هریک از ما نیاز داریم مورد محبت و توجه قرار بگیریم
حتی اگر این شخص یک نفر باشد ولی کسی باشد که واقعا به ما مهر بورزد.
من درباره عشق های افلاطونی صحبت نمیکنم.
شما می توانید با کارهای کوچک و جزیی هم عطوفت خود را به اطرافیان نشان دهید. باور کنید همه ما تشنه محبت های کوچک هستیم.
لئو بوسکالیا
@adelehz
حتی اگر این شخص یک نفر باشد ولی کسی باشد که واقعا به ما مهر بورزد.
من درباره عشق های افلاطونی صحبت نمیکنم.
شما می توانید با کارهای کوچک و جزیی هم عطوفت خود را به اطرافیان نشان دهید. باور کنید همه ما تشنه محبت های کوچک هستیم.
لئو بوسکالیا
@adelehz
بی توجه به پایان ها
شروع ها همیشه بیادماندنی هستند. اصلا اینکه میتوانی شروع کنی خودش یک نوع موهبت است من نمیدانم چه رازی در آن وجود دارد بی توجه به شکست ها و خستگی ها آغازها همیشه دل خواه هستند شاید چون همه ی ما به معجزه اعتقاد داریم .ممکن است یک روز پس از شروع دوباره همه چیز زیباتر شود .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
📷 فائزه لعل دشتی
@adelehz
شروع ها همیشه بیادماندنی هستند. اصلا اینکه میتوانی شروع کنی خودش یک نوع موهبت است من نمیدانم چه رازی در آن وجود دارد بی توجه به شکست ها و خستگی ها آغازها همیشه دل خواه هستند شاید چون همه ی ما به معجزه اعتقاد داریم .ممکن است یک روز پس از شروع دوباره همه چیز زیباتر شود .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
📷 فائزه لعل دشتی
@adelehz
من از اون دسته آدمایی بودم که تغییر رفتار بقیه آدما خیلی اذیتم میکرد و ازم انرژی میبرد.
اصلا تو کَتَم نمیرفت که چجوری میشه کسی که تا دو روز پیش باهات خوب بوده و باهاش خوب بودی و همیشه بهش محبت کردی، یهو جوری تغییر رفتار بده که انگار مثلا از روز اول تو اویزونش بودی و اون داشته بهت لطف میکرده که جواب سلامتم میداده.
یه جوری که هی با خودت بگی؟ وا! این چرا اینجوری شد؟ نکنه من کاری کردم؟ نکنه من حرفی زدم؟ نکنه پریروز دستم بند بود و جواب تلفن ندادم منظورم این بوده تو مزاحمی و ناراحت شده؛ و هی بشینی لابهلای حرفای روزمرهت بگردی ببینی کجا یه چیزی گفتی که ممکنه به دوست/ فامیل/همکار عزیزت برخورده باشه.
خلاصه یه روزی اونم وسط رانندگی و درست همون موقع که داشتم فکر میکردم چرا فلانی انقدر یهو عوض شد ، مچ خودم و گرفتم و فهمیدم مشکل از منه نه اون فلانیه بیچاره.
فهمیدم که «من بیش از حد به اندازه ی آدمای زندگیم دست میزنم» یعنی یه کاری میکنم که اونها از حد و اندازه ی واقعیشون که از قضا باهاش خوشحال هم بودن دور میشن و در نهایت خودشون رو گم کنن.
مثلا یکی بود که اندازه و ظرفیت محبت دیدنش خیلی کم بود، یعنی از کمتر کسی محبت دیده بود ولی من انقدر بیاندازه بهش محبت کردم و همه جوره براش مایه گذاشتم که خودش هم گذشته رو یادش رفته بود و الان ازش میپرسیدی فکر میکرد اون بوده که به من لطف کرده و باهام دوست شده!
یا یاد یکی افتادم که همه دوستاش ولش کرده بودن و هیچ جا بهش کار نمیدادن و اندازه و انتظار کاری هم که داشت خیلی سطحی بود و من به جای اینکه در اندازه ی خودش بهش کمک کنم ، پروژه های سنگین و گرون بهش دادم و اندازش و جا به جا کردم ، جوری که فکر میکرد چشم که باز کرده مدیر بوده و تو چشماش یه« برو بزار باد بیاد» عجیبی موج میزد.
خلاصه که یادتون باشه لا به لای محبت کردن هاتون زیاد به اندازه ی ادمها دست نزنید و کوچیک بزرگش نکنید چون ممکنه ناغافل و به یه چشم بهم زدن به قدری بزرگش کنید که دیگه خودتونم در برابرش کوچیک بیاید...
ناشناس
از پیج کاف
@adelehz
اصلا تو کَتَم نمیرفت که چجوری میشه کسی که تا دو روز پیش باهات خوب بوده و باهاش خوب بودی و همیشه بهش محبت کردی، یهو جوری تغییر رفتار بده که انگار مثلا از روز اول تو اویزونش بودی و اون داشته بهت لطف میکرده که جواب سلامتم میداده.
یه جوری که هی با خودت بگی؟ وا! این چرا اینجوری شد؟ نکنه من کاری کردم؟ نکنه من حرفی زدم؟ نکنه پریروز دستم بند بود و جواب تلفن ندادم منظورم این بوده تو مزاحمی و ناراحت شده؛ و هی بشینی لابهلای حرفای روزمرهت بگردی ببینی کجا یه چیزی گفتی که ممکنه به دوست/ فامیل/همکار عزیزت برخورده باشه.
خلاصه یه روزی اونم وسط رانندگی و درست همون موقع که داشتم فکر میکردم چرا فلانی انقدر یهو عوض شد ، مچ خودم و گرفتم و فهمیدم مشکل از منه نه اون فلانیه بیچاره.
فهمیدم که «من بیش از حد به اندازه ی آدمای زندگیم دست میزنم» یعنی یه کاری میکنم که اونها از حد و اندازه ی واقعیشون که از قضا باهاش خوشحال هم بودن دور میشن و در نهایت خودشون رو گم کنن.
مثلا یکی بود که اندازه و ظرفیت محبت دیدنش خیلی کم بود، یعنی از کمتر کسی محبت دیده بود ولی من انقدر بیاندازه بهش محبت کردم و همه جوره براش مایه گذاشتم که خودش هم گذشته رو یادش رفته بود و الان ازش میپرسیدی فکر میکرد اون بوده که به من لطف کرده و باهام دوست شده!
یا یاد یکی افتادم که همه دوستاش ولش کرده بودن و هیچ جا بهش کار نمیدادن و اندازه و انتظار کاری هم که داشت خیلی سطحی بود و من به جای اینکه در اندازه ی خودش بهش کمک کنم ، پروژه های سنگین و گرون بهش دادم و اندازش و جا به جا کردم ، جوری که فکر میکرد چشم که باز کرده مدیر بوده و تو چشماش یه« برو بزار باد بیاد» عجیبی موج میزد.
خلاصه که یادتون باشه لا به لای محبت کردن هاتون زیاد به اندازه ی ادمها دست نزنید و کوچیک بزرگش نکنید چون ممکنه ناغافل و به یه چشم بهم زدن به قدری بزرگش کنید که دیگه خودتونم در برابرش کوچیک بیاید...
ناشناس
از پیج کاف
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز زن ها را نمی شناسی.
به گریه هایشان نگاه نکن ، فریب این اشک ها را نخور زن ها میتوانند ساعتها تا سرحد مرگبرایت اشک بریزند و بعد ازاینکه به خواب رفتند، بیدار شوند و به زندگی برگردند.
زن ها به این اسانی از بین نمی روند من افسانه ی ققنوس را بسیار شنیده ام همان مرغ جادویی که از درون مرگو آتش دوباره متولد میشود و راستش را بخواهی ، از تو چه پنهان همیشه فکر کرده ام که ققنوس باید زن باشد .
از میان اشک هایش دوباره طلوع کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
به گریه هایشان نگاه نکن ، فریب این اشک ها را نخور زن ها میتوانند ساعتها تا سرحد مرگبرایت اشک بریزند و بعد ازاینکه به خواب رفتند، بیدار شوند و به زندگی برگردند.
زن ها به این اسانی از بین نمی روند من افسانه ی ققنوس را بسیار شنیده ام همان مرغ جادویی که از درون مرگو آتش دوباره متولد میشود و راستش را بخواهی ، از تو چه پنهان همیشه فکر کرده ام که ققنوس باید زن باشد .
از میان اشک هایش دوباره طلوع کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
👍1
به صبح جمعه می مانی .
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
بچه تر که بودم ظهرهای جمعه ی تابستان وقتی سکوت غلیظی محیط خانه را پر میکرد.عجیب حس خالی بودن میکردم احساس میکردم ناگهان به میان یک تونل عمیق از جنس مه پرت شده ام و همچنان همراه تونل به مقصدی نامعلوم حرکت میکردم.
مادر و پدرم و بیشتر مادرم اصرار داشتند که سر ظهر حتما بخوابم.البته نمیدانم آن روزها دقیقا چه مرضی داشتم که از خواب ظهر فراری بودم ..
دلمنمی خواست بخوابم .در این نبرد همیشگی گاهی مادرم فاتح میدانمیشد و گاهی من برنده بودم.
آن روزهایی که من برنده بودم و توانسته بودم مادرم را قبل از خودم بخوابانم :) وارد آن تونل مه آلود تنهایی و سکوت میشدم و به سرزمین های خیال انگیز می رفتم .
می رفتم به آن باغ تمشک های وحشی شاید قرن هفدهم ،سبدی در بند دستم آویخته بودم و داشتم برای دسر عصر تمشک میچیدم.به من گفته شده بود مواظب قارچ های سمی داخل جنگل باشم و با هیچ غریبه ای همکلام نشوم.
گاهی هم می رفتم به آن کاخ منقش به معماری های شرقی آنجا دختر یک مهاراجه بودم که تازه یاد گرفته بود چنگ بنوازد و در غروب غبارآلود و غلیظ عصر یک روز گرم با پرنده ها حرف بزند.
یک بار هم به صحرا رفتم.باید راهنمای یک توریست خارجی میشدم و رازهای صحرا را به او می آموختم.
یک بار دختر کولی اسپانیایی شدم ..در یک میدان سالسا می رقصیدم و با دامن چین دار قرمزم همراهِ باد می شدم .
من هربار از تونل مه آلود به یک سرزمین می رسیدم.
ولی در انتهای آن ظهرهای بی بازگشت کودکی دوباره به خانه برمی گشتم. وقتی مادرم از خواب بیدار شده بود و مرا صدا میکرد تا چای عصرانه را با کیک های گردویی اش امتحان کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
مادر و پدرم و بیشتر مادرم اصرار داشتند که سر ظهر حتما بخوابم.البته نمیدانم آن روزها دقیقا چه مرضی داشتم که از خواب ظهر فراری بودم ..
دلمنمی خواست بخوابم .در این نبرد همیشگی گاهی مادرم فاتح میدانمیشد و گاهی من برنده بودم.
آن روزهایی که من برنده بودم و توانسته بودم مادرم را قبل از خودم بخوابانم :) وارد آن تونل مه آلود تنهایی و سکوت میشدم و به سرزمین های خیال انگیز می رفتم .
می رفتم به آن باغ تمشک های وحشی شاید قرن هفدهم ،سبدی در بند دستم آویخته بودم و داشتم برای دسر عصر تمشک میچیدم.به من گفته شده بود مواظب قارچ های سمی داخل جنگل باشم و با هیچ غریبه ای همکلام نشوم.
گاهی هم می رفتم به آن کاخ منقش به معماری های شرقی آنجا دختر یک مهاراجه بودم که تازه یاد گرفته بود چنگ بنوازد و در غروب غبارآلود و غلیظ عصر یک روز گرم با پرنده ها حرف بزند.
یک بار هم به صحرا رفتم.باید راهنمای یک توریست خارجی میشدم و رازهای صحرا را به او می آموختم.
یک بار دختر کولی اسپانیایی شدم ..در یک میدان سالسا می رقصیدم و با دامن چین دار قرمزم همراهِ باد می شدم .
من هربار از تونل مه آلود به یک سرزمین می رسیدم.
ولی در انتهای آن ظهرهای بی بازگشت کودکی دوباره به خانه برمی گشتم. وقتی مادرم از خواب بیدار شده بود و مرا صدا میکرد تا چای عصرانه را با کیک های گردویی اش امتحان کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
هر روز برای خود روز جدیدی ست، هر گل طراوت خاص خود را دارد. هر چهره ای از زیبایی ویژه ای برخوردار می باشد و بالاخره هر پدیده ای در دنیا در نوع خود یکتا و دیدنی است، از جمله هر صبحِ زندگی شما.
لئو بوسکالیا
@adelehz
لئو بوسکالیا
@adelehz
دو گدا بر درِ شخصی آمدند.
یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مَبغوض است.
خداوند خانه گوید به غلام که:
زود بی تأخیر
به آن مَبغوض نان پاره ای بده تا از درِ ما زود آواره شود
و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که:
هنوز نان نپخته اند.
صبر کن تا نان برسد و بپزد!
مولانای جان
@adelehz
یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مَبغوض است.
خداوند خانه گوید به غلام که:
زود بی تأخیر
به آن مَبغوض نان پاره ای بده تا از درِ ما زود آواره شود
و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که:
هنوز نان نپخته اند.
صبر کن تا نان برسد و بپزد!
مولانای جان
@adelehz
زندگی حربه های بسیاری در آستین دارد.حریف قدری ست و هیچ وقت نمی توان آن را دست کم گرفت اما همین زندگی بشدت ترسناک بعضی روزها شبیه یک کودک معصوم و آرام دل خواه می شود.آنقدر روان و روشن که فراموش میکنی میخواسته به زمینت بزند .
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی یادت میره تو خونه بچه داری ..😐
@adelehz
@adelehz
"هو"
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
روزی حضرت موسی (ع) به کوه طور می رفت تا با خدای خویش مناجات و گفتگو کند. در راه زاهدی دید که در حال مناجات بود. با دیدن موسی رو به موسی کرد و گفت: وقتی به کوه طور رسیدی به خداوند بگو آنچه گفته ای کرده شد مرا مورد رحمت خویش قرار ده.
موسی از آنجا گذشت به عاشقی مخمور رسید که او هم با دیدن موسی به او گفت: به خداوند بگو این عاشق شیفته دوستدار توست، آیا تو هم او را دوست داری؟
حضرت موسی از این شخص نیز گذشت، به دیوانه ای رسید که با سر و پای برهنه و ژولیده، گستاخ وار نزدیک آمد و گفت: با کردگار بگو که تا کی مرا دیوانه و سودایی می داری؟ بیش از این تاب و طاقت خواری ندارم. به خداوند بگو من تو را ترک کرده ام، تو هم می توانی مرا ترک کنی و دست از من بداری؟
حضرت موسی این سخن گستاخانه دیوانه را جوابی نگفت و به راه خود ادامه داد تا به کوه طور رسید. قصه آن عابد و عاشق را برای خدا تعریف کرد و درخواست آنها را به خدا رساند.
خداوند فرمود: آن عابد مشمول رحمت ماست و نصیب آن عاشق محبت ما. هر آنچه که از ما خواسته اند برآورده می کنیم تا باشد که از نیکوکاران باقی بمانند.
موسی در مقابل حق سجده کرد و خواست بازگردد. خداوند او را خطاب قرار داد و فرمود: پیام دیگری به تو دادند که به ما نگفتی. چرا قصه آن مرد دیوانه رو از من پنهان کردی؟
موسی گفت: خداوندا آن پیغام را نهفته بدارم بهتر است. تو که خود می دانی آن دیوانه چه گفته است. من نمی توانم در برابر بزرگی تو اینگونه بی ادبانه پیغام او را برسانم.
اما خداوند بدون توجه به حرف موسی فرمود: به او بگو اگر تو ما را ترک کنی من تو را ترک نخواهم کرد، چه سر به راه باشی و چه سر پیچی کنی.
قصه دیوانگان آزادگی است
جمله گستاخی و کار افتادگی ست
آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی
@adelehz
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
روزی حضرت موسی (ع) به کوه طور می رفت تا با خدای خویش مناجات و گفتگو کند. در راه زاهدی دید که در حال مناجات بود. با دیدن موسی رو به موسی کرد و گفت: وقتی به کوه طور رسیدی به خداوند بگو آنچه گفته ای کرده شد مرا مورد رحمت خویش قرار ده.
موسی از آنجا گذشت به عاشقی مخمور رسید که او هم با دیدن موسی به او گفت: به خداوند بگو این عاشق شیفته دوستدار توست، آیا تو هم او را دوست داری؟
حضرت موسی از این شخص نیز گذشت، به دیوانه ای رسید که با سر و پای برهنه و ژولیده، گستاخ وار نزدیک آمد و گفت: با کردگار بگو که تا کی مرا دیوانه و سودایی می داری؟ بیش از این تاب و طاقت خواری ندارم. به خداوند بگو من تو را ترک کرده ام، تو هم می توانی مرا ترک کنی و دست از من بداری؟
حضرت موسی این سخن گستاخانه دیوانه را جوابی نگفت و به راه خود ادامه داد تا به کوه طور رسید. قصه آن عابد و عاشق را برای خدا تعریف کرد و درخواست آنها را به خدا رساند.
خداوند فرمود: آن عابد مشمول رحمت ماست و نصیب آن عاشق محبت ما. هر آنچه که از ما خواسته اند برآورده می کنیم تا باشد که از نیکوکاران باقی بمانند.
موسی در مقابل حق سجده کرد و خواست بازگردد. خداوند او را خطاب قرار داد و فرمود: پیام دیگری به تو دادند که به ما نگفتی. چرا قصه آن مرد دیوانه رو از من پنهان کردی؟
موسی گفت: خداوندا آن پیغام را نهفته بدارم بهتر است. تو که خود می دانی آن دیوانه چه گفته است. من نمی توانم در برابر بزرگی تو اینگونه بی ادبانه پیغام او را برسانم.
اما خداوند بدون توجه به حرف موسی فرمود: به او بگو اگر تو ما را ترک کنی من تو را ترک نخواهم کرد، چه سر به راه باشی و چه سر پیچی کنی.
قصه دیوانگان آزادگی است
جمله گستاخی و کار افتادگی ست
آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی
@adelehz
خوش برآمد آن ڪَل صدبرڪَ من
سبزتر شد سبـــزه زارم اندڪی
صبحدم آن صبح من زد یڪ نفس
زان نفس من برقرارم اندڪی...
مولانای جان
@adelehz
سبزتر شد سبـــزه زارم اندڪی
صبحدم آن صبح من زد یڪ نفس
زان نفس من برقرارم اندڪی...
مولانای جان
@adelehz
این جواب «خوبم» را معمولاً وقتی نمیخواهیم تمارض کنیم، به عنوان عادت میگوییم. حتی اگر از شدت ضعف رو به موت هم باشیم، وقتی حالمان را میپرسند میگوییم خوبیم. به این کار معمولاً میگویند آبروداری و فقط در نسل بشر مشاهده شده است.
ژوزه ساراماگو
@adelehz
ژوزه ساراماگو
@adelehz
آدمها
آرزوها
باورها
تلاشها
و هر آنچه شبها با آن سر به بالین میگذارند.
گاه با یک آرزو حتی محال حتی دور از دسترس
گاه با یک رویا گرچه دور از دست گرچه خیلی دور
گاه با یک یاد گرچه نامهربان گرچه دل آزار
گاه با یک بغض گرچه کهنه گرچه بی دلیل
آدمها هنگام خواب بقچه هایی زیر بغل شان دارند و آنچنان محکم در آغوش میکشندشان که خوابشان ببرد
در واقع بقچه های هر آدمی در خواب همان چیزهایی ست که در بیداری از دستش دور مانده ست.
دلم میخواهد دعا کنم برای همه ی آدمهای دنیا که شبی نیمه شبی خدا بقچه های خوابشان را بگشاید و آنچه در آرزویش هستند را بیرون بیاورد و برفراز بسترشان بگذارد و صبحی شود که آدمها برخیزند از دیدن بقچه ی خالی بغض شان بگیرد ولی وقتی چشم برگردانند آرزویشان را برفراز بسترشان ببینند که به آنها لبخند میزند...
و این چنین دنیا پر شود از خنده های الماس نشان و از ته دل...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
آرزوها
باورها
تلاشها
و هر آنچه شبها با آن سر به بالین میگذارند.
گاه با یک آرزو حتی محال حتی دور از دسترس
گاه با یک رویا گرچه دور از دست گرچه خیلی دور
گاه با یک یاد گرچه نامهربان گرچه دل آزار
گاه با یک بغض گرچه کهنه گرچه بی دلیل
آدمها هنگام خواب بقچه هایی زیر بغل شان دارند و آنچنان محکم در آغوش میکشندشان که خوابشان ببرد
در واقع بقچه های هر آدمی در خواب همان چیزهایی ست که در بیداری از دستش دور مانده ست.
دلم میخواهد دعا کنم برای همه ی آدمهای دنیا که شبی نیمه شبی خدا بقچه های خوابشان را بگشاید و آنچه در آرزویش هستند را بیرون بیاورد و برفراز بسترشان بگذارد و صبحی شود که آدمها برخیزند از دیدن بقچه ی خالی بغض شان بگیرد ولی وقتی چشم برگردانند آرزویشان را برفراز بسترشان ببینند که به آنها لبخند میزند...
و این چنین دنیا پر شود از خنده های الماس نشان و از ته دل...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1