آن روز را خوب بیاد دارم .
با مادرم در بازارهای سرپوشیده شهرمان میچرخیدیم.مادرم میخواست پارچه های نخی گلدار بخرد شاید پارچه هایی با زمینه ی قرمز و گلهای ریز سفید یا هم برعکس
شاید گلهای درشت شاید هم رزهای صورتی مد نظرش بود .
دقیقا نوع گل روی پارچه ای که میخواست را نمیدانستم فقط این را میدانستم که هدفش گل است .
پارچه ی ساده یا پارچه ای که گل نداشت نمی خواست .
مادرم با پارچه فروشان سر و کله می زد و آنها صبورانه طاقه های پارچه را بالا و پایین می کردند . از مکالمات مادرم و فروشنده ها فقط یک کلمه مدام در همهمه ی بازار به گوشم می رسید:
"گل"
از دکان پارچه فروشی به رسم کنجکاوی کودکانه با استفاده از معدود غفلت های مادرم بیرون آمدم .
کنار پارچه فروشی یک گلفروشی بزرگ بساط گلهای معطر و ساده را در بازار پهن کرده بود .
عطر خوب مریم ها در آن چوک بازار فرمانروایی می کرد .
میان بساط گل فروش یک گلدان قدیمی و یک شاخه محمدیِ تک گل درونش خودنمایی میکرد .
با بقیه گلها فرق داشت یا شاید هم من فکر میکردم فرق میکند .بهرحال جای کودک ۷ ساله ی مشتاق کنار بساط گلفروشی نبود در حالی که اسباب بازی فروشی فقط چند قدم آن طرف تر قرار داشت .
به آن گلدان قدیمی نگاه میکردم در حالی که حس میکردم آن گل هم مرا میبیند .چرا بین آن همه گل های رنگارنگ با گلدانهای جدید تر من و آن گل هم را انتخاب کرده بودیم هنوز هم بعد سالها نمیدانم.
بهرحال وضع به همین منوال باقی نماند و مادرم با پارچه های گلدار تازه خریداری شده اش از راه رسید .میدانستم که به رسم هر بازارگردی دو نفره ی مان اگر دختر خوب و با ادبی باشم اجازه داشتم چیزی انتخاب کنم تا مادرم آن را برایم بخرد.مادرم آن لحظه فرشته ی مهربان سیندرلا بود که میتوانست خوشحالی بخرد .
مادرم دستم را کشید تا به طرف اسباب بازی فروشی برویم بنظرم قصد داشت مثل تمام دیگر لحظات زندگیم خوشحالم کند و با خریدن یک عروسک قشنگ یا یک سرویس چایخوری بچه گانه شوری به بساط خاله بازی های عصرانه ام بدهد .
اما چه شد ؟
من محکم سرجایم ایستادم و پاهایم را درون کفشهای کفشدوزکی خالدارم فشار دادم و گفتم من آن را میخواهم .و آن چه بود ؟ یک گل محمدی خیلی عادی وسط یک گلدان سفالی قدیمی وسط بازار که میتوانست آخرین چیزی باشد که یک کودک ۷ ساله میخواهد داشته باشد .
مادرم برآشفت و با عصبانیت گفت این به چه درد تو میخورد؟؟؟ خارهایش را دیده ای ؟ دستانت را غرق زخم میکند .
راستش اصلا تا آن لحظه خارهای گلی که مرا نگاه میکرد را ندیده بودم ولی مگر چه اهمیتی داشت شاید اگر آن گل ، گل من بود دیگر خارهایش مرا آزار نمیداد.
مادرم راضی نمیشد باور نمی کرد که خواسته ای چنین غیرمنطقی داشته باشم .برای مادرم خرید یک عروسک راحت تر از بردن آن گلدان قدیمی به خانه بود.
اما با این حال کوتاه آمد و پذیرفت آن گلدان را برایم بخرد .
تا من دستان کوچکم را دورش حلقه کنم و گلدان قدیمی ام را به خانه ببرم در حالی که عمیقا احساس میکردم گلم به طرز شگفت آوری خوش رنگ تر و خوش عطر تر از قبل شده است .
مادرم آن سال برایم دامنی گلدار دوخت در حالی که چرخ خیاطی اش مشرف به گلدان قدیمی گل من شده بود. درحالی که اعتراف میکرد گلم روز به روز زیباتر می شود.
میخواهم بگویم بعضی آدمها در زندگی ما گل های تنهای گلدان های قدیمی هستند .هیچ تناسبی بین ما و آنها نیست ، هیچ شباهتی بهم نداریم هیچ کس باور نمیکند که ما بتوانیم همدیگر را کامل کنیم اما این رخ می دهد .
به خودت می آیی و میگویی بین این همه گلهای قشنگ بین این همه گلدان های مجلل من آن گل ساده و آنگلدان قدیمی را انتخاب میکنم
چون می دانم او با دیدنم خوش رنگ تر میشود
تو گویی بخواهد برای خوش آمد من خود را بیاراید .
و البته آنگل ساده هرگز بدون خار نیست ، خارهایی که اطرافیان مدام آن را به تو یادآوری میکنند و البته که واقعی ست .
اما تو میدانی که اگر آن گل بخواهد گلِ تو باشد خارهایش را از تو دور میکند.
راستی کسی چه میداند که تک گل گلدانی قدیمی چقدر از تنهایی خسته است ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
با مادرم در بازارهای سرپوشیده شهرمان میچرخیدیم.مادرم میخواست پارچه های نخی گلدار بخرد شاید پارچه هایی با زمینه ی قرمز و گلهای ریز سفید یا هم برعکس
شاید گلهای درشت شاید هم رزهای صورتی مد نظرش بود .
دقیقا نوع گل روی پارچه ای که میخواست را نمیدانستم فقط این را میدانستم که هدفش گل است .
پارچه ی ساده یا پارچه ای که گل نداشت نمی خواست .
مادرم با پارچه فروشان سر و کله می زد و آنها صبورانه طاقه های پارچه را بالا و پایین می کردند . از مکالمات مادرم و فروشنده ها فقط یک کلمه مدام در همهمه ی بازار به گوشم می رسید:
"گل"
از دکان پارچه فروشی به رسم کنجکاوی کودکانه با استفاده از معدود غفلت های مادرم بیرون آمدم .
کنار پارچه فروشی یک گلفروشی بزرگ بساط گلهای معطر و ساده را در بازار پهن کرده بود .
عطر خوب مریم ها در آن چوک بازار فرمانروایی می کرد .
میان بساط گل فروش یک گلدان قدیمی و یک شاخه محمدیِ تک گل درونش خودنمایی میکرد .
با بقیه گلها فرق داشت یا شاید هم من فکر میکردم فرق میکند .بهرحال جای کودک ۷ ساله ی مشتاق کنار بساط گلفروشی نبود در حالی که اسباب بازی فروشی فقط چند قدم آن طرف تر قرار داشت .
به آن گلدان قدیمی نگاه میکردم در حالی که حس میکردم آن گل هم مرا میبیند .چرا بین آن همه گل های رنگارنگ با گلدانهای جدید تر من و آن گل هم را انتخاب کرده بودیم هنوز هم بعد سالها نمیدانم.
بهرحال وضع به همین منوال باقی نماند و مادرم با پارچه های گلدار تازه خریداری شده اش از راه رسید .میدانستم که به رسم هر بازارگردی دو نفره ی مان اگر دختر خوب و با ادبی باشم اجازه داشتم چیزی انتخاب کنم تا مادرم آن را برایم بخرد.مادرم آن لحظه فرشته ی مهربان سیندرلا بود که میتوانست خوشحالی بخرد .
مادرم دستم را کشید تا به طرف اسباب بازی فروشی برویم بنظرم قصد داشت مثل تمام دیگر لحظات زندگیم خوشحالم کند و با خریدن یک عروسک قشنگ یا یک سرویس چایخوری بچه گانه شوری به بساط خاله بازی های عصرانه ام بدهد .
اما چه شد ؟
من محکم سرجایم ایستادم و پاهایم را درون کفشهای کفشدوزکی خالدارم فشار دادم و گفتم من آن را میخواهم .و آن چه بود ؟ یک گل محمدی خیلی عادی وسط یک گلدان سفالی قدیمی وسط بازار که میتوانست آخرین چیزی باشد که یک کودک ۷ ساله میخواهد داشته باشد .
مادرم برآشفت و با عصبانیت گفت این به چه درد تو میخورد؟؟؟ خارهایش را دیده ای ؟ دستانت را غرق زخم میکند .
راستش اصلا تا آن لحظه خارهای گلی که مرا نگاه میکرد را ندیده بودم ولی مگر چه اهمیتی داشت شاید اگر آن گل ، گل من بود دیگر خارهایش مرا آزار نمیداد.
مادرم راضی نمیشد باور نمی کرد که خواسته ای چنین غیرمنطقی داشته باشم .برای مادرم خرید یک عروسک راحت تر از بردن آن گلدان قدیمی به خانه بود.
اما با این حال کوتاه آمد و پذیرفت آن گلدان را برایم بخرد .
تا من دستان کوچکم را دورش حلقه کنم و گلدان قدیمی ام را به خانه ببرم در حالی که عمیقا احساس میکردم گلم به طرز شگفت آوری خوش رنگ تر و خوش عطر تر از قبل شده است .
مادرم آن سال برایم دامنی گلدار دوخت در حالی که چرخ خیاطی اش مشرف به گلدان قدیمی گل من شده بود. درحالی که اعتراف میکرد گلم روز به روز زیباتر می شود.
میخواهم بگویم بعضی آدمها در زندگی ما گل های تنهای گلدان های قدیمی هستند .هیچ تناسبی بین ما و آنها نیست ، هیچ شباهتی بهم نداریم هیچ کس باور نمیکند که ما بتوانیم همدیگر را کامل کنیم اما این رخ می دهد .
به خودت می آیی و میگویی بین این همه گلهای قشنگ بین این همه گلدان های مجلل من آن گل ساده و آنگلدان قدیمی را انتخاب میکنم
چون می دانم او با دیدنم خوش رنگ تر میشود
تو گویی بخواهد برای خوش آمد من خود را بیاراید .
و البته آنگل ساده هرگز بدون خار نیست ، خارهایی که اطرافیان مدام آن را به تو یادآوری میکنند و البته که واقعی ست .
اما تو میدانی که اگر آن گل بخواهد گلِ تو باشد خارهایش را از تو دور میکند.
راستی کسی چه میداند که تک گل گلدانی قدیمی چقدر از تنهایی خسته است ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
میخواهم كار كنم
من يک باغ میخواهم،
یک خانه کوچک، چمنزار، حيوانات،
كتابها، نقاشیها، موسيقی
و فراتر از اينها
میخواهم بنويسم...
کاترین منسفیلد
@adelehz
من يک باغ میخواهم،
یک خانه کوچک، چمنزار، حيوانات،
كتابها، نقاشیها، موسيقی
و فراتر از اينها
میخواهم بنويسم...
کاترین منسفیلد
@adelehz
نیمه ی گمشده ی عزیز این ماه رمضونم میگذره وتوی بی لیاقت پیدات نمی شه تا برات ازاین دلبریا بکنم 😒همانا که از زیانکارانی
@adelehz
@adelehz
میتوانیم ساعتها حرف بزنیم و باز هم همدیگر را نفهمیم .
زبان گرچه ابزاری شگفت انگیز برای ارتباط است ولی گاهی حتی زبان هم از بیان واقعی آنچه میخواهیم بگوئیم قاصر می ماند .
اما چشم ها
چشم ها بحث شان جداست .نه میتوانند دروغ بگویند نه مصلحت حالی شان میشود .صادقند و صاف
هرچه که باشد خوب یا بد ، میگذارند کف دست طرف مقابل .
چشم ها نمیتوانند دروغ بگویند از زبان ها بیشتر به چشم ها اعتماد کنید.
#عادله_زمانی
@adelehz
زبان گرچه ابزاری شگفت انگیز برای ارتباط است ولی گاهی حتی زبان هم از بیان واقعی آنچه میخواهیم بگوئیم قاصر می ماند .
اما چشم ها
چشم ها بحث شان جداست .نه میتوانند دروغ بگویند نه مصلحت حالی شان میشود .صادقند و صاف
هرچه که باشد خوب یا بد ، میگذارند کف دست طرف مقابل .
چشم ها نمیتوانند دروغ بگویند از زبان ها بیشتر به چشم ها اعتماد کنید.
#عادله_زمانی
@adelehz
هر وقت که دستت از همه جا کوتاه شد بگو:
وأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّـهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَاد
ِ
کارم را به خدا میسپارم
قطعا خداوند بینا به بندگان است ..
شب زیبا ❤️
@adelehz
وأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّـهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَاد
ِ
کارم را به خدا میسپارم
قطعا خداوند بینا به بندگان است ..
شب زیبا ❤️
@adelehz
شازده کوچولو:
میگن بعضی عشق ها
عشق نیست دیوانگیه
روباه:
عشقی که توش دیوانگی نباشه
عشق نیست
فقط حس عادته...
آنتوان دوسنت اگزوپری
@adelehz
میگن بعضی عشق ها
عشق نیست دیوانگیه
روباه:
عشقی که توش دیوانگی نباشه
عشق نیست
فقط حس عادته...
آنتوان دوسنت اگزوپری
@adelehz
دیروز آقای قاضی مرادی فوت کردند .ایشون سالها با عوارض بیماری پارکینسون دست و پنجه نرم کردند .
اما چیزی که متفاوت می کرد این موضوع رو اینه که خانوم شون ۵۰ سال باهاشون زندگی کردند و توی این سالهای آخر با تمام مهربونی ازشون مراقبت کردند .
چقدر مهربونی و وفاداری در وجود آدمها به طور ویژه ای زن ها زیبایی شون و صد برابر میکنه ❤️
روحشون شاد
#عادله_زمانی
@adelehz
اما چیزی که متفاوت می کرد این موضوع رو اینه که خانوم شون ۵۰ سال باهاشون زندگی کردند و توی این سالهای آخر با تمام مهربونی ازشون مراقبت کردند .
چقدر مهربونی و وفاداری در وجود آدمها به طور ویژه ای زن ها زیبایی شون و صد برابر میکنه ❤️
روحشون شاد
#عادله_زمانی
@adelehz
و صدایت
شرقی ترین آوای ترانه
که هروز ازپشت هزاران کیلومتر
سیم تلفن درگوشم نواخته میشود..
ای حنجره ات زادگاه هزارقناری
#عادله_زمانی
@adelehz
شرقی ترین آوای ترانه
که هروز ازپشت هزاران کیلومتر
سیم تلفن درگوشم نواخته میشود..
ای حنجره ات زادگاه هزارقناری
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
دیروز آقای قاضی مرادی فوت کردند .ایشون سالها با عوارض بیماری پارکینسون دست و پنجه نرم کردند . اما چیزی که متفاوت می کرد این موضوع رو اینه که خانوم شون ۵۰ سال باهاشون زندگی کردند و توی این سالهای آخر با تمام مهربونی ازشون مراقبت کردند . چقدر مهربونی و وفاداری…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من نیاز دارم که تورا اینچنین دوست داشته باشم
و نیاز دارم که تو اینچنین عاشقم باشی
همدیگر را کامل کنیم و پشتیبان خوبی ها و پوشاننده بدی هایمان باشیم..
نیاز دارم همیشه بدانم که قطعا با هم این زندگی را به پایان می رسانیم و در جهان های دیگر بازهم بهم می پیوندیم.
چون جهانِ خالی ما فقط این طور زیبا میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
و نیاز دارم که تو اینچنین عاشقم باشی
همدیگر را کامل کنیم و پشتیبان خوبی ها و پوشاننده بدی هایمان باشیم..
نیاز دارم همیشه بدانم که قطعا با هم این زندگی را به پایان می رسانیم و در جهان های دیگر بازهم بهم می پیوندیم.
چون جهانِ خالی ما فقط این طور زیبا میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه معشوقه ی گم شده ی هفته ست .
یعنی روزها خوبند،عزیزند اما راستش را بخواهید من تمامشان را برحسب رابطه شان با جمعه میشناسم .
مثلا میدانم که شنبه اولین روزِ غم انگیز بعد از رفتن جمعه ست .و پنجشنبه روز پرهیجان ِپیش از رسیدن جمعه ست.
من فکر میکنم روابط انسانی ما هم کم و بیش بر همین مبنا استوار شده مثلا من هر کس که مرتبط با تو باشد را میشناسم. عاشق کسانی هستم که تورا خوشحال میکنند و متنفر از آنهایی که دوستت ندارند و آزارت میدهند .
به همین سادگی محبوبِ من .
#عادله_زمانی
@adelehz
یعنی روزها خوبند،عزیزند اما راستش را بخواهید من تمامشان را برحسب رابطه شان با جمعه میشناسم .
مثلا میدانم که شنبه اولین روزِ غم انگیز بعد از رفتن جمعه ست .و پنجشنبه روز پرهیجان ِپیش از رسیدن جمعه ست.
من فکر میکنم روابط انسانی ما هم کم و بیش بر همین مبنا استوار شده مثلا من هر کس که مرتبط با تو باشد را میشناسم. عاشق کسانی هستم که تورا خوشحال میکنند و متنفر از آنهایی که دوستت ندارند و آزارت میدهند .
به همین سادگی محبوبِ من .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگه پسر باشی لازم نیست صورت خوشگل داشته باشی تا توو نگاه اول چشم همه رو بگیری، از تاریکی نمیترسی، کسی به تو نمیگه گناه از اون روزی به وجود اومد که حوا سیب ممنوعه رو چید، کمتر عذاب میکشی، میتونی دوست داشته باشی بدون اینکه یه شب از خواب بپری و حس کنی داری توو باتلاق فرو میری!
ولی باهمه اینا دلم میخواد دختر باشی تا چیزایی رو که من حس کردمو حس کنی! زن بودن خیلی قشنگه، چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی میخواد، خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید، گناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرت باشکوه به وجود اومد که بهش نافرمانی میگن!
👤اوریانا فالاچی
📚 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
@adelehz
ولی باهمه اینا دلم میخواد دختر باشی تا چیزایی رو که من حس کردمو حس کنی! زن بودن خیلی قشنگه، چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی میخواد، خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید، گناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرت باشکوه به وجود اومد که بهش نافرمانی میگن!
👤اوریانا فالاچی
📚 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
@adelehz
می روی
با دنیا می جنگی
از همه خسته میشوی
تکه های دلت را جمع میکنی و اخر شب
باز میگردی.
میایی تا درآغوش من خود را رها کنی .تمام بغضهایت را می آوری فقط چشمانت را میبندی و میگویی نوازشم کن .بله مردها گریه نمیکنند ولی تو بغضهایت را آورده ای ..آغوش من بغضهایت را یکی به یکی پوچ میکند .آرام میشوی غوغا و خستگیت تمام میشود و به خواب میروی
برای فردایی دوباره و جنگی تازه
تو هرکه باشی،هرچقدر که قوی باشی بازهم دلت میخواهد همیشه به پناهگاهت برگردی
و کسی چه میداند پناه گاه تو شاید آغوش زنانه ی من باشد....
#عادله_زمانی
@adelehz
با دنیا می جنگی
از همه خسته میشوی
تکه های دلت را جمع میکنی و اخر شب
باز میگردی.
میایی تا درآغوش من خود را رها کنی .تمام بغضهایت را می آوری فقط چشمانت را میبندی و میگویی نوازشم کن .بله مردها گریه نمیکنند ولی تو بغضهایت را آورده ای ..آغوش من بغضهایت را یکی به یکی پوچ میکند .آرام میشوی غوغا و خستگیت تمام میشود و به خواب میروی
برای فردایی دوباره و جنگی تازه
تو هرکه باشی،هرچقدر که قوی باشی بازهم دلت میخواهد همیشه به پناهگاهت برگردی
و کسی چه میداند پناه گاه تو شاید آغوش زنانه ی من باشد....
#عادله_زمانی
@adelehz
از من پرسید که میتوانم دوباره در دنیا شاد زندگی کنم؟
میدانستم طوفانهای زیادی را از سر گذرانده
دستش را گرفتم و اورا کنار پنجره بردم .
گفتم چه میبینی؟
گفت خورشید را که کم کمک از پشت کوهها طلوع میکند.
پاسخ دادم آفرین .تا روزی که خورشید می تابد بهانه ای برای شادی خواهی داشت .❤️
#عادله_زمانی
صبح به خیر
@adelehz
میدانستم طوفانهای زیادی را از سر گذرانده
دستش را گرفتم و اورا کنار پنجره بردم .
گفتم چه میبینی؟
گفت خورشید را که کم کمک از پشت کوهها طلوع میکند.
پاسخ دادم آفرین .تا روزی که خورشید می تابد بهانه ای برای شادی خواهی داشت .❤️
#عادله_زمانی
صبح به خیر
@adelehz