شاید فراقی که در این روزها
ناچار به پذیرش اش هستیم ،
خود سودمند باشد :
چیزهای بزرگ را تنها میتوان
از دور دید.
✍🏻 جبران خلیل جبران
@adelehz
ناچار به پذیرش اش هستیم ،
خود سودمند باشد :
چیزهای بزرگ را تنها میتوان
از دور دید.
✍🏻 جبران خلیل جبران
@adelehz
هربار خواستم فراموش کنم دوستت دارم .
چیزی مانع شد
نوشته ای، عطری ، یک خط شعر
حتی مردی غریبه که در خیابان شبیه تو لباس پوشیده بود.
هربار خواستم بیاد نیاورم که چقدر دلم برایت تنگ شده است .چیزی رخ داد که مانع شد .
شب باران بارید .خواننده ای انگار با بغض آواز خواند.حتی پرنده ی کوچکی آن شب مرد..
همه چیز دست در دست هم دادند تا زیر گریه بزنم و از اعماق قلب اشک بریزم و نتوانم قبول کنم که دلم برایت تنگ نشده است.
این راز عجیب و بی رحمی ست اما جهان در لحظه ای که میخواهی کسی را دوست نداری بیکار نمی نشیند و با تمام قوت اورا بیادت می آورد.
تا بدانی عشق گاهی زخمی میشود که تا همیشه نمی توانی از آن رها شوی.
#عادله_زمانی
@adelehz
چیزی مانع شد
نوشته ای، عطری ، یک خط شعر
حتی مردی غریبه که در خیابان شبیه تو لباس پوشیده بود.
هربار خواستم بیاد نیاورم که چقدر دلم برایت تنگ شده است .چیزی رخ داد که مانع شد .
شب باران بارید .خواننده ای انگار با بغض آواز خواند.حتی پرنده ی کوچکی آن شب مرد..
همه چیز دست در دست هم دادند تا زیر گریه بزنم و از اعماق قلب اشک بریزم و نتوانم قبول کنم که دلم برایت تنگ نشده است.
این راز عجیب و بی رحمی ست اما جهان در لحظه ای که میخواهی کسی را دوست نداری بیکار نمی نشیند و با تمام قوت اورا بیادت می آورد.
تا بدانی عشق گاهی زخمی میشود که تا همیشه نمی توانی از آن رها شوی.
#عادله_زمانی
@adelehz
من می نویسم تا بخونید و قلب تون آروم بشه ..
چون تک تک تون عزیزان قلبم هستید ...
ممنونم بخاطر مهربونی هاتون...
#شما_فرستادین
@adelehz
چون تک تک تون عزیزان قلبم هستید ...
ممنونم بخاطر مهربونی هاتون...
#شما_فرستادین
@adelehz
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عزیزم دنیا که اینجور نمی مونه
@adelehz
@adelehz
بله
من نتوانستم مثل تو بین بحث فریاد بزنم .نه که نتوانم دست دلم به فریاد زدن در مقابلت نمی رفت .
نتوانستم صف عشاق سینه چاک زیبا و پولدار و با موقعیت اجتماعی بالا،که آرزوی پاسخ سلامم را دارند به رخ بکشم .
نتوانستم اخم کنم و حرف نزنم و روزه ی سکوت بگیرم .
نتوانستم "عزیزدلم"را به کوتاهترین فرصت و بی دلیل از فرهنگ لغتم حذف کنم .
نتوانستم در مقابل آرامش و سکوت کسی که نمی خواست ناراحتم کند با خشم حرف بزنم .
بله من نتوانستم هیچکدام از این کارها را انجام دهم ولی این به آن معنا نبود که عمیقا از تو نرنجیدم و آزرده نشدم
سکوت و آرامشم به آن معنا نبود که در دلم غصه ای را حس نکردم و بغض گلویم را نگرفت .گرچه ظاهرم آرام است ولی دریای قلبم با کوچکترین وزش مخالفی طوفانی میشود ...
به من گفتی چرا میخواستم گذشته ات را بدانم .بدون اینکه بدانی اگر گذشته ات را نمی دانستم اگر زخم هایت را ندیده بودم نمی توانستم در بستن زخمهایت کمکت کنم .اما اشتباهم این بود که فکر نکردم شاید تو اصلا نمی خواستی من زخمهایت را ببندم .
میدانی کاج باران خورده ...
من دعوا کردن بلد نیستم .فریاد نمی زنم بحث نمیکنم غر زدن هم که اصلا راست کار من نیست
من فقط سکوت میکنم می روم درون دنیای خودم و در را بروی خودم می بندم.جایی که فقط خودم بمانم و خودم
بی آنکه دوباره بخواهم زخم کسی را ببندم یا قلب کسی را نوازش کنم .
وقتی حضورم کسی را آزار دهد. وقتی بودنم کسی را مجبور به فریاد زدن کند وقتی کسی مرا در مقام مقایسه با دیگران قرار دهد و تهدیدم کند به بی رحمانه گرفتن خودش از من
جدال نخواهم کرد ...فریاد نخواهم کشید سکوت خواهم کرد .
آنگاه وجودم را برمی دارم و می روم به عمق جنگلی که درونش هیچ گل یاسی رشد نکند .
که اینگونه قطعا زیباتر خواهد بود ...
و این است که کاج باران خورده ام ..
گاهی دلی بی صدا می شکند اما هر شکستنی فریاد زده نمیشود بلکه بعضی وقتها کسی دل شکسته اش را برمی دارد و بی خبر می رود آن وقت یک روز که بیادش بیاوری بر خواهی گشت و خواهی دید که کسی میان جنگل کاج های باران خورده ی نا آشنا که هیچ گل یاسی درونش نمی روید برای همیشه گم شده است .
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
من نتوانستم مثل تو بین بحث فریاد بزنم .نه که نتوانم دست دلم به فریاد زدن در مقابلت نمی رفت .
نتوانستم صف عشاق سینه چاک زیبا و پولدار و با موقعیت اجتماعی بالا،که آرزوی پاسخ سلامم را دارند به رخ بکشم .
نتوانستم اخم کنم و حرف نزنم و روزه ی سکوت بگیرم .
نتوانستم "عزیزدلم"را به کوتاهترین فرصت و بی دلیل از فرهنگ لغتم حذف کنم .
نتوانستم در مقابل آرامش و سکوت کسی که نمی خواست ناراحتم کند با خشم حرف بزنم .
بله من نتوانستم هیچکدام از این کارها را انجام دهم ولی این به آن معنا نبود که عمیقا از تو نرنجیدم و آزرده نشدم
سکوت و آرامشم به آن معنا نبود که در دلم غصه ای را حس نکردم و بغض گلویم را نگرفت .گرچه ظاهرم آرام است ولی دریای قلبم با کوچکترین وزش مخالفی طوفانی میشود ...
به من گفتی چرا میخواستم گذشته ات را بدانم .بدون اینکه بدانی اگر گذشته ات را نمی دانستم اگر زخم هایت را ندیده بودم نمی توانستم در بستن زخمهایت کمکت کنم .اما اشتباهم این بود که فکر نکردم شاید تو اصلا نمی خواستی من زخمهایت را ببندم .
میدانی کاج باران خورده ...
من دعوا کردن بلد نیستم .فریاد نمی زنم بحث نمیکنم غر زدن هم که اصلا راست کار من نیست
من فقط سکوت میکنم می روم درون دنیای خودم و در را بروی خودم می بندم.جایی که فقط خودم بمانم و خودم
بی آنکه دوباره بخواهم زخم کسی را ببندم یا قلب کسی را نوازش کنم .
وقتی حضورم کسی را آزار دهد. وقتی بودنم کسی را مجبور به فریاد زدن کند وقتی کسی مرا در مقام مقایسه با دیگران قرار دهد و تهدیدم کند به بی رحمانه گرفتن خودش از من
جدال نخواهم کرد ...فریاد نخواهم کشید سکوت خواهم کرد .
آنگاه وجودم را برمی دارم و می روم به عمق جنگلی که درونش هیچ گل یاسی رشد نکند .
که اینگونه قطعا زیباتر خواهد بود ...
و این است که کاج باران خورده ام ..
گاهی دلی بی صدا می شکند اما هر شکستنی فریاد زده نمیشود بلکه بعضی وقتها کسی دل شکسته اش را برمی دارد و بی خبر می رود آن وقت یک روز که بیادش بیاوری بر خواهی گشت و خواهی دید که کسی میان جنگل کاج های باران خورده ی نا آشنا که هیچ گل یاسی درونش نمی روید برای همیشه گم شده است .
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
امروز میخواهم از زنهایی یاد کنم که کار میکنند. نه آن دسته که خودشان دوست دارند شاغل باشند. نه آن دسته که یک شغل شیک و مجلسی با حقوق و مزایای عالی دارند. نه آن دسته که کار برایشان فان است و توی تایم کاریشان عشق و حال میکنند. میخواهم از آن دسته زنهای شاغلی بنویسم که اگر کار نکنند چرخ زندگی لنگ میزند...
همانها که همیشه خستهاند. مانتوهای اداری و رسمی با پارچههای ارزان قیمت، کفشهای ساده و بدون پاشنه، پوستهای بیرنگ...
اینها خیلی بزرگند که آخر ماه کارت بانکیشان را میکشند به حساب صاحبخانه. تهمانده حسابشان را کارت به کارت میکنند برای شهریه بچه. ده هزار تومنی ته کیفشان را از سر کوچه سیبزمینی میخرند برای شام. حاصل یک ماه سر کار رفتن و با هزار جور گاومیش سر و کله زدن شاید پنج روزه تمام شود و اینجای کار بیست و پنج روز هنوز تا سر ماه مانده!
بیست و پنج روز دیگر باید از میلههای اتوبوس آویزان شود و زیر چشمی زل بزند به زن زیبای ویولون به دست، که سرحال و خندان روی صندلی لم داده و زیر لب بگوید این ماه هم نشد. ماه پیش هم نشده بود و ماههای پیشترش...
خیلی وقت بود دلش میخواست از حقوقش یک ساز بخرد و شاید هیچوقت هم نشود اصلا. ماهها که پشت سر هم میگذرند خرجهایش گنده تر و لیست آرزوهای شخصیاش کوتاهتر...
دستش به میله اتوبوس سستتر و مانتویش بیرنگتر...
من از همینجا به این زن سلام میکنم.
سلام بانو...
فاطمه شاهبگلو
@adelehz
همانها که همیشه خستهاند. مانتوهای اداری و رسمی با پارچههای ارزان قیمت، کفشهای ساده و بدون پاشنه، پوستهای بیرنگ...
اینها خیلی بزرگند که آخر ماه کارت بانکیشان را میکشند به حساب صاحبخانه. تهمانده حسابشان را کارت به کارت میکنند برای شهریه بچه. ده هزار تومنی ته کیفشان را از سر کوچه سیبزمینی میخرند برای شام. حاصل یک ماه سر کار رفتن و با هزار جور گاومیش سر و کله زدن شاید پنج روزه تمام شود و اینجای کار بیست و پنج روز هنوز تا سر ماه مانده!
بیست و پنج روز دیگر باید از میلههای اتوبوس آویزان شود و زیر چشمی زل بزند به زن زیبای ویولون به دست، که سرحال و خندان روی صندلی لم داده و زیر لب بگوید این ماه هم نشد. ماه پیش هم نشده بود و ماههای پیشترش...
خیلی وقت بود دلش میخواست از حقوقش یک ساز بخرد و شاید هیچوقت هم نشود اصلا. ماهها که پشت سر هم میگذرند خرجهایش گنده تر و لیست آرزوهای شخصیاش کوتاهتر...
دستش به میله اتوبوس سستتر و مانتویش بیرنگتر...
من از همینجا به این زن سلام میکنم.
سلام بانو...
فاطمه شاهبگلو
@adelehz
چرا ازدواج نکردی؟
پیش نیامد...اول ها فکر می کردم کارهای مهم تری باید بکنم. بعد فکر کردم باید با زنی در مسایل مثلا خیلی مهم تفاهم داشته باشم. دیر فهمیدم که تفاهمی مهم تر از این نیست که مثلا دیوار را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چه جوری بچینیم و تابلوها را کجا بکوبیم و شام و ناهار چی درست کنیم و سر همه این ها با هم بخندیم!
✍🏻 زویا پیرزاد
@adelehz
پیش نیامد...اول ها فکر می کردم کارهای مهم تری باید بکنم. بعد فکر کردم باید با زنی در مسایل مثلا خیلی مهم تفاهم داشته باشم. دیر فهمیدم که تفاهمی مهم تر از این نیست که مثلا دیوار را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چه جوری بچینیم و تابلوها را کجا بکوبیم و شام و ناهار چی درست کنیم و سر همه این ها با هم بخندیم!
✍🏻 زویا پیرزاد
@adelehz
11 A Time For Us
<unknown>
درس زیاد میخواندم و هر جایی که برایم مهم بود، با یک مداد زیرش خط میکشیدم .
"قانون اول نیوتن" همیشه یکی از سوالهای امتحانی بود ، قانون جاذبه هم ...
گفتم جاذبه ، یاد چشمهای مادرم افتادم. یاد چشمهای بی بی. یاد چشمهای تو ...
و چشم عضو مهمیست ... اگر نه زنها اینقدر با دقت و رو به آینه زیرش با مداد خط نمیکشیدند !
حميد جديدى
@adelehz
"قانون اول نیوتن" همیشه یکی از سوالهای امتحانی بود ، قانون جاذبه هم ...
گفتم جاذبه ، یاد چشمهای مادرم افتادم. یاد چشمهای بی بی. یاد چشمهای تو ...
و چشم عضو مهمیست ... اگر نه زنها اینقدر با دقت و رو به آینه زیرش با مداد خط نمیکشیدند !
حميد جديدى
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدا میدونه چقدر دلم برای هوای کلاس درس و استادی که درس زندگی میداد تنگ شده
برای اون حال خوش بچگانه و بیخیالی سکر آمیز ...
@adelehz
برای اون حال خوش بچگانه و بیخیالی سکر آمیز ...
@adelehz
❤1
Az Boose ta Eshgh
www.jahaniha.com
بعضی آوا ها قلب شما را لمس میکند.
شما را به عمق خاطرات گذشته تان می برد .
حریری بروی قلبتان در یک رویای شبانه می اندازد.
دلتنگی برای کسی که سالهاست اورا ندیده اید و از او بی خبرید را بر می گرداند.
بعضی نواها عجیب بی رحم و بی توجه اند ..بی توجه به قلب خسته ی تان
آن آدمها با آواها در رویاهای تان برمی گردند بدون اینکه واقعا برگشته باشند...
#عادله_زمانی
پ.ن از متن سریال از بوسه تا عشق ساخته ی تویگار ایشکلی
یاد آور حجم خاطراتی دور افتاده که فکر میکردم فراموش شان کردم...
@adelehz
شما را به عمق خاطرات گذشته تان می برد .
حریری بروی قلبتان در یک رویای شبانه می اندازد.
دلتنگی برای کسی که سالهاست اورا ندیده اید و از او بی خبرید را بر می گرداند.
بعضی نواها عجیب بی رحم و بی توجه اند ..بی توجه به قلب خسته ی تان
آن آدمها با آواها در رویاهای تان برمی گردند بدون اینکه واقعا برگشته باشند...
#عادله_زمانی
پ.ن از متن سریال از بوسه تا عشق ساخته ی تویگار ایشکلی
یاد آور حجم خاطراتی دور افتاده که فکر میکردم فراموش شان کردم...
@adelehz
همه چیز را نمیتوان فریاد زد!
اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش میرفت و با اینکه مدام بوق میزدم، به من راه نمیداد. داشتم خونسردیام را از دست میدادم که ناگهان چشمم به نوشته کوچکی روی شیشه عقبش افتاد:
«راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!» مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود.
ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج میدادم؟ راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟
اگر مردم، نوشتههایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشتههایی همچون:
«کارم را از دست دادهام» «در حال مبارزه با سرطان هستم» «در مراحل طلاق، گیر افتادهام» «عزیزی را از دست دادهام»
احساس بی ارزشی و حقارت میکنم» «در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم» «بعد از سالها درس خواندن، هنوز بیکارم» «مریضی در خانه دارم» و صدها نوشته دیگر شبیه اینها. همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمیدانیم.
بیائیم نوشتههای نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمیشود فریاد زد!
#شما_فرستادین
@adelehz
اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش میرفت و با اینکه مدام بوق میزدم، به من راه نمیداد. داشتم خونسردیام را از دست میدادم که ناگهان چشمم به نوشته کوچکی روی شیشه عقبش افتاد:
«راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!» مشاهده این نوشته همه چیز را تغییر داد! بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم اما مشکلی نبود.
ناگهان با خودم زمزمه کردم: آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج میدادم؟ راستی چرا برای بردباری در برابر مردم به یک نوشته نیاز داریم!؟
اگر مردم، نوشتههایی به پیشانی خود بچسبانند، با آنها صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ نوشتههایی همچون:
«کارم را از دست دادهام» «در حال مبارزه با سرطان هستم» «در مراحل طلاق، گیر افتادهام» «عزیزی را از دست دادهام»
احساس بی ارزشی و حقارت میکنم» «در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم» «بعد از سالها درس خواندن، هنوز بیکارم» «مریضی در خانه دارم» و صدها نوشته دیگر شبیه اینها. همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمیدانیم.
بیائیم نوشتههای نامرئی همدیگر را خوب درک کرده و با مهربانی به یکدیگر احترام بگذاریم چون همه چیز را نمیشود فریاد زد!
#شما_فرستادین
@adelehz