"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
سانتیاگو: بهتره به چیزایی که ندارم فکر نکنم بجاش به چیزایی که دارم فکر می‌کنم؛
من یه عالمه امید دارم بهتره به امید فکر کنم ...

✍🏻 ارنست همینگوی

اولین صبح دومین هفته ی سال بخیر ❤️
@adelehz
کاش می‌شد آدمی، گاهی
فقط گاهی
به اندازه نیاز بمیرد
بعد بلند شود
آهسته آهسته خاک‌هایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست، بخوابد تا ابد...

👤خسرو شکیبایی
@adelehz
جواب دو چیز مرسی نیست😒
@adelehz
دخترکم
لطفا این را بدان و بخاطر بسپار
هیچ کس و هیچ کس قول نداده ست که خوشبختت کند .آن کسی هم که قول داد معلوم نیست بتواند سر قولش بایستد یا نه
دخترکم
خوشبخت شو
اینجا کسی مسئول لبخندت نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
مولانا شمس را گفت:
پس زخم هایمان چه؟!

و او پاسخ داد:
نور از محل آنها وارد میشود
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه ی ما توی زندگی به چنین دوستی نیاز داریم
@adelehz
ما به مهربانی نیاز داریم
تا جهانمان زیباتر شود .

صبح بخیر ❤️
@adelehz
تو هرگز نخواهی فهمید که در کجای زندگی و چه زمانی بهترین آدمهای زندگی ات را برای اولین بار ملاقات خواهی کرد پس تا جایی که میتوانی با هرکس روبرو شدی مهربان باش .
چون شاید قرار بر این باشد که او همان بهترین آدم زندگیت شود.
#عادله_زمانی
@adelehz
رسالت تو
پیمودن آن مسیر درخشان است.
چه باک از تاریکنای شب در پیرامونت.

✍🏻 ریچارد باخ

شب زیبا❤️

@adelehz
آدم ‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم‌اند ...!
وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن ...!
هیچ وقت نمی‌پرسن آهنگِ صداش چطوره ؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره ؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه ؟
می‌پرسن چندسالشه ؟ چندتا برادر داره ؟ وزنش چقدره ؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره ؟
و تازه بعد از این سوال ها هست که خیال می‌کنن طرف رو شناختن !
اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن ...!
باید حتما بهشون گفت یک خونه چند میلیونی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ ...!
نباید ازشون دلخور شد ، بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند ...

📚 شازده کوچولو

پ.ن صبح بخیر بگید به کودک خوب درون تون❤️
@adelehz
مولانا شمس را گفت:
پس زخم هایمان چه؟!
و او پاسخ داد:
نور از محل آنها وارد میشود

بارها میتوان به این جمله فکر کرد و فکر کرد.راستش بنظرم مولانا آدم خوشبختی بوده که کسی مثل شمس را حداقل برای چندصباحی در زندگیش داشته است .تعبیری از این زیباتر درمورد زخم های جان فرسای روح وجود نخواهد داشت .
من به آن زخم ها فکر میکنم و از خودم می پرسم که آیا اجازه داده ای از محل زخمهایت نور به درونت وارد شود ؟
آیا اجازه داده ای که درونت گرم نور و غنامند روشنایی گردد؟
گاهی وقت ها خداوند با آن زخم های بزرگ میخواهد که درونمان را روشن کند اما دریغا که سخت در برابرش مقاومت می ورزیم .

باشد که این بار در برابر زخم هایمان صبورانه به آن نورها بیندیشیم.
شاید که روشنایی مارا در بر بگیرد.

#عادله_زمانی
@adelehz
از کوچه گذشته بود .
کوچه ی خانه ی ما
باد پیچیده بود میان کوچه،فکر کرده بود عطر چای های معروف من به مشامش رسیده است.
دلش خواسته بود که برگردد و یک استکان چای با من بنوشد و یک دل حرف بزند.
در زده بود .
ولی صد افسوس ..
که من خانه نبودم ‌.
دیر آمده بود من خیلی وقت بود رفته بودم.
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
پروفسور الیزابورو اونو در اوایل دهه ۱۹۲۰ در محله شیبویا در توکیو زندگی کرده و در دانشگاه سلطنتی شهر درس می داد. او هر روز برنامه واحد و روتینی داشت: هر روز صبح همراه با سگ خود به نام «هاچیکو» (Hachiko) به ایستگاه قطار شیبویا می رفت و با قطار به سر کار خود می رفت. بعد از این که کلاس های درس وی در پایان روز کاری و در ساعت ۳ بعدازظهر به اتمام می رسید، پروفسور اونو با همان قطار به ایستگاه شیبویا باز می گشت؛ جایی که هاچیکو منتظر او بوده و پروفسور را تا خانه همراهی می کرد. این برنامه تکراری با همین دقت ادامه داشت تا این که در یکی از روزهای سال ۱۹۲۵، پروفسور اونو در سر کلاس درس دچار حمله قلبی شده و درگذشت.
هاچیکو اما طبق معمول و بی خبر از اتفاقی که برای صاحبش افتاده بود رأس ساعت ۳ بعدازظهر در ایستگاه قطار حاضر بود اما این بار پروفسور دوست داشتنی او از قطار پیاده نشد. علیرغم این که برای اولین بار بود چنین ناهماهنگی رخ می داد اما هاچیکو روز بعد نیز همان ساعت به ایستگاه قطار مراجعه کرد تا شاید صاحبش را ببیند. این بار نیز خبری از پروفسور اونو نبود اما هاچیکو دست بردار نشد. وی روز بعد نیز رأس ساعت ۳ بعدازظهر در همان جای همیشگی منتظر پروفسور شد و روز بعد و روزهای بعد. رفته رفته این سگ تنها توجه مسافرانی که به این ایستگاه رفت و آمد می کردند را به خود جلب کرد.
آن ها گاهی کنار او ایستاده و نوازشش کرده و به او غذا می دادند. حتی کارکنان ایستگاه نیز به حضور مرتب هاچیکو رأس ساعت ۳ بعدازظهر عادت کرده و کنار او نشسته و او را همراهی می کردند. روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها به ماه ها و ماه ها به سال ها اما هاچیکو هنوز هم رأس همان ساعت به ایستگاه قطار می آمد و منتظر صاحب خود می شد. در نهایت یکی از شاگردان سابق پروفسور اونو از سفرهای روتین هاچیکو باخبر شده و خود برای مشخص کردن صحت و سقم مطلب به ایستگاه قطار شیبویا مراجعه کرد و خیلی زود متوجه شد که هاچیکو در ایستگاه قطار ایستاده و منتظر صاحب درگذشته خود است.
وی چنان از این موضوع تحت تاثیر قرار گرفته بود که مقاله ای در مورد این سگ را در یکی از روزنامه های شهر به چاپ رساند؛ بدین ترتیب بود که هاچیکو از یک سگ معمولی به نماد ملی وفاداری در ژاپن تبدیل شد. خیلی زود مردم زیادی از سراسر کشور برای دیدن هاچیکو به ایستگاه قطار شیبویا می آمدند، سگی که به نماد وفاداری و مایه خوش شانسی در این کشور تبدیل شده بود. این سگ دوست داشتنی حتی اجازه نداد که پیری و مشکلات استخوانی او را از انجام عادت روتینش بازدارد و یک دهه بعد از مرگ پروفسور اونو نیز هر روز به ایستگاه آمده و منتظر می ماند. گاهی افرادی که از نقاط دوردست برای دیدن او آمده بودند کنار او می نشستند و صبر و انتظار او را از نزدیک می دیدند.
وفای به عهد هاچیکو در نهایت در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید؛ زمانی که جنازه او در یکی از خیابان های شیبویا پیدا شد. هاچیکو به مرگ طبیعی و در اثر کهولت سن مرده بود. علیرغم این که وی بیش از یک دهه صاحب پیر خود را ندیده بود اما هر روز و حتی بدون از دست دادن یک روز نیز در یک دهه آینده برای دیدن پروفسور اونو به ایستگاه بازگشته و منتظر می ماند تا شاید پروفسور برگردد، امیدی که واهی بود. مرگ هاچیکو به تیتر اول رسانه های ژاپن تبدیل شد. بدن او سوزانده شده و خاکستر آن در کنار قبر پروفسور اونو به خاک سپرده شد تا سگ وفادار و پروفسور اونو بار دیگر در کنار هم باشند. پوست بدن او اما سوزانده نشده و پس از خشک شدن از موادی پر شده و در حالت انتظار در موزه ملی علوم ژاپن در اونو در توکیو قرار داده شد تا هر روزه هزاران نفر از آن دیدن کنند.
این سگ چنان در ژاپن محبوب و مشهور بود که کمک های مالی زیادی جمع آوری شده و مجسمه ای برنزی از او ساخته شده و درست در همان نقطه ای که یک دهه با وفاداری کامل در ان جا انتظار صاحبش را می کشید نصب شد. خیلی زود ژاپن وارد جنگ جهانی دوم شد و تمامی مجسمه های کشور برای ساخت تسلیحات نظامی کنده شده و در کارخانه ها ذوب شدند و مجسمه هاچیکو نیز از این قاعده مستثنی نبود. اما این سگ باوفا چنان در نزد مردم ژاپن محبوب بود که مجسمه دیگری از او در سال ۱۹۴۸ ساخته شده و در ایستگاه قطار شیبویا نصب گردید. این مجسمه هنوز نیز در این محل قرار دارد و هر روز مردم زیادی دور آن جمع شده و در مورد وفاداری او صحبت می کنند.


@adelehz
إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ
«سررشته ی همه ی کارها به دست خداست»


این و ده بار قبل خواب تکرار کن و تمام
یادت نره خدا از مشکلات تو خیلی بزرگتره❤️

شب زیبا❤️
@adelehz
از چشمانت
رد شب را بیرون کن
امروز صبح دیگری‌‌ست...

نزار قبانی

@adelehz
به چیزهایی فکر کنید که حال شما را خوب می‌کنند
چیزهایی که از آن‌ها لذت می‌برید،غروب یا ساحل دریا را در نظر مجسم کنید
یک مکان امن را در ذهن‌تان بیاورید و خودتان را در آنجا مجسم کنید
برای انجام یک رفتار یا کار خاص،در نزدیک‌ترین زمان ممکن برنامه ریزی کنید
خرید یک شیرینی خوشمزه از آن مغازه‌ای که بهترین شیرینی‌ها را دارد
یک حمام داغ یا سرد
تماشای فیلمی که هزار بار دیده‌اید و خسته‌تان نکرده
تماشای یک مسابقه‌ی فوتبال با بیست کیلو تخمه آفتابگردان با طعم لیمو و گلپر
یا قدم زدن در همان پارکی که دوست دارید..
همه‌ی این کارها در عمل نوعی توقیف آرامش و مراقبت و دلسوزی نسبت به خود در یک موقعیت دشوار است...

📕 از کتاب گندزدایی از مغز

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من باور دارم که عشق ابزاری برای کامل شدن است .
کامل شدن هر حس و به طبع آن کامل شدن شادی
در یک عشق واقعی شما فرصتی برای شادی بیشتر میابید، در واقع ما آدمها عاشق میشویم تا خوشحالتر باشیم نه برعکس
اگر میبینید در یک رابطه‌ی عاشقانه خوشحال نیستید کمی تامل کنید شاید جایی از کار مشکل داشته باشد .
چون‌ این برعکس قواعد بازی عشق است.
#عادله_زمانی
ویدیو از فیلم من پیش از تو
@adelehz