کمی قبل تر ها که هنوز رابطه ها به اندازه ی امروز پوشالی نشده بود .مثلا دوران پدرها و مادرهای ما چیزهای قشنگ زیادی برای دیدن وجود داشت .آن وقتها که آدمها عمیق تر به هم نگاه میکردند و از دیدن هم کیف میکردند.وقتی که هرچیزی از آدم مورد علاقه ات برای تو زیبا بود و اصلا اینقدر همه چیز ساده بود که سادگی خودش مساوی با زیبایی به حساب می آمد.
مثلا بیاد دارم که شبها نزدیکِ وقت خواب مادرم کرم مرطوب کننده ی خارجی که بابا برایش از آرایش فروشی عباس آقا خریده بود را به پوستش می زد .عباس آقا از آن دسته فروشنده های جوان و به روزی بود که اورکت چرمی می پوشید و زنجیر طلای کلفتی به گردن می انداخت ولی همیشه بهترین آرایش های شهر را هم به مغازه می آورد.
مادرم آن کرم خوشبوی صورتی را با خودش از اتاق می آورد توی پذیرایی و یک لحظه که به خودت می آمدی می دیدی غرق بوی خوبش شده ای .
بابا با آن سبیل های تابیده شده درحالی که پک ملایمی به سیگارش می زد چشمان سیاهش را تنگ میکرد و به مادرم خیره می شد که سرگرم کرم زدن به دستانش بود.آنقدر عمیق نگاهش می کرد که آدم فکر میکرد دارد در پشت جسم مادرم دنبال یک گنج می گردد.
مادرم بیخیال دنیا با آن بیگودی های آبجوشی بی آنکه بداند در حال دلبری کردن بود .بیگودی های آبجوشی مثل همان کرم های صورتی اسباب های زیبایی ساده ای بودند که روزگاری مادران ما با آنها برای پدرانمان دلبری می کردند.
در آن شب ها در آن نگاه های عمیق پدرم در آن دلبری های ناخواسته و دل خواهانه ی مادرم سادگی و شوری نهفته بود که بعدها هیچ جای دیگر آن را ندیدم.
بنظرم نسل پدرومادران ما نسل عاشقانه های عمیقی بودند .چیزی که ما از آن محروم ماندیم .
این روزها کم تر فرصت میکنیم بهم عمیق نگاه کنیم.کجاست آن حوصله های افلاطونی که بخواهد برای خوشحالی یکنفر تمام شب را با بیگودی روی سرش بخوابد. اصلا این روزها عباس آقای خوشتیپ با آن کرمهای اصل آمریکایی هم که پیدا نمیشود.
شبها همه کرم پوست می زنند اما کجاست آن چشمان مشتاقی که به معشوق خیره بماند و یک پک عمیق تر به سیگارش بزند.
آن جان هایی که پدرهایمان هنگام صدا کردن مادرها به ته اسم شان می چسباندند آنقدر واقعی بود که بعید می دانم در هیچ نسل دیگری دوباره تکرار شود.
انگار عاشقانه های ساده و صمیمی پدر ومادرها در پیج و تاب سالهای گذشته جا مانده اند.
شاید امروز ما از پدران و مادران مان جوان تر باشیم اما عاشق تر
بعید می دانم .
خیلی بعید می دانم .
#عادله_زمانی
@adelehz
مثلا بیاد دارم که شبها نزدیکِ وقت خواب مادرم کرم مرطوب کننده ی خارجی که بابا برایش از آرایش فروشی عباس آقا خریده بود را به پوستش می زد .عباس آقا از آن دسته فروشنده های جوان و به روزی بود که اورکت چرمی می پوشید و زنجیر طلای کلفتی به گردن می انداخت ولی همیشه بهترین آرایش های شهر را هم به مغازه می آورد.
مادرم آن کرم خوشبوی صورتی را با خودش از اتاق می آورد توی پذیرایی و یک لحظه که به خودت می آمدی می دیدی غرق بوی خوبش شده ای .
بابا با آن سبیل های تابیده شده درحالی که پک ملایمی به سیگارش می زد چشمان سیاهش را تنگ میکرد و به مادرم خیره می شد که سرگرم کرم زدن به دستانش بود.آنقدر عمیق نگاهش می کرد که آدم فکر میکرد دارد در پشت جسم مادرم دنبال یک گنج می گردد.
مادرم بیخیال دنیا با آن بیگودی های آبجوشی بی آنکه بداند در حال دلبری کردن بود .بیگودی های آبجوشی مثل همان کرم های صورتی اسباب های زیبایی ساده ای بودند که روزگاری مادران ما با آنها برای پدرانمان دلبری می کردند.
در آن شب ها در آن نگاه های عمیق پدرم در آن دلبری های ناخواسته و دل خواهانه ی مادرم سادگی و شوری نهفته بود که بعدها هیچ جای دیگر آن را ندیدم.
بنظرم نسل پدرومادران ما نسل عاشقانه های عمیقی بودند .چیزی که ما از آن محروم ماندیم .
این روزها کم تر فرصت میکنیم بهم عمیق نگاه کنیم.کجاست آن حوصله های افلاطونی که بخواهد برای خوشحالی یکنفر تمام شب را با بیگودی روی سرش بخوابد. اصلا این روزها عباس آقای خوشتیپ با آن کرمهای اصل آمریکایی هم که پیدا نمیشود.
شبها همه کرم پوست می زنند اما کجاست آن چشمان مشتاقی که به معشوق خیره بماند و یک پک عمیق تر به سیگارش بزند.
آن جان هایی که پدرهایمان هنگام صدا کردن مادرها به ته اسم شان می چسباندند آنقدر واقعی بود که بعید می دانم در هیچ نسل دیگری دوباره تکرار شود.
انگار عاشقانه های ساده و صمیمی پدر ومادرها در پیج و تاب سالهای گذشته جا مانده اند.
شاید امروز ما از پدران و مادران مان جوان تر باشیم اما عاشق تر
بعید می دانم .
خیلی بعید می دانم .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
🔴جهان علم در شوک:
🔹ماتئو پرستار آمریکایی در سن دیه گو، هشت روز پس از زدن واکسن فایزر، کرونا گرفت./توییت پرس
😐😐
@adelehz
🔹ماتئو پرستار آمریکایی در سن دیه گو، هشت روز پس از زدن واکسن فایزر، کرونا گرفت./توییت پرس
😐😐
@adelehz
جهان کوچک من سراسر نور بود سراسر آرامش
جهانی کوچک اما بلورین
میدانی
باورهای آدمها معماران جهان های کوچک آنهاست.
شاید آن روز که جهان من بلورین بود یعنی باورهای زیبایی داشتم.
راز من این است باورت را هرگز به چیزی که اشتباه است آلوده نکن.
#عادله_زمانی
@adelehz
جهانی کوچک اما بلورین
میدانی
باورهای آدمها معماران جهان های کوچک آنهاست.
شاید آن روز که جهان من بلورین بود یعنی باورهای زیبایی داشتم.
راز من این است باورت را هرگز به چیزی که اشتباه است آلوده نکن.
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
🔴جهان علم در شوک: 🔹ماتئو پرستار آمریکایی در سن دیه گو، هشت روز پس از زدن واکسن فایزر، کرونا گرفت./توییت پرس 😐😐 @adelehz
خبر اومده كه پرستار آمريكايى ٨ روز بعد از دريافت واكسن فايزر تست كروناش مثبت شده. دو نكته اينجا مهم هست كه در اين خبر هم توضيح داده شده:
١) دوز اول به ١٠-١٤ روز احتياج داره تا ٪٥٠ ايمنى ايجاد كنه
٢) ويروس حداقل ٢ هفته دوره incubation اش هست كه يعنى اين پرستار قبل از دريافت واكسن متاسفانه در معرض ويروس كرونا قرار گرفته و واكسن ديگه تاثيرى نداشته.
خيلى مهمه كه همه متوجه بشن ١٠-١٤ روز طول ميكشه تا دوز اول پنجاه درصد ايمنى و دوز دوم نود و پنج درصد ايمنى ايجاد كنه.
از پیج عالی جناب
@adeleh
١) دوز اول به ١٠-١٤ روز احتياج داره تا ٪٥٠ ايمنى ايجاد كنه
٢) ويروس حداقل ٢ هفته دوره incubation اش هست كه يعنى اين پرستار قبل از دريافت واكسن متاسفانه در معرض ويروس كرونا قرار گرفته و واكسن ديگه تاثيرى نداشته.
خيلى مهمه كه همه متوجه بشن ١٠-١٤ روز طول ميكشه تا دوز اول پنجاه درصد ايمنى و دوز دوم نود و پنج درصد ايمنى ايجاد كنه.
از پیج عالی جناب
@adeleh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من ڪَرفتار شبم در پی ماه آمدهام
سیب را دست تو دیدم به ڪَناه آمدهام
شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمدهام
فریدون مشیری
@adeleh
سیب را دست تو دیدم به ڪَناه آمدهام
شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمدهام
فریدون مشیری
@adeleh
به صبح جمعه می مانی .
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن
برای این است که از بیرون که نگاه میکنی،
زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد
اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش میکنیم،
همهاش تکهتکه و پارهپاره به نظر میآید
و ما هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت میدویم ...
آلبر کامو
@adeleh
برای این است که از بیرون که نگاه میکنی،
زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد
اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش میکنیم،
همهاش تکهتکه و پارهپاره به نظر میآید
و ما هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت میدویم ...
آلبر کامو
@adeleh
همه ی یه نفر و تو زندگیمون داریم که دوست داریم با این قیافه باهاش روبرو بشیم😁
@adeleh
@adeleh
چای بنوش
و قندی در دهان بگذار..
طعم گس بغض را با چایت قورت بده
که بقول نیما ازگندم زار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
و قندی در دهان بگذار..
طعم گس بغض را با چایت قورت بده
که بقول نیما ازگندم زار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
من احتیاج به یک سفر دارم .
حالا فکر نکن که الزاما باید یک سفر خارجی باشد من یک سفر داخلی میخواهم.
نه اشتباه نکن لطفا، منظورم از سفر داخلی سفری به درون خودم است.میخواهم از خودم به خودم سفر کنم مبدا و مقصد خودم باشم .
به سفر بروم و چیزها و زوایای جدیدی از خودم کشف کنم اینطوری هرگز از روبرو شدن با خود جدیدم در برابر موقعیت های جدید شگفت زده نمی شوم.
هر صبح بنظرم زمان مناسبی برای یک سفر درونی ست .
سفری از خود به خود.
#عادله_زمانی
@adelehz
حالا فکر نکن که الزاما باید یک سفر خارجی باشد من یک سفر داخلی میخواهم.
نه اشتباه نکن لطفا، منظورم از سفر داخلی سفری به درون خودم است.میخواهم از خودم به خودم سفر کنم مبدا و مقصد خودم باشم .
به سفر بروم و چیزها و زوایای جدیدی از خودم کشف کنم اینطوری هرگز از روبرو شدن با خود جدیدم در برابر موقعیت های جدید شگفت زده نمی شوم.
هر صبح بنظرم زمان مناسبی برای یک سفر درونی ست .
سفری از خود به خود.
#عادله_زمانی
@adelehz
به عقیده خیام هر کس که در این دنیا بتواند شاد زندگی کند و از زندگیش لذت ببرد، بطور حتم بعد از مرگش نیز در بهشت خواهد بود.
زیرا کسی که زندگی شادی داشته باشد به طور طبیعی نه به کسی ظلم می کند و نه تفکرات منفی نسبت به دیگران دارد.
پس دنیا و آخرتش برای او بهشت خواهد بود.
بنابراین نباید زندگی را به خود سخت گرفت و به خود وعده فردایی بهتر داد.
@adelehz
زیرا کسی که زندگی شادی داشته باشد به طور طبیعی نه به کسی ظلم می کند و نه تفکرات منفی نسبت به دیگران دارد.
پس دنیا و آخرتش برای او بهشت خواهد بود.
بنابراین نباید زندگی را به خود سخت گرفت و به خود وعده فردایی بهتر داد.
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میتوان باور کرد که زندگی با تمام تلخی ها و شیرینی هایش چیزی نیست جز یک معشوقه ی بشدت خواستنی ...
که باوجود تمام فراز ونشیب هایش هنوزهم دلمان میخواهدش و نمیتوانیم از آن چشم برداریم ..که شب هرچقدر سخت بخواب برویم صبح دلمان بازهم بیدارشدن میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
که باوجود تمام فراز ونشیب هایش هنوزهم دلمان میخواهدش و نمیتوانیم از آن چشم برداریم ..که شب هرچقدر سخت بخواب برویم صبح دلمان بازهم بیدارشدن میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
هنوز هفده سالم هم نشده بود. عشقی داشتم از یکی دو سال قبلش اما که آن روزها «داغ» شده بود.
کسی آن روزها اما به داغم کاری نداشت. پدر و مادرم چند و چند میدادند که غیرانتفاعی درس بخوانم و معدل امتحان نهاییام بیاید بالا و کنکور رتبه بگیرم.
در میان روزهای عاشقی یک روزهایی است که سیاه است. شب است. عصر جمعه است. غروب سیزده بدر است. من این روزها را گذراندهام. مثلا در کتابخانه که آن روزها میرفتیم که مثلا درس بخوانیم.
یکهو تصویرش میآمد جلوی چشمم و هی دور میشد، هی دور میشد. دستم را دراز میکردم ولی نمیرسیدم. چه کسی گفته دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟ رحمت خدا بر شیر مادرش. راست گفته.
یکی از همین روزهای سیاه بود که دیوان شهریار را قرض گرفتم از کتابخانه. همان جا در کتابخانه، کتاب را باز کردم و مطلع غزلهایش را خواندم. خیلی به دلم نمیچسبید. خراب بودم ولی یک چیزی میخواستم که ویرانم کند.
رسیدم به یک غزل و فوقع ما وقع. همانی بود که میخواستم. «نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده، که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده». به بیت دوم نرسید. اشک آمد و چکید روی صفحه کتاب.
شهریار آن غزل را برای «ثریا» نامی گفته که نامزدش بوده ولی در نهایت زن یک سرهنگ میشود. شهریار هم دیوانه میشود و طبابت را رها میکند و غزل میگوید. «آمدی جانم به قربانت» یکی دیگر از آن غزلهاست.
ولی میدانستم مدتی بعد شهریار با دختر دیگری ازدواج میکند و هر سه فرزندش از آن ازدواج است. پیش خودم به این فکر میکردم که عشقی آن چنانی با ازدواجی این چنینی چه نسبتی دارد؟ با خودم میگفنم تو که گفتی «ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر» چطور توانستی دوباره جوانی کنی؟
آن وقتها بچه بودم البته. نمیفهمیدم که عشق یک چیز است و ازدواج یک چیز دیگر. نمیفهمیدم که عشق حس فردی است و ازدواج قرارداد اجتماعی.
ولی حالا دلم با شهریار صاف شده است. عشق ثریا برایش غزل آفرید، ازدواج با عزیزه، همسرش، برایش یک زندگی نزدیک به پنجاه ساله و البته سه فرزند. عیبی دارد؟ نه.
بیایید ولی قصه را همینجا تمام کنیم. بیایید بیشتر از این به زندگیاش فکر نکنیم. بیایید نپرسیم که آیا وقت زندگی با عزیزه «هنوز» ثریا را دوست داشت یا نه. اصلا بیایید به این فکر نکنیم که لابلای برگههای عقدنامه آدمها، چند عشق مرده وجود دارد. بیایید زندگیمان را کنیم و به این کارها، کار نداشته باشیم.
✍مصطفی آرایی
@adelehz
کسی آن روزها اما به داغم کاری نداشت. پدر و مادرم چند و چند میدادند که غیرانتفاعی درس بخوانم و معدل امتحان نهاییام بیاید بالا و کنکور رتبه بگیرم.
در میان روزهای عاشقی یک روزهایی است که سیاه است. شب است. عصر جمعه است. غروب سیزده بدر است. من این روزها را گذراندهام. مثلا در کتابخانه که آن روزها میرفتیم که مثلا درس بخوانیم.
یکهو تصویرش میآمد جلوی چشمم و هی دور میشد، هی دور میشد. دستم را دراز میکردم ولی نمیرسیدم. چه کسی گفته دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟ رحمت خدا بر شیر مادرش. راست گفته.
یکی از همین روزهای سیاه بود که دیوان شهریار را قرض گرفتم از کتابخانه. همان جا در کتابخانه، کتاب را باز کردم و مطلع غزلهایش را خواندم. خیلی به دلم نمیچسبید. خراب بودم ولی یک چیزی میخواستم که ویرانم کند.
رسیدم به یک غزل و فوقع ما وقع. همانی بود که میخواستم. «نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده، که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده». به بیت دوم نرسید. اشک آمد و چکید روی صفحه کتاب.
شهریار آن غزل را برای «ثریا» نامی گفته که نامزدش بوده ولی در نهایت زن یک سرهنگ میشود. شهریار هم دیوانه میشود و طبابت را رها میکند و غزل میگوید. «آمدی جانم به قربانت» یکی دیگر از آن غزلهاست.
ولی میدانستم مدتی بعد شهریار با دختر دیگری ازدواج میکند و هر سه فرزندش از آن ازدواج است. پیش خودم به این فکر میکردم که عشقی آن چنانی با ازدواجی این چنینی چه نسبتی دارد؟ با خودم میگفنم تو که گفتی «ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر» چطور توانستی دوباره جوانی کنی؟
آن وقتها بچه بودم البته. نمیفهمیدم که عشق یک چیز است و ازدواج یک چیز دیگر. نمیفهمیدم که عشق حس فردی است و ازدواج قرارداد اجتماعی.
ولی حالا دلم با شهریار صاف شده است. عشق ثریا برایش غزل آفرید، ازدواج با عزیزه، همسرش، برایش یک زندگی نزدیک به پنجاه ساله و البته سه فرزند. عیبی دارد؟ نه.
بیایید ولی قصه را همینجا تمام کنیم. بیایید بیشتر از این به زندگیاش فکر نکنیم. بیایید نپرسیم که آیا وقت زندگی با عزیزه «هنوز» ثریا را دوست داشت یا نه. اصلا بیایید به این فکر نکنیم که لابلای برگههای عقدنامه آدمها، چند عشق مرده وجود دارد. بیایید زندگیمان را کنیم و به این کارها، کار نداشته باشیم.
✍مصطفی آرایی
@adelehz