This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز زن ها را نمی شناسی.
به گریه هایشان نگاه نکن ، فریب این اشک ها را نخور زن ها میتوانند ساعتها تا سرحد مرگبرایت اشک بریزند و بعد ازاینکه به خواب رفتند، بیدار شوند و به زندگی برگردند.
زن ها به این اسانی از بین نمی روند من افسانه ی ققنوس را بسیار شنیده ام همان مرغ جادویی که از درون مرگو آتش دوباره متولد میشود و راستش را بخواهی ، از تو چه پنهان همیشه فکر کرده ام که ققنوس باید زن باشد .
از میان اشک هایش دوباره طلوع کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
به گریه هایشان نگاه نکن ، فریب این اشک ها را نخور زن ها میتوانند ساعتها تا سرحد مرگبرایت اشک بریزند و بعد ازاینکه به خواب رفتند، بیدار شوند و به زندگی برگردند.
زن ها به این اسانی از بین نمی روند من افسانه ی ققنوس را بسیار شنیده ام همان مرغ جادویی که از درون مرگو آتش دوباره متولد میشود و راستش را بخواهی ، از تو چه پنهان همیشه فکر کرده ام که ققنوس باید زن باشد .
از میان اشک هایش دوباره طلوع کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
👍1
به صبح جمعه می مانی .
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
بچه تر که بودم ظهرهای جمعه ی تابستان وقتی سکوت غلیظی محیط خانه را پر میکرد.عجیب حس خالی بودن میکردم احساس میکردم ناگهان به میان یک تونل عمیق از جنس مه پرت شده ام و همچنان همراه تونل به مقصدی نامعلوم حرکت میکردم.
مادر و پدرم و بیشتر مادرم اصرار داشتند که سر ظهر حتما بخوابم.البته نمیدانم آن روزها دقیقا چه مرضی داشتم که از خواب ظهر فراری بودم ..
دلمنمی خواست بخوابم .در این نبرد همیشگی گاهی مادرم فاتح میدانمیشد و گاهی من برنده بودم.
آن روزهایی که من برنده بودم و توانسته بودم مادرم را قبل از خودم بخوابانم :) وارد آن تونل مه آلود تنهایی و سکوت میشدم و به سرزمین های خیال انگیز می رفتم .
می رفتم به آن باغ تمشک های وحشی شاید قرن هفدهم ،سبدی در بند دستم آویخته بودم و داشتم برای دسر عصر تمشک میچیدم.به من گفته شده بود مواظب قارچ های سمی داخل جنگل باشم و با هیچ غریبه ای همکلام نشوم.
گاهی هم می رفتم به آن کاخ منقش به معماری های شرقی آنجا دختر یک مهاراجه بودم که تازه یاد گرفته بود چنگ بنوازد و در غروب غبارآلود و غلیظ عصر یک روز گرم با پرنده ها حرف بزند.
یک بار هم به صحرا رفتم.باید راهنمای یک توریست خارجی میشدم و رازهای صحرا را به او می آموختم.
یک بار دختر کولی اسپانیایی شدم ..در یک میدان سالسا می رقصیدم و با دامن چین دار قرمزم همراهِ باد می شدم .
من هربار از تونل مه آلود به یک سرزمین می رسیدم.
ولی در انتهای آن ظهرهای بی بازگشت کودکی دوباره به خانه برمی گشتم. وقتی مادرم از خواب بیدار شده بود و مرا صدا میکرد تا چای عصرانه را با کیک های گردویی اش امتحان کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
مادر و پدرم و بیشتر مادرم اصرار داشتند که سر ظهر حتما بخوابم.البته نمیدانم آن روزها دقیقا چه مرضی داشتم که از خواب ظهر فراری بودم ..
دلمنمی خواست بخوابم .در این نبرد همیشگی گاهی مادرم فاتح میدانمیشد و گاهی من برنده بودم.
آن روزهایی که من برنده بودم و توانسته بودم مادرم را قبل از خودم بخوابانم :) وارد آن تونل مه آلود تنهایی و سکوت میشدم و به سرزمین های خیال انگیز می رفتم .
می رفتم به آن باغ تمشک های وحشی شاید قرن هفدهم ،سبدی در بند دستم آویخته بودم و داشتم برای دسر عصر تمشک میچیدم.به من گفته شده بود مواظب قارچ های سمی داخل جنگل باشم و با هیچ غریبه ای همکلام نشوم.
گاهی هم می رفتم به آن کاخ منقش به معماری های شرقی آنجا دختر یک مهاراجه بودم که تازه یاد گرفته بود چنگ بنوازد و در غروب غبارآلود و غلیظ عصر یک روز گرم با پرنده ها حرف بزند.
یک بار هم به صحرا رفتم.باید راهنمای یک توریست خارجی میشدم و رازهای صحرا را به او می آموختم.
یک بار دختر کولی اسپانیایی شدم ..در یک میدان سالسا می رقصیدم و با دامن چین دار قرمزم همراهِ باد می شدم .
من هربار از تونل مه آلود به یک سرزمین می رسیدم.
ولی در انتهای آن ظهرهای بی بازگشت کودکی دوباره به خانه برمی گشتم. وقتی مادرم از خواب بیدار شده بود و مرا صدا میکرد تا چای عصرانه را با کیک های گردویی اش امتحان کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
هر روز برای خود روز جدیدی ست، هر گل طراوت خاص خود را دارد. هر چهره ای از زیبایی ویژه ای برخوردار می باشد و بالاخره هر پدیده ای در دنیا در نوع خود یکتا و دیدنی است، از جمله هر صبحِ زندگی شما.
لئو بوسکالیا
@adelehz
لئو بوسکالیا
@adelehz
دو گدا بر درِ شخصی آمدند.
یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مَبغوض است.
خداوند خانه گوید به غلام که:
زود بی تأخیر
به آن مَبغوض نان پاره ای بده تا از درِ ما زود آواره شود
و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که:
هنوز نان نپخته اند.
صبر کن تا نان برسد و بپزد!
مولانای جان
@adelehz
یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مَبغوض است.
خداوند خانه گوید به غلام که:
زود بی تأخیر
به آن مَبغوض نان پاره ای بده تا از درِ ما زود آواره شود
و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که:
هنوز نان نپخته اند.
صبر کن تا نان برسد و بپزد!
مولانای جان
@adelehz
زندگی حربه های بسیاری در آستین دارد.حریف قدری ست و هیچ وقت نمی توان آن را دست کم گرفت اما همین زندگی بشدت ترسناک بعضی روزها شبیه یک کودک معصوم و آرام دل خواه می شود.آنقدر روان و روشن که فراموش میکنی میخواسته به زمینت بزند .
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی یادت میره تو خونه بچه داری ..😐
@adelehz
@adelehz
"هو"
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
روزی حضرت موسی (ع) به کوه طور می رفت تا با خدای خویش مناجات و گفتگو کند. در راه زاهدی دید که در حال مناجات بود. با دیدن موسی رو به موسی کرد و گفت: وقتی به کوه طور رسیدی به خداوند بگو آنچه گفته ای کرده شد مرا مورد رحمت خویش قرار ده.
موسی از آنجا گذشت به عاشقی مخمور رسید که او هم با دیدن موسی به او گفت: به خداوند بگو این عاشق شیفته دوستدار توست، آیا تو هم او را دوست داری؟
حضرت موسی از این شخص نیز گذشت، به دیوانه ای رسید که با سر و پای برهنه و ژولیده، گستاخ وار نزدیک آمد و گفت: با کردگار بگو که تا کی مرا دیوانه و سودایی می داری؟ بیش از این تاب و طاقت خواری ندارم. به خداوند بگو من تو را ترک کرده ام، تو هم می توانی مرا ترک کنی و دست از من بداری؟
حضرت موسی این سخن گستاخانه دیوانه را جوابی نگفت و به راه خود ادامه داد تا به کوه طور رسید. قصه آن عابد و عاشق را برای خدا تعریف کرد و درخواست آنها را به خدا رساند.
خداوند فرمود: آن عابد مشمول رحمت ماست و نصیب آن عاشق محبت ما. هر آنچه که از ما خواسته اند برآورده می کنیم تا باشد که از نیکوکاران باقی بمانند.
موسی در مقابل حق سجده کرد و خواست بازگردد. خداوند او را خطاب قرار داد و فرمود: پیام دیگری به تو دادند که به ما نگفتی. چرا قصه آن مرد دیوانه رو از من پنهان کردی؟
موسی گفت: خداوندا آن پیغام را نهفته بدارم بهتر است. تو که خود می دانی آن دیوانه چه گفته است. من نمی توانم در برابر بزرگی تو اینگونه بی ادبانه پیغام او را برسانم.
اما خداوند بدون توجه به حرف موسی فرمود: به او بگو اگر تو ما را ترک کنی من تو را ترک نخواهم کرد، چه سر به راه باشی و چه سر پیچی کنی.
قصه دیوانگان آزادگی است
جمله گستاخی و کار افتادگی ست
آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی
@adelehz
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
روزی حضرت موسی (ع) به کوه طور می رفت تا با خدای خویش مناجات و گفتگو کند. در راه زاهدی دید که در حال مناجات بود. با دیدن موسی رو به موسی کرد و گفت: وقتی به کوه طور رسیدی به خداوند بگو آنچه گفته ای کرده شد مرا مورد رحمت خویش قرار ده.
موسی از آنجا گذشت به عاشقی مخمور رسید که او هم با دیدن موسی به او گفت: به خداوند بگو این عاشق شیفته دوستدار توست، آیا تو هم او را دوست داری؟
حضرت موسی از این شخص نیز گذشت، به دیوانه ای رسید که با سر و پای برهنه و ژولیده، گستاخ وار نزدیک آمد و گفت: با کردگار بگو که تا کی مرا دیوانه و سودایی می داری؟ بیش از این تاب و طاقت خواری ندارم. به خداوند بگو من تو را ترک کرده ام، تو هم می توانی مرا ترک کنی و دست از من بداری؟
حضرت موسی این سخن گستاخانه دیوانه را جوابی نگفت و به راه خود ادامه داد تا به کوه طور رسید. قصه آن عابد و عاشق را برای خدا تعریف کرد و درخواست آنها را به خدا رساند.
خداوند فرمود: آن عابد مشمول رحمت ماست و نصیب آن عاشق محبت ما. هر آنچه که از ما خواسته اند برآورده می کنیم تا باشد که از نیکوکاران باقی بمانند.
موسی در مقابل حق سجده کرد و خواست بازگردد. خداوند او را خطاب قرار داد و فرمود: پیام دیگری به تو دادند که به ما نگفتی. چرا قصه آن مرد دیوانه رو از من پنهان کردی؟
موسی گفت: خداوندا آن پیغام را نهفته بدارم بهتر است. تو که خود می دانی آن دیوانه چه گفته است. من نمی توانم در برابر بزرگی تو اینگونه بی ادبانه پیغام او را برسانم.
اما خداوند بدون توجه به حرف موسی فرمود: به او بگو اگر تو ما را ترک کنی من تو را ترک نخواهم کرد، چه سر به راه باشی و چه سر پیچی کنی.
قصه دیوانگان آزادگی است
جمله گستاخی و کار افتادگی ست
آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی
@adelehz
خوش برآمد آن ڪَل صدبرڪَ من
سبزتر شد سبـــزه زارم اندڪی
صبحدم آن صبح من زد یڪ نفس
زان نفس من برقرارم اندڪی...
مولانای جان
@adelehz
سبزتر شد سبـــزه زارم اندڪی
صبحدم آن صبح من زد یڪ نفس
زان نفس من برقرارم اندڪی...
مولانای جان
@adelehz
این جواب «خوبم» را معمولاً وقتی نمیخواهیم تمارض کنیم، به عنوان عادت میگوییم. حتی اگر از شدت ضعف رو به موت هم باشیم، وقتی حالمان را میپرسند میگوییم خوبیم. به این کار معمولاً میگویند آبروداری و فقط در نسل بشر مشاهده شده است.
ژوزه ساراماگو
@adelehz
ژوزه ساراماگو
@adelehz
آدمها
آرزوها
باورها
تلاشها
و هر آنچه شبها با آن سر به بالین میگذارند.
گاه با یک آرزو حتی محال حتی دور از دسترس
گاه با یک رویا گرچه دور از دست گرچه خیلی دور
گاه با یک یاد گرچه نامهربان گرچه دل آزار
گاه با یک بغض گرچه کهنه گرچه بی دلیل
آدمها هنگام خواب بقچه هایی زیر بغل شان دارند و آنچنان محکم در آغوش میکشندشان که خوابشان ببرد
در واقع بقچه های هر آدمی در خواب همان چیزهایی ست که در بیداری از دستش دور مانده ست.
دلم میخواهد دعا کنم برای همه ی آدمهای دنیا که شبی نیمه شبی خدا بقچه های خوابشان را بگشاید و آنچه در آرزویش هستند را بیرون بیاورد و برفراز بسترشان بگذارد و صبحی شود که آدمها برخیزند از دیدن بقچه ی خالی بغض شان بگیرد ولی وقتی چشم برگردانند آرزویشان را برفراز بسترشان ببینند که به آنها لبخند میزند...
و این چنین دنیا پر شود از خنده های الماس نشان و از ته دل...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
آرزوها
باورها
تلاشها
و هر آنچه شبها با آن سر به بالین میگذارند.
گاه با یک آرزو حتی محال حتی دور از دسترس
گاه با یک رویا گرچه دور از دست گرچه خیلی دور
گاه با یک یاد گرچه نامهربان گرچه دل آزار
گاه با یک بغض گرچه کهنه گرچه بی دلیل
آدمها هنگام خواب بقچه هایی زیر بغل شان دارند و آنچنان محکم در آغوش میکشندشان که خوابشان ببرد
در واقع بقچه های هر آدمی در خواب همان چیزهایی ست که در بیداری از دستش دور مانده ست.
دلم میخواهد دعا کنم برای همه ی آدمهای دنیا که شبی نیمه شبی خدا بقچه های خوابشان را بگشاید و آنچه در آرزویش هستند را بیرون بیاورد و برفراز بسترشان بگذارد و صبحی شود که آدمها برخیزند از دیدن بقچه ی خالی بغض شان بگیرد ولی وقتی چشم برگردانند آرزویشان را برفراز بسترشان ببینند که به آنها لبخند میزند...
و این چنین دنیا پر شود از خنده های الماس نشان و از ته دل...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
گاهی وقتها هم بجای اینده به گذشته نگاه کنیم ببینیم چه روزهایی رو پشت سرگذاشتیم و هنوز اینجایم..❤️
صبح به خیر ❤️
@adelehz
صبح به خیر ❤️
@adelehz
اگر هر موجودی را شی در نظر بگیریم بنظرم زن ها میتوانند کهکشان باشند.
احتمالا به خاطر اینکه هزاران جرم کوچک و بزرگ نورانی و خاموش ساکت و پرسروصدا را درون قلبشان نگاه می دارند و از بیرون با شکوه بنظر برسند.
چنین چیز زیبایی فقط میتواند یک کهکشان تعبیر شود.
#عادله_زمانی
@adelehz
احتمالا به خاطر اینکه هزاران جرم کوچک و بزرگ نورانی و خاموش ساکت و پرسروصدا را درون قلبشان نگاه می دارند و از بیرون با شکوه بنظر برسند.
چنین چیز زیبایی فقط میتواند یک کهکشان تعبیر شود.
#عادله_زمانی
@adelehz
دعای صبح استاد با این جمله شروع میشد: «خداوندا ممنون که دوباره زنده هستم.»
وقتی روز را این گونه آغاز میکنید، بقیهی آن هدیهای است از جانب خداوند.
اگر کسی میخواهد بار خود را برای بهشت ببندد، باید همین کار را کند؛ لمس همه چیز و نبردن چیزی با خود...
میچ البوم
@adelehz
وقتی روز را این گونه آغاز میکنید، بقیهی آن هدیهای است از جانب خداوند.
اگر کسی میخواهد بار خود را برای بهشت ببندد، باید همین کار را کند؛ لمس همه چیز و نبردن چیزی با خود...
میچ البوم
@adelehz
روزی که خداوند،مشغول ساخت آدمیزاد بود یحتمل باخودگفت:چه چیز میتواند این کوچک اندوهگین را شادکند؟پس رویا را با چاشنی امید آفرید و از آن روز آدمها در هرشرایط سخت ته دلشان کمی نور،کمی لبخند پس انداز دارند.
#عادله_زمانی
📸ساناز جان گرجیان
نوشهر
@adelehz
#عادله_زمانی
📸ساناز جان گرجیان
نوشهر
@adelehz