۲۴ ساعت هم از روز عشق نگذشته و این وضعیت خرسهای کادو داده شده ست😑
@adelehz
@adelehz
سعی میکنم آن قدر خوب باشم که کسی بتواند با فکر کردن به بودن من، به زندگی امیدوار شود.
بنظرم هدفی والاتر از این برای زندگی پیدا نخواهم کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
بنظرم هدفی والاتر از این برای زندگی پیدا نخواهم کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند...)
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...
استاد شفیعی کدکنی
@adelehz
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند...)
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...
استاد شفیعی کدکنی
@adelehz
بارالها میخوابیم و ایمان داریم تو بیداری
بارالها خرابیم و ایمان داریم تو می سازی
بارالها تشنه ایم و ایمان داریم تو دریایی
بارالها راه گم کرده ایم و ایمان داریم تو چراغی
بارالها ناتوانیم و ایمان داریم تو توانایی
حالا که تو را داریم چه نداریم ؟؟؟
#عادله_زمانی
خداوندا تو ستاری همه خوابند تو بیداری ..
شب زیبا❤️
@adelehz
بارالها خرابیم و ایمان داریم تو می سازی
بارالها تشنه ایم و ایمان داریم تو دریایی
بارالها راه گم کرده ایم و ایمان داریم تو چراغی
بارالها ناتوانیم و ایمان داریم تو توانایی
حالا که تو را داریم چه نداریم ؟؟؟
#عادله_زمانی
خداوندا تو ستاری همه خوابند تو بیداری ..
شب زیبا❤️
@adelehz
شب که تمام شد .
برمیگردم
می برمت با خودم به کوهستانهای صبح زده
آنجا دستت را رها میکنم و میگویم حالا حرفم را باورکردی؟
باور کردی شب باقی نمی ماند ؟
باور کردی که صبح راه شهر و خانه و کوهستان مان را گم نمی کند ؟
آن وقت شاید تورا بوسیدم شاید هم صبح را
آخر تو شبیه مفهوم صبحی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
برمیگردم
می برمت با خودم به کوهستانهای صبح زده
آنجا دستت را رها میکنم و میگویم حالا حرفم را باورکردی؟
باور کردی شب باقی نمی ماند ؟
باور کردی که صبح راه شهر و خانه و کوهستان مان را گم نمی کند ؟
آن وقت شاید تورا بوسیدم شاید هم صبح را
آخر تو شبیه مفهوم صبحی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدن این کلیپ حال مو خوب کرد
من و برد به شهر قشنگ صداهای کودکی
شما هم ببینید و برای بقیه بفرستید ❤️
@adelehz
من و برد به شهر قشنگ صداهای کودکی
شما هم ببینید و برای بقیه بفرستید ❤️
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
چای ها
بی دلیل ریخته نمی شوند.
یک چای هلدار خوش رنگ که سر فرصت ریخته شده و دم کشیده هزار حرف ازطرف صاحبش دارد مثلا اینکه کجایی؟ منتظرت هستم...
#عادله_زمانی
عکس ساناز گرجیان
#چای_تایم
@adelehz
بی دلیل ریخته نمی شوند.
یک چای هلدار خوش رنگ که سر فرصت ریخته شده و دم کشیده هزار حرف ازطرف صاحبش دارد مثلا اینکه کجایی؟ منتظرت هستم...
#عادله_زمانی
عکس ساناز گرجیان
#چای_تایم
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق کیفیت میخواهد و دوام .
ایده ال ترین ادم دنیا هم که باشد اگر نتوانی با او پیر شوی
نمی ارزد...
#عادله_زمانی
@adelehz
ایده ال ترین ادم دنیا هم که باشد اگر نتوانی با او پیر شوی
نمی ارزد...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
تـــو صبح
عالمافروزے ومن شمع سحرڪَاهی
ڪَريبان باز ڪن در صبح تامن
جان برافشانم...
صائب جان تبريزی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
عالمافروزے ومن شمع سحرڪَاهی
ڪَريبان باز ڪن در صبح تامن
جان برافشانم...
صائب جان تبريزی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
بيا در لابلای ورقههای اين كتاب
همديگر را ببوسيم
نگران آبرو هم نباش...
اينجا هيچكس كتاب نميخواند!!
@adelehz
همديگر را ببوسيم
نگران آبرو هم نباش...
اينجا هيچكس كتاب نميخواند!!
@adelehz