This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرگز مهربانی را دست کم نگیر
مهربانی میتواند همچون ریشه ای در میان محکم ترین سنگها نفوذ کند و سنگ را بشکند .
هرگز جادوی مهربانی را دست کم نگیر...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
مهربانی میتواند همچون ریشه ای در میان محکم ترین سنگها نفوذ کند و سنگ را بشکند .
هرگز جادوی مهربانی را دست کم نگیر...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
❤1
یازده، دوازده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. از دل و جان. با تمام روح و وجود.
کارم شده بود گز کردن بادلیل و بیدلیل پیادهروی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خالهاش که پابه ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.
هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که میخرامید تمام خیابان چشم میشد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل میدادیم و عشق میستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.
روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.
ساعتها میایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یکدست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب میزدیم و رخت و گالش نو به تن میکردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظهای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحبنظرش باشیم.
در به در میگشتیم دنبال دو ریالی. بعد میگشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا میداند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا میکردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آنور خط او بگوید: الو!
اینور خط ما بگوییم: سلام!
آنور او نجوا کنان بگوید: سلام...
بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آنوقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا.
حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار میشویم و با دست و روی شسته ونشسته میرویم سراغ پیام دلبر.
با پیژامه و شلوارک میرویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ میکنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مردهاند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
ناشناس
@adelehz
کارم شده بود گز کردن بادلیل و بیدلیل پیادهروی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خالهاش که پابه ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.
هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که میخرامید تمام خیابان چشم میشد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل میدادیم و عشق میستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.
روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.
ساعتها میایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یکدست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب میزدیم و رخت و گالش نو به تن میکردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظهای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحبنظرش باشیم.
در به در میگشتیم دنبال دو ریالی. بعد میگشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا میداند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا میکردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آنور خط او بگوید: الو!
اینور خط ما بگوییم: سلام!
آنور او نجوا کنان بگوید: سلام...
بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آنوقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا.
حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار میشویم و با دست و روی شسته ونشسته میرویم سراغ پیام دلبر.
با پیژامه و شلوارک میرویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ میکنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مردهاند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
ناشناس
@adelehz
زندگی منتظر هیچکس باقی نمی ماند به اندازه ی سهمت از شادی ها و دل خوشی هایش بردار
غمها خودشان راه را پیدا میکنند تو به دنبال دلخوشی ها بگرد .
آنچه که در نهایت باقی خواهد ماند چیزهایی ست که لبخند بر لبانت باقی میگذارد.
#عادله_زمانی
@adelehz
غمها خودشان راه را پیدا میکنند تو به دنبال دلخوشی ها بگرد .
آنچه که در نهایت باقی خواهد ماند چیزهایی ست که لبخند بر لبانت باقی میگذارد.
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر میتوانستید به کسانی که دوستتان ندارند و سعی میکنند به شما آسیبی برسانند بدون اینکه از شما ضرر و آزاری دیده باشند کلامی بگویید این بهترین سخن بود :
هی فلانی ؛ جهان آنقدر بزرگ است که برای همه جا دارد ...و تو آنقدر کوچکی که نمی توانی جای دیگران را پرکنی .
بگذار همه نفس بکشیم و زندگی کنیم فرصت کوتاه است.
#عادله_زمانی
@adelehz
هی فلانی ؛ جهان آنقدر بزرگ است که برای همه جا دارد ...و تو آنقدر کوچکی که نمی توانی جای دیگران را پرکنی .
بگذار همه نفس بکشیم و زندگی کنیم فرصت کوتاه است.
#عادله_زمانی
@adelehz
زورمان همیشه به آدمهایی می رسد که دوستمان دارند.انگار خوب می فهمیم آنی که دوستمان دارد مظلوم است .
دستمان به آنی که اذیت مان کرده نمی رسد دقش را سر آنی در می آوریم که دلش کوچک است .
سر مادرمان فریاد می زنیم .تلفن پدرمان را بی حوصله جواب می دهیم .ساعتها پیام آنی که میدانیم دوستمان دارد و به فکرمان است را جواب نمی دهیم .همانی که وقتی پیامش را بعد از ۵ ساعت تاخیر جواب میدهیم بلافاصله با مهربانی جواب می دهد.
ظالمیمم،ذاتا ظالمیم
دلمان نمی سوزد خیال می کنیم طرف تا ابد دوستمان دارد یا آنی که حسب لطف خدا همیشه عاشقمان است، تا ابد می ماند.
جانم،رفیقم دوست عزیز از خواب بیدار شو ...بیدارشو لطفا
اینقدر زورت به آن مظلومی که دوستت دارد نرسد.اینقدر قدرت صدا و قهرت را به آنکه خدا زده اش و دلبسته تو شده نشان نده .
در این دنیای بی سر و ته همین مادر همین پدر همین خواهر و برادر و عشق و رفیق باگذشت است که رفتارهای حال بهم زن ات را تحمل میکند همین که پایت را کمی آن طرف تر بگذاری همین که کمی دورتر شوی همین که این مظلومان عاشق از تو دورتر شوند .دیگر کسی برای ناز کردن و اخم و قهرت تره همخورد نمیکند .
ان وقت وقتی صدایت از گوشت بلندتر شود چنان در دهانت نواخته میشود تا بدانی و بدانیم جواب های هوی است .
پس اگر در این بازار بی سروپای دنیا چهار نفر خریدار داری زورت را نشانشان نده
خیال نکن محبتت دلیل خوبی ست تا آزارشان بدهی
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
دستمان به آنی که اذیت مان کرده نمی رسد دقش را سر آنی در می آوریم که دلش کوچک است .
سر مادرمان فریاد می زنیم .تلفن پدرمان را بی حوصله جواب می دهیم .ساعتها پیام آنی که میدانیم دوستمان دارد و به فکرمان است را جواب نمی دهیم .همانی که وقتی پیامش را بعد از ۵ ساعت تاخیر جواب میدهیم بلافاصله با مهربانی جواب می دهد.
ظالمیمم،ذاتا ظالمیم
دلمان نمی سوزد خیال می کنیم طرف تا ابد دوستمان دارد یا آنی که حسب لطف خدا همیشه عاشقمان است، تا ابد می ماند.
جانم،رفیقم دوست عزیز از خواب بیدار شو ...بیدارشو لطفا
اینقدر زورت به آن مظلومی که دوستت دارد نرسد.اینقدر قدرت صدا و قهرت را به آنکه خدا زده اش و دلبسته تو شده نشان نده .
در این دنیای بی سر و ته همین مادر همین پدر همین خواهر و برادر و عشق و رفیق باگذشت است که رفتارهای حال بهم زن ات را تحمل میکند همین که پایت را کمی آن طرف تر بگذاری همین که کمی دورتر شوی همین که این مظلومان عاشق از تو دورتر شوند .دیگر کسی برای ناز کردن و اخم و قهرت تره همخورد نمیکند .
ان وقت وقتی صدایت از گوشت بلندتر شود چنان در دهانت نواخته میشود تا بدانی و بدانیم جواب های هوی است .
پس اگر در این بازار بی سروپای دنیا چهار نفر خریدار داری زورت را نشانشان نده
خیال نکن محبتت دلیل خوبی ست تا آزارشان بدهی
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
به علی انصاریان نگفتند دوستش فوت کرده ، این مدت خبر دردناک زیاد شنیدم این اما دلم و آب کرد...😔
@adelehz
@adelehz
وقتی بچه بودم مادرم لقمه های بزرگ و پر بار نان و پنیر و گردو را به دستم میداد تا در حیاط مدرسه زنگ تفریح از خوردنش لذت ببرم .
مادرم میدانست من عاشق طعم شیرین هستم بخاطر همین برخلاف حالت عادی کمی مربا هم لابلای نان و پنیر و گردو می ریخت تا طعم شیرینی لقمه هم کامل شود.
بزرگتر که شدم فهمیدم نه آن لقمه ها لقمه بودند نه مادرم صرفا مادرم
آن لقمه ها بخشی از بهشت بودند و خوب همه میدانند باید فرشته باشی تا بتوانی بهشت را ارزانی بقیه کنی .
مادرم فرشته است.
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
مادرم میدانست من عاشق طعم شیرین هستم بخاطر همین برخلاف حالت عادی کمی مربا هم لابلای نان و پنیر و گردو می ریخت تا طعم شیرینی لقمه هم کامل شود.
بزرگتر که شدم فهمیدم نه آن لقمه ها لقمه بودند نه مادرم صرفا مادرم
آن لقمه ها بخشی از بهشت بودند و خوب همه میدانند باید فرشته باشی تا بتوانی بهشت را ارزانی بقیه کنی .
مادرم فرشته است.
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کدام از ما آدمها
مجموعه ای از نامه هایی هستیم نانوشته،پست نشده ..
نامه هایی که همیشه قصد داشتیم بنویسیم اما ننوشتیم.حرفهایی که به قلم نیامد..
حرفهایی که زده نشد .
هر ادمی هنگامی که دفن میشود سنگین است فقط به خاطر حجم نامه هایی که ننوشت و نفرستاد و کسی نخواند.
#عادله_زمانی
@adelehz
مجموعه ای از نامه هایی هستیم نانوشته،پست نشده ..
نامه هایی که همیشه قصد داشتیم بنویسیم اما ننوشتیم.حرفهایی که به قلم نیامد..
حرفهایی که زده نشد .
هر ادمی هنگامی که دفن میشود سنگین است فقط به خاطر حجم نامه هایی که ننوشت و نفرستاد و کسی نخواند.
#عادله_زمانی
@adelehz
یکی از دایی هام بواسطه مادرم از محل ما زن گرفت و عروسی هم قرار شد در یک تالار شیکی که تازه افتتاح شده بود در همون محله برگزار بشه،ده یازده ساله بودم،وقتی روز و ساعت مشخص شد و کارتها پخش شد منم من باب پز دادن و لوطی گری اومدم محل و به همه بچه ها گفتم پاشید فلان روز فلان ساعت شیک و پیک کرده بیاید فلان تالار، عروسی داییمه بخور بخوره و بزن برقص!اون موقع دوره "سازندگی" بود، ما بچه ها پاپتی و گشنه و کباب ندیده بودیم و روی هوا این پیشنهادها رو میزدیم.
روز عروسی آزان تیزان شده راهی سالن شدم با کت شلوار و کراوات،وقتی رسیدیم بچه ها رو دیدم که با گرمکن و کتونی های پاره پوره فوتبالی و قیافه های خاکی که با یک شستن سرپایی خواستن تمیز نشونش بدن دوتا میز بزرگ رو اشغال کردن و سالن رو گذاشتن روی سرشون، داودگربه رفیقم دم گرفته بود "خیلی ناشکری نکن هیچ کجا تهرون نمیشه" و مابقی جواب میدادن "چرا نمیشه چرا نمیشه". با دیدن این وضع دایی بزرگم که شخصیتی اداری و تکنوکرات داشت و خرپول فامیل محسوب میشد با تعجب اشاره کرد که اینا کین دیگه اینارو کی گفته بیاد؟دایی کوچیکه به من اشاره کرد و گفت "آقا امیده دیگه عادت داره مارو غافلگیر کنه" و دایی بزرگه با شنیدن این جمله غضب کرد و با همون لحن مخصوصش که صداشو آروم و جدی میکرد بهم گفت "آقای عزیز ما آبرو داریم شما چرا بدون هماهنگی کاری رو انجام میدی؟ببرشون بیرون یک خرده میوه شیرینی بهشون بده بفرستشون برن" نفسم گرفت، رفتم سمت بچه ها که پر از خنده و ترانه بودن، پاهام یاری نمیکرد فکر اینکه اونها رو از سالن بیرون کنم قلبم رو مچاله کرده بود و تازه خجالتی که باید فردا توی مدرسه بکشم و دیگه سرمو جلو بچه ها نمیتونم بلند کنم،رسیدم به میز بچه ها و یکیشون گفت "پسر عجب سالنی" یکیشون گفت "شام چی میخوان بدن،کبابه؟" یکی دیگه گفت "ارکستر هم هست؟" منم نگاهشون میکردم که چطور بگم پاشید برید ما آبرو داریم! از پنجره های بزرگ بابا رو بیرون سالن دیدم که سیگار میکشید و با چندنفر میگفت و میخندید،اگه راهی باشه شاید اون بتونه انجامش بده، همونطور که دایی بزرگه مشغول خوش و بش با مهمانها بود دویدم بیرون بابا رو صدا زدم "بابا، دایی میگه رفیقاتو بگو برن،گناه دارن آبروم میره یک کاریش بکن" بابا با همون بیخیالی آرامبخش همیشگیش گفت "نگران نباش،الان میرم بهش میگم" اما من میترسیدم دیر بشه و یکی از دایی ها بره به بچه ها یک چیزی بگه " بابا تروخدا الان برو بگو آبروم میره گناه دارن" سیگارشو انداخت و رفت توی سالن و با دایی شروع کرد صحبت کردن و بعد چند لحظه صدام زد، رفتم کنارشون و دایی بهم گفت "ببین چکارها میکنی؟وردار ببرشون اون میزهای پشتی،شام هم تعداد مشخص دادیم نهایت دوتا یکی میدیم بگو با نون بخورن سیر میشن،انقدم سروصدا نکنن" وای انگار که دنیا رو بهم داده بودن رفتم سمت بچه ها و بهشون گفتم "پاشید کره خرها بریم اون میزهای پشت بهتره، انقدم سروصدا نکنید، ارکستر داره میاد" بابا هم همراهم بود و با مهربانی و شوخی هدایتشون کرد میزهای انتهای اون بخش از سالن که پله میخورد و میرفت بالا و جایی بود که زیاد دید نداشت،عروسی آرام آرام شلوغ میشد اما نه آنچنان،تعدادی از مهمانها نبودند،وسط مجلس خالی بود، از گرمای یک عروسی خبری نبود که بابا اومد کنارم و آرام گفت "برو اون آپاچی ها رو بردار بیار وسط مجلس رو گرم کنید" و چند دقیقه بعد مجلس از شور رقصیدن بچه ها و ارکستری که جون گرفته بود به آستانه انفجار رسیده بود و حالا دیگه باقی مهمانهای عصا قورت داده هم اومده بودن وسط و شور و حال به اوج رسید،وقتی نوبت به شام رسید دایی گفت "رفیقاتو بشون همین میزهای جلو،گفتم به هرکدوم یک پرس بدن"
دیدن اون رفیقهام که با ولع داشتن کباب میخوردن و چشماشون برق میزد قلبم رو از شادی پر کرده بود،آخر عروسی همه سوار ماشینها میشدن که برن عروس گردون و بابا گفت "توام میای؟" گفتم "نه من با بچه ها میرم محل" وقتی داشت میرفت سمت ماشینش داد زدم "بابا دمت گرم" خندید و زیر لب کره خری حواله ام کرد.
خیلی سال بعد که بزرگ شده بودیم با داوود گربه در عروسی یکی از بچه ها بودیم که برگشت گفت فلانی "هنوز هیچ عروسی مثل اون عروسی داییت توی ذهن من نمونده"،و بعد نگاهی مهربون و قدر دان بهم کرد و گفت "دمت گرم که نذاشتی بندازنمون بیرون"
✍امیدحنیف
@adelehz
روز عروسی آزان تیزان شده راهی سالن شدم با کت شلوار و کراوات،وقتی رسیدیم بچه ها رو دیدم که با گرمکن و کتونی های پاره پوره فوتبالی و قیافه های خاکی که با یک شستن سرپایی خواستن تمیز نشونش بدن دوتا میز بزرگ رو اشغال کردن و سالن رو گذاشتن روی سرشون، داودگربه رفیقم دم گرفته بود "خیلی ناشکری نکن هیچ کجا تهرون نمیشه" و مابقی جواب میدادن "چرا نمیشه چرا نمیشه". با دیدن این وضع دایی بزرگم که شخصیتی اداری و تکنوکرات داشت و خرپول فامیل محسوب میشد با تعجب اشاره کرد که اینا کین دیگه اینارو کی گفته بیاد؟دایی کوچیکه به من اشاره کرد و گفت "آقا امیده دیگه عادت داره مارو غافلگیر کنه" و دایی بزرگه با شنیدن این جمله غضب کرد و با همون لحن مخصوصش که صداشو آروم و جدی میکرد بهم گفت "آقای عزیز ما آبرو داریم شما چرا بدون هماهنگی کاری رو انجام میدی؟ببرشون بیرون یک خرده میوه شیرینی بهشون بده بفرستشون برن" نفسم گرفت، رفتم سمت بچه ها که پر از خنده و ترانه بودن، پاهام یاری نمیکرد فکر اینکه اونها رو از سالن بیرون کنم قلبم رو مچاله کرده بود و تازه خجالتی که باید فردا توی مدرسه بکشم و دیگه سرمو جلو بچه ها نمیتونم بلند کنم،رسیدم به میز بچه ها و یکیشون گفت "پسر عجب سالنی" یکیشون گفت "شام چی میخوان بدن،کبابه؟" یکی دیگه گفت "ارکستر هم هست؟" منم نگاهشون میکردم که چطور بگم پاشید برید ما آبرو داریم! از پنجره های بزرگ بابا رو بیرون سالن دیدم که سیگار میکشید و با چندنفر میگفت و میخندید،اگه راهی باشه شاید اون بتونه انجامش بده، همونطور که دایی بزرگه مشغول خوش و بش با مهمانها بود دویدم بیرون بابا رو صدا زدم "بابا، دایی میگه رفیقاتو بگو برن،گناه دارن آبروم میره یک کاریش بکن" بابا با همون بیخیالی آرامبخش همیشگیش گفت "نگران نباش،الان میرم بهش میگم" اما من میترسیدم دیر بشه و یکی از دایی ها بره به بچه ها یک چیزی بگه " بابا تروخدا الان برو بگو آبروم میره گناه دارن" سیگارشو انداخت و رفت توی سالن و با دایی شروع کرد صحبت کردن و بعد چند لحظه صدام زد، رفتم کنارشون و دایی بهم گفت "ببین چکارها میکنی؟وردار ببرشون اون میزهای پشتی،شام هم تعداد مشخص دادیم نهایت دوتا یکی میدیم بگو با نون بخورن سیر میشن،انقدم سروصدا نکنن" وای انگار که دنیا رو بهم داده بودن رفتم سمت بچه ها و بهشون گفتم "پاشید کره خرها بریم اون میزهای پشت بهتره، انقدم سروصدا نکنید، ارکستر داره میاد" بابا هم همراهم بود و با مهربانی و شوخی هدایتشون کرد میزهای انتهای اون بخش از سالن که پله میخورد و میرفت بالا و جایی بود که زیاد دید نداشت،عروسی آرام آرام شلوغ میشد اما نه آنچنان،تعدادی از مهمانها نبودند،وسط مجلس خالی بود، از گرمای یک عروسی خبری نبود که بابا اومد کنارم و آرام گفت "برو اون آپاچی ها رو بردار بیار وسط مجلس رو گرم کنید" و چند دقیقه بعد مجلس از شور رقصیدن بچه ها و ارکستری که جون گرفته بود به آستانه انفجار رسیده بود و حالا دیگه باقی مهمانهای عصا قورت داده هم اومده بودن وسط و شور و حال به اوج رسید،وقتی نوبت به شام رسید دایی گفت "رفیقاتو بشون همین میزهای جلو،گفتم به هرکدوم یک پرس بدن"
دیدن اون رفیقهام که با ولع داشتن کباب میخوردن و چشماشون برق میزد قلبم رو از شادی پر کرده بود،آخر عروسی همه سوار ماشینها میشدن که برن عروس گردون و بابا گفت "توام میای؟" گفتم "نه من با بچه ها میرم محل" وقتی داشت میرفت سمت ماشینش داد زدم "بابا دمت گرم" خندید و زیر لب کره خری حواله ام کرد.
خیلی سال بعد که بزرگ شده بودیم با داوود گربه در عروسی یکی از بچه ها بودیم که برگشت گفت فلانی "هنوز هیچ عروسی مثل اون عروسی داییت توی ذهن من نمونده"،و بعد نگاهی مهربون و قدر دان بهم کرد و گفت "دمت گرم که نذاشتی بندازنمون بیرون"
✍امیدحنیف
@adelehz
تسلاى این جهان این است که
رنجِ مُدام و پیوسته،
وجود ندارد
غمی میرود و شادیای
باز زاده میشود
اینها همه در تعادلاند
این جهان جهانِ جبرانهاست ...
آلبر کامو
@adelehz
.
رنجِ مُدام و پیوسته،
وجود ندارد
غمی میرود و شادیای
باز زاده میشود
اینها همه در تعادلاند
این جهان جهانِ جبرانهاست ...
آلبر کامو
@adelehz
.
لطفا این دعا رو بخونید
أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ
به نیت شفای همه ی بیماران از جمله علی انصاریان
و اینکه هیچ مادری هیچ جای دنیا داغ فرزند نبینه....
@adelehz
أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ
به نیت شفای همه ی بیماران از جمله علی انصاریان
و اینکه هیچ مادری هیچ جای دنیا داغ فرزند نبینه....
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنظرم مادر هدیه ی بزرگ خدا به بندگانش بود .نمیدانم اگر مادر نبود چه کسی حرفها را میشنید،چه کسی غصه ها را میخورد چه کسی همیشه دل نگران می ماند.
میدانی مادر مفهوم خاصی ست من نمیتوانم تصور کنم که با تمام بدی های احمقانه ام هنوز کسی مرا اینچنین دوست داشته باشد و میفهمم که همه ی مادرها احمق های کوچولوی گاهی غیرقابل تحملشان را همین قدر دوست دارند .
وقتی بچه بودم همیشه از دور شدن از مادرم می ترسیدم حالا که بزرگم هنوز هم همینطور ست .طبیعی ست که بخواهم همیشه نزدیک کسی باشم که نه ماه با یک بند خونی به وجودش،قلبش و حیاتش وصل بودم.
اگر مادرها هرگز خلق نمیشدند خداوند چه چیزی داشت تا با آن عشق عمیقش را به بندگانش نشان دهد؟
نمیدانم.
#عادله_زمانی
از فیلم مادر اثر مرحوم علی حاتمی
@adelehz
میدانی مادر مفهوم خاصی ست من نمیتوانم تصور کنم که با تمام بدی های احمقانه ام هنوز کسی مرا اینچنین دوست داشته باشد و میفهمم که همه ی مادرها احمق های کوچولوی گاهی غیرقابل تحملشان را همین قدر دوست دارند .
وقتی بچه بودم همیشه از دور شدن از مادرم می ترسیدم حالا که بزرگم هنوز هم همینطور ست .طبیعی ست که بخواهم همیشه نزدیک کسی باشم که نه ماه با یک بند خونی به وجودش،قلبش و حیاتش وصل بودم.
اگر مادرها هرگز خلق نمیشدند خداوند چه چیزی داشت تا با آن عشق عمیقش را به بندگانش نشان دهد؟
نمیدانم.
#عادله_زمانی
از فیلم مادر اثر مرحوم علی حاتمی
@adelehz
وقتی بچه بودم هیچکس در فامیل اجازه نداشت با من دعوا کند .هیچ کس نمیتوانست بالاتر از گل به من بگوئید چون من دختر مادرم بودم.
مادرم نمیتوانست تحمل کند که کسی مرا برنجاند
این باعث نشده بود که من تبدیل به دخترکی لوس بشوم .بلکه باعث شده بود که مطمئن شوم اگر کسی آزارم بدهد کسی وجود دارد که حمایتم کند و جایی که دستم نرسد حقم را پس بگیرد یا حداقل تلاش کند که حق مرا پس بگیرد..
بعدها مدرسه رفتم و همین وضعیت ادامه داشت مادرم از آزردن من سخت آزرده میشد انگار کسی او را اذیت کرده باشد ..مادرم طوری رفتار میکرد که انگار دردم را با تمام وجودش حس میکند .شاید هم واقعا حس میکرد.
شاید واقعا درد مرا حس میکرد اگر این طور نبود چرا وقتی دکتر می رفتیم و دکتر میپرسید کجایت درد میکند ؟ من به او نگاه میکردم ؟؟
چرا هروقت من خوشحال بودم مادرم میخندید و چرا هر وقت بی حوصله و کم غذا بودم او بود که غذا نمی خورد؟
مادرم توقع مرا از جهان بالا برد..روزی که از خانه بیرون رفتم تصور میکردم همه ی آنهایی که دوستم دارند مثل مادرم دوستم خواهند داشت اما...اما چیزی نگذشت که فهمیدم هیچ کس ، هیچ کس در دنیا نمی تواند مثل او مرا دوست داشته باشد .
من و مادرم تا به امروز سفر درازی را پشت سر گذاشتیم ..روزهای عجیب و سخت و آسان
شادی ها و گریه ها ...اما چیزی که باعث شد هر روز این سفر خاص باشد این بود که هیچ چیز عشق مادرم را نسبت به من عوض نکرد .
میخواهم بدانید که او تنها کسی در زندگی تان است که با هر بیش و کم با هر عیب و نقص تان دوستتان خواهد داشت .
مادرتان هرگز از شما خسته نمی شود .شما ایده آل ترین فرزند دنیا نیستید ولی او با تمام آن مشکلات به ایده آل ترین شکل ممکن دوستتان دارد.
نمازهای مادرتان را دعاهایش را دست کم نگیرید .خسته از دنیا که به خانه رسیدید.وقتی در حال نماز خواندن بود بروید روی جا نمازش دراز بکشید خودتان را در خود جمع کنید و بگوید تا به خدا بگوید هوایتان را داشته باشد..
خدا به حرف مادرها گوش می دهد ..اصلا خدا خدای مهربان مادرهاست ...
روز مادر مبارک .
روز مادرهای خوب، خسته اما قوی مادرهای کم ادعا مادرهای برو برات دعا کردم خیالت راحت مادرهای برو که خوشبخت شی مادرهای هنوز مادر نشدی بفهمی چی میگم مادرهای بیست تا میس کال روی تلفن مادرهای یک ساعت تایپ کردن و نوشتن حالت خوبه؟ مادرهای برات غذایی که دوست داشتی و پختم
روز مادرهای خوب مهربانمان مبارک .
روز مادرهای پاک آسمانی مبارک
#عادله_زمانی
@adelehz
مادرم نمیتوانست تحمل کند که کسی مرا برنجاند
این باعث نشده بود که من تبدیل به دخترکی لوس بشوم .بلکه باعث شده بود که مطمئن شوم اگر کسی آزارم بدهد کسی وجود دارد که حمایتم کند و جایی که دستم نرسد حقم را پس بگیرد یا حداقل تلاش کند که حق مرا پس بگیرد..
بعدها مدرسه رفتم و همین وضعیت ادامه داشت مادرم از آزردن من سخت آزرده میشد انگار کسی او را اذیت کرده باشد ..مادرم طوری رفتار میکرد که انگار دردم را با تمام وجودش حس میکند .شاید هم واقعا حس میکرد.
شاید واقعا درد مرا حس میکرد اگر این طور نبود چرا وقتی دکتر می رفتیم و دکتر میپرسید کجایت درد میکند ؟ من به او نگاه میکردم ؟؟
چرا هروقت من خوشحال بودم مادرم میخندید و چرا هر وقت بی حوصله و کم غذا بودم او بود که غذا نمی خورد؟
مادرم توقع مرا از جهان بالا برد..روزی که از خانه بیرون رفتم تصور میکردم همه ی آنهایی که دوستم دارند مثل مادرم دوستم خواهند داشت اما...اما چیزی نگذشت که فهمیدم هیچ کس ، هیچ کس در دنیا نمی تواند مثل او مرا دوست داشته باشد .
من و مادرم تا به امروز سفر درازی را پشت سر گذاشتیم ..روزهای عجیب و سخت و آسان
شادی ها و گریه ها ...اما چیزی که باعث شد هر روز این سفر خاص باشد این بود که هیچ چیز عشق مادرم را نسبت به من عوض نکرد .
میخواهم بدانید که او تنها کسی در زندگی تان است که با هر بیش و کم با هر عیب و نقص تان دوستتان خواهد داشت .
مادرتان هرگز از شما خسته نمی شود .شما ایده آل ترین فرزند دنیا نیستید ولی او با تمام آن مشکلات به ایده آل ترین شکل ممکن دوستتان دارد.
نمازهای مادرتان را دعاهایش را دست کم نگیرید .خسته از دنیا که به خانه رسیدید.وقتی در حال نماز خواندن بود بروید روی جا نمازش دراز بکشید خودتان را در خود جمع کنید و بگوید تا به خدا بگوید هوایتان را داشته باشد..
خدا به حرف مادرها گوش می دهد ..اصلا خدا خدای مهربان مادرهاست ...
روز مادر مبارک .
روز مادرهای خوب، خسته اما قوی مادرهای کم ادعا مادرهای برو برات دعا کردم خیالت راحت مادرهای برو که خوشبخت شی مادرهای هنوز مادر نشدی بفهمی چی میگم مادرهای بیست تا میس کال روی تلفن مادرهای یک ساعت تایپ کردن و نوشتن حالت خوبه؟ مادرهای برات غذایی که دوست داشتی و پختم
روز مادرهای خوب مهربانمان مبارک .
روز مادرهای پاک آسمانی مبارک
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "