میتوانستم در یک شب گرم مردادی
به همراهت به آن خیابان طولانی شمال شهر بروم همان جایی که یک روز در دلِ نرم بار بهار باهم طی کرده بودیمش.
میتوانستم دستت را که به سمتم دراز کرده بودی در دست بگیرم.میتوانستم حتی برایت جوک تعریف کنم و از خنده ات ریسه بروم .
میتوانستی شال بلند مرا دور دستت بگیری و عطر مورد علاقه ات را نفس بکشی .
حتی میتوانستی مرا در آن خلوت شبانه ببوسی
اما....
اما هیچ کدام رخ نداد،زور ما به تقدیرمان نرسید .
دست ما از دست هم کوتاه بود
به همین سادگی و البته تلخی...
#عادله_زمانی
@adelehz
به همراهت به آن خیابان طولانی شمال شهر بروم همان جایی که یک روز در دلِ نرم بار بهار باهم طی کرده بودیمش.
میتوانستم دستت را که به سمتم دراز کرده بودی در دست بگیرم.میتوانستم حتی برایت جوک تعریف کنم و از خنده ات ریسه بروم .
میتوانستی شال بلند مرا دور دستت بگیری و عطر مورد علاقه ات را نفس بکشی .
حتی میتوانستی مرا در آن خلوت شبانه ببوسی
اما....
اما هیچ کدام رخ نداد،زور ما به تقدیرمان نرسید .
دست ما از دست هم کوتاه بود
به همین سادگی و البته تلخی...
#عادله_زمانی
@adelehz
من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشویم
قیصر امین پور
شب بخیر ❤️
@adelehz
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشویم
قیصر امین پور
شب بخیر ❤️
@adelehz
روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواست! متعجب به مادرش گفت که دیروز کیسهای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب میکنی؟
مادر گفت: پسرم، همسایهی فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند، دوست داشتم از آنها چیز سادهای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، در حالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد و شرمنده نشوند...
پ.ن ما با این تفکر بزرگشدیم که بوی غذا بلند شده باید از اون غذا به همسایه ها بدیم .
نمیدونم چرا امروز اینطوری شدیم که تا شواف غذامون و تو اینستا نکنیم اون و نمیخوریم😔
@adelehz
مادر گفت: پسرم، همسایهی فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند، دوست داشتم از آنها چیز سادهای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، در حالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد و شرمنده نشوند...
پ.ن ما با این تفکر بزرگشدیم که بوی غذا بلند شده باید از اون غذا به همسایه ها بدیم .
نمیدونم چرا امروز اینطوری شدیم که تا شواف غذامون و تو اینستا نکنیم اون و نمیخوریم😔
@adelehz
۱۱ فوریه روز رضایت از مجردی است. هدف این روز یادآوری خوشحال بودن از سبک زندگی است که دارید و اینکه درگیر مفاهیم از پیش تعریف شده اطرافمان نباشیم
@adelehz
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
✨
یا کیست که دعای درمانده را چون بخواندش، اجابت می کند، و بلا را می گرداند...
سوره نمل
آیه 62
شب زیبا...
@adelehz
یا کیست که دعای درمانده را چون بخواندش، اجابت می کند، و بلا را می گرداند...
سوره نمل
آیه 62
شب زیبا...
@adelehz
من در طول تحصیلم با معلمهای زیادی سرو کار داشتم .معلمهایی که با آنها درس خواندم هرگز هیچ چیزی شبیه تبعیض نژادی علیه دانش آموزانشان از خود نشان ندادند.
ما دانش آموزانی از مناطق مختلف بودیم ،در یک کلاس دختری افغان،دختری که بخاطر شغل پدرش از تبریز آمده بود،یک دختر کرد، یک دختر مشهدی و ...معلمهای ما به ما در آن کلاس های درس می آموختند که همدیگر را فارغ از جایی که از آن می آمدیم دوست داشته باشیم.
به خودم می بالم که این شانس را داشتم که با بهترین معلمانی که میتوانستند وجود داشته باشند،درس خواندم..
امروز که خبر دکتر حسن گلچین را شنیدم که خیابانهای دزفول را تبدیل به مدرسه کودکان کار افغان کردند و حتی موتور شان را فروختند تا برای آن ها لوازم التحریر بخرند یاد تک تک آن معلمهای خاص افتادم .
خانه ات آباد آقای معلم
معلم آمد و با خود انسانیت آورد.
نقطه سر خط
#عادله_زمانی
@adelehz
ما دانش آموزانی از مناطق مختلف بودیم ،در یک کلاس دختری افغان،دختری که بخاطر شغل پدرش از تبریز آمده بود،یک دختر کرد، یک دختر مشهدی و ...معلمهای ما به ما در آن کلاس های درس می آموختند که همدیگر را فارغ از جایی که از آن می آمدیم دوست داشته باشیم.
به خودم می بالم که این شانس را داشتم که با بهترین معلمانی که میتوانستند وجود داشته باشند،درس خواندم..
امروز که خبر دکتر حسن گلچین را شنیدم که خیابانهای دزفول را تبدیل به مدرسه کودکان کار افغان کردند و حتی موتور شان را فروختند تا برای آن ها لوازم التحریر بخرند یاد تک تک آن معلمهای خاص افتادم .
خانه ات آباد آقای معلم
معلم آمد و با خود انسانیت آورد.
نقطه سر خط
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاشکی من دایناسورت بودم😔
@adelehz
@adelehz
صبح ما خیر است ای یاران ز پیغام شما
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما
اقبال لاهوری
صبحتون دل انگیز و زیبا❤️
@adelehz
جان مامست است دائم از می جام شما
کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما
اقبال لاهوری
صبحتون دل انگیز و زیبا❤️
@adelehz
زن ها برای نوشتن
به کلمات زیادی احتیاج ندارند
تمام حرف های اضافه را
لابلای رخت های کهنه
چادر پیچ میکنند
می سپارند به رهگذری غمگین...
زنها
شاعران بزرگی نمیشوند
فروغ یک اشتباه بود!
ندیدی چقدر زود رفت!
زن ها بلد نیستند شعرهایشان را
بلند بلند بخوانند
بغض میکنند،
دار و ندارشان:
یک چمدان بسته است
گلدانی که کنار پنجره خاک می خورد
اجاقی که زرد میسوزد
و آینه ای که همیشه
کسی در آن گم شده ...
هنگامه درخشان
@adelehz
به کلمات زیادی احتیاج ندارند
تمام حرف های اضافه را
لابلای رخت های کهنه
چادر پیچ میکنند
می سپارند به رهگذری غمگین...
زنها
شاعران بزرگی نمیشوند
فروغ یک اشتباه بود!
ندیدی چقدر زود رفت!
زن ها بلد نیستند شعرهایشان را
بلند بلند بخوانند
بغض میکنند،
دار و ندارشان:
یک چمدان بسته است
گلدانی که کنار پنجره خاک می خورد
اجاقی که زرد میسوزد
و آینه ای که همیشه
کسی در آن گم شده ...
هنگامه درخشان
@adelehz
تابستان کودکانه ی من
نور را روی فرش های سرخ میان پذیرایی دنبال میکردم .مادرم پنجره های بزرگ را باز کرده بود تا هوای گرفته ی اتاق جایش را به هوای آزاد بیرون بدهد .از آشپزخانه اش بوی خوب کتلت در سالن می پیچید .مادرم سبزی های تمیز را روی ملافه ی سفیدی در گوشه ی اتاقی پهن کرده بود .
و من همچنان می دویدم تا نور را بگیرم ...
چیزی در آن تابستان کودکانه ی گرم وسبز وجود داشت که هرگز تکرار نشد .
نه آن خانه نه نور های فراری نه طعم و عطر آن کتلت ...
بنظرم چیزهایی در کودکی هرکس وجود دارد که هرگز تکرار نمیشود. حالا چه خوب چه بد
کاش کسی به ما آن سالها میگفت با تمام وجودت لذت ببر تو دوباره به اینجا برنمی گردی....
#عادله_زمانی
@adelehz
نور را روی فرش های سرخ میان پذیرایی دنبال میکردم .مادرم پنجره های بزرگ را باز کرده بود تا هوای گرفته ی اتاق جایش را به هوای آزاد بیرون بدهد .از آشپزخانه اش بوی خوب کتلت در سالن می پیچید .مادرم سبزی های تمیز را روی ملافه ی سفیدی در گوشه ی اتاقی پهن کرده بود .
و من همچنان می دویدم تا نور را بگیرم ...
چیزی در آن تابستان کودکانه ی گرم وسبز وجود داشت که هرگز تکرار نشد .
نه آن خانه نه نور های فراری نه طعم و عطر آن کتلت ...
بنظرم چیزهایی در کودکی هرکس وجود دارد که هرگز تکرار نمیشود. حالا چه خوب چه بد
کاش کسی به ما آن سالها میگفت با تمام وجودت لذت ببر تو دوباره به اینجا برنمی گردی....
#عادله_زمانی
@adelehz