چند سال پیش، در یک روز رخوتزده مثل امروز توی خانه نشسته بودم که تلفن زنگ زد. شماره، ناشناس بود. برداشتم. صدایی گرم، کمی لرزان، کمی ضعیف گفت: سیمین جان خوبی دورت بگردم؟
.
صدا، مادربزرگی بود! از آن صداهای ننجونی! عزیزخانومی، صدای مادرجانهای مهربان، لپگلی، خوشدستپخت با زانو دردی مداوم و لبخندی مداومتر
صدا شیرین بود.
"دورت بگردم"ش دل میبرد
که بگردی دور صدایش.
گفت کی از بیمارستان مرخص شدی؟ خوبی الان؟ درد نداری؟
گفتم: کجا رو گرفتی مادرجان؟
صدا دور شد: ای وای عوضی گرفتم؟
صمیمیت از کلام رفت، ولی گرما و عطر هل نه!
گفتم بله.
عذرخواهی کرد
"خواهش میکنم" گفتم و گوشی را گذاشتیم؛ اول او، بعد من!
.
چند دقیقه دیگر کنار تلفن نشستم و دلم خواست سیمین باشم، تازه از بیمارستان مرخص شده باشم و هنوز درد داشته باشم تا بتوانم خودم را لوس کنم برای آن صدا و قربانصدقه دشت کنم.
.
امروز بیهوا یاد آن تماس کوتاه اشتباهی افتادم.
و دلم خواست بنویسم برای همهی صداهای درست و اشتباهی زندگیمان که آرامش میاندازند به دل
و برای آن صدای گرم که آن روز دل من را گرم کرد
کاش زنده باشد هنوز.
سودابه فرضی پور
#شما_فرستادین ❤️❤️
@adelehz
.
صدا، مادربزرگی بود! از آن صداهای ننجونی! عزیزخانومی، صدای مادرجانهای مهربان، لپگلی، خوشدستپخت با زانو دردی مداوم و لبخندی مداومتر
صدا شیرین بود.
"دورت بگردم"ش دل میبرد
که بگردی دور صدایش.
گفت کی از بیمارستان مرخص شدی؟ خوبی الان؟ درد نداری؟
گفتم: کجا رو گرفتی مادرجان؟
صدا دور شد: ای وای عوضی گرفتم؟
صمیمیت از کلام رفت، ولی گرما و عطر هل نه!
گفتم بله.
عذرخواهی کرد
"خواهش میکنم" گفتم و گوشی را گذاشتیم؛ اول او، بعد من!
.
چند دقیقه دیگر کنار تلفن نشستم و دلم خواست سیمین باشم، تازه از بیمارستان مرخص شده باشم و هنوز درد داشته باشم تا بتوانم خودم را لوس کنم برای آن صدا و قربانصدقه دشت کنم.
.
امروز بیهوا یاد آن تماس کوتاه اشتباهی افتادم.
و دلم خواست بنویسم برای همهی صداهای درست و اشتباهی زندگیمان که آرامش میاندازند به دل
و برای آن صدای گرم که آن روز دل من را گرم کرد
کاش زنده باشد هنوز.
سودابه فرضی پور
#شما_فرستادین ❤️❤️
@adelehz
مامان جون میگفت هیچ وقت زمستون و دست کم نگیر مادر
اگه بهش بخندی و بگی چه زمستونی بود که یه قطره بارون و برف نداشت یه روزم مونده به تموم شدنش نشونت میده زمستون یعنی چی
اصلا مادر جون هیچکس و دست کم نگیر
چون هرکس به اندازه ی خودش میتونه کاری کنه که انگشت به دهن بمونی
پس هیچ کس و وادار نکن خودشو بهت ثابت کنه..
#عادله_زمانی
برف روز ۲۳ اسفند
اسفراین زیبا
📸محمد نیکوکار
@adelehz
اگه بهش بخندی و بگی چه زمستونی بود که یه قطره بارون و برف نداشت یه روزم مونده به تموم شدنش نشونت میده زمستون یعنی چی
اصلا مادر جون هیچکس و دست کم نگیر
چون هرکس به اندازه ی خودش میتونه کاری کنه که انگشت به دهن بمونی
پس هیچ کس و وادار نکن خودشو بهت ثابت کنه..
#عادله_زمانی
برف روز ۲۳ اسفند
اسفراین زیبا
📸محمد نیکوکار
@adelehz
چنان که باوری نشکفته در شهری فرو رفته در سکوت
عشقت در وجودم پنهان شده است نه جوانه میزند نه از بین می رود .
نه میتوان آن را پرورید نه میتوان ریشه اش را کند.
همان شهر غرق در سکوتم و همان باور نشکفته در انتهای تمدنم نشسته است.
#عادله_زمانی
@adelehz
عشقت در وجودم پنهان شده است نه جوانه میزند نه از بین می رود .
نه میتوان آن را پرورید نه میتوان ریشه اش را کند.
همان شهر غرق در سکوتم و همان باور نشکفته در انتهای تمدنم نشسته است.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح را با دیر بیدار شدن کوتاه نکنید؛
به صبح مانند پنجمین عنصر حیات بنگرید که قدری نیز مقدس است.
✍🏻 آرتور شوپنهاور
@adelehz
به صبح مانند پنجمین عنصر حیات بنگرید که قدری نیز مقدس است.
✍🏻 آرتور شوپنهاور
@adelehz
دلم می خواهد یک دختر داشته باشم.
دختری با موهای بلند مشکی و چشم های درشت خندان.
اسمش را بگذارم "گیسو" و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روی زانوانم و گیسهایش را ببافم تا قلبم آرام بگیرد. حالا که فکرش را میکنم دلم میخواهد "باران" هم داشته باشم. دختری لاغر و قد بلند که با صدایی مخملی برایم شعر بخواند. یک دختر تپل و مهربان با گونه های سرخ و گرد هم میخواهم. اسمش را بگذارم "آلما" و موهایش را با شامپوی سیب بشویم تا حسودی موهای طلایی خواهرش "گندم" را نکند. آدم برای دختری با موهای طلایی جز گندم چه اسمی می تواند بگذارد. معلوم است، "خورشید"! اصلا خورشید باید اولین دخترم باشد و هر صبح که چشمهایش را باز می کند ببیند خواهرش "شبنم" زودتر از او سماور را روشن کرده، "شادی" را بیدار کرده و به "نسترن" رسیده.
دلم میخواهد در حیاط خانه م "ترانه" بخواند و "بهار" برقصد. "نگار"م خودش را لوس کند و من به هیچ کدام نگویم که روز تولد خواهرشان "الهه" مجذوب چشم هایش شده م. دلم چقدر دختر می خواهد.
روزهایم بی "سحر"، شبهایم بی "مهتاب"، آسمانم بی "ستاره" و زندگی بدون "افسانه" ممکن نیست. تازه یک "ساقی" هم میخواهم تا سرم را گرم کند و "همدم" تا درد دل هایم را برایش بگویم. "رویا" می خواهم تا انگیزه زندگیم باشد و "آرزو" که دلیل نفس کشیدنم. دلم میخواهد یک دختر داشته باشم.
دختری که خودم را توی چشمهایش و آرزوهایم را روی پیشانیش ببینم.
هیچ اسمی توصیفش نکند. همه چیز باشد و هیچ نباشد. از هر قیدی آزاد باشد و در هیچ ظرفی جا نشود. رهای رها باشد! آری، انگار دلم می خواهد دخترم "رها" باشد ...
📙 به همین سادگی
✍🏻 نشر نازلی
@adelehz
دختری با موهای بلند مشکی و چشم های درشت خندان.
اسمش را بگذارم "گیسو" و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روی زانوانم و گیسهایش را ببافم تا قلبم آرام بگیرد. حالا که فکرش را میکنم دلم میخواهد "باران" هم داشته باشم. دختری لاغر و قد بلند که با صدایی مخملی برایم شعر بخواند. یک دختر تپل و مهربان با گونه های سرخ و گرد هم میخواهم. اسمش را بگذارم "آلما" و موهایش را با شامپوی سیب بشویم تا حسودی موهای طلایی خواهرش "گندم" را نکند. آدم برای دختری با موهای طلایی جز گندم چه اسمی می تواند بگذارد. معلوم است، "خورشید"! اصلا خورشید باید اولین دخترم باشد و هر صبح که چشمهایش را باز می کند ببیند خواهرش "شبنم" زودتر از او سماور را روشن کرده، "شادی" را بیدار کرده و به "نسترن" رسیده.
دلم میخواهد در حیاط خانه م "ترانه" بخواند و "بهار" برقصد. "نگار"م خودش را لوس کند و من به هیچ کدام نگویم که روز تولد خواهرشان "الهه" مجذوب چشم هایش شده م. دلم چقدر دختر می خواهد.
روزهایم بی "سحر"، شبهایم بی "مهتاب"، آسمانم بی "ستاره" و زندگی بدون "افسانه" ممکن نیست. تازه یک "ساقی" هم میخواهم تا سرم را گرم کند و "همدم" تا درد دل هایم را برایش بگویم. "رویا" می خواهم تا انگیزه زندگیم باشد و "آرزو" که دلیل نفس کشیدنم. دلم میخواهد یک دختر داشته باشم.
دختری که خودم را توی چشمهایش و آرزوهایم را روی پیشانیش ببینم.
هیچ اسمی توصیفش نکند. همه چیز باشد و هیچ نباشد. از هر قیدی آزاد باشد و در هیچ ظرفی جا نشود. رهای رها باشد! آری، انگار دلم می خواهد دخترم "رها" باشد ...
📙 به همین سادگی
✍🏻 نشر نازلی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخاطر اضافه وزن صاحبش سعی داره بهش رژیم بده 😂
@adelehz
@adelehz
یک چیزهایی هست که شما هیچ وقت نخواهید فهمید. چیزهای به ظاهر کم اهمیتی مثلِ اینکه چه کسی، در کدام تاریخ، توی تونلِ شماره چندِ کدام جاده با گوش دادن به چه موسیقی ای یادتان کرده است...
@adelehz
@adelehz
در انتهای تونلی تاریک وقتی سیاهی چشمانم را پر کرده بود من باور داشتم تو آنجا ایستاده ای .
میدانستم در آن انتها تو وجود داری که آنقدر توانا و مهربانی که نمی گذاری کسی از آن تونل به سلامت نگذرد.
خدایا
محبوبِ اول و آخرم
اگر میگویی نترس نمی ترسم اگر میگویی با منی یعنی هستی .
چه کسی از تو راست گو تر ؟؟؟
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
میدانستم در آن انتها تو وجود داری که آنقدر توانا و مهربانی که نمی گذاری کسی از آن تونل به سلامت نگذرد.
خدایا
محبوبِ اول و آخرم
اگر میگویی نترس نمی ترسم اگر میگویی با منی یعنی هستی .
چه کسی از تو راست گو تر ؟؟؟
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
دلتنگ خواندنت هستم
مثل اولین رمان عاشقانه ای که آدم در نوجوانی میخواند .با همان شوق و ذوق بکر و دست نخورده با همان باور شیشه ای و شفاف به عشق و دوست داشتن
کجایی کتاب عاشقانه ی سالهای دور؟!
#عادله_زمانی
@adelehz
مثل اولین رمان عاشقانه ای که آدم در نوجوانی میخواند .با همان شوق و ذوق بکر و دست نخورده با همان باور شیشه ای و شفاف به عشق و دوست داشتن
کجایی کتاب عاشقانه ی سالهای دور؟!
#عادله_زمانی
@adelehz
یک نامه ی عاشقانه ی گلایه آمیز به سبک نوشتار عهد قاجار
از کتاب مراسلات طهران پاریس نوشته ی حامد عسگری
آقا سید محمودم!
دردت به جان پری بیاید.خواب بد دیدیم.به بیگم باجی گفتیم،گفت برو توی عمارت برای آب روان تعریف کن.خواب زن چپ است.دل بد مکن عزیز در سفر داری خیالاتی شده ای.
می بینید آقا سید،فراقتان چه به روزمان آورده؟شبی نیست که بی نوشیدن جوشانده ی گل گاوزبان و بهارنارنج بخوابیم.«اگر به دست من
افتد،فراق را بکشم».چندین مرتبه است لا ینقطع کاغذ می نویسیم جواب مرسول نمی دارید.
رحم و مروتی به خرج دهید که جوانمردی صفت زورخانه دیده است.
در عالم خواب دیدیم درباغی به تفرج مشغول بودیم دق الباب کردند تا برسیم درباغ باز
شد.
ارابه ای چهار اسبه بود که بر کالسکه اش شما بودید و زنی موبور فرنگی که خنده می کرد و ساعد جنابتان را گرفته بود.فقط خدا می داند چه بر من گذشت.
ناگهان،آسمان تیره و تار گشت و باغ از هیاهوی کلاغان لبریز کلاغ ها شوم می خواندند.چهار اسب شیهه کشیدند و سم کوبیدند و رم کردند.کلاغ ها بر سر اسب ها هوریز کردند و چشم از حدقه ی اسبان به منقار بیرون کشیدند قیامتی بود.
آقا سید!
اسب های کور،افسار گسیختند و در باغ به تاخت مشغول شدند.دخترک موبور فرنگی از کالسکه بیرون افتاد و جنابتان چکمه تان به رکاب کالسکه گیر کرده و در تاخت اسب ها بر زمین کشیده می شدید.ما مدام و لا ینقطع یا فاطمه و یا اباالفضل می گفتیم و زن موبور ناله می کرد چون زنان شوی مرده.
کالسکه در انبوه درختان گم شد و من بودم و زن فرنگی ،چشم در چشم شدیم و ناگهان به فارسی
گفت:چه کردی که شویم را از من گرفتی،شویم را کشتی!و مدام بر تخت سینه مان مشت می کوبید.
کاغذ بدهید سیدجان
راممان کنید، آراممان کنید بنویسید که خواب این ضعیفه چپ بوده و هنوز دل درگرو محبت ما دارید.
بنویسید که حورالعین در نظرتان نمی آید وقتی
که ما باشیم،بنویسید که به درس و کتابت مشغولید و این ننوشتن ها موقتی است.
مدتی بود که دلخوش به همین کاغذ پرانی ها بودیم که از جبر روزگار منقطع شد.
باشد آقا سید جانم باشد.صبوری می کنیم که صبوری کسب و پیشه ی زن است.
صبوری می کند تا مقبول مردی افتد صبوری می کند تا شوی از کار برگردد.صبوری می کند نه ماه آزگار تا بار شیشه بر زمین بگذارد.
صبوری می کنیم و تاوان صبوری هرچه باشد می پردازیم،ولو به قیمت جان؛
اما قرآن در ما بین،این رسمش نیست،الله این رسمش نیست.انصاف داشته باشید.
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
فدایت
پریدخت
@adelehz
از کتاب مراسلات طهران پاریس نوشته ی حامد عسگری
آقا سید محمودم!
دردت به جان پری بیاید.خواب بد دیدیم.به بیگم باجی گفتیم،گفت برو توی عمارت برای آب روان تعریف کن.خواب زن چپ است.دل بد مکن عزیز در سفر داری خیالاتی شده ای.
می بینید آقا سید،فراقتان چه به روزمان آورده؟شبی نیست که بی نوشیدن جوشانده ی گل گاوزبان و بهارنارنج بخوابیم.«اگر به دست من
افتد،فراق را بکشم».چندین مرتبه است لا ینقطع کاغذ می نویسیم جواب مرسول نمی دارید.
رحم و مروتی به خرج دهید که جوانمردی صفت زورخانه دیده است.
در عالم خواب دیدیم درباغی به تفرج مشغول بودیم دق الباب کردند تا برسیم درباغ باز
شد.
ارابه ای چهار اسبه بود که بر کالسکه اش شما بودید و زنی موبور فرنگی که خنده می کرد و ساعد جنابتان را گرفته بود.فقط خدا می داند چه بر من گذشت.
ناگهان،آسمان تیره و تار گشت و باغ از هیاهوی کلاغان لبریز کلاغ ها شوم می خواندند.چهار اسب شیهه کشیدند و سم کوبیدند و رم کردند.کلاغ ها بر سر اسب ها هوریز کردند و چشم از حدقه ی اسبان به منقار بیرون کشیدند قیامتی بود.
آقا سید!
اسب های کور،افسار گسیختند و در باغ به تاخت مشغول شدند.دخترک موبور فرنگی از کالسکه بیرون افتاد و جنابتان چکمه تان به رکاب کالسکه گیر کرده و در تاخت اسب ها بر زمین کشیده می شدید.ما مدام و لا ینقطع یا فاطمه و یا اباالفضل می گفتیم و زن موبور ناله می کرد چون زنان شوی مرده.
کالسکه در انبوه درختان گم شد و من بودم و زن فرنگی ،چشم در چشم شدیم و ناگهان به فارسی
گفت:چه کردی که شویم را از من گرفتی،شویم را کشتی!و مدام بر تخت سینه مان مشت می کوبید.
کاغذ بدهید سیدجان
راممان کنید، آراممان کنید بنویسید که خواب این ضعیفه چپ بوده و هنوز دل درگرو محبت ما دارید.
بنویسید که حورالعین در نظرتان نمی آید وقتی
که ما باشیم،بنویسید که به درس و کتابت مشغولید و این ننوشتن ها موقتی است.
مدتی بود که دلخوش به همین کاغذ پرانی ها بودیم که از جبر روزگار منقطع شد.
باشد آقا سید جانم باشد.صبوری می کنیم که صبوری کسب و پیشه ی زن است.
صبوری می کند تا مقبول مردی افتد صبوری می کند تا شوی از کار برگردد.صبوری می کند نه ماه آزگار تا بار شیشه بر زمین بگذارد.
صبوری می کنیم و تاوان صبوری هرچه باشد می پردازیم،ولو به قیمت جان؛
اما قرآن در ما بین،این رسمش نیست،الله این رسمش نیست.انصاف داشته باشید.
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
فدایت
پریدخت
@adelehz
وابستگی یعنی «میخواهمت چون مفیدی.»
دلبستگی یعنی «میخواهمت حتی اگر مفید نباشی.»
من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابستهام.
اما به جعبهی آبرنگ بیخاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبستهام.
من به میز مدیریت که هر روز پشت آن مینشینم وابستهام.
اما به آن گلدان کوچک کاکتوسی که کنار پنجره گذاشتهام، دلبسته!
من به کتابهای مدیریتی کتابخانهام وابستهام اما به کتابهای شریعتی روی میزم دلبسته.
وابستگیها را جامعه و فرهنگ و والدین میآموزند و پرورش میدهند اما دلبستگیها انعکاس خود واقعی من هستند.
راستی من و تو، وابستهایم یا دلبسته؟!
محمدرضا شعبانعلی
#شما_فرستادین
@adelehz
دلبستگی یعنی «میخواهمت حتی اگر مفید نباشی.»
من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابستهام.
اما به جعبهی آبرنگ بیخاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبستهام.
من به میز مدیریت که هر روز پشت آن مینشینم وابستهام.
اما به آن گلدان کوچک کاکتوسی که کنار پنجره گذاشتهام، دلبسته!
من به کتابهای مدیریتی کتابخانهام وابستهام اما به کتابهای شریعتی روی میزم دلبسته.
وابستگیها را جامعه و فرهنگ و والدین میآموزند و پرورش میدهند اما دلبستگیها انعکاس خود واقعی من هستند.
راستی من و تو، وابستهایم یا دلبسته؟!
محمدرضا شعبانعلی
#شما_فرستادین
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
وابستگی یعنی «میخواهمت چون مفیدی.» دلبستگی یعنی «میخواهمت حتی اگر مفید نباشی.» من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابستهام. اما به جعبهی آبرنگ بیخاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبستهام. من به میز مدیریت که هر روز پشت آن مینشینم وابستهام.…
این کانال نه یک بلندگوی پخش اشعار تکراری ست نه هم یک شلوغ بازار بهم ریخته ی احساسات شخصی ، گرچه که هرچه از دلم برآمده بر دایره ی سخن ریخته ام اما آدمهای این کانال برای من نه فقط ویوهای مجازی بلکه وجودهای حقیقی و گرم هستند .
این فقط یکی از محبت های همیشگی شما بچه های خوب کانال به من است .بنظرم آدم خوشبختی هستم که در شوره زار زندگی امروزی گلهای مهربان فراوانی پیش رویم یافته ام .
چه خوب که هستید و چه خوب که من همیشه از محبت تان بهره مندم.
قدر دان محبت تان هستم❤️
بوسه به پیوست است.
#عادله_زمانی
@adelehz
این فقط یکی از محبت های همیشگی شما بچه های خوب کانال به من است .بنظرم آدم خوشبختی هستم که در شوره زار زندگی امروزی گلهای مهربان فراوانی پیش رویم یافته ام .
چه خوب که هستید و چه خوب که من همیشه از محبت تان بهره مندم.
قدر دان محبت تان هستم❤️
بوسه به پیوست است.
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
هنوز هشت ساله ام صبح به کلاس رسیدم .با بچه ها قرار گذاشتیم که سه روز به سال تحویل مانده دیگر هیچکدام مان به مدرسه نیایم هرچند مثل بقیه ی قولهای بچه گانه بعید می دانم عملی شود. مادرم دیروز تُنگ کوچکم را از بین چینی های قشنگ گلسرخی اش که برای مهمانهای خاص کنار…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز مادرم فرش بزرگ وسط هال را درون حیاط پهن کرد. زیر نور آفتاب گلهای بزرگ قرمز فرش بیشتر می درخشیدند مادرم اجازه داد با پاهای کوچکم روی فرش خیس خورده راه بروم.
بابا بت تمام قدرتش پارو را بین گلهای فرش حرکت می داد. گلها هر بار قرمز تر میشدند. مادرم یک ساندویچ کوچک نان و پنیر و گردو به دستم می دهد و مرا گوشه حیاط زیر نور کم رمق آفتاب می نشاند.
بعد از فرش لاکی وسط هال مادرم سراغ چی می رود هنوز نمی دانم.
#عادله_زمانی
صدا و اجرا : سمیرا بهرامی
#روزشمار_بهار
@adelehz
بابا بت تمام قدرتش پارو را بین گلهای فرش حرکت می داد. گلها هر بار قرمز تر میشدند. مادرم یک ساندویچ کوچک نان و پنیر و گردو به دستم می دهد و مرا گوشه حیاط زیر نور کم رمق آفتاب می نشاند.
بعد از فرش لاکی وسط هال مادرم سراغ چی می رود هنوز نمی دانم.
#عادله_زمانی
صدا و اجرا : سمیرا بهرامی
#روزشمار_بهار
@adelehz
«هَلْ رَأیْتُ الْفَجر
یَطْلَعُ مِن أصابع مَن تُحبُّ؟»
آیا ندیدی خورشید
از انگشتان کسی که دوستش میداری
طلوع میکند؟
محمود درویش
@adelehz
یَطْلَعُ مِن أصابع مَن تُحبُّ؟»
آیا ندیدی خورشید
از انگشتان کسی که دوستش میداری
طلوع میکند؟
محمود درویش
@adelehz