"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
روزی که خداوند،مشغول ساخت آدمیزاد بود یحتمل باخودگفت:چه چیز میتواند این کوچک اندوهگین را شادکند؟پس رویا را با چاشنی امید آفرید و از آن روز آدمها در هرشرایط سخت ته دلشان کمی نور،کمی لبخند پس انداز دارند.
#عادله_زمانی
📸ساناز جان گرجیان
نوشهر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببخشيد، سكه داريد؟
می خواهم به گذشته ها زنگ بزنم
به آن روزها
به دل های بزرگ
به محل كار پدرم
به جوانی مادرم
به کوچه هاى كودكى
به هم بازيهاى بچگى
می خواهم زنگ بزنم
به دوچرخه خسته ام
به مسیر مدرسه ام
که خنده های مرا فراموش کرده
به نیمکت های پر از یادگاری
به زنگ هاى تفريح مدرسه
به زمستانی که با زمین قهر نبود
به كرسى و بخارى نفتى
که همه ی ما را
با عشق دور هم جمع می کرد...
می دانم
آن خاطره ها کوچ کرده اند
می دانم
تو هم دنبال سكه ميگردى
افسوس...
هیچ سکه ای
در هیچ گوشی تلفنی
دیگر ما رابه آن روزها وصل نخواهد کرد...

@adelehz
سالهای نوجوانی ما یعنی دهه هشتاد نسل خاصی از فوتبالیست ها روی کار بودند.قیافه های مردانه داشتند اصلا شبیه فوتبالیست های امروزی نبودند.
کم کم گذشت و سالها پشت سر هم طی شد یک روز به خودمان آمدیم دیدیم فوتبالیست هایی که یک روز برای دیدنشان پای تلوزیون می نشستیم و فردا هم در مدرسه باذوق تحلیل شان میکردیم ، پیر شدند‌...انقدر که مربی میشوند و در هیچ کدام از تیم های لیگ بازی نمیکنند .
ولی راستش هنوز خیلی کوچکیم که بشنویم فوتبالیست هایی که روزی دنبالشان میکردیم فوت کردند.‌.
از شنیدن خبر فوت مهرداد میناوند بی نهایت متاثر شدم برای مرگ نوستالژی هایی که هنوز برای از دست دادنشان زود است.
امیدوارم خداوند در یک آرامش خاص غرقش کند و به بازماندگانش صبر بدهد‌.
قدیمی ترها وقتی بچه بودیم می گفتند نباید به این دنیای فانی دل بست و ما ریز ریز می خندیدیم چون باور نداشتیم‌..
متاسفم ما خیلی زود فهمیدیم قدیمی ها راست می گفتند که عجیب راست می گفتند..همین
#عادله_زمانی
@adelehz
بعدها در برگهای تاریخ خواهند نوشت
کسی چای می ریخت و کسی غصه هایش را به باد می سپرد و می خندید ..
راستش را بخواهی من میخواهم آنی باشم که برایش چای می ریزند ..می خندد و با باد دست به یکی می شود.
زندگی فرصت کوتاهی برای شادی ست ..اگر چه همیشه شاد نیست اما چیزی جز شادی سزاوارش نیست ..
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
خدا، گاهی به صورت لیوانی آب خنک است، گاهی به صورت پسرکی که به روی زانوان شما می جهد، یا زنی افسونگر و یا فقط به صورت یک گردش کوتاه سحری. خوشا به سعادت کسی که بتواند او را در زیر هر نقابی بشناسد!


✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس

@adelehz
بر گوش دلم ز غیب آواز رسان
مرغ دل خسته را به پرواز رسان
یا رب که به دوستی مردان رهت
این گمشدهٔ مرا به من باز رسان

ابوسعید ابوالخیر
@adelehz
تلگرام اعلام کرد که شرکت اپل بدون اطلاع مشترک خود اپ تلگرام را از روی گوشی های آنها حذف می کند. تلگرام اعلام کرد برای جلوگیری از این کار تنظیمات ذکر شده را اعمال کنید.


@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حُسن بی‌نظیری، در لطف بی‌نهایت
در مِهر بی‌ثباتی، در عهد بی‌دوامی

سعدی
@adelehz
ما اینجاییم❤️

برای استفاده از پستها و مطالب جدید کانال در اینستاگرام با ما همراه باشید .

Instagram.com/adeleh.z7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لا تَخَفْ و َ لا تَحزَن إنّا مُنَجُّوك

نترس ، غمگين مباش ، ما نجاتت ميدهيم

سوره عنكبوت| 33
شب زیبا❤️

@adelehz
پژوهشی خواندم از برخی پژوهشگران بلژیکی. کشف مهمی دارد. اینکه غم، گاهی ۲۴۰ بار بیشتر از بقیه احساسات در وجود آدم‌ها باقی می‌ماند. به ساعت اگر بخواهم بگویم، احساس خجالت، نیم ساعت در آدمی می‌ماند و آرامش کمتر از پنج ساعت و امید ۲۴ ساعت و غم ۱۲۰ ساعت.
می‌دانی؛ فکر می‌کنم پژوهشگران بلژیکی درست می‌گویند. غم می‌ماند در آدمی. ته‌نشین می‌شود. رسوب می‌کند. می‌رود آن پایین پایین و به این راحتی ها نمی‌توانی بیرونش کنی.
این را باید از بچگی می‌فهمیدم البته. از همان وقت که نوشابه‌مان را نگه می‌داشتیم که آخر غذا بخوریم و بعد می‌دیدیم کل شادی‌مان به زور می‌رسد به سر لیوان بلند خانه مامان و خیلی اگر زور بزنیم فقط چند دقیقه دیگر می‌توانیم دل بقیه بچه‌هایی را بسوزانیم که نوشابه‌شان را وسط غذا خورده بودند.
این را باید وقت دبیرستان می‌فهمیدیم. وقتی دفتر اول مثنوی را چپانده بودند توی کتاب‌های درسی‌مان و ما اسیر تفاسیر عرفانی معلم‌های ادبیات شده بودیم که می‌گفتند «از جدایی‌ها شکایت می‌کند» یعنی جدایی ما از خدا. نمی‌گویم این تفسیر درست نبود ولی نگذاشتند به دلمان حالی کنیم که دل‌‌تنگی جدایی یعنی چه. نگذاشتند بفهمیم که فردای بدون او با دیروز با او خیلی فرق دارد. نگذاشتند بفهمیم که بعضی زخم‌ها در زندگی هست که جایش هیچ وقت خوب نمی‌شود.
پژوهشگران بلژیکی درست می‌گویند عزیزم. لذت، چهار ساعت که چه عرض کنم، به اندازه سیگار بعدش می‌ماند توی وجودمان و بعد ما می‌مانیم و خاطره‌ها. پژوهشگران بلژیکی البته نگفتند که خاطره‌ها چقدر می‌مانند در وجود آدمی ولی من می‌دانم. تا همیشه‌. همیشه خیلی کلمه ترسناکی است عزیزم.
پژوهشگران بلژیکی درست می‌گویند. قبل از آن‌ها خدا گفته بود که ما تو را در رنج آفریدیم ولی راستش را بخواهی ما باور نکرده بودیم. ما فکر می‌کردیم که زندگی همیشه مثل شادی شهربازی رفتن است وقتی بالای چرخ و فلک دلت را صابون می‌زنی که آن پایین کتلت داریم توی سفره. ما فکر می‌کردیم که زندگی همیشه مثل فاصله قرار اول تا دوم است وقتی آخر قرار اول نخ داده دستت که «می‌بینمت». ما فکر می‌کردیم که زندگی همیشه مثل چهارشنبه‌هاست که ذوق پنج‌شنبه و جمعه تعطیل را داری ولی راستش را بخواهی پژوهشگران بلژیکی بهتر از ما زندگی را فهمیده بودند.
مصطفی آرانی
@adelehz
درگیر رنگ ها هستیم گرچه زندگی گاهی خاکستری بگذرد ما عاشق غرق شدن در رنگها هستیم .
قلب شرقی مان در رنگ، دلبرانه تر می تپد....
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی کسی که دوستش دارم ازم ناراحت میشه🥺
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الهی آنکه تورا دارد چه ندارد؟
و آنکه تورا ندارد چه دارد ؟؟؟


شب خوش❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرگز مهربانی را دست کم نگیر
مهربانی میتواند همچون ریشه ای در میان محکم ترین سنگها نفوذ کند و سنگ را بشکند .
هرگز جادوی مهربانی را دست کم نگیر...
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
1
‍ یازده، دوازده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. از دل و جان. با تمام روح و وجود.
کارم شده بود گز کردن با‌دلیل و بی‌دلیل پیاده‌روی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خاله‌اش که پا‌به ‌ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.
هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که می‌خرامید تمام خیابان چشم می‌شد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل می‌دادیم و عشق می‌ستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.
روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.
ساعتها می‌ایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یک‌دست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب می‌زدیم و رخت و گالش نو به تن می‌کردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظه‌ای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحب‌نظرش باشیم.
در به در می‌گشتیم دنبال دو ریالی. بعد می‌گشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا می‌داند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا می‌کردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آن‌ور خط او بگوید: الو!
این‌ور خط ما بگوییم: سلام!
آن‌ور او نجوا کنان بگوید: سلام...
بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آن‌وقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا.
حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار می‌شویم و با دست و روی شسته ونشسته می‌رویم سراغ پیام دلبر.
با پیژامه و شلوارک می‌رویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ می‌کنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مرده‌اند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
ناشناس
@adelehz