق کرد.
تا بتواند اندکی از حجم تلخی اندوه بکاهد.
زیبا ارام و دل انگیز..ان چنان که ادمیزاد با نگاه به آن اندوهش رافراموش میکند.
#عادله_زمانی
@adelehz
خداوند گل را بعد ازغم خلق کرد.
تا بتواند اندکی از حجم تلخی اندوه بکاهد.
زیبا ارام و دل انگیز..ان چنان که ادمیزاد با نگاه به آن اندوهش رافراموش میکند.
#عادله_زمانی
@adelehz