جهان
فارغ از تصورات و رویاهای ما به راهش ادامه میدهد آنچه که جهان را جای زیباتری برای زندگی میکند آدمهایی هستند که به رغم تمام نامهربانی ها مهربان باقی می مانند
کمتعداد هستند اما هم اندازه ای که وجود دارند هم برای خوب کردن حال جهان کافی هستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح بخیر ❤️
فارغ از تصورات و رویاهای ما به راهش ادامه میدهد آنچه که جهان را جای زیباتری برای زندگی میکند آدمهایی هستند که به رغم تمام نامهربانی ها مهربان باقی می مانند
کمتعداد هستند اما هم اندازه ای که وجود دارند هم برای خوب کردن حال جهان کافی هستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح بخیر ❤️
آشپزخانه سنگر است،
يك سنگرِ زنانه.
سنگرى كه زن را پناه ميشود.
آسمان دلش كه بارانى ميشود ظرفها را ميشويد؛
آرزوهايش را تكه تكه ميكند و در فريزر ميگذارد؛
به بهانهء پيازها اشك ميريزد؛
جانش كه به جوش مى آيد، غصه هايش را دم ميكند؛
تنهايى هايش را در غذا ميريزد و وقتى خوب جا افتاد آنها را در ظرف ميچيند و با فكرهايش دورچين ميكند؛
در آخر به همهء آنها نگاه ميكند، لبخند ميزند، كمى عشق از گوشهء دورِ دلش پيدا ميكند و با آن روىِ تمامِ تنهايى و غصه هايش را ميپوشاند.
زنانگى انتها ندارد.
كترى سوتِ پايانِ جنگِ امروز را به صدا درمى آورد؛
و زن با خودش فكر ميكند:
آشپزخانه سنگر است.
يك سنگرِ زنانه
مارال مشکل گشا
@adelehz
يك سنگرِ زنانه.
سنگرى كه زن را پناه ميشود.
آسمان دلش كه بارانى ميشود ظرفها را ميشويد؛
آرزوهايش را تكه تكه ميكند و در فريزر ميگذارد؛
به بهانهء پيازها اشك ميريزد؛
جانش كه به جوش مى آيد، غصه هايش را دم ميكند؛
تنهايى هايش را در غذا ميريزد و وقتى خوب جا افتاد آنها را در ظرف ميچيند و با فكرهايش دورچين ميكند؛
در آخر به همهء آنها نگاه ميكند، لبخند ميزند، كمى عشق از گوشهء دورِ دلش پيدا ميكند و با آن روىِ تمامِ تنهايى و غصه هايش را ميپوشاند.
زنانگى انتها ندارد.
كترى سوتِ پايانِ جنگِ امروز را به صدا درمى آورد؛
و زن با خودش فكر ميكند:
آشپزخانه سنگر است.
يك سنگرِ زنانه
مارال مشکل گشا
@adelehz
مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود. به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم.
برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است.
تعدادی اندکی برای نجات دادن آنها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنیهای رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسان دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خوردهاند.
از برادرش پرسید: چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آنها را دوست وخویشاوند
میپنداشتید،حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود، بریزند.
خیلیها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند. وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت.
قدر دوستان واقعیمان را بدانیم...
@adelehz
برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است.
تعدادی اندکی برای نجات دادن آنها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنیهای رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسان دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خوردهاند.
از برادرش پرسید: چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آنها را دوست وخویشاوند
میپنداشتید،حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود، بریزند.
خیلیها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند. وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت.
قدر دوستان واقعیمان را بدانیم...
@adelehz
آن زمان که بیاموزم.
عمر برای سپری شدن منتظر اجازه من نیست ..
و زندگی بدون من میگذرد اما من بدون زندگی معنا نخواهم داشت .
آن زمان فرا خواهم گرفت که خودم را با خوب و بد زندگی همراه کنم و بگذارم آسوده عبور کند بدون اینکه خودم را بیازارم...
#عادله_زمانی
عکس پریسا جان راغیان
صبح بخیر❤️
@adelehz
عمر برای سپری شدن منتظر اجازه من نیست ..
و زندگی بدون من میگذرد اما من بدون زندگی معنا نخواهم داشت .
آن زمان فرا خواهم گرفت که خودم را با خوب و بد زندگی همراه کنم و بگذارم آسوده عبور کند بدون اینکه خودم را بیازارم...
#عادله_زمانی
عکس پریسا جان راغیان
صبح بخیر❤️
@adelehz
فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند؛
آنها دختران و پسران زندگیاند در سودای خويش...
آنها از كوچه وجود شما گذر میكنند اما از شما نيستند، اگرچه با شمايند، به شما تعلق ندارند.
عشق خود را بر آنها نثار كنيد، اما انديشههايتان را برای خود نگه داريد. زيرا آنها را نيز برای خود انديشهای ديگر است.
جسم آنها را در خانهٔ خود مسكن دهيد اما روح آنان را آزاد گذاريد٬ زيرا روح آنان در خانهٔ فردا زيست خواهد كرد كه شما حتی در رويا نمیتوانيد به ديدار آن فردا برويد.
ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد
اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد
زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با ديروز درنگ نخواهد كرد.
👤جبران خلیل جبران
@adelehz
آنها دختران و پسران زندگیاند در سودای خويش...
آنها از كوچه وجود شما گذر میكنند اما از شما نيستند، اگرچه با شمايند، به شما تعلق ندارند.
عشق خود را بر آنها نثار كنيد، اما انديشههايتان را برای خود نگه داريد. زيرا آنها را نيز برای خود انديشهای ديگر است.
جسم آنها را در خانهٔ خود مسكن دهيد اما روح آنان را آزاد گذاريد٬ زيرا روح آنان در خانهٔ فردا زيست خواهد كرد كه شما حتی در رويا نمیتوانيد به ديدار آن فردا برويد.
ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد
اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد
زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با ديروز درنگ نخواهد كرد.
👤جبران خلیل جبران
@adelehz
این خانوم سارا گودریج هست که در سال ۱۸۲۸ عکس سینه خودش رو نقاشی کرده و داده به یه سناتور آمریکایی که خواستگارش بوده.خانواده سناتور هم ۵۰ سال نسل به نسل نگهش داشتن و بعد دادنش به موزه.فکر کن به یکی نود بدی چند نسل خانوادش ببینن و بعد بزارن تو موزه برای دید همگانی
از پیج ویدلش
پ.ن مردک دهن لق😂
@adelehz
از پیج ویدلش
پ.ن مردک دهن لق😂
@adelehz
اگر گل بودی یاس امین الدوله می شدی.
اگر غذا، احتمالا کیک های گردویی عصرانه ی مادرم بودی.
اگر چیزی در طبیعت، احتمالا باران بودی .
و اگر شی ، و اگر شی بودی به قطع یقین پیراهن
چهارخانه ی آبی رنگ بودی .
شبیه یک آسمان
شبیه یک دریای مواج
شبیه درخواستی برای صلح و آرامش
پیراهنی چهارخانه و آبی که بوی خوب عطری تلخ از لابلای تارو پودش به مشام می رسید .
پیراهنی که میتوان دلتنگش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر غذا، احتمالا کیک های گردویی عصرانه ی مادرم بودی.
اگر چیزی در طبیعت، احتمالا باران بودی .
و اگر شی ، و اگر شی بودی به قطع یقین پیراهن
چهارخانه ی آبی رنگ بودی .
شبیه یک آسمان
شبیه یک دریای مواج
شبیه درخواستی برای صلح و آرامش
پیراهنی چهارخانه و آبی که بوی خوب عطری تلخ از لابلای تارو پودش به مشام می رسید .
پیراهنی که میتوان دلتنگش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
داستان زیر، داستان دیدار شهریار و معشوقه قدیمی او در روز سیزده بدر ست . میگوید :
وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامي شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد. روزگار طاقت سوزي داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبري نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براي گردش به باغي واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطري شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابي جانكاه مرا میفرسود، تشويشي بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتي زير درختي، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستيكي صورتي رنگي به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركي بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهرباني صدايش كردم، لبخند شيريني زد، جلو آمد دستي به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واي... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آري... او بود... كسي كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواجع حسرت آلود ناكاميش، مرزهاي شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
توشدي مادر ومن با همه پيري پسرم
توجگرگوشه هم از شير بريدي وهنوز
من بيچاره همان عاشق خونینجگرم
خون دل میخورم وچشم نظرجام
جرمم اين است که صاحبدل صاحبنظرم
من که باعشق نراندم به جواني هوسی
هوس عشق وجوانی است به پيرانه سرم
پدرت گوهرخود رابه زر وسيم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد که بیسیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود
که به بازار تو کاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم
تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم
گاهي از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهاني دگرم
از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم
@adelehz
وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامي شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد. روزگار طاقت سوزي داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبري نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براي گردش به باغي واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطري شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابي جانكاه مرا میفرسود، تشويشي بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتي زير درختي، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستيكي صورتي رنگي به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركي بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهرباني صدايش كردم، لبخند شيريني زد، جلو آمد دستي به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واي... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آري... او بود... كسي كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواجع حسرت آلود ناكاميش، مرزهاي شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
توشدي مادر ومن با همه پيري پسرم
توجگرگوشه هم از شير بريدي وهنوز
من بيچاره همان عاشق خونینجگرم
خون دل میخورم وچشم نظرجام
جرمم اين است که صاحبدل صاحبنظرم
من که باعشق نراندم به جواني هوسی
هوس عشق وجوانی است به پيرانه سرم
پدرت گوهرخود رابه زر وسيم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد که بیسیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود
که به بازار تو کاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم
تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم
گاهي از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهاني دگرم
از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم
@adelehz
امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی، قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان، سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان، و ماهی اش شوق ادامه زندگی تان باشد.
سیزدتون بدر ♥️
@adelehz
سیزدتون بدر ♥️
@adelehz
13 Bedar Mix 1400
DJ PS
ریمیکس سیزده بدر
با آرزوی به پایان رسوندن خوب تعطیلات و پیش رو داشتن قشنگ ترین سال ممکن برای همه مون❤️
#شما_فرستادین
با تشکر از آقای احسان عزیز 🙏
@adelehz
با آرزوی به پایان رسوندن خوب تعطیلات و پیش رو داشتن قشنگ ترین سال ممکن برای همه مون❤️
#شما_فرستادین
با تشکر از آقای احسان عزیز 🙏
@adelehz
من همونیم که مشقامو میذاشتم واسه غروب سیزده بدر
بعدشم نمی رسیدم بنویسم آرزو مرگ خودمو و معلما رو میکردم .😔😭😔
@adelehz
بعدشم نمی رسیدم بنویسم آرزو مرگ خودمو و معلما رو میکردم .😔😭😔
@adelehz