بر گوش دلم ز غیب آواز رسان
مرغ دل خسته را به پرواز رسان
یا رب که به دوستی مردان رهت
این گمشدهٔ مرا به من باز رسان
ابوسعید ابوالخیر
@adelehz
مرغ دل خسته را به پرواز رسان
یا رب که به دوستی مردان رهت
این گمشدهٔ مرا به من باز رسان
ابوسعید ابوالخیر
@adelehz
تلگرام اعلام کرد که شرکت اپل بدون اطلاع مشترک خود اپ تلگرام را از روی گوشی های آنها حذف می کند. تلگرام اعلام کرد برای جلوگیری از این کار تنظیمات ذکر شده را اعمال کنید.
@adelehz
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما اینجاییم❤️
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لا تَخَفْ و َ لا تَحزَن إنّا مُنَجُّوك
نترس ، غمگين مباش ، ما نجاتت ميدهيم
سوره عنكبوت| 33
شب زیبا❤️
@adelehz
نترس ، غمگين مباش ، ما نجاتت ميدهيم
سوره عنكبوت| 33
شب زیبا❤️
@adelehz
پژوهشی خواندم از برخی پژوهشگران بلژیکی. کشف مهمی دارد. اینکه غم، گاهی ۲۴۰ بار بیشتر از بقیه احساسات در وجود آدمها باقی میماند. به ساعت اگر بخواهم بگویم، احساس خجالت، نیم ساعت در آدمی میماند و آرامش کمتر از پنج ساعت و امید ۲۴ ساعت و غم ۱۲۰ ساعت.
میدانی؛ فکر میکنم پژوهشگران بلژیکی درست میگویند. غم میماند در آدمی. تهنشین میشود. رسوب میکند. میرود آن پایین پایین و به این راحتی ها نمیتوانی بیرونش کنی.
این را باید از بچگی میفهمیدم البته. از همان وقت که نوشابهمان را نگه میداشتیم که آخر غذا بخوریم و بعد میدیدیم کل شادیمان به زور میرسد به سر لیوان بلند خانه مامان و خیلی اگر زور بزنیم فقط چند دقیقه دیگر میتوانیم دل بقیه بچههایی را بسوزانیم که نوشابهشان را وسط غذا خورده بودند.
این را باید وقت دبیرستان میفهمیدیم. وقتی دفتر اول مثنوی را چپانده بودند توی کتابهای درسیمان و ما اسیر تفاسیر عرفانی معلمهای ادبیات شده بودیم که میگفتند «از جداییها شکایت میکند» یعنی جدایی ما از خدا. نمیگویم این تفسیر درست نبود ولی نگذاشتند به دلمان حالی کنیم که دلتنگی جدایی یعنی چه. نگذاشتند بفهمیم که فردای بدون او با دیروز با او خیلی فرق دارد. نگذاشتند بفهمیم که بعضی زخمها در زندگی هست که جایش هیچ وقت خوب نمیشود.
پژوهشگران بلژیکی درست میگویند عزیزم. لذت، چهار ساعت که چه عرض کنم، به اندازه سیگار بعدش میماند توی وجودمان و بعد ما میمانیم و خاطرهها. پژوهشگران بلژیکی البته نگفتند که خاطرهها چقدر میمانند در وجود آدمی ولی من میدانم. تا همیشه. همیشه خیلی کلمه ترسناکی است عزیزم.
پژوهشگران بلژیکی درست میگویند. قبل از آنها خدا گفته بود که ما تو را در رنج آفریدیم ولی راستش را بخواهی ما باور نکرده بودیم. ما فکر میکردیم که زندگی همیشه مثل شادی شهربازی رفتن است وقتی بالای چرخ و فلک دلت را صابون میزنی که آن پایین کتلت داریم توی سفره. ما فکر میکردیم که زندگی همیشه مثل فاصله قرار اول تا دوم است وقتی آخر قرار اول نخ داده دستت که «میبینمت». ما فکر میکردیم که زندگی همیشه مثل چهارشنبههاست که ذوق پنجشنبه و جمعه تعطیل را داری ولی راستش را بخواهی پژوهشگران بلژیکی بهتر از ما زندگی را فهمیده بودند.
✍مصطفی آرانی
@adelehz
میدانی؛ فکر میکنم پژوهشگران بلژیکی درست میگویند. غم میماند در آدمی. تهنشین میشود. رسوب میکند. میرود آن پایین پایین و به این راحتی ها نمیتوانی بیرونش کنی.
این را باید از بچگی میفهمیدم البته. از همان وقت که نوشابهمان را نگه میداشتیم که آخر غذا بخوریم و بعد میدیدیم کل شادیمان به زور میرسد به سر لیوان بلند خانه مامان و خیلی اگر زور بزنیم فقط چند دقیقه دیگر میتوانیم دل بقیه بچههایی را بسوزانیم که نوشابهشان را وسط غذا خورده بودند.
این را باید وقت دبیرستان میفهمیدیم. وقتی دفتر اول مثنوی را چپانده بودند توی کتابهای درسیمان و ما اسیر تفاسیر عرفانی معلمهای ادبیات شده بودیم که میگفتند «از جداییها شکایت میکند» یعنی جدایی ما از خدا. نمیگویم این تفسیر درست نبود ولی نگذاشتند به دلمان حالی کنیم که دلتنگی جدایی یعنی چه. نگذاشتند بفهمیم که فردای بدون او با دیروز با او خیلی فرق دارد. نگذاشتند بفهمیم که بعضی زخمها در زندگی هست که جایش هیچ وقت خوب نمیشود.
پژوهشگران بلژیکی درست میگویند عزیزم. لذت، چهار ساعت که چه عرض کنم، به اندازه سیگار بعدش میماند توی وجودمان و بعد ما میمانیم و خاطرهها. پژوهشگران بلژیکی البته نگفتند که خاطرهها چقدر میمانند در وجود آدمی ولی من میدانم. تا همیشه. همیشه خیلی کلمه ترسناکی است عزیزم.
پژوهشگران بلژیکی درست میگویند. قبل از آنها خدا گفته بود که ما تو را در رنج آفریدیم ولی راستش را بخواهی ما باور نکرده بودیم. ما فکر میکردیم که زندگی همیشه مثل شادی شهربازی رفتن است وقتی بالای چرخ و فلک دلت را صابون میزنی که آن پایین کتلت داریم توی سفره. ما فکر میکردیم که زندگی همیشه مثل فاصله قرار اول تا دوم است وقتی آخر قرار اول نخ داده دستت که «میبینمت». ما فکر میکردیم که زندگی همیشه مثل چهارشنبههاست که ذوق پنجشنبه و جمعه تعطیل را داری ولی راستش را بخواهی پژوهشگران بلژیکی بهتر از ما زندگی را فهمیده بودند.
✍مصطفی آرانی
@adelehz
درگیر رنگ ها هستیم گرچه زندگی گاهی خاکستری بگذرد ما عاشق غرق شدن در رنگها هستیم .
قلب شرقی مان در رنگ، دلبرانه تر می تپد....
#عادله_زمانی
@adelehz
قلب شرقی مان در رنگ، دلبرانه تر می تپد....
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرگز مهربانی را دست کم نگیر
مهربانی میتواند همچون ریشه ای در میان محکم ترین سنگها نفوذ کند و سنگ را بشکند .
هرگز جادوی مهربانی را دست کم نگیر...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
مهربانی میتواند همچون ریشه ای در میان محکم ترین سنگها نفوذ کند و سنگ را بشکند .
هرگز جادوی مهربانی را دست کم نگیر...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
❤1
یازده، دوازده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. از دل و جان. با تمام روح و وجود.
کارم شده بود گز کردن بادلیل و بیدلیل پیادهروی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خالهاش که پابه ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.
هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که میخرامید تمام خیابان چشم میشد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل میدادیم و عشق میستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.
روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.
ساعتها میایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یکدست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب میزدیم و رخت و گالش نو به تن میکردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظهای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحبنظرش باشیم.
در به در میگشتیم دنبال دو ریالی. بعد میگشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا میداند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا میکردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آنور خط او بگوید: الو!
اینور خط ما بگوییم: سلام!
آنور او نجوا کنان بگوید: سلام...
بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آنوقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا.
حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار میشویم و با دست و روی شسته ونشسته میرویم سراغ پیام دلبر.
با پیژامه و شلوارک میرویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ میکنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مردهاند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
ناشناس
@adelehz
کارم شده بود گز کردن بادلیل و بیدلیل پیادهروی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خالهاش که پابه ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.
هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که میخرامید تمام خیابان چشم میشد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل میدادیم و عشق میستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.
روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.
ساعتها میایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یکدست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب میزدیم و رخت و گالش نو به تن میکردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظهای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحبنظرش باشیم.
در به در میگشتیم دنبال دو ریالی. بعد میگشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا میداند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا میکردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آنور خط او بگوید: الو!
اینور خط ما بگوییم: سلام!
آنور او نجوا کنان بگوید: سلام...
بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آنوقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا.
حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار میشویم و با دست و روی شسته ونشسته میرویم سراغ پیام دلبر.
با پیژامه و شلوارک میرویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ میکنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مردهاند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
ناشناس
@adelehz
زندگی منتظر هیچکس باقی نمی ماند به اندازه ی سهمت از شادی ها و دل خوشی هایش بردار
غمها خودشان راه را پیدا میکنند تو به دنبال دلخوشی ها بگرد .
آنچه که در نهایت باقی خواهد ماند چیزهایی ست که لبخند بر لبانت باقی میگذارد.
#عادله_زمانی
@adelehz
غمها خودشان راه را پیدا میکنند تو به دنبال دلخوشی ها بگرد .
آنچه که در نهایت باقی خواهد ماند چیزهایی ست که لبخند بر لبانت باقی میگذارد.
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر میتوانستید به کسانی که دوستتان ندارند و سعی میکنند به شما آسیبی برسانند بدون اینکه از شما ضرر و آزاری دیده باشند کلامی بگویید این بهترین سخن بود :
هی فلانی ؛ جهان آنقدر بزرگ است که برای همه جا دارد ...و تو آنقدر کوچکی که نمی توانی جای دیگران را پرکنی .
بگذار همه نفس بکشیم و زندگی کنیم فرصت کوتاه است.
#عادله_زمانی
@adelehz
هی فلانی ؛ جهان آنقدر بزرگ است که برای همه جا دارد ...و تو آنقدر کوچکی که نمی توانی جای دیگران را پرکنی .
بگذار همه نفس بکشیم و زندگی کنیم فرصت کوتاه است.
#عادله_زمانی
@adelehz
زورمان همیشه به آدمهایی می رسد که دوستمان دارند.انگار خوب می فهمیم آنی که دوستمان دارد مظلوم است .
دستمان به آنی که اذیت مان کرده نمی رسد دقش را سر آنی در می آوریم که دلش کوچک است .
سر مادرمان فریاد می زنیم .تلفن پدرمان را بی حوصله جواب می دهیم .ساعتها پیام آنی که میدانیم دوستمان دارد و به فکرمان است را جواب نمی دهیم .همانی که وقتی پیامش را بعد از ۵ ساعت تاخیر جواب میدهیم بلافاصله با مهربانی جواب می دهد.
ظالمیمم،ذاتا ظالمیم
دلمان نمی سوزد خیال می کنیم طرف تا ابد دوستمان دارد یا آنی که حسب لطف خدا همیشه عاشقمان است، تا ابد می ماند.
جانم،رفیقم دوست عزیز از خواب بیدار شو ...بیدارشو لطفا
اینقدر زورت به آن مظلومی که دوستت دارد نرسد.اینقدر قدرت صدا و قهرت را به آنکه خدا زده اش و دلبسته تو شده نشان نده .
در این دنیای بی سر و ته همین مادر همین پدر همین خواهر و برادر و عشق و رفیق باگذشت است که رفتارهای حال بهم زن ات را تحمل میکند همین که پایت را کمی آن طرف تر بگذاری همین که کمی دورتر شوی همین که این مظلومان عاشق از تو دورتر شوند .دیگر کسی برای ناز کردن و اخم و قهرت تره همخورد نمیکند .
ان وقت وقتی صدایت از گوشت بلندتر شود چنان در دهانت نواخته میشود تا بدانی و بدانیم جواب های هوی است .
پس اگر در این بازار بی سروپای دنیا چهار نفر خریدار داری زورت را نشانشان نده
خیال نکن محبتت دلیل خوبی ست تا آزارشان بدهی
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
دستمان به آنی که اذیت مان کرده نمی رسد دقش را سر آنی در می آوریم که دلش کوچک است .
سر مادرمان فریاد می زنیم .تلفن پدرمان را بی حوصله جواب می دهیم .ساعتها پیام آنی که میدانیم دوستمان دارد و به فکرمان است را جواب نمی دهیم .همانی که وقتی پیامش را بعد از ۵ ساعت تاخیر جواب میدهیم بلافاصله با مهربانی جواب می دهد.
ظالمیمم،ذاتا ظالمیم
دلمان نمی سوزد خیال می کنیم طرف تا ابد دوستمان دارد یا آنی که حسب لطف خدا همیشه عاشقمان است، تا ابد می ماند.
جانم،رفیقم دوست عزیز از خواب بیدار شو ...بیدارشو لطفا
اینقدر زورت به آن مظلومی که دوستت دارد نرسد.اینقدر قدرت صدا و قهرت را به آنکه خدا زده اش و دلبسته تو شده نشان نده .
در این دنیای بی سر و ته همین مادر همین پدر همین خواهر و برادر و عشق و رفیق باگذشت است که رفتارهای حال بهم زن ات را تحمل میکند همین که پایت را کمی آن طرف تر بگذاری همین که کمی دورتر شوی همین که این مظلومان عاشق از تو دورتر شوند .دیگر کسی برای ناز کردن و اخم و قهرت تره همخورد نمیکند .
ان وقت وقتی صدایت از گوشت بلندتر شود چنان در دهانت نواخته میشود تا بدانی و بدانیم جواب های هوی است .
پس اگر در این بازار بی سروپای دنیا چهار نفر خریدار داری زورت را نشانشان نده
خیال نکن محبتت دلیل خوبی ست تا آزارشان بدهی
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
به علی انصاریان نگفتند دوستش فوت کرده ، این مدت خبر دردناک زیاد شنیدم این اما دلم و آب کرد...😔
@adelehz
@adelehz