مولانا شمس را گفت:
پس زخم هایمان چه؟!
و او پاسخ داد:
نور از محل آنها وارد میشود
بارها میتوان به این جمله فکر کرد و فکر کرد.راستش بنظرم مولانا آدم خوشبختی بوده که کسی مثل شمس را حداقل برای چندصباحی در زندگیش داشته است .تعبیری از این زیباتر درمورد زخم های جان فرسای روح وجود نخواهد داشت .
من به آن زخم ها فکر میکنم و از خودم می پرسم که آیا اجازه داده ای از محل زخمهایت نور به درونت وارد شود ؟
آیا اجازه داده ای که درونت گرم نور و غنامند روشنایی گردد؟
گاهی وقت ها خداوند با آن زخم های بزرگ میخواهد که درونمان را روشن کند اما دریغا که سخت در برابرش مقاومت می ورزیم .
باشد که این بار در برابر زخم هایمان صبورانه به آن نورها بیندیشیم.
شاید که روشنایی مارا در بر بگیرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
پس زخم هایمان چه؟!
و او پاسخ داد:
نور از محل آنها وارد میشود
بارها میتوان به این جمله فکر کرد و فکر کرد.راستش بنظرم مولانا آدم خوشبختی بوده که کسی مثل شمس را حداقل برای چندصباحی در زندگیش داشته است .تعبیری از این زیباتر درمورد زخم های جان فرسای روح وجود نخواهد داشت .
من به آن زخم ها فکر میکنم و از خودم می پرسم که آیا اجازه داده ای از محل زخمهایت نور به درونت وارد شود ؟
آیا اجازه داده ای که درونت گرم نور و غنامند روشنایی گردد؟
گاهی وقت ها خداوند با آن زخم های بزرگ میخواهد که درونمان را روشن کند اما دریغا که سخت در برابرش مقاومت می ورزیم .
باشد که این بار در برابر زخم هایمان صبورانه به آن نورها بیندیشیم.
شاید که روشنایی مارا در بر بگیرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
از کوچه گذشته بود .
کوچه ی خانه ی ما
باد پیچیده بود میان کوچه،فکر کرده بود عطر چای های معروف من به مشامش رسیده است.
دلش خواسته بود که برگردد و یک استکان چای با من بنوشد و یک دل حرف بزند.
در زده بود .
ولی صد افسوس ..
که من خانه نبودم .
دیر آمده بود من خیلی وقت بود رفته بودم.
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
کوچه ی خانه ی ما
باد پیچیده بود میان کوچه،فکر کرده بود عطر چای های معروف من به مشامش رسیده است.
دلش خواسته بود که برگردد و یک استکان چای با من بنوشد و یک دل حرف بزند.
در زده بود .
ولی صد افسوس ..
که من خانه نبودم .
دیر آمده بود من خیلی وقت بود رفته بودم.
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
پروفسور الیزابورو اونو در اوایل دهه ۱۹۲۰ در محله شیبویا در توکیو زندگی کرده و در دانشگاه سلطنتی شهر درس می داد. او هر روز برنامه واحد و روتینی داشت: هر روز صبح همراه با سگ خود به نام «هاچیکو» (Hachiko) به ایستگاه قطار شیبویا می رفت و با قطار به سر کار خود می رفت. بعد از این که کلاس های درس وی در پایان روز کاری و در ساعت ۳ بعدازظهر به اتمام می رسید، پروفسور اونو با همان قطار به ایستگاه شیبویا باز می گشت؛ جایی که هاچیکو منتظر او بوده و پروفسور را تا خانه همراهی می کرد. این برنامه تکراری با همین دقت ادامه داشت تا این که در یکی از روزهای سال ۱۹۲۵، پروفسور اونو در سر کلاس درس دچار حمله قلبی شده و درگذشت.
هاچیکو اما طبق معمول و بی خبر از اتفاقی که برای صاحبش افتاده بود رأس ساعت ۳ بعدازظهر در ایستگاه قطار حاضر بود اما این بار پروفسور دوست داشتنی او از قطار پیاده نشد. علیرغم این که برای اولین بار بود چنین ناهماهنگی رخ می داد اما هاچیکو روز بعد نیز همان ساعت به ایستگاه قطار مراجعه کرد تا شاید صاحبش را ببیند. این بار نیز خبری از پروفسور اونو نبود اما هاچیکو دست بردار نشد. وی روز بعد نیز رأس ساعت ۳ بعدازظهر در همان جای همیشگی منتظر پروفسور شد و روز بعد و روزهای بعد. رفته رفته این سگ تنها توجه مسافرانی که به این ایستگاه رفت و آمد می کردند را به خود جلب کرد.
آن ها گاهی کنار او ایستاده و نوازشش کرده و به او غذا می دادند. حتی کارکنان ایستگاه نیز به حضور مرتب هاچیکو رأس ساعت ۳ بعدازظهر عادت کرده و کنار او نشسته و او را همراهی می کردند. روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها به ماه ها و ماه ها به سال ها اما هاچیکو هنوز هم رأس همان ساعت به ایستگاه قطار می آمد و منتظر صاحب خود می شد. در نهایت یکی از شاگردان سابق پروفسور اونو از سفرهای روتین هاچیکو باخبر شده و خود برای مشخص کردن صحت و سقم مطلب به ایستگاه قطار شیبویا مراجعه کرد و خیلی زود متوجه شد که هاچیکو در ایستگاه قطار ایستاده و منتظر صاحب درگذشته خود است.
وی چنان از این موضوع تحت تاثیر قرار گرفته بود که مقاله ای در مورد این سگ را در یکی از روزنامه های شهر به چاپ رساند؛ بدین ترتیب بود که هاچیکو از یک سگ معمولی به نماد ملی وفاداری در ژاپن تبدیل شد. خیلی زود مردم زیادی از سراسر کشور برای دیدن هاچیکو به ایستگاه قطار شیبویا می آمدند، سگی که به نماد وفاداری و مایه خوش شانسی در این کشور تبدیل شده بود. این سگ دوست داشتنی حتی اجازه نداد که پیری و مشکلات استخوانی او را از انجام عادت روتینش بازدارد و یک دهه بعد از مرگ پروفسور اونو نیز هر روز به ایستگاه آمده و منتظر می ماند. گاهی افرادی که از نقاط دوردست برای دیدن او آمده بودند کنار او می نشستند و صبر و انتظار او را از نزدیک می دیدند.
وفای به عهد هاچیکو در نهایت در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید؛ زمانی که جنازه او در یکی از خیابان های شیبویا پیدا شد. هاچیکو به مرگ طبیعی و در اثر کهولت سن مرده بود. علیرغم این که وی بیش از یک دهه صاحب پیر خود را ندیده بود اما هر روز و حتی بدون از دست دادن یک روز نیز در یک دهه آینده برای دیدن پروفسور اونو به ایستگاه بازگشته و منتظر می ماند تا شاید پروفسور برگردد، امیدی که واهی بود. مرگ هاچیکو به تیتر اول رسانه های ژاپن تبدیل شد. بدن او سوزانده شده و خاکستر آن در کنار قبر پروفسور اونو به خاک سپرده شد تا سگ وفادار و پروفسور اونو بار دیگر در کنار هم باشند. پوست بدن او اما سوزانده نشده و پس از خشک شدن از موادی پر شده و در حالت انتظار در موزه ملی علوم ژاپن در اونو در توکیو قرار داده شد تا هر روزه هزاران نفر از آن دیدن کنند.
این سگ چنان در ژاپن محبوب و مشهور بود که کمک های مالی زیادی جمع آوری شده و مجسمه ای برنزی از او ساخته شده و درست در همان نقطه ای که یک دهه با وفاداری کامل در ان جا انتظار صاحبش را می کشید نصب شد. خیلی زود ژاپن وارد جنگ جهانی دوم شد و تمامی مجسمه های کشور برای ساخت تسلیحات نظامی کنده شده و در کارخانه ها ذوب شدند و مجسمه هاچیکو نیز از این قاعده مستثنی نبود. اما این سگ باوفا چنان در نزد مردم ژاپن محبوب بود که مجسمه دیگری از او در سال ۱۹۴۸ ساخته شده و در ایستگاه قطار شیبویا نصب گردید. این مجسمه هنوز نیز در این محل قرار دارد و هر روز مردم زیادی دور آن جمع شده و در مورد وفاداری او صحبت می کنند.
@adelehz
هاچیکو اما طبق معمول و بی خبر از اتفاقی که برای صاحبش افتاده بود رأس ساعت ۳ بعدازظهر در ایستگاه قطار حاضر بود اما این بار پروفسور دوست داشتنی او از قطار پیاده نشد. علیرغم این که برای اولین بار بود چنین ناهماهنگی رخ می داد اما هاچیکو روز بعد نیز همان ساعت به ایستگاه قطار مراجعه کرد تا شاید صاحبش را ببیند. این بار نیز خبری از پروفسور اونو نبود اما هاچیکو دست بردار نشد. وی روز بعد نیز رأس ساعت ۳ بعدازظهر در همان جای همیشگی منتظر پروفسور شد و روز بعد و روزهای بعد. رفته رفته این سگ تنها توجه مسافرانی که به این ایستگاه رفت و آمد می کردند را به خود جلب کرد.
آن ها گاهی کنار او ایستاده و نوازشش کرده و به او غذا می دادند. حتی کارکنان ایستگاه نیز به حضور مرتب هاچیکو رأس ساعت ۳ بعدازظهر عادت کرده و کنار او نشسته و او را همراهی می کردند. روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها به ماه ها و ماه ها به سال ها اما هاچیکو هنوز هم رأس همان ساعت به ایستگاه قطار می آمد و منتظر صاحب خود می شد. در نهایت یکی از شاگردان سابق پروفسور اونو از سفرهای روتین هاچیکو باخبر شده و خود برای مشخص کردن صحت و سقم مطلب به ایستگاه قطار شیبویا مراجعه کرد و خیلی زود متوجه شد که هاچیکو در ایستگاه قطار ایستاده و منتظر صاحب درگذشته خود است.
وی چنان از این موضوع تحت تاثیر قرار گرفته بود که مقاله ای در مورد این سگ را در یکی از روزنامه های شهر به چاپ رساند؛ بدین ترتیب بود که هاچیکو از یک سگ معمولی به نماد ملی وفاداری در ژاپن تبدیل شد. خیلی زود مردم زیادی از سراسر کشور برای دیدن هاچیکو به ایستگاه قطار شیبویا می آمدند، سگی که به نماد وفاداری و مایه خوش شانسی در این کشور تبدیل شده بود. این سگ دوست داشتنی حتی اجازه نداد که پیری و مشکلات استخوانی او را از انجام عادت روتینش بازدارد و یک دهه بعد از مرگ پروفسور اونو نیز هر روز به ایستگاه آمده و منتظر می ماند. گاهی افرادی که از نقاط دوردست برای دیدن او آمده بودند کنار او می نشستند و صبر و انتظار او را از نزدیک می دیدند.
وفای به عهد هاچیکو در نهایت در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید؛ زمانی که جنازه او در یکی از خیابان های شیبویا پیدا شد. هاچیکو به مرگ طبیعی و در اثر کهولت سن مرده بود. علیرغم این که وی بیش از یک دهه صاحب پیر خود را ندیده بود اما هر روز و حتی بدون از دست دادن یک روز نیز در یک دهه آینده برای دیدن پروفسور اونو به ایستگاه بازگشته و منتظر می ماند تا شاید پروفسور برگردد، امیدی که واهی بود. مرگ هاچیکو به تیتر اول رسانه های ژاپن تبدیل شد. بدن او سوزانده شده و خاکستر آن در کنار قبر پروفسور اونو به خاک سپرده شد تا سگ وفادار و پروفسور اونو بار دیگر در کنار هم باشند. پوست بدن او اما سوزانده نشده و پس از خشک شدن از موادی پر شده و در حالت انتظار در موزه ملی علوم ژاپن در اونو در توکیو قرار داده شد تا هر روزه هزاران نفر از آن دیدن کنند.
این سگ چنان در ژاپن محبوب و مشهور بود که کمک های مالی زیادی جمع آوری شده و مجسمه ای برنزی از او ساخته شده و درست در همان نقطه ای که یک دهه با وفاداری کامل در ان جا انتظار صاحبش را می کشید نصب شد. خیلی زود ژاپن وارد جنگ جهانی دوم شد و تمامی مجسمه های کشور برای ساخت تسلیحات نظامی کنده شده و در کارخانه ها ذوب شدند و مجسمه هاچیکو نیز از این قاعده مستثنی نبود. اما این سگ باوفا چنان در نزد مردم ژاپن محبوب بود که مجسمه دیگری از او در سال ۱۹۴۸ ساخته شده و در ایستگاه قطار شیبویا نصب گردید. این مجسمه هنوز نیز در این محل قرار دارد و هر روز مردم زیادی دور آن جمع شده و در مورد وفاداری او صحبت می کنند.
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
پروفسور الیزابورو اونو در اوایل دهه ۱۹۲۰ در محله شیبویا در توکیو زندگی کرده و در دانشگاه سلطنتی شهر درس می داد. او هر روز برنامه واحد و روتینی داشت: هر روز صبح همراه با سگ خود به نام «هاچیکو» (Hachiko) به ایستگاه قطار شیبویا می رفت و با قطار به سر کار خود…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤1
إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ
«سررشته ی همه ی کارها به دست خداست»
این و ده بار قبل خواب تکرار کن و تمام
یادت نره خدا از مشکلات تو خیلی بزرگتره❤️
شب زیبا❤️
@adelehz
«سررشته ی همه ی کارها به دست خداست»
این و ده بار قبل خواب تکرار کن و تمام
یادت نره خدا از مشکلات تو خیلی بزرگتره❤️
شب زیبا❤️
@adelehz
به چیزهایی فکر کنید که حال شما را خوب میکنند
چیزهایی که از آنها لذت میبرید،غروب یا ساحل دریا را در نظر مجسم کنید
یک مکان امن را در ذهنتان بیاورید و خودتان را در آنجا مجسم کنید
برای انجام یک رفتار یا کار خاص،در نزدیکترین زمان ممکن برنامه ریزی کنید
خرید یک شیرینی خوشمزه از آن مغازهای که بهترین شیرینیها را دارد
یک حمام داغ یا سرد
تماشای فیلمی که هزار بار دیدهاید و خستهتان نکرده
تماشای یک مسابقهی فوتبال با بیست کیلو تخمه آفتابگردان با طعم لیمو و گلپر
یا قدم زدن در همان پارکی که دوست دارید..
همهی این کارها در عمل نوعی توقیف آرامش و مراقبت و دلسوزی نسبت به خود در یک موقعیت دشوار است...
📕 از کتاب گندزدایی از مغز
@adelehz
چیزهایی که از آنها لذت میبرید،غروب یا ساحل دریا را در نظر مجسم کنید
یک مکان امن را در ذهنتان بیاورید و خودتان را در آنجا مجسم کنید
برای انجام یک رفتار یا کار خاص،در نزدیکترین زمان ممکن برنامه ریزی کنید
خرید یک شیرینی خوشمزه از آن مغازهای که بهترین شیرینیها را دارد
یک حمام داغ یا سرد
تماشای فیلمی که هزار بار دیدهاید و خستهتان نکرده
تماشای یک مسابقهی فوتبال با بیست کیلو تخمه آفتابگردان با طعم لیمو و گلپر
یا قدم زدن در همان پارکی که دوست دارید..
همهی این کارها در عمل نوعی توقیف آرامش و مراقبت و دلسوزی نسبت به خود در یک موقعیت دشوار است...
📕 از کتاب گندزدایی از مغز
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من باور دارم که عشق ابزاری برای کامل شدن است .
کامل شدن هر حس و به طبع آن کامل شدن شادی
در یک عشق واقعی شما فرصتی برای شادی بیشتر میابید، در واقع ما آدمها عاشق میشویم تا خوشحالتر باشیم نه برعکس
اگر میبینید در یک رابطهی عاشقانه خوشحال نیستید کمی تامل کنید شاید جایی از کار مشکل داشته باشد .
چون این برعکس قواعد بازی عشق است.
#عادله_زمانی
ویدیو از فیلم من پیش از تو
@adelehz
کامل شدن هر حس و به طبع آن کامل شدن شادی
در یک عشق واقعی شما فرصتی برای شادی بیشتر میابید، در واقع ما آدمها عاشق میشویم تا خوشحالتر باشیم نه برعکس
اگر میبینید در یک رابطهی عاشقانه خوشحال نیستید کمی تامل کنید شاید جایی از کار مشکل داشته باشد .
چون این برعکس قواعد بازی عشق است.
#عادله_زمانی
ویدیو از فیلم من پیش از تو
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به پدرها و مادرهاتون سربزنید
قبل از اینکه خیلی دیر بشه ...
نگذارید این بشه بزرگترین حسرت زندگی تون...
@adelehz
قبل از اینکه خیلی دیر بشه ...
نگذارید این بشه بزرگترین حسرت زندگی تون...
@adelehz
در بانک منتظر نوبتم نشسته بودم .پسرک کوچلو با مادرش وارد بانک شد دستهای کوچکش را که محکم درون دستان مادرش پنهان کرده بود کمی نا آشنا به محیط نگاه میکرد مادرش کمی دورتر از من روی صندلی مثل من منتظر نوبتش نشسته بود. پسرک کنار مادر ایستاد و از دریچه ی بهت زده ی چشمان میشی قشنگش به ما آدم بزرگهای پوکر فیس چشم دوخته بود .
به عادت همیشگی در مواجه با بچه ها به طرفش لبخند زدم .اما این بار برعکس همیشه که با لبخند زدن به آدم کوچولوها واکنش های قشنگی میگیرم هیچ واکنشی از پسرک چشم میشی نگرفتم .
بیشتر متعجبانه نگاهم کرد.
از خودم پرسیدم چی شده؟ نکنه لبخندم خراب شده ؟؟؟
یادم آمد ماسک زدم و طفل معصوم نمیتواند لبخند مرا ببیند .غم دنیا یه هو ریخت توی دلم ...
بی آنکه کسی ببیند بی آنکه کسی بداند لبخندم را زیر ماسک از روی لبم جمع کردم .
بیاد خودم افتادم در سالهایی که گذشته بود. ناگهان پرت شده بودم در ناخودآگاه خاطرات نا خواستنی
من بارها
بارها و بارها تلاش کرده بودم به دیگرانی لبخند بزنم اما هربار لبخندم دیده نشد .انگار کسی لبخندم را نمی دید و هرچقدر من تقلا میکردم بازهم افاقه نمی کرد.
میدانی در دنیای دوستی ها در معادلات دوستانه اگر نتوانی لبخند بزنی یا نتوانی لبخندت را به بقیه نشان دهی تنها میمانی
چون آدمها نمی فهمند که تو اهل مهربانی و دوستی هستی.انها فقط یک جفت چشم مغرور را میبینند و از تو دور میشوند .
من بارها تلاش کردم به انهایی که نامهربان بودند لبخند بزنم و آنها هر بار آن را ندیدند یا شاید هم نادیده گرفتند .حالا علتش یک ماسک روی لب من یا یک عینک نادرست بر چشم آنها بود نمی دانم.
فقط میدانم که این کار مرا آزار داد و برای مدتها قلبم را در هاله ای مبهم از غصه فرو برد.
القصه
خواستم بگویم هربار خواستید لبخند بزنید آگاه باشید که ممکن است بسیاری لبخند تان را نبینند یا حتی مفهومش را نفهمند یا حتی زیبایی اش را درک نکنند بی توجه به این چیزها شما بازهم لبخند بزنید...برای خاطر قلب خودتان و شاید هم قشنگ تر شدن لب هایتان.
صورتم را برگردانندم تا دوباره به پسرک چشم میشی این بار بدون ماسک لبخند بزنم اما دیدم پسرک با مادرش رفته و صندلی خالی مانده ..
راستش لبخندم را جمع نکردم آن بیرون بازهم آدمهایی برای لبخند دیدن قطعا وجود خواهند داشت..
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
به عادت همیشگی در مواجه با بچه ها به طرفش لبخند زدم .اما این بار برعکس همیشه که با لبخند زدن به آدم کوچولوها واکنش های قشنگی میگیرم هیچ واکنشی از پسرک چشم میشی نگرفتم .
بیشتر متعجبانه نگاهم کرد.
از خودم پرسیدم چی شده؟ نکنه لبخندم خراب شده ؟؟؟
یادم آمد ماسک زدم و طفل معصوم نمیتواند لبخند مرا ببیند .غم دنیا یه هو ریخت توی دلم ...
بی آنکه کسی ببیند بی آنکه کسی بداند لبخندم را زیر ماسک از روی لبم جمع کردم .
بیاد خودم افتادم در سالهایی که گذشته بود. ناگهان پرت شده بودم در ناخودآگاه خاطرات نا خواستنی
من بارها
بارها و بارها تلاش کرده بودم به دیگرانی لبخند بزنم اما هربار لبخندم دیده نشد .انگار کسی لبخندم را نمی دید و هرچقدر من تقلا میکردم بازهم افاقه نمی کرد.
میدانی در دنیای دوستی ها در معادلات دوستانه اگر نتوانی لبخند بزنی یا نتوانی لبخندت را به بقیه نشان دهی تنها میمانی
چون آدمها نمی فهمند که تو اهل مهربانی و دوستی هستی.انها فقط یک جفت چشم مغرور را میبینند و از تو دور میشوند .
من بارها تلاش کردم به انهایی که نامهربان بودند لبخند بزنم و آنها هر بار آن را ندیدند یا شاید هم نادیده گرفتند .حالا علتش یک ماسک روی لب من یا یک عینک نادرست بر چشم آنها بود نمی دانم.
فقط میدانم که این کار مرا آزار داد و برای مدتها قلبم را در هاله ای مبهم از غصه فرو برد.
القصه
خواستم بگویم هربار خواستید لبخند بزنید آگاه باشید که ممکن است بسیاری لبخند تان را نبینند یا حتی مفهومش را نفهمند یا حتی زیبایی اش را درک نکنند بی توجه به این چیزها شما بازهم لبخند بزنید...برای خاطر قلب خودتان و شاید هم قشنگ تر شدن لب هایتان.
صورتم را برگردانندم تا دوباره به پسرک چشم میشی این بار بدون ماسک لبخند بزنم اما دیدم پسرک با مادرش رفته و صندلی خالی مانده ..
راستش لبخندم را جمع نکردم آن بیرون بازهم آدمهایی برای لبخند دیدن قطعا وجود خواهند داشت..
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
جهان
فارغ از تصورات و رویاهای ما به راهش ادامه میدهد آنچه که جهان را جای زیباتری برای زندگی میکند آدمهایی هستند که به رغم تمام نامهربانی ها مهربان باقی می مانند
کمتعداد هستند اما هم اندازه ای که وجود دارند هم برای خوب کردن حال جهان کافی هستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح بخیر ❤️
فارغ از تصورات و رویاهای ما به راهش ادامه میدهد آنچه که جهان را جای زیباتری برای زندگی میکند آدمهایی هستند که به رغم تمام نامهربانی ها مهربان باقی می مانند
کمتعداد هستند اما هم اندازه ای که وجود دارند هم برای خوب کردن حال جهان کافی هستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح بخیر ❤️
آشپزخانه سنگر است،
يك سنگرِ زنانه.
سنگرى كه زن را پناه ميشود.
آسمان دلش كه بارانى ميشود ظرفها را ميشويد؛
آرزوهايش را تكه تكه ميكند و در فريزر ميگذارد؛
به بهانهء پيازها اشك ميريزد؛
جانش كه به جوش مى آيد، غصه هايش را دم ميكند؛
تنهايى هايش را در غذا ميريزد و وقتى خوب جا افتاد آنها را در ظرف ميچيند و با فكرهايش دورچين ميكند؛
در آخر به همهء آنها نگاه ميكند، لبخند ميزند، كمى عشق از گوشهء دورِ دلش پيدا ميكند و با آن روىِ تمامِ تنهايى و غصه هايش را ميپوشاند.
زنانگى انتها ندارد.
كترى سوتِ پايانِ جنگِ امروز را به صدا درمى آورد؛
و زن با خودش فكر ميكند:
آشپزخانه سنگر است.
يك سنگرِ زنانه
مارال مشکل گشا
@adelehz
يك سنگرِ زنانه.
سنگرى كه زن را پناه ميشود.
آسمان دلش كه بارانى ميشود ظرفها را ميشويد؛
آرزوهايش را تكه تكه ميكند و در فريزر ميگذارد؛
به بهانهء پيازها اشك ميريزد؛
جانش كه به جوش مى آيد، غصه هايش را دم ميكند؛
تنهايى هايش را در غذا ميريزد و وقتى خوب جا افتاد آنها را در ظرف ميچيند و با فكرهايش دورچين ميكند؛
در آخر به همهء آنها نگاه ميكند، لبخند ميزند، كمى عشق از گوشهء دورِ دلش پيدا ميكند و با آن روىِ تمامِ تنهايى و غصه هايش را ميپوشاند.
زنانگى انتها ندارد.
كترى سوتِ پايانِ جنگِ امروز را به صدا درمى آورد؛
و زن با خودش فكر ميكند:
آشپزخانه سنگر است.
يك سنگرِ زنانه
مارال مشکل گشا
@adelehz
مردی گوسفندی ذبح کرده و آن را کباب نمود. به برادرش گفت برو و دوستان و نزدیکان را بگو که بیایند تا با هم این گوسفند را بخوریم.
برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است.
تعدادی اندکی برای نجات دادن آنها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنیهای رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسان دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خوردهاند.
از برادرش پرسید: چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آنها را دوست وخویشاوند
میپنداشتید،حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود، بریزند.
خیلیها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند. وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت.
قدر دوستان واقعیمان را بدانیم...
@adelehz
برادرش رفت و در بین دهکده صدا کرد: آی مردم کمک کنید، خانه ما آتش گرفته است.
تعدادی اندکی برای نجات دادن آنها آمدند. وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنیهای رنگارنگ پذیرایی شدند. برادرش آمد و دید که کسان دیگری آمده و گوسفند کباب شده را خوردهاند.
از برادرش پرسید: چرا دوستان و نزدیکان را صدا نکردی؟ برادرش گفت: اینها دوستان ما و شما هستند. کسانی که شما آنها را دوست وخویشاوند
میپنداشتید،حتی حاضر نشدند تایک سطل آب هم روی خانه شما که آتش گرفته بود، بریزند.
خیلیها هنگام کباب و گوسفند دوستان آدم هستند. وقتی خانه آتش گرفت، یک سطل آب حتی روی خاکسترتان هم نخواهند ریخت.
قدر دوستان واقعیمان را بدانیم...
@adelehz
آن زمان که بیاموزم.
عمر برای سپری شدن منتظر اجازه من نیست ..
و زندگی بدون من میگذرد اما من بدون زندگی معنا نخواهم داشت .
آن زمان فرا خواهم گرفت که خودم را با خوب و بد زندگی همراه کنم و بگذارم آسوده عبور کند بدون اینکه خودم را بیازارم...
#عادله_زمانی
عکس پریسا جان راغیان
صبح بخیر❤️
@adelehz
عمر برای سپری شدن منتظر اجازه من نیست ..
و زندگی بدون من میگذرد اما من بدون زندگی معنا نخواهم داشت .
آن زمان فرا خواهم گرفت که خودم را با خوب و بد زندگی همراه کنم و بگذارم آسوده عبور کند بدون اینکه خودم را بیازارم...
#عادله_زمانی
عکس پریسا جان راغیان
صبح بخیر❤️
@adelehz