در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن
برای این است که از بیرون که نگاه میکنی،
زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد
اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش میکنیم،
همهاش تکهتکه و پارهپاره به نظر میآید
و ما هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت میدویم ...
آلبر کامو
@adeleh
برای این است که از بیرون که نگاه میکنی،
زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد
اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش میکنیم،
همهاش تکهتکه و پارهپاره به نظر میآید
و ما هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت میدویم ...
آلبر کامو
@adeleh
همه ی یه نفر و تو زندگیمون داریم که دوست داریم با این قیافه باهاش روبرو بشیم😁
@adeleh
@adeleh
چای بنوش
و قندی در دهان بگذار..
طعم گس بغض را با چایت قورت بده
که بقول نیما ازگندم زار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
و قندی در دهان بگذار..
طعم گس بغض را با چایت قورت بده
که بقول نیما ازگندم زار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
من احتیاج به یک سفر دارم .
حالا فکر نکن که الزاما باید یک سفر خارجی باشد من یک سفر داخلی میخواهم.
نه اشتباه نکن لطفا، منظورم از سفر داخلی سفری به درون خودم است.میخواهم از خودم به خودم سفر کنم مبدا و مقصد خودم باشم .
به سفر بروم و چیزها و زوایای جدیدی از خودم کشف کنم اینطوری هرگز از روبرو شدن با خود جدیدم در برابر موقعیت های جدید شگفت زده نمی شوم.
هر صبح بنظرم زمان مناسبی برای یک سفر درونی ست .
سفری از خود به خود.
#عادله_زمانی
@adelehz
حالا فکر نکن که الزاما باید یک سفر خارجی باشد من یک سفر داخلی میخواهم.
نه اشتباه نکن لطفا، منظورم از سفر داخلی سفری به درون خودم است.میخواهم از خودم به خودم سفر کنم مبدا و مقصد خودم باشم .
به سفر بروم و چیزها و زوایای جدیدی از خودم کشف کنم اینطوری هرگز از روبرو شدن با خود جدیدم در برابر موقعیت های جدید شگفت زده نمی شوم.
هر صبح بنظرم زمان مناسبی برای یک سفر درونی ست .
سفری از خود به خود.
#عادله_زمانی
@adelehz
به عقیده خیام هر کس که در این دنیا بتواند شاد زندگی کند و از زندگیش لذت ببرد، بطور حتم بعد از مرگش نیز در بهشت خواهد بود.
زیرا کسی که زندگی شادی داشته باشد به طور طبیعی نه به کسی ظلم می کند و نه تفکرات منفی نسبت به دیگران دارد.
پس دنیا و آخرتش برای او بهشت خواهد بود.
بنابراین نباید زندگی را به خود سخت گرفت و به خود وعده فردایی بهتر داد.
@adelehz
زیرا کسی که زندگی شادی داشته باشد به طور طبیعی نه به کسی ظلم می کند و نه تفکرات منفی نسبت به دیگران دارد.
پس دنیا و آخرتش برای او بهشت خواهد بود.
بنابراین نباید زندگی را به خود سخت گرفت و به خود وعده فردایی بهتر داد.
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میتوان باور کرد که زندگی با تمام تلخی ها و شیرینی هایش چیزی نیست جز یک معشوقه ی بشدت خواستنی ...
که باوجود تمام فراز ونشیب هایش هنوزهم دلمان میخواهدش و نمیتوانیم از آن چشم برداریم ..که شب هرچقدر سخت بخواب برویم صبح دلمان بازهم بیدارشدن میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
که باوجود تمام فراز ونشیب هایش هنوزهم دلمان میخواهدش و نمیتوانیم از آن چشم برداریم ..که شب هرچقدر سخت بخواب برویم صبح دلمان بازهم بیدارشدن میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
هنوز هفده سالم هم نشده بود. عشقی داشتم از یکی دو سال قبلش اما که آن روزها «داغ» شده بود.
کسی آن روزها اما به داغم کاری نداشت. پدر و مادرم چند و چند میدادند که غیرانتفاعی درس بخوانم و معدل امتحان نهاییام بیاید بالا و کنکور رتبه بگیرم.
در میان روزهای عاشقی یک روزهایی است که سیاه است. شب است. عصر جمعه است. غروب سیزده بدر است. من این روزها را گذراندهام. مثلا در کتابخانه که آن روزها میرفتیم که مثلا درس بخوانیم.
یکهو تصویرش میآمد جلوی چشمم و هی دور میشد، هی دور میشد. دستم را دراز میکردم ولی نمیرسیدم. چه کسی گفته دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟ رحمت خدا بر شیر مادرش. راست گفته.
یکی از همین روزهای سیاه بود که دیوان شهریار را قرض گرفتم از کتابخانه. همان جا در کتابخانه، کتاب را باز کردم و مطلع غزلهایش را خواندم. خیلی به دلم نمیچسبید. خراب بودم ولی یک چیزی میخواستم که ویرانم کند.
رسیدم به یک غزل و فوقع ما وقع. همانی بود که میخواستم. «نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده، که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده». به بیت دوم نرسید. اشک آمد و چکید روی صفحه کتاب.
شهریار آن غزل را برای «ثریا» نامی گفته که نامزدش بوده ولی در نهایت زن یک سرهنگ میشود. شهریار هم دیوانه میشود و طبابت را رها میکند و غزل میگوید. «آمدی جانم به قربانت» یکی دیگر از آن غزلهاست.
ولی میدانستم مدتی بعد شهریار با دختر دیگری ازدواج میکند و هر سه فرزندش از آن ازدواج است. پیش خودم به این فکر میکردم که عشقی آن چنانی با ازدواجی این چنینی چه نسبتی دارد؟ با خودم میگفنم تو که گفتی «ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر» چطور توانستی دوباره جوانی کنی؟
آن وقتها بچه بودم البته. نمیفهمیدم که عشق یک چیز است و ازدواج یک چیز دیگر. نمیفهمیدم که عشق حس فردی است و ازدواج قرارداد اجتماعی.
ولی حالا دلم با شهریار صاف شده است. عشق ثریا برایش غزل آفرید، ازدواج با عزیزه، همسرش، برایش یک زندگی نزدیک به پنجاه ساله و البته سه فرزند. عیبی دارد؟ نه.
بیایید ولی قصه را همینجا تمام کنیم. بیایید بیشتر از این به زندگیاش فکر نکنیم. بیایید نپرسیم که آیا وقت زندگی با عزیزه «هنوز» ثریا را دوست داشت یا نه. اصلا بیایید به این فکر نکنیم که لابلای برگههای عقدنامه آدمها، چند عشق مرده وجود دارد. بیایید زندگیمان را کنیم و به این کارها، کار نداشته باشیم.
✍مصطفی آرایی
@adelehz
کسی آن روزها اما به داغم کاری نداشت. پدر و مادرم چند و چند میدادند که غیرانتفاعی درس بخوانم و معدل امتحان نهاییام بیاید بالا و کنکور رتبه بگیرم.
در میان روزهای عاشقی یک روزهایی است که سیاه است. شب است. عصر جمعه است. غروب سیزده بدر است. من این روزها را گذراندهام. مثلا در کتابخانه که آن روزها میرفتیم که مثلا درس بخوانیم.
یکهو تصویرش میآمد جلوی چشمم و هی دور میشد، هی دور میشد. دستم را دراز میکردم ولی نمیرسیدم. چه کسی گفته دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟ رحمت خدا بر شیر مادرش. راست گفته.
یکی از همین روزهای سیاه بود که دیوان شهریار را قرض گرفتم از کتابخانه. همان جا در کتابخانه، کتاب را باز کردم و مطلع غزلهایش را خواندم. خیلی به دلم نمیچسبید. خراب بودم ولی یک چیزی میخواستم که ویرانم کند.
رسیدم به یک غزل و فوقع ما وقع. همانی بود که میخواستم. «نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده، که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده». به بیت دوم نرسید. اشک آمد و چکید روی صفحه کتاب.
شهریار آن غزل را برای «ثریا» نامی گفته که نامزدش بوده ولی در نهایت زن یک سرهنگ میشود. شهریار هم دیوانه میشود و طبابت را رها میکند و غزل میگوید. «آمدی جانم به قربانت» یکی دیگر از آن غزلهاست.
ولی میدانستم مدتی بعد شهریار با دختر دیگری ازدواج میکند و هر سه فرزندش از آن ازدواج است. پیش خودم به این فکر میکردم که عشقی آن چنانی با ازدواجی این چنینی چه نسبتی دارد؟ با خودم میگفنم تو که گفتی «ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر» چطور توانستی دوباره جوانی کنی؟
آن وقتها بچه بودم البته. نمیفهمیدم که عشق یک چیز است و ازدواج یک چیز دیگر. نمیفهمیدم که عشق حس فردی است و ازدواج قرارداد اجتماعی.
ولی حالا دلم با شهریار صاف شده است. عشق ثریا برایش غزل آفرید، ازدواج با عزیزه، همسرش، برایش یک زندگی نزدیک به پنجاه ساله و البته سه فرزند. عیبی دارد؟ نه.
بیایید ولی قصه را همینجا تمام کنیم. بیایید بیشتر از این به زندگیاش فکر نکنیم. بیایید نپرسیم که آیا وقت زندگی با عزیزه «هنوز» ثریا را دوست داشت یا نه. اصلا بیایید به این فکر نکنیم که لابلای برگههای عقدنامه آدمها، چند عشق مرده وجود دارد. بیایید زندگیمان را کنیم و به این کارها، کار نداشته باشیم.
✍مصطفی آرایی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این و به مادر بزرگها نشون ندین دل شون میشکنه...😔
@adelehz
@adelehz
توانایی زندگی در لحظه اکنون و داشتن رضایت خاطر در لحظه ی حال را بسیاری از مردم ندارند.
وقتی در حال خوردن سوپ هستید، به دسر فکر نکنید.
وقتی در حال خواندن کتاب هستید، دقت کنید، ببینید افکار شما کجا هستند.
هنگام مسافرت به جای اینکه فکر کنید هنگام برگشتن به خانه چه کارهایی باید انجام شود، در همان مسافرت باشید.
اجازه ندهید لحظه اکنون که غیر قابل وصف است از دست برود
همه دارایی شما لحظه حال است.
وين داير
@adelehz
وقتی در حال خوردن سوپ هستید، به دسر فکر نکنید.
وقتی در حال خواندن کتاب هستید، دقت کنید، ببینید افکار شما کجا هستند.
هنگام مسافرت به جای اینکه فکر کنید هنگام برگشتن به خانه چه کارهایی باید انجام شود، در همان مسافرت باشید.
اجازه ندهید لحظه اکنون که غیر قابل وصف است از دست برود
همه دارایی شما لحظه حال است.
وين داير
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه اجباری ِ شما حافظ بخونی 😐
@adelehz
@adelehz
«من گمان میکنم هرکسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست.
هیچکس از آنجا خبر ندارد.
کلیدش فقط در دست صاحبش است.
آنجا، آدم هر تصور ممنوعی دلش بخواهد میکند.
عشقهای محال،
هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش،
هر چیز نشدنی،آنجا شدنی است؛
یک بهشت- یا شاید جهنم ـ خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد.
این باغِ اندرونی چه بسا از دید باغبانش هم پنهان است.
اما یک روزی و یک جوری آن را کشف میکند.»
📘 گفتوگو در باغ
✍🏻 شاهرخ مسکوب
@adelehz
هیچکس از آنجا خبر ندارد.
کلیدش فقط در دست صاحبش است.
آنجا، آدم هر تصور ممنوعی دلش بخواهد میکند.
عشقهای محال،
هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش،
هر چیز نشدنی،آنجا شدنی است؛
یک بهشت- یا شاید جهنم ـ خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد.
این باغِ اندرونی چه بسا از دید باغبانش هم پنهان است.
اما یک روزی و یک جوری آن را کشف میکند.»
📘 گفتوگو در باغ
✍🏻 شاهرخ مسکوب
@adelehz
ما فکر میکنیم که خدا ما را از بالا میبیند
امّا حقیقت این است که او ما را از درون میبیند!
شب زیبا ❤️
@adelehz
امّا حقیقت این است که او ما را از درون میبیند!
شب زیبا ❤️
@adelehz
انسان هرگز نمیتواند از رویاهای خود دست بکشد. رویا خوراک روح است.
همانطور که غذا خوراک تن است.
در زندگی بارها رویاهامان را فرو ریخته، و تمناهامان را ناکام می بینیم،
اما باید به دیدن رویا بپردازیم.
اگرنه، روحمان میمیرد ...
✍🏻 پائولو کوئلیو
@adelehz
همانطور که غذا خوراک تن است.
در زندگی بارها رویاهامان را فرو ریخته، و تمناهامان را ناکام می بینیم،
اما باید به دیدن رویا بپردازیم.
اگرنه، روحمان میمیرد ...
✍🏻 پائولو کوئلیو
@adelehz
اگر روزگاری کسی از من بپرسد که چه چیز دنیا بیشتر آزارت داد؟ خواهم گفت که دلم می خواست جهان با من کمی، فقط کمی مهربان تر می بود.
و در دادن چیزهایی که آن ها را از قلبم میخواستم به من اندکی سخاوت مند تر می بود.
خواهم گفت که هرگز آدم ضعیفی نبودم ولی دلم می خواست جهان بعضی وقتها که من از به ساز او رقصیدن خسته می شدم و گوشه ای می افتادم کمی فقط کمی به ساز دلم می رقصید .
کاش گاهی جهان با من با ما با تمام ما کسانی که قوی بودیم ولی گاهی کم می آوردیم ،مهربان تر بود.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
و در دادن چیزهایی که آن ها را از قلبم میخواستم به من اندکی سخاوت مند تر می بود.
خواهم گفت که هرگز آدم ضعیفی نبودم ولی دلم می خواست جهان بعضی وقتها که من از به ساز او رقصیدن خسته می شدم و گوشه ای می افتادم کمی فقط کمی به ساز دلم می رقصید .
کاش گاهی جهان با من با ما با تمام ما کسانی که قوی بودیم ولی گاهی کم می آوردیم ،مهربان تر بود.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
ما در تاریکی بیشتر همدیگر را تماشا می کردیم تا در روشنایی روز. من همیشه هوای گرگ و میش را دوست دارم.
فقط در این لحظه هاست که احساس می کنم می خواهد اتفاق مهمی روی دهد. در گرگ و میش همه چیز زیبا جلوه می کند.
خیابان ها، میادین و عابرین. من حتا در این لحظه احساس جوانی و خوش تیپی می کنم و همیشه دوست دارم که به آینه نگاه کنم و از خیابان ها که رد می شوم در ویترین ها خودم را تماشا کنم و دست به صورتم که می زنم، چین و چروکی در پیشانی و صورتم نمی بینم.."
بهومیل هرابال
@adelehz
فقط در این لحظه هاست که احساس می کنم می خواهد اتفاق مهمی روی دهد. در گرگ و میش همه چیز زیبا جلوه می کند.
خیابان ها، میادین و عابرین. من حتا در این لحظه احساس جوانی و خوش تیپی می کنم و همیشه دوست دارم که به آینه نگاه کنم و از خیابان ها که رد می شوم در ویترین ها خودم را تماشا کنم و دست به صورتم که می زنم، چین و چروکی در پیشانی و صورتم نمی بینم.."
بهومیل هرابال
@adelehz