"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
ترس،بین احساسات انسانی یک حس مرموز و خزنده ست.اگر ازنظر علمی به موضوع نگاه کنید خواهید فهمید که ترس لازمه ی حیات آدمی ست چون اگر ترس نباشد ممکن ست تن به هزاران خطر بدهیم .
اما بنظرم لازم ست راجع به آن دسته ترسهایی که مثل یک مهمان ناخوانده ناگهان وارد جسم و جانت میشوند هم حرف زد .
سیزده ساله بودم که برای اولین بار به معنای واقعی ترسیدم ،نه از آن ترس های کودکانه ی تاریکی و شب و این چیزها، بلکه یک ترس واقعی و قابل انتقال به تمام اجزای زندگیت .
دزد به خانه مان زده بود و در تاریکی شب من ناخواسته چهره اش را دیده بودم .
از دیدن یک غریبه بالای دیوارحیاط خانه در آن تاریکی مطلق آنچنان وحشت کرده بودم که قلبم به سوی ایستادن رفته بود.
دزد فرار کرده بود همه متاثر شده بودند ولی مرا رها نکرده بود...
از تمام دیوارها و حیاطها و شبها ترسیده بودم. هرشب کابوس برگشت دزد را میدیدم .می دیدم که این بار از دیوار خانه عبور کرده حیاط را پشت سر گذاشته و پا درون خانه گذاشته ست ‌.سراپا سیاه و بدون هیچ نگاه آشنایی ..
می دیدم و از ترس با عرق سرد از خواب میپریدم
حیاط مدرسه راهنمایی ام قدیمی و بزرگ بود درختان انبوه توت داشت .وقتی شیفت عصر بودم زنگ آخر رعشه در قلبم سایه می انداخت هوا تاریک میشد و سایه ی درخت ها در هم می تنید و صدای کلاغهای شوم از دوردستها به گوش می رسید .حتی نمی توانستم از پنجره ی کلاس به بیرون نگاه کنم .
حالت تهوع ناشی از ترس گاهی وقتها کار دستم می داد...
بیاد دارم که در تمام آن روزهای سخت که شاید نزدیک به یکسال به طول انجامید به خودم میگفتم قوی باش دختر ،تو میتوانی از این مرحله بگذری
ترس هیولای وحشتناکی برای مبارزه با یک دختربچه ی سیزده ساله ست که روزی میخواست دنیا را با پروانه هایش نقاشی کند‌.
من از آن مرحله ی ترس گذشتم وقتی بزرگتر شدم دیگر از شب از حیاط تاریک و حتی از دزد نمیترسیدم
حالا بزرگ شده بودم و آن دزد دیگر نمیتوانست وارد کابوس هایم شود ‌اما یاد گرفته بودم که جز خودم هیچکس نمیتوانست برای عبور از آن روزهای سیاه به من کمک کند .
کسی نمی فهمید که من شبها چگونه از خواب بیدار میشوم یا وقتی از شدت ترس نفسم بند می آید چگونه خودم و بغضم را کنترل میکنم .
این من بودم که در برابر آن کابوس ها ایستادم و یاد گرفتم که آدمیزاد قوی تر از آن چیزی ست که فکر میکند .
میخواهم بگویم ترس هایتان را شکست دهید در راه شکست ترس هایتان به خودتان تکیه کنید و از هرچه می ترسید به سراغش بروید و آن غرق شوید تا بتوانید آن را بشکنید ‌.
قوی باشید و نشکنید حتی اگر شبهای زیادی با کابوس و غرق سرد از خواب بیدار شده باشید.
#عادله_زمانی
@adelehz
به امروزتان بسیار بها بدهید.
گذشته ماهی رها شده از دستتان است
وآینده اسبی ست که هنوز سوارش نشده اید.
اما امروز قناری ست که همین حالا درخانه تان آواز میخواند..
#عادله_زمانی

صبح به خیر و برکت
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطرات کودکی، چیزی نیست که در گذشته باقی مانده باشند. آن‌ها هم با آدم بزرگ می‌شوند و به زندگی خود ادامه می‌دهند. گذشته، دائم در زمان حال حضور دارد. آن ‌هم در شکل کاملش.

📕 کودکی
✍🏻 ژاک پرور
@adelehz
اگر اعتقادبه تناسخ داشتم .دلم میخواست
در زندگی بعدی شمعدانی باشم...
تا هر عاشقی با دیدنم لبخند بزند..
#عادله_زمانی
@adelehz
گویند عارفی قصد حج كرد.
فرزندش از او پرسید: پدر كجا می خواهی بروی؟
پدر گفت: به خانه خدایم.
پسر به تصور آن كه هر كس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند! پرسید: پدر! چرا مرا با خود نمی بری؟
گفت: مناسب تو نیست.
پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.
هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما كجاست؟
پدر گفت: خدا در آسمان است.
پسر بیفتاد و بمرد!
پدر وحشت زده فریاد برآورد: آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم كجا رفت؟
از گوشه خانه صدایی شنید كه می گفت: تو به زیارت خانه خدا آمدی و آن را درك كردی. او به دیدن خدا آمده بود و به سوی خدا رفت!

@adelehz
بنظرم هر کدوم ما احتیاج به یه نفر داریم تا مثل هایده درحالی که کت قرمزش رو شونه هاشه در جواب این سوال که چرا عاشق ما شده بگه دلم خواست 😊
@adelehz
‏دریاب که ایام گل و صبحِ جوانی
چون برق کند جلوه و چون باد گریزد
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
آسودگی از خاطر ناشـاد گریزد...
رهی


#دلبرانه_های_پاییز
شاهگلی،تبریز
سمیراسیدشوری
@adelehz
تلفن را بردار
شماره‌اش را بگیر
و مأموریت کشف خود را
در شلوغ‌ترین ایستگاه شهر
به او واگذار کن.

از هزاران زنی که فردا
پیاده می‌شوند از قطار
تنها یکی زیباست
و مابقی مسافرند

عباس صفاری
@adelehz
چقدر کج سلیقه بودیم که این شیشه های رنگی را از خانه ها حذف کردیم .
نور را ساده می گرفت و به صد رنگ به درون خانه می پاشید .
دلمان به آن رگه های خوش رنگ روی فرش سر آفتاب دم ظهر خوش بود .
حالا را ببین
همه چیز خاکستری
نه خودمان آن آدمهای قدیم هستیم نه خانه هایمان
جایی از کارمان بد می لنگد.
#عادله_زمانی
@adelehz
پُر کن از باده ی چشمت،
قدح صبحِ مرا...
خود بگو
من ز ِ تو سرمست شوم،
یا خورشيد...؟

مولانای جان

@adelehz
بوی نان تازه سر صبح در خانه
صبح تون به برکت ❤️
@adelehz
عزیزدلید❤️ممنونم❤️
@adelehz
برداشت 1-بادها
@chayonabat
من هرشب بادها را اجیر میکنم.
نه برای وزیدن یا اینکه عطرت را بیاوردند.بلکه برای بوسیدن تو،وقتی خواب هستی واز دنیا بی خبر...
بوسیدن ارام موهایت ،پلکهایت و دستان خسته ازکارت
بوسیدن صدایت وقتی عاشقانه درجواب من که تورا صدا میکنم میگویی:جانم!
بوسیدن نگاهت وقتی درمیان جمع بی هوا دنبال من میگردی
بوسیدن دل کوچکت ،وقتی بی خبر برای من میطپد..
جانا؛من هزار سرزمین باد را اجیر کردم تا فقط کاری که من تمام نکردم را تمام کنند...
#عادله_زمانی

صدا: حسین آقاجان پور🌸
@adelehz
الهی به‌حرمت ذاتی که تو آنی
به‌حرمت صفاتی که چنانی
و به‌حرمت نامی که تو دانی
به‌فریاد رس که می‌توانی

پیرهرات

با ارزوی شفای عاجل برای تمام بیماران ❤️
@adelehz
مواظب حرفهاو کارهایمان بیشترباشیم
نابود کردن قلب ادم دیگری
به همین سادگیست که می بینید..
وخدامیداند بدون قلب زندگی کردن
چقدر سخت است..
#عادله_زمانی

@adelehz
امروز با خود تکرار کنیم

اکنون هزاران هزار نیکی، از هزاران هزار راه به سویم می آید.
زمانی که حضرت موسی علیه السلام به مدین رسید
نه خانه داشت
نه شغل
ونه همسر
یه کار خیری انجام داد و رفت زیر سایه
و دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت :

'' رب اني لما أنزلت الي من خير فقیر'

آفتاب آن روز غروب نکرد
مگر اینکه خانه شغل و همسر داشت
این دعا را پس از انجام کار خیر امتحان کنید.

صبح بخیر ❤️

@adelehz