Az Boose ta Eshgh
www.jahaniha.com
بعضی آوا ها قلب شما را لمس میکند.
شما را به عمق خاطرات گذشته تان می برد .
حریری بروی قلبتان در یک رویای شبانه می اندازد.
دلتنگی برای کسی که سالهاست اورا ندیده اید و از او بی خبرید را بر می گرداند.
بعضی نواها عجیب بی رحم و بی توجه اند ..بی توجه به قلب خسته ی تان
آن آدمها با آواها در رویاهای تان برمی گردند بدون اینکه واقعا برگشته باشند...
#عادله_زمانی
پ.ن از متن سریال از بوسه تا عشق ساخته ی تویگار ایشکلی
یاد آور حجم خاطراتی دور افتاده که فکر میکردم فراموش شان کردم...
@adelehz
شما را به عمق خاطرات گذشته تان می برد .
حریری بروی قلبتان در یک رویای شبانه می اندازد.
دلتنگی برای کسی که سالهاست اورا ندیده اید و از او بی خبرید را بر می گرداند.
بعضی نواها عجیب بی رحم و بی توجه اند ..بی توجه به قلب خسته ی تان
آن آدمها با آواها در رویاهای تان برمی گردند بدون اینکه واقعا برگشته باشند...
#عادله_زمانی
پ.ن از متن سریال از بوسه تا عشق ساخته ی تویگار ایشکلی
یاد آور حجم خاطراتی دور افتاده که فکر میکردم فراموش شان کردم...
@adelehz
همه چیز را نمیتوان فریاد زد!
اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش میرفت و با اینکه مدام بوق میزدم، به من راه نمیداد. داشتم خونسردیام را از دست میدادم که ناگهان چشمم به نوشته کوچکی روی شیشه عقبش افتاد:
«راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!» مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود.
ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج میدادم؟ راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟
اگر مردم، نوشتههایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشتههایی همچون:
«کارم را از دست دادهام» «در حال مبارزه با سرطان هستم» «در مراحل طلاق، گیر افتادهام» «عزیزی را از دست دادهام»
احساس بی ارزشی و حقارت میکنم» «در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم» «بعد از سالها درس خواندن، هنوز بیکارم» «مریضی در خانه دارم» و صدها نوشته دیگر شبیه اینها. همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمیدانیم.
بیائیم نوشتههای نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمیشود فریاد زد!
#شما_فرستادین
@adelehz
اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش میرفت و با اینکه مدام بوق میزدم، به من راه نمیداد. داشتم خونسردیام را از دست میدادم که ناگهان چشمم به نوشته کوچکی روی شیشه عقبش افتاد:
«راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!» مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود.
ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج میدادم؟ راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟
اگر مردم، نوشتههایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشتههایی همچون:
«کارم را از دست دادهام» «در حال مبارزه با سرطان هستم» «در مراحل طلاق، گیر افتادهام» «عزیزی را از دست دادهام»
احساس بی ارزشی و حقارت میکنم» «در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم» «بعد از سالها درس خواندن، هنوز بیکارم» «مریضی در خانه دارم» و صدها نوشته دیگر شبیه اینها. همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمیدانیم.
بیائیم نوشتههای نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمیشود فریاد زد!
#شما_فرستادین
@adelehz
قبلا می توانستم دختری بیفکر و بیخیال و آسوده باشم، چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم ! ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی به همهی اتومبیل هایی فکر میکنم که ممکن است تو را زیر بگیرند یا همهی تختههای اعلامیه ای که ممکن است روی سرت بیفتد و یا همهی میکروب های وحشتناکی
که ممکن است بخوری ...
آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است !
بابا لنگ دراز
@adelehz
که ممکن است بخوری ...
آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است !
بابا لنگ دراز
@adelehz
شمع باشی یا چراغ فانوس
فرقی ندارد
اگر دلی را روشن کنی
بی شک خود خورشیدی.
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
فرقی ندارد
اگر دلی را روشن کنی
بی شک خود خورشیدی.
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کار از کوچه و شهر و دیار گذشته
برای فراموش کردن بعضی چیزها باید از این سیاره عبور کرد .
راستی همسفر کوچه گردی های شبانه
میایی از زمین برویم ؟؟؟؟
#عادله_زمانی
@adelehz
برای فراموش کردن بعضی چیزها باید از این سیاره عبور کرد .
راستی همسفر کوچه گردی های شبانه
میایی از زمین برویم ؟؟؟؟
#عادله_زمانی
@adelehz
استاد طهماسب نمای روشن کودکانه ی ما بودند ما بچه های دیروز هنوز منتظر رسیدن کلاه قرمزی به خونه ی آقای مرجی هستیم .
هنوزهم گاهی دلمون میخواد به انتهای خیابان الوند نامه بنویسیم
و کمی دورتر بشینیم تا چشمای خوشگلمون ضعیف نشه ..
الهی سلامت باشید که کودکانه های ما با شما بسلامت گذشت 🙏
تولدتون مبارک آقای مرجی مهربون ❤️
#عادله_زمانی
@adelehz
هنوزهم گاهی دلمون میخواد به انتهای خیابان الوند نامه بنویسیم
و کمی دورتر بشینیم تا چشمای خوشگلمون ضعیف نشه ..
الهی سلامت باشید که کودکانه های ما با شما بسلامت گذشت 🙏
تولدتون مبارک آقای مرجی مهربون ❤️
#عادله_زمانی
@adelehz
Adagio in G Minor
Mac Quayle
اگر شبی چمدانی از اتاقت برداشتی و راس ساعت ۲ شب وقتی سکوت و سیاهی چون مخملی سنگین بر سر شهرت سایه افکنده بود از خانه بیرون رفتی تا گم شوی..
چند نفر خواهند بود که زودتر از بقیه بفهمند نیستی؟
و چند نفر خواهند بود که دلشان برایت تنگ شود و دلشان هرگز نخواهد که چمدانی در دستت و سفری پیش رویت باشد.
اگر شبی در یک سکوت و تنهایی غلیظ از جاده های این شهر عبور کردی و این شهر را پس از خودت وا گذاشتی چند نفر خواهند بود که سراغت را بگیرند و یا بپرسند فلانی کجا رفته ست.
اگر شبی با شنیدن آوازی کلاسیک یا حتی فولکلور متعلق به شهر و خانه ی پدری ات،راهی جاده شدی .چند نفر خواهند بود که از نبودنت در این شهر اشک بریزند؟
انسان قصه ی تنهای غم انگیزی ست که شاید در زندگی چند خواننده داشته باشد اما هیچکس نمی تواند تضمین کند که این خواننده ها واقعا عاشق این قصه ی تنهای غم انگیزند یا فقط برای پر شدن ثانیه شمار روزهایشان دنبالش میکنند..
کسی چه میداند..
به چمدانت و به ساعت ۲ شب و به آن تاریکی غلیظ نیمه شب فکر کن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
چند نفر خواهند بود که زودتر از بقیه بفهمند نیستی؟
و چند نفر خواهند بود که دلشان برایت تنگ شود و دلشان هرگز نخواهد که چمدانی در دستت و سفری پیش رویت باشد.
اگر شبی در یک سکوت و تنهایی غلیظ از جاده های این شهر عبور کردی و این شهر را پس از خودت وا گذاشتی چند نفر خواهند بود که سراغت را بگیرند و یا بپرسند فلانی کجا رفته ست.
اگر شبی با شنیدن آوازی کلاسیک یا حتی فولکلور متعلق به شهر و خانه ی پدری ات،راهی جاده شدی .چند نفر خواهند بود که از نبودنت در این شهر اشک بریزند؟
انسان قصه ی تنهای غم انگیزی ست که شاید در زندگی چند خواننده داشته باشد اما هیچکس نمی تواند تضمین کند که این خواننده ها واقعا عاشق این قصه ی تنهای غم انگیزند یا فقط برای پر شدن ثانیه شمار روزهایشان دنبالش میکنند..
کسی چه میداند..
به چمدانت و به ساعت ۲ شب و به آن تاریکی غلیظ نیمه شب فکر کن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
Mac Quayle – Adagio in G Minor
چقدر شنیدم این عشق بازی آرشه با تن ویلون را
چقدر شنیدم و هنوز هم میخواهم بشنوم....
چقدر شنیدم و هنوز هم میخواهم بشنوم....
من به عنوان یک زن، نمیگويم كه؛
ميز آرايش نداشته باشي، اما ميگويم حداقل از ميز تحريرت بزرگ تر نباشد!
نميگويم لوازم آرايش نخر، اما ميگويم حداقل كتاب هم بخر..
من نميگويم دل نبند، عاشق نشو ، به خاطر عشقت فداكاري نكن، بلكه ميگويم عاشق خوب كسي شو. به كسي دل ببند كه عشق را، اين صميميت روحاني را خوب بفهمد و بشناسد.
نميگويم هر ماه رنگ موهايت را به روز نكن، اما يادت نرود دانش و سوادت را هم به روز كني. مقاله بخواني و بداني در دنيا چه ميگذرد.
من نميگويم كمدت پر از لباس هاي رنگارنگ نباشد، اما ميگويم كتابخانه ات بزرگتر باشد.
نگذار هيچ ابزاري را مثل اسباب بازي هاي كودكي اطرافت بريزند تا سرت گرم شود و نفهمي در جهان چه ميگذرد.
اصلا هر كاري خواستي بكن، اما انديشه ات را نفروش، براي خودت انديشه داشته باش.
سمانه جهانبخش
@adelehz
ميز آرايش نداشته باشي، اما ميگويم حداقل از ميز تحريرت بزرگ تر نباشد!
نميگويم لوازم آرايش نخر، اما ميگويم حداقل كتاب هم بخر..
من نميگويم دل نبند، عاشق نشو ، به خاطر عشقت فداكاري نكن، بلكه ميگويم عاشق خوب كسي شو. به كسي دل ببند كه عشق را، اين صميميت روحاني را خوب بفهمد و بشناسد.
نميگويم هر ماه رنگ موهايت را به روز نكن، اما يادت نرود دانش و سوادت را هم به روز كني. مقاله بخواني و بداني در دنيا چه ميگذرد.
من نميگويم كمدت پر از لباس هاي رنگارنگ نباشد، اما ميگويم كتابخانه ات بزرگتر باشد.
نگذار هيچ ابزاري را مثل اسباب بازي هاي كودكي اطرافت بريزند تا سرت گرم شود و نفهمي در جهان چه ميگذرد.
اصلا هر كاري خواستي بكن، اما انديشه ات را نفروش، براي خودت انديشه داشته باش.
سمانه جهانبخش
@adelehz
وقتی دم دمای غروب دلتنگ صدای کسی میشی که دیگه نمیتونه هرگز حرف بزنه باید کجا بری...
@adelehz
@adelehz
بعد از شبهای زیادی به اتاقم برگشتم.به خانه آمدم ولی حوصله ی به اتاقم برگشتن را نداشتم .
برگشته ام و روی کاناپه ی راحتی نشسته ام
گیج و مبهوت
دستم را زیر سرم تکیه کردم و به تلوزیون خاموش جلوی صورتم خیره شده ام ..
مادرم تاکید کرده است که باید سعی کنم عادله قبلی باشم.
این را در حالی میگوید که بغض صدایش را تغییر داده و سعی میکند ادای آدم قوی ها را در بیاورد .تلاش میکند مرا و برادر کوچکترش را قانع کند که جهان هنوز ادامه دارد این را در حالی میگوید که در خلوتش در آشپزخانه یواشکی اشک می ریزد ..
لپ تاپم را روشن کرده ام .ماه پیش که نیاز به تعمیر داشت احمدآقا اجازه نداده بود جایی ببرمش خودش برده بود تا بدهد دوستش تعمیرش کند نشان سر انگشتانش احتمالا هنوز روی کلیدهای لپ تاپ است و منی که آن قدر سرگشته ام که روی کلیدها دست می کشم....
توی لپ تاپ دنبال یک فیلم میگردم آن قبل ها بهترین سرگرمی ام فیلم دیدن بود ..میخواهم اینبار هم امتحان کنم
خاطرات یک گیشا را انتخاب میکنم و روی فلش می ریزم ..
خاطرات یک گیشا را ده بار دیده ام هربار انگار بازهم جدید بوده بگذار این بار هم طالع مان را امتحان کنیم.
فیلم شروع میشود
روبروی تلویزیون دستم را زیر سرم تکیه کرده و چشمهایم خیره به صفحه
با فیلم همراه میشوم و هرچند دقیقه یک بار با تکانی به خود می آیم..
نگاهم خیره است اما خودم اینجا نیستم هزار آدم در فکرم می آیند و می روند ..
با بعضی هایشان مثل دایی احمد ، حرف میزنم و میخندیم ..دستش را به کمرش گرفته و میگوید چکار میکنی بره ی دایی ؟ میخندم و میگویم حالم خوبِ دایی جیگر خیلی خوب
ولی در واقع دروغ میگویم ....بدجور دروغ میگویم.
با بعضی هایشان مثل آن کاجی که روزی باران خورده اش را بیشتر دوست داشتم حرف نمی زنم .بقول خودش حرف تازه ای نداریم که بگوئیم
درست است که حالا دوستیم ولی راستش دیگر برای گفتن حرفهایم به او ذوق نمیکنم آخر بوی کاج را درون شیشه کرده ام و جایی پنهان نمودم
می آید توی ذهنم بعد هم می رود دنبال کارهایش که همیشه خیلی مهم و حیاتی هستند مهم تر از هرچیزی در دنیا
حرفی ندارد با من بزند .
آدمها توی ذهنم می آیند و می روند این درحالی ست که من به چشمان خیس و آبی آن گیشای کوچک خیره شده ام بدون اینکه داستان فیلم را واقعا دنبال کنم.
این دنیای بزرگسالی ست دنیای پرهیاهوی خاموشی که در عین وجود صد صدا در آن ساکت ست و در عین حضور آدم در واقع خالی از نفوس ست .
برمی خیزم و تلوزیون را خاموش میکنم این وضع فیلم دیدن خیانتی ست به فیلم مورد علاقه ام شاید یک روز دیگر در فرصتی آسوده تر وقتی دیگر این همه آدم در ذهنم نروند و بیایند خاطرات گیشا را دیدم .
شاید فرصتی دیگر در عالم بزرگسالی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
برگشته ام و روی کاناپه ی راحتی نشسته ام
گیج و مبهوت
دستم را زیر سرم تکیه کردم و به تلوزیون خاموش جلوی صورتم خیره شده ام ..
مادرم تاکید کرده است که باید سعی کنم عادله قبلی باشم.
این را در حالی میگوید که بغض صدایش را تغییر داده و سعی میکند ادای آدم قوی ها را در بیاورد .تلاش میکند مرا و برادر کوچکترش را قانع کند که جهان هنوز ادامه دارد این را در حالی میگوید که در خلوتش در آشپزخانه یواشکی اشک می ریزد ..
لپ تاپم را روشن کرده ام .ماه پیش که نیاز به تعمیر داشت احمدآقا اجازه نداده بود جایی ببرمش خودش برده بود تا بدهد دوستش تعمیرش کند نشان سر انگشتانش احتمالا هنوز روی کلیدهای لپ تاپ است و منی که آن قدر سرگشته ام که روی کلیدها دست می کشم....
توی لپ تاپ دنبال یک فیلم میگردم آن قبل ها بهترین سرگرمی ام فیلم دیدن بود ..میخواهم اینبار هم امتحان کنم
خاطرات یک گیشا را انتخاب میکنم و روی فلش می ریزم ..
خاطرات یک گیشا را ده بار دیده ام هربار انگار بازهم جدید بوده بگذار این بار هم طالع مان را امتحان کنیم.
فیلم شروع میشود
روبروی تلویزیون دستم را زیر سرم تکیه کرده و چشمهایم خیره به صفحه
با فیلم همراه میشوم و هرچند دقیقه یک بار با تکانی به خود می آیم..
نگاهم خیره است اما خودم اینجا نیستم هزار آدم در فکرم می آیند و می روند ..
با بعضی هایشان مثل دایی احمد ، حرف میزنم و میخندیم ..دستش را به کمرش گرفته و میگوید چکار میکنی بره ی دایی ؟ میخندم و میگویم حالم خوبِ دایی جیگر خیلی خوب
ولی در واقع دروغ میگویم ....بدجور دروغ میگویم.
با بعضی هایشان مثل آن کاجی که روزی باران خورده اش را بیشتر دوست داشتم حرف نمی زنم .بقول خودش حرف تازه ای نداریم که بگوئیم
درست است که حالا دوستیم ولی راستش دیگر برای گفتن حرفهایم به او ذوق نمیکنم آخر بوی کاج را درون شیشه کرده ام و جایی پنهان نمودم
می آید توی ذهنم بعد هم می رود دنبال کارهایش که همیشه خیلی مهم و حیاتی هستند مهم تر از هرچیزی در دنیا
حرفی ندارد با من بزند .
آدمها توی ذهنم می آیند و می روند این درحالی ست که من به چشمان خیس و آبی آن گیشای کوچک خیره شده ام بدون اینکه داستان فیلم را واقعا دنبال کنم.
این دنیای بزرگسالی ست دنیای پرهیاهوی خاموشی که در عین وجود صد صدا در آن ساکت ست و در عین حضور آدم در واقع خالی از نفوس ست .
برمی خیزم و تلوزیون را خاموش میکنم این وضع فیلم دیدن خیانتی ست به فیلم مورد علاقه ام شاید یک روز دیگر در فرصتی آسوده تر وقتی دیگر این همه آدم در ذهنم نروند و بیایند خاطرات گیشا را دیدم .
شاید فرصتی دیگر در عالم بزرگسالی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
این روزها پدرم هر غروب برای مادرم گل می آورد .مثل اکثر باباهای زمان ما پدرم هم نمیتواند حرف های پر رنگ و لعاب بزند سکوت می کند و در سکوتش به آدم خیره میشود .
گلها را می آورد می دهد دست من میگوید بگذارش توی گلدان مادرت ببیند حالش بهتر شود .
پدرم غصه میخورد هم بخاطر برادر زنش که مثل برادر خودش بود .هم بخاطر غصه ی همسرش ...
ولی دوستت دارم هایش را
غصه نخورهایش را
اشکهایت را نبینم هایش را
در قالب شاخه های گل هر غروب برای مادرم به خانه می آورد..
#عادله_زمانی
@adelehz
گلها را می آورد می دهد دست من میگوید بگذارش توی گلدان مادرت ببیند حالش بهتر شود .
پدرم غصه میخورد هم بخاطر برادر زنش که مثل برادر خودش بود .هم بخاطر غصه ی همسرش ...
ولی دوستت دارم هایش را
غصه نخورهایش را
اشکهایت را نبینم هایش را
در قالب شاخه های گل هر غروب برای مادرم به خانه می آورد..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
میهن یه محصولی داره به اسم بستنی نون خامه ای روشم نوشته ۱۵ دقیقه زودتر از فریزر در بیارید .
از جمله خلاقیت هایی ست که میشه به افتخارش ایستاده دست زد 👍
@adelehz
از جمله خلاقیت هایی ست که میشه به افتخارش ایستاده دست زد 👍
@adelehz