اگر امروز همان روزی نیست که رویاهایت را تحقق یافته ببینی
نه بترس نه ناامید شو
کسی از فردا خبر ندارد .
راهت را ادامه بده ....
#عادله_زمانی
@adelehz
نه بترس نه ناامید شو
کسی از فردا خبر ندارد .
راهت را ادامه بده ....
#عادله_زمانی
@adelehz
آنها که اهل ِصُلحند بُردند زندگی را!
وین ناکسان بمانند در جنگِ زندگانی!!!
مولانای جانم
پ.ن تاثیر ۴ سال جنگ بر روی یک نفر
@adelehz
وین ناکسان بمانند در جنگِ زندگانی!!!
مولانای جانم
پ.ن تاثیر ۴ سال جنگ بر روی یک نفر
@adelehz
اردیبهشت های بچگی سخت میگذشت .دراضطراب امتحانات خرداد و بعدش هم جدایی ازهمکلاسی ها و سال بعد را خدامیدانست که بازهم این همکلاسی های جون جونی همکلاسی میمانند یا نه.
حالا آن میانه سه ماه هم تعطیلی تابستانی بود که اغراق نباشد بهترین دوره ی زندگی ما بچه هابود.
اما خوب هیچ خاطره مشخصی از اردیبهشت به جز اضطراب تمام شدن مدرسه وامتحانات درذهن ما نمی ماند.
باوجود هوای سکرآمیز و درختان سبز وگلهای محمدی تازشکفته ی راه مدرسه که هربارسعی میکردیم یواشکی ودورازچشم صاحب خانه بچینیمشان.باوجود عطر خوب خاک وقتی عصرهااز مدرسه برمیگشتیم و ازآب پاشی خانه های داخل کوچه بلند میشد .باوجود بستنی های راه مدرسه که تازه با شروع فصل گرم شدن بازهم راهی مغازه ها شده بودند وبا وجود تمام این چیزهای خوب من در بچگی نمیتوانستم قدر اردیبهشت رابدانم.
حالا گاهی فکر میکنم نکند حالا که بزرگ شده ام هم ناخواسته به خاطر یک امتحان ساده لذت چیزی که دردستم دارم را حس نکنم .
نکند مثل بچگی که اردیبهشت را میباختیم چیزی رابرای چیزساده ای ببازم وبعد خیلی دیر بفهمم که کاش اینقدر سخت نمیگرفتم.
حالا،هربچه مدرسه ای را که در راه مدرسه میبینم دلم برایش میسوزد اگر با همان کوله ی خوشرنگش زیر درختان تازه توت به هوای چیدن توتهای شیرین نچرخد.
و بستنی اش را باشدت و بیخیال ازدنیا نخورد.دلم می سوزد اگر نبینم توی راه برگشت بخانه یک بغل گل دستش نیست و از ذوق رسیدن اینهمه حال خوب بچگی مدام نمیخندد.
اگر بچه مدرسه ای ها را اینطور نبینم دلم میگیرد چون پی میبرم که بازهم کسی دارد چیزی گرانبها را به بهایی مفت می بازد.
#عادله_زمانی
@adelehz
حالا آن میانه سه ماه هم تعطیلی تابستانی بود که اغراق نباشد بهترین دوره ی زندگی ما بچه هابود.
اما خوب هیچ خاطره مشخصی از اردیبهشت به جز اضطراب تمام شدن مدرسه وامتحانات درذهن ما نمی ماند.
باوجود هوای سکرآمیز و درختان سبز وگلهای محمدی تازشکفته ی راه مدرسه که هربارسعی میکردیم یواشکی ودورازچشم صاحب خانه بچینیمشان.باوجود عطر خوب خاک وقتی عصرهااز مدرسه برمیگشتیم و ازآب پاشی خانه های داخل کوچه بلند میشد .باوجود بستنی های راه مدرسه که تازه با شروع فصل گرم شدن بازهم راهی مغازه ها شده بودند وبا وجود تمام این چیزهای خوب من در بچگی نمیتوانستم قدر اردیبهشت رابدانم.
حالا گاهی فکر میکنم نکند حالا که بزرگ شده ام هم ناخواسته به خاطر یک امتحان ساده لذت چیزی که دردستم دارم را حس نکنم .
نکند مثل بچگی که اردیبهشت را میباختیم چیزی رابرای چیزساده ای ببازم وبعد خیلی دیر بفهمم که کاش اینقدر سخت نمیگرفتم.
حالا،هربچه مدرسه ای را که در راه مدرسه میبینم دلم برایش میسوزد اگر با همان کوله ی خوشرنگش زیر درختان تازه توت به هوای چیدن توتهای شیرین نچرخد.
و بستنی اش را باشدت و بیخیال ازدنیا نخورد.دلم می سوزد اگر نبینم توی راه برگشت بخانه یک بغل گل دستش نیست و از ذوق رسیدن اینهمه حال خوب بچگی مدام نمیخندد.
اگر بچه مدرسه ای ها را اینطور نبینم دلم میگیرد چون پی میبرم که بازهم کسی دارد چیزی گرانبها را به بهایی مفت می بازد.
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
خوب البته من فرزندی ندارم . در کانال مجموعه نامه هایی منتشر شده تحت عنوان نامه هایم برای هیواد،باهشتگ #هیواد و #نامه_هایم تاحدی شبیه سبک کتاب نامه هایم به فرزندی که هرگز زاده نشد از اوریانا فالاچی هست..درسته که اولین کسی نیستم که اینکار و میکنم اما فکر میکنم لذتی خاص در نوشتن نامه برای فرزندی که هرگز وجود نداشته،وجود داره بطوریکه بنظرم هر دختری باید یکبار این حس رو تجربه کنه .. و اینکه سپاسگزارحضورتون هم هستم..🌹
@adelehz
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
نامه دهم
پسرک کوچلوی نازنینم سلام
این دهمین نامه ایست که برایت مینویسم البته هنوز خیلی کم است.من برایت هفتادهزارنامه در دلم دارم ..
این روزها مدام اخبار گم شدن بچه های کوچلو به گوشم می رسد..این خوب بدترین خبری ست که میتوان بعد از خبر جنگ شنید .اصلا گم شدن برای بچه های کوچلو خوب نیست و پسرم شما کوچلوها هرگز نباید گم بشوید ..
گم شدن البته گاهی لازم است اما نه برای کوچک تر ها ...
پسرم وقتی بزرگتر شوی باید برای بعضی روزهای ابری زندگیت که احتمال باران دارد یک جای خصوصی پیدا کنی .یک گوشه دنج میتواند کافه ای باشد که هیچ کس ادرسش را نداشته باشد یا باغ کوچک و پردرختی که فقط خودت ازوجودش خبر داری .میتواند یک کوهپایه دورافتاده و دنج باشد یا حتی کلبه ای روستایی در یک شهر کوچک خوش اب وهوا ...تا دران روز ابری زندگیت فارغ از همه چیز بروی و دران جا باخیال راحت از انظار انها که اذیتت کردند گم شوی ...عزیزم گم شدن برای ادم بزرگها اصولا چیز خیلی بدی نیست مدتی اگر ادم گم شود اگر در دسترس نباشد اگر فرصت کند به خودش و دلش برسد .خیلی خوب است .این طوری مجبور نیستی به ادمها به خاطر ابری بودنت توضیح پس بدهی و این موفقیت بزرگی ست.میتوانی در پناه گاهت کتاب بخوانی فیلم ببینی ..از طبیعیت لذت ببری و خودت هر غذایی که دوس داشتی را بپزی و فقط به خودت فکر کنی و خودت
گم شدن البته فقط برای ادم بزرگها خوب است آن هم گاهی وقتها و به مدت کوتاه
وگرنه هیچ بچه ای حق گم شدن ندارد.
#عادله_زمانی
#نامه_هایم
#هیواد
@adelehz
پسرک کوچلوی نازنینم سلام
این دهمین نامه ایست که برایت مینویسم البته هنوز خیلی کم است.من برایت هفتادهزارنامه در دلم دارم ..
این روزها مدام اخبار گم شدن بچه های کوچلو به گوشم می رسد..این خوب بدترین خبری ست که میتوان بعد از خبر جنگ شنید .اصلا گم شدن برای بچه های کوچلو خوب نیست و پسرم شما کوچلوها هرگز نباید گم بشوید ..
گم شدن البته گاهی لازم است اما نه برای کوچک تر ها ...
پسرم وقتی بزرگتر شوی باید برای بعضی روزهای ابری زندگیت که احتمال باران دارد یک جای خصوصی پیدا کنی .یک گوشه دنج میتواند کافه ای باشد که هیچ کس ادرسش را نداشته باشد یا باغ کوچک و پردرختی که فقط خودت ازوجودش خبر داری .میتواند یک کوهپایه دورافتاده و دنج باشد یا حتی کلبه ای روستایی در یک شهر کوچک خوش اب وهوا ...تا دران روز ابری زندگیت فارغ از همه چیز بروی و دران جا باخیال راحت از انظار انها که اذیتت کردند گم شوی ...عزیزم گم شدن برای ادم بزرگها اصولا چیز خیلی بدی نیست مدتی اگر ادم گم شود اگر در دسترس نباشد اگر فرصت کند به خودش و دلش برسد .خیلی خوب است .این طوری مجبور نیستی به ادمها به خاطر ابری بودنت توضیح پس بدهی و این موفقیت بزرگی ست.میتوانی در پناه گاهت کتاب بخوانی فیلم ببینی ..از طبیعیت لذت ببری و خودت هر غذایی که دوس داشتی را بپزی و فقط به خودت فکر کنی و خودت
گم شدن البته فقط برای ادم بزرگها خوب است آن هم گاهی وقتها و به مدت کوتاه
وگرنه هیچ بچه ای حق گم شدن ندارد.
#عادله_زمانی
#نامه_هایم
#هیواد
@adelehz
پنهان کرده ای
در لابلای آن هیبت مردانه ات
یک پسرک مهربان و خجالتی
که وقتی اندوهگین میشود می رود یک گوشه پنهان میشود و غصه میخورد .
در پس آن چهره ی جدی مردانه
یک جفت چشم کودکانه ی حریصِ محبت پنهان شده است .که دوست دارد مردانه به جهان بنگرد و عشق را فریاد بزند.
گاهی دوست دارم آن پسرک خجالتی و مهربان را بین بازوانم پنهان کنم و به او بگویم قوی باش تمام روزهای سخت خواهد گذشت ..
شاید آن هیبت مردانه بین بازوان کوچک من جا نشود اما آن پسرک دلخسته حتما در دستان من رها خواهد شد.
و من همیشه به آن پسرک خسته فکر میکنم که سر ظهری جان سوز ، خسته و نفس زنان به دنبال سر پناهی به من رسید...
و منی که دلم میخواست تا همیشه به آن چشمان نگاه کنم و بازوانم را به سویش بگشایم...
#عادله_زمانی
@adelehz
در لابلای آن هیبت مردانه ات
یک پسرک مهربان و خجالتی
که وقتی اندوهگین میشود می رود یک گوشه پنهان میشود و غصه میخورد .
در پس آن چهره ی جدی مردانه
یک جفت چشم کودکانه ی حریصِ محبت پنهان شده است .که دوست دارد مردانه به جهان بنگرد و عشق را فریاد بزند.
گاهی دوست دارم آن پسرک خجالتی و مهربان را بین بازوانم پنهان کنم و به او بگویم قوی باش تمام روزهای سخت خواهد گذشت ..
شاید آن هیبت مردانه بین بازوان کوچک من جا نشود اما آن پسرک دلخسته حتما در دستان من رها خواهد شد.
و من همیشه به آن پسرک خسته فکر میکنم که سر ظهری جان سوز ، خسته و نفس زنان به دنبال سر پناهی به من رسید...
و منی که دلم میخواست تا همیشه به آن چشمان نگاه کنم و بازوانم را به سویش بگشایم...
#عادله_زمانی
@adelehz
به خانه برگشته ام
پای تلفن نشسته ام و منتظرم زنگ بزنی
و تو که هرگز دوباره شماره ام را نمیگیری
اخ چقدر نبودنت بدون توجیه و دلیل است عزیزم
دایی جان مهربانم ❤️😔
@adelehz
پای تلفن نشسته ام و منتظرم زنگ بزنی
و تو که هرگز دوباره شماره ام را نمیگیری
اخ چقدر نبودنت بدون توجیه و دلیل است عزیزم
دایی جان مهربانم ❤️😔
@adelehz
هیچوقت یادم نمیره
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد...
اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم...
تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود...
چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست...
از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار...
میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...
حسین حائریان
#شما_فرستادین
@adelehz
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد...
اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم...
تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود...
چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست...
از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار...
میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...
حسین حائریان
#شما_فرستادین
@adelehz
موهای طلایی مادرم را بافتم.
دلم میخواهد این روزها برایش مادری کنم
نمیتوانم گمشده اش را برایش پیدا کنم
ولی میتوانم سخت در آغوشش بگیرم و بگویم عزیزدلم غصه نخور
گرچه هنوز هم غصه میخورد
امروز من مادرم و او دخترک کوچک اندوهگینم
و چه مادر ناتوانی هستم که نمیتوانم چیزی که میخواهد را برایش پیدا کنم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دلم میخواهد این روزها برایش مادری کنم
نمیتوانم گمشده اش را برایش پیدا کنم
ولی میتوانم سخت در آغوشش بگیرم و بگویم عزیزدلم غصه نخور
گرچه هنوز هم غصه میخورد
امروز من مادرم و او دخترک کوچک اندوهگینم
و چه مادر ناتوانی هستم که نمیتوانم چیزی که میخواهد را برایش پیدا کنم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
تو را همواره می خواهم
نه گاهی داغ گاهی سرد
که عشق تو همانند درخت کاج
میان برف دوری هم
هنوزم سبز و پابرجاست ...
شب خوش❤️
@adelehz
نه گاهی داغ گاهی سرد
که عشق تو همانند درخت کاج
میان برف دوری هم
هنوزم سبز و پابرجاست ...
شب خوش❤️
@adelehz
در صبحی که قلبم یاد گرفت به خاطر جاری شدن دوباره ی نور در شهر لبخند بزند ،زندگی آغاز شد.
خنکای نسیم بین کوچه های خلوت شهر وقتی هنوز نیمی از چراغ خانه ها خاموش ست و گاهی روشن
زندگی دوباره از سکوت رخوت بار نیمه شبی گریخته و صبح اورده ست ..چه مبارک لحظه ای
#عادله_زمانی
@adelehz
خنکای نسیم بین کوچه های خلوت شهر وقتی هنوز نیمی از چراغ خانه ها خاموش ست و گاهی روشن
زندگی دوباره از سکوت رخوت بار نیمه شبی گریخته و صبح اورده ست ..چه مبارک لحظه ای
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی را میتوان به تکه پارچهای گلدوزی شده تشبیه کرد، هر کس در نیمهی نخست عمر، به تماشای رویهی آن مینشیند و در نیمهی دوم، پشت آن را مینگرد. پشتش چندان زیبا نیست ولی آموزندهتر است زیرا بیننده را قادر میسازد ببیند که چگونه رشتههای نخ به هم پیوستهاند.
📗 درمان شوپنهاور
✍🏻اروین یالوم
@adelehz
📗 درمان شوپنهاور
✍🏻اروین یالوم
@adelehz
بعد از مدتها به خانه برگشتم. روی کاناپه ی راحتی ام دراز کشیدم .
میدانم که خواب دارم...تعبیری که مادرم برای خواب آلودگی به کار می برد.مادرم هرگز نمی گوید خوابم می آید بلکه میگوید خواب دارم و من هم این را بیشتر می پسندم...
پیراهن مردانه ای را از سفر با خود به خانه آوردم ..بوی ادکلن می دهد پاهایم را مثل یک جنین خسته درون شکمم جمع میکنم پیراهن را در آغوشم می فشارم و چشمانم را می بندم خواب باید مرا ببرد.
آنقدر خسته ام که چاره ای جز خواب باقی نمانده است.
بین خواب و بیداری سرما را روی پوستم حس میکنم هرچقدر بیشتر سردممیشود خودم را بیشتر جمع میکنم.نه آنقدر هوشیارم که برخیزم و پتو بردارم نه آنقدر در عمق خواب که سرما را حس نکنم.
ناگهان احساس میکنم یک حجم نرم و لطیف سراسر تنم را در بر میگیرد و راه سرما را میبندد
کسی روی من پتو انداختهاست.
چشمانم گرم تر می شود و صدای بسته شدن در به گوشم می رسد .
خواب بلاخره مرا می برد....
میخواهم بگویم که در هر روز زندگی به آن دست نیاز داریم ...دستی که بی خبر می آید گرمت میکند به تو آرامش می دهد و بعد می رود دنبال کارهایش تا آمدنی دیگر ...
نیاز داریم که وقتی با گریه پاهایمان را درون شکمم مان جمع کردیم و دلتنگ بودیم دستی برای پتو انداختن بروی تن سردمان از راه برسد.
ما چقدر به آن دست عالم رویا و واقعیت نیاز داریم
خدا می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
میدانم که خواب دارم...تعبیری که مادرم برای خواب آلودگی به کار می برد.مادرم هرگز نمی گوید خوابم می آید بلکه میگوید خواب دارم و من هم این را بیشتر می پسندم...
پیراهن مردانه ای را از سفر با خود به خانه آوردم ..بوی ادکلن می دهد پاهایم را مثل یک جنین خسته درون شکمم جمع میکنم پیراهن را در آغوشم می فشارم و چشمانم را می بندم خواب باید مرا ببرد.
آنقدر خسته ام که چاره ای جز خواب باقی نمانده است.
بین خواب و بیداری سرما را روی پوستم حس میکنم هرچقدر بیشتر سردممیشود خودم را بیشتر جمع میکنم.نه آنقدر هوشیارم که برخیزم و پتو بردارم نه آنقدر در عمق خواب که سرما را حس نکنم.
ناگهان احساس میکنم یک حجم نرم و لطیف سراسر تنم را در بر میگیرد و راه سرما را میبندد
کسی روی من پتو انداختهاست.
چشمانم گرم تر می شود و صدای بسته شدن در به گوشم می رسد .
خواب بلاخره مرا می برد....
میخواهم بگویم که در هر روز زندگی به آن دست نیاز داریم ...دستی که بی خبر می آید گرمت میکند به تو آرامش می دهد و بعد می رود دنبال کارهایش تا آمدنی دیگر ...
نیاز داریم که وقتی با گریه پاهایمان را درون شکمم مان جمع کردیم و دلتنگ بودیم دستی برای پتو انداختن بروی تن سردمان از راه برسد.
ما چقدر به آن دست عالم رویا و واقعیت نیاز داریم
خدا می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
شمس گفت:
«دو مسیر برای رسیدن به تقدس وجود دارد:
مسیر طولانی و دراز ...»
و اشاره به کتاب ها کرد.
«یا مسیر کوتاه»
مولانا پرسید:
«نام آن مسیر کوتاه چیست؟»
شمس گفت:
«طریقت عشق»
@adelehz
«دو مسیر برای رسیدن به تقدس وجود دارد:
مسیر طولانی و دراز ...»
و اشاره به کتاب ها کرد.
«یا مسیر کوتاه»
مولانا پرسید:
«نام آن مسیر کوتاه چیست؟»
شمس گفت:
«طریقت عشق»
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
این جواب «خوبم» را معمولاً وقتی نمیخواهیم تمارض کنیم، به عنوان عادت میگوییم. حتی اگر از شدت ضعف رو به موت هم باشیم، وقتی حالمان را میپرسند میگوییم خوبیم. به این کار معمولاً میگویند آبروداری و فقط در نسل بشر مشاهده شده است.
ژوزه ساراماگو
@adelehz
ژوزه ساراماگو
@adelehz
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
قاآنی
به شکرانه ی پایان ماه خوب خدا
عیدتان مبارک ❤️
@adelehz
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
قاآنی
به شکرانه ی پایان ماه خوب خدا
عیدتان مبارک ❤️
@adelehz