در من گنجشک هایی
هر صبح
به رسم بودنت آواز می خوانند
و این یعنی که عشق
هنوز از شهرمان
کوچ نکرده است...!
صفا وهابی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
هر صبح
به رسم بودنت آواز می خوانند
و این یعنی که عشق
هنوز از شهرمان
کوچ نکرده است...!
صفا وهابی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
روباه دلتنگ بود .
راه جنگل طولانی
دلش میخواست گل سرخی که شازده کوچلو عاشقش بود را می دید .یا نه دلش میخواست خودش گلی سرخ داشته باشد .
دلش میخواست کسی در اعماق جنگل منتظرش باشد .
کسی که روباه به او فکر کند و لبخند بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz
راه جنگل طولانی
دلش میخواست گل سرخی که شازده کوچلو عاشقش بود را می دید .یا نه دلش میخواست خودش گلی سرخ داشته باشد .
دلش میخواست کسی در اعماق جنگل منتظرش باشد .
کسی که روباه به او فکر کند و لبخند بزند.
#عادله_زمانی
@adelehz
دقیقا از آن لحظه ای که یاد می گیری
جهان را به حال خودش رها کنی .خوشبختی آغاز می شود
وقتی بچه تر بودم مادرم به من آموخته بود که اگر کسی دوست نداشت با تو بازی کند به او اصرار نکن . فقط برو و با لذت به تنهایی بازی کن بعد ببین چه می شود .و من چنین کردم.جالب این بود که آن کودک بعد از مدتی جذب بازی من می شد و خودش برای هم بازی شدن با من پیش قدم می شد.
به نظرم زندگی در جهان بشدت شبیه همان بازی کودکانه است . دست از اصرار به جهان بردار فقط بر خودت متمرکز شو و به بازی و ساختن شادی برای خودت بپرداز خودت خواهی دید که به زودی جهان برای همراهی تو پیش قدم خواهد شد .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
جهان را به حال خودش رها کنی .خوشبختی آغاز می شود
وقتی بچه تر بودم مادرم به من آموخته بود که اگر کسی دوست نداشت با تو بازی کند به او اصرار نکن . فقط برو و با لذت به تنهایی بازی کن بعد ببین چه می شود .و من چنین کردم.جالب این بود که آن کودک بعد از مدتی جذب بازی من می شد و خودش برای هم بازی شدن با من پیش قدم می شد.
به نظرم زندگی در جهان بشدت شبیه همان بازی کودکانه است . دست از اصرار به جهان بردار فقط بر خودت متمرکز شو و به بازی و ساختن شادی برای خودت بپرداز خودت خواهی دید که به زودی جهان برای همراهی تو پیش قدم خواهد شد .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
این برای من همیشه جای سوال داشت، چه اتفاقی برای روح زیبا پسند و شرقی ما افتاد که آپارتمان های بی روح و غرق در بی هنری را به این خانه ها ارجح دانستیم ؟
خانه هایی که اصلی ترین منبع هنر بودند.جایی برای نمایش هنراختلاطِ نبوغ فکر و حریر احساس معمار بودند .
روح داشتند و معنا، خانه هایی که انگار از میان راه ابریشم گذشته بودند تا به ما برسند به همان میزان خیال انگیز و وهم پرور .
اگر بخواهم درد از دست دادن این خانه ها و ساکن شدن در آپارتمانهای قوطی کبریتی را به مقیاس کلمه بگنجانم باید بگویم:
ما باختیم دوستان،بد هم باختیم .
زر دادیم و زردآب گرفتیم .
همین
#عادله_زمانی
خانه هایی که اصلی ترین منبع هنر بودند.جایی برای نمایش هنراختلاطِ نبوغ فکر و حریر احساس معمار بودند .
روح داشتند و معنا، خانه هایی که انگار از میان راه ابریشم گذشته بودند تا به ما برسند به همان میزان خیال انگیز و وهم پرور .
اگر بخواهم درد از دست دادن این خانه ها و ساکن شدن در آپارتمانهای قوطی کبریتی را به مقیاس کلمه بگنجانم باید بگویم:
ما باختیم دوستان،بد هم باختیم .
زر دادیم و زردآب گرفتیم .
همین
#عادله_زمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از این پنجره که بروی من گشوده ست فقط تو دیده میشوی ..
تو در باران
تودر افتاب
تودر باد
تودر گلها
واینگونه ست که شهر مرا بی سلاح تسخیر کرده ای
#عادله_زمانی
@adelehz
تو در باران
تودر افتاب
تودر باد
تودر گلها
واینگونه ست که شهر مرا بی سلاح تسخیر کرده ای
#عادله_زمانی
@adelehz
اَلَیسَ اللهُ بِکاف عَبده؟
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟
سوره زمر۳۶
پ.ن آنکه تورا دارد چه ندارد ؟
شب بخیر رفقای جانم❤️
@adelehz
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟
سوره زمر۳۶
پ.ن آنکه تورا دارد چه ندارد ؟
شب بخیر رفقای جانم❤️
@adelehz
❤1
یک روز برمیگردم و به تمام چیزهایی که برای شان گوله گوله اشک ریختم میخندم.
این یک قانون نانوشته است که آن چیزهای مهمی که امروز تا سرحد مرگ برایشان میجنگیم فردا کمرنگ میشوند و بی معنا.
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
این یک قانون نانوشته است که آن چیزهای مهمی که امروز تا سرحد مرگ برایشان میجنگیم فردا کمرنگ میشوند و بی معنا.
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
گل پاسخ داد: شما نادانید!
آیا تصور می کنید شکوفه میکنم تا دیده شوم؟
من بخاطر خودم شکوفه میکنم نه دیگران، زیرا مرا شادمان میسازد.
شادی و سرور من قائم به بودن و شکوفه کردن است.
اروین یالوم
@adelehz
آیا تصور می کنید شکوفه میکنم تا دیده شوم؟
من بخاطر خودم شکوفه میکنم نه دیگران، زیرا مرا شادمان میسازد.
شادی و سرور من قائم به بودن و شکوفه کردن است.
اروین یالوم
@adelehz
عشق تو بهخودی خود میروید
مثل گل دادن باغها
و رویش شقایق سرخ
بر در خانههامان ...
مثل رویش بادام و صنوبر در کوهپایهها
مثل جریان یافتن شکر و شیرینی به قلب هلو ...
محبوبهام!
عشق تو ... مثل هواست
که مرا در خود میگیرد
بی آنکه بدانم یا احساس کنم
عشقات جزیرهایست که دست خیال به آن نمیرسد
خوابی مثل دیگر خوابها ...
که نه میشود گفت و نه تعبیرش کرد ...
نزار قبانی
@adelehz
مثل گل دادن باغها
و رویش شقایق سرخ
بر در خانههامان ...
مثل رویش بادام و صنوبر در کوهپایهها
مثل جریان یافتن شکر و شیرینی به قلب هلو ...
محبوبهام!
عشق تو ... مثل هواست
که مرا در خود میگیرد
بی آنکه بدانم یا احساس کنم
عشقات جزیرهایست که دست خیال به آن نمیرسد
خوابی مثل دیگر خوابها ...
که نه میشود گفت و نه تعبیرش کرد ...
نزار قبانی
@adelehz
پدرِ من دبیرستانی که بوده، کار میکرده تا خرج درس خوندن خودش و برادرهاش که از نیشابور مهاجرت کرده بودند مشهد دربیاد. وسط این دشواری، تصادف کرده و صورتش آسیب دیده بود.پولی نداشته برای عمل حیاتی و خطرناکِ صورت و بینی.
یک دکتر، سرِ فلکهی دروازه قوچانِ مشهد، شش ماه تمام بدون هیچ پولی معالجه اش کرده هزینهی درمان نگرفته از پدرم چون فهمیده این پسر بچه برای درس خوندن خودش و برادرهاش کار میکرده
هر دو روز معاینه میکرده،هم دارو میخریده هم سه بار مجانی عمل کرده سه بار
امروز بعد از پنج روز گرفتگی گوش پدرم اصرار کرد که بلند شو بریم پیش دکتر فتوحی من باید ببینمش رفتیم یک پیرمرد ۹۵ ساله، توی یک مطبِ خالیِ قدیمی نشسته بود. دائم میخندید. گوشهای خودش سنگین شده بودند. معاینهم کرد.
از پدرم پرسید «چی شدی؟داداشهات چی شدند؟»گفت «هرکدوم پروفسور یک چیزی شدند،من دیپلم که گرفتم درس نخوندم،کار کردم اونها درس بخونند.» از من پرسید «تو چیکار میکنی؟» گفتم «فلسفه میخونم. مینویسم.» داشت نسخه مینوشت. به بابام گفت «من برای همهی این چیزهای چهل سال بعد حواسم بهت بود.»❤
از پیج عالیجناب
پ.ن نسل دکترهای صبور و باوجدان
@adelehz
یک دکتر، سرِ فلکهی دروازه قوچانِ مشهد، شش ماه تمام بدون هیچ پولی معالجه اش کرده هزینهی درمان نگرفته از پدرم چون فهمیده این پسر بچه برای درس خوندن خودش و برادرهاش کار میکرده
هر دو روز معاینه میکرده،هم دارو میخریده هم سه بار مجانی عمل کرده سه بار
امروز بعد از پنج روز گرفتگی گوش پدرم اصرار کرد که بلند شو بریم پیش دکتر فتوحی من باید ببینمش رفتیم یک پیرمرد ۹۵ ساله، توی یک مطبِ خالیِ قدیمی نشسته بود. دائم میخندید. گوشهای خودش سنگین شده بودند. معاینهم کرد.
از پدرم پرسید «چی شدی؟داداشهات چی شدند؟»گفت «هرکدوم پروفسور یک چیزی شدند،من دیپلم که گرفتم درس نخوندم،کار کردم اونها درس بخونند.» از من پرسید «تو چیکار میکنی؟» گفتم «فلسفه میخونم. مینویسم.» داشت نسخه مینوشت. به بابام گفت «من برای همهی این چیزهای چهل سال بعد حواسم بهت بود.»❤
از پیج عالیجناب
پ.ن نسل دکترهای صبور و باوجدان
@adelehz