"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
ساعتی بودی و سال‌ها نوشتمت...

مهسا جلال
@adelehz
‌ ‌اون ‌روزا ‌خونه ‌ی ‌ما ‌ته ‌یه ‌کوچه ‌ی ‌بن ‌بست ‌بود. ‌همسایه ‌ی ‌آخر ‌کوچه ‌همونجایی ‌که ‌دیگه ‌کوچه ‌تموم ‌میشد ‌با ‌حضورش ‌کل ‌کوچه ‌رو ‌زیبا ‌کرده ‌بود، ‌ ‌جونم ‌براتون ‌بگه ‌که ‌یه ‌در ‌آهنی ‌سبز ‌تیره ‌داشت که ‌گلای ‌رونده ‌از ‌دور ‌و ‌برش ‌سقوط ‌کرده ‌بودن ‌روو ‌در ‌و ‌دیوار. ‌از ‌انتهای ‌کوچمون ‌طبقه ‌دوم ‌خونه ‌که ‌یه ‌تراس ‌آهنی ‌سرتاسری ‌پر ‌از ‌شمعدونی ‌داشت ‌پیدا ‌بود، ‌ ‌تابستونا ‌کل ‌کوچه ‌ ‌گرم ‌و ‌خشک ‌ولی ‌به ‌اونجا ‌که ‌می ‌رسیدی ‌بوی ‌خاک ‌نم ‌خورده ‌دیوونت ‌می ‌کرد. ‌ ‌صاحب ‌خونه ‌یه ‌خانوم ‌و ‌اقای ‌سن بالا بودن که ‌تموم ‌دلخوشیاشون ‌خلاصه ‌میشد ‌به ‌انتظار ‌برای ‌آخر هفته ‌که ‌نوه ‌ها ‌بهشون ‌سر ‌بزنن، ‌ ‌حاج ‌اقا ‌یه ‌صندلی ‌داشت ‌که ‌از ‌صبح ‌ ‌تکیه ‌میداد ‌به ‌دیوار ‌و ‌زیر ‌گلا ‌مینشست ‌تا ‌ظهر ‌که ‌حاجیه ‌خانوم ‌که ‌ما ‌بهش ‌می ‌گفتیم ‌ننه ‌نقلی ‌(انقد ‌که ‌ریزه ‌میزه ‌بود) ‌صداش ‌می ‌زد ‌برای ‌ناهار. ‌ ‌تووی ‌حیاطشون ‌یه ‌حوض ‌آبی ‌بود ‌که ‌توش ‌میوه ‌و ‌ماهی ‌میزاشتن ‌و ‌یه ‌تخت ‌چوبی ‌کنار ‌حیاط ‌که ‌گوشش ‌یه ‌سماور ‌ذغالی ‌بود ‌و ‌همیشه ‌چاییش ‌به ‌راه ‌بود. ‌ ‌ننه ‌نقلی ‌و ‌حاجی ‌بابا ‌بزرگای ‌کوچه ‌و ‌محل ‌بودن ‌البته ‌نه ‌از ‌نظر ‌سن ‌و ‌سال، ‌ ‌کلا ‌میگم ‌حرفشون ‌برو ‌داشت ‌و ‌کل ‌محل ‌دوسشون ‌داشتن. ‌ ‌اونموقع ‌ها ‌ما ‌کوچیک ‌بودیم ‌ولی ‌خوب ‌یادمه ‌عصرا ‌مامانا ‌با ‌چادرای ‌گل ‌گلیشون ‌می ‌رفتن ‌بهشون ‌سر ‌میزدن. ‌ ‌چند ‌سالی ‌گذشت ‌خونه ‌ویلاییها ‌آپارتمان ‌شدن ‌و ‌دل ‌کوچه ‌گرفت ‌یه ‌شب ‌حاجی ‌بابا ‌قلبش ‌وایساد ‌، ‌ ‌بچه ‌ها ‌سر ‌سال ‌ننه ‌نقلی ‌و ‌بردن ‌و ‌خونه ‌رو ‌ساختن، ‌کی ‌یه ‌کوچه ‌ی ‌بن ‌بست ‌پر ‌از ‌خونه ‌های ‌پنج ‌طبقه ‌رو ‌کنار ‌کسایی ‌که ‌نمیشناستشون ‌دوست ‌داره؟؟ ‌ ‌ماهم ‌نتونستیم ‌دووم ‌بیاریم ‌ما ‌رفتیم ‌البته ‌نه ‌فقط ‌ما ‌همه ‌رفتن ‌کسایی ‌که ‌اون ‌روزا ‌رو ‌دیده ‌بودن ‌کوچه ‌براشون ‌شبیه ‌قبرستون ‌شده ‌بود... ‌ ‌

‌کیاندخت صادق
‌#شما_فرستادین
@adelehz
هربار خواستم فراموش کنم دوستت دارم .
چیزی مانع شد
نوشته ای، عطری ، یک خط شعر
حتی مردی غریبه که در خیابان شبیه تو لباس پوشیده بود.
هربار خواستم بیاد نیاورم که چقدر دلم برایت تنگ شده است .چیزی رخ داد که مانع شد .
شب باران بارید .خواننده ای انگار با بغض آواز خواند.حتی پرنده ی کوچکی آن شب مرد..
همه چیز دست در دست هم دادند تا زیر گریه بزنم و از اعماق قلب اشک بریزم و نتوانم قبول کنم که دلم برایت تنگ نشده است‌.
این راز عجیب و بی رحمی ست اما جهان در لحظه ای که میخواهی کسی را دوست نداری بیکار نمی نشیند و با تمام قوت اورا بیادت می آورد.
تا بدانی عشق گاهی زخمی میشود که تا همیشه نمی توانی از آن رها شوی.
#عادله_زمانی
@adelehz
بعد از مدتها پژوهشگران متوجه شدند که هرچقدر لحاف سنگین تر باشد خواب راحت ترِ
حالا فهمیدید چرا خواب خونه ی مادربزرگ ها تکرار نشدنی بود ؟؟ :))
@adelehz
دیوانگی را نمی‌شود از میان آدم‌ها برداشت، مهم این است. اگر از کوچه و خیابان فراری‌اش دهی، از صومعه سر در می‌آورد. اگر از صومعه بیرونش بیندازی، توی مدرسه، یا سربازخانه، یا چه می‌دانم کجا پیدایش می‌شود.
این را از من داشته باش: دنیا بدون دیوانه نمی‌ماند.

✍🏻 اینیاتسیو سیلونه
@adelehz
محبوب دل خواه من !
خودت بهتر از هرکس باید بدانی
که از هرچیز نو وتازه اش پسندیده تر است.
مگر عشق و شراب
که هرچه قدیمی تر و کهنه تر
گیراتر..
و تو چنین می نمایی
گویا شرابی هستی که عاشقانه کهنه می شود
دلخواهم !
پس می توانی تصور کنی چه لذتی در دوست داشتنت نهفته است؟
#عادله_زمانی
@adelehz
لکه ی ننگی که می بینی به دامان من است
چون خط و خال پلنگان جزئی از جان من است

در مصاف دلبری های مدامت دیده ام
آنکه هر دفعه سپر انداخت ایمان من است

شهر بعد از تو بلایی بر سرم آورده که
آنچه نوح آن را بلا خوانده است باران من است

عشق حتی با تماشا هم سرایت می کند
من پریشان تو و جمعی پریشان من است

مثل قلیانی که می سوزاند آرامت کند
آنکه زخمم می زند خود نیز درمان من است

هیچ چشمی لایق دیدار گیسوی تو نیست
من محمد خان ام و این شهر کرمان من است

حسین زحمتکش
@adelehz
روزی که قلب بفهمد مغز به‌خاطرش چه افکاری را تحمل کرده...به احترامش تمام‌قد می‌ایستد!!


ناشناس
@adelehz
دقیقا از آن لحظه ای که یاد می گیری
جهان را به حال خودش رها کنی .خوشبختی آغاز می شود
وقتی بچه تر بودم مادرم به من آموخته بود که اگر کسی دوست نداشت با تو بازی کند به او اصرار نکن . فقط برو و با لذت به تنهایی بازی کن بعد ببین چه می شود .و من چنین کردم.جالب این بود که آن کودک بعد از مدتی جذب بازی من می شد و خودش برای هم بازی شدن با من پیش قدم می شد.
به نظرم زندگی در جهان بشدت شبیه همان بازی کودکانه است . دست از اصرار به جهان بردار فقط بر خودت متمرکز شو و به بازی و ساختن شادی برای خودت بپرداز خودت خواهی دید که به زودی جهان برای همراهی تو پیش قدم خواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
آن زمانها تلفن کم بود..
اما ادمهای زیادی بودند که دلمان میخواست
بهشان زنگ بزنیم و یک دل سیرحرف برنیم.
حالا تلفن ها زیاداست اماآدمهای معدودی هستندکه دلمان حرفهایشان رامیخواهد...
#عادله_زمانی
@adelehz
دیده در آیینه صبح تو را می بیند

حمید مصدق
@adelehz
دنیای امروز دنیای سالها پیش نیست.زنان باید راهی برای برابری پیدا کنند و اگر این راه وجود ندارد آن راه را بسازند.دنیای ما دنیای بهتری خواهد بود اگر زنان بپذیرند که شایسته احترام هستند و برای کسب آن احترام تلاش کنند .
#عادله_زمانی
8 مارس روز جهانی زن مبارک.

@adelehz
چرا ۸ مارس روزجهانی زن است؟

هشتم مارس سال1908 میلادی بعد از گذشت بیش از پنجاه سال از اعتصاب زنان برای کسب حقوق برابر با مردان در شیکاگو که با حمله پلیس باعث کشته شدن تعداد زیادی از این زنان گردید، کارگران زن کارخانـۀ نساجی کتان در شهر نیویورک به دلیل حقوق پایین و تبعیض جنسیتی دست به اعتصاب زدند، صاحب این کارخانه به همراه نگهبانان بخاطر جلوگیری از همبستگی کارگران بخش های دیگر با اعتصابگران و عدم سرایت آن به بخش های دیگر ، این زنان را در محل کارشان محبوس ساخت و بعدا به دلایل نامعلوم کارخانه آتش گرفت و فقط تعداد کمی از زنان توانستند از این حادثه نجات یابند و مابقی 129 تن از زنان کارگر در این آتش سوختند.

به همین دلیل روز هشتم مارس بطور سنتی بنام روز مبارزه زنان علیه بی عدالتی و فشار علیه زنان در خاطره ها باقی ماند.

@adelehz
این کتاب خوندن توی این شرایط به نظرم خیلی ارزش داره...
@adelehz
1
اگر چیزی مال شما نیست به داشتنش اصرار نورزید،بیش از اندازه خودتان را کوچک نکنید .رها کنید .
بدنبال راههای جدید برای خوشحالی باشید
چنان که طبیعت صدها رنگ برای عرضه دارد زندگی هم صدها راه برای خوشحال شدن نشانتان خواهد داد.
#عادله_زمانی


@adelehz
زندگی راه طولانی ست
بدون در نظر گرفتن هرچیزی
خسته ی راه نباشی❤️
@adelehz
چراغ‌ها را خاموش کردم، زنگ زدم و یک‌راست رفتم سرِ اصل مطلب و با صدای بلند گفتم دوستت دارم. بعد قطع کردم و چراغ‌ها را روشن کردم. چای دم کردم و به اینکه در تاریکی چقدر راحت می‌شود اعتراف کرد، فکر کردم!

چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن...

مهدی صادقی
@adelehz