This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانواده های عزیز این نتیجه ی تربیت فرزند بجای کتابخانه،اتاق نقاشی یا پای دیدن فیلم های مفهومی در محیط بی دروپیکر فضای مجازی ست.
چالش!!!چالش چی؟؟؟
چالشی که نشان میدهد به عنوان یک شهروند تو اصول اولیه ی شهر نشینی و احترام به حریم شخصی دیگران را نمی دانی و شلوار مردم را در خیابان پایین میکشی !!!!
متاسفم برای آن پدر ومادری که نتیجه ی تربیت فرزندش چنین هیولاهای بی نزاکتی میشود.
@adelehz
چالش!!!چالش چی؟؟؟
چالشی که نشان میدهد به عنوان یک شهروند تو اصول اولیه ی شهر نشینی و احترام به حریم شخصی دیگران را نمی دانی و شلوار مردم را در خیابان پایین میکشی !!!!
متاسفم برای آن پدر ومادری که نتیجه ی تربیت فرزندش چنین هیولاهای بی نزاکتی میشود.
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
میگویند ادمها برای از یاد بردن خیلی چیزها می خوابند...
بگو چند قرن بخوابم تا آغوشت را فراموش کنم ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بگو چند قرن بخوابم تا آغوشت را فراموش کنم ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بچه تر که بودم لق بودن دندان شیری بدجور می رفت روی اعصابم!!
نمیتوانستم باخیال راحت بشینم و سر ظهر کارتون مورد علاقه ام را ببینم .
لق زدنش مرتب در ذهنم تکرار میشد و مرتب زبانم را میکشیدم به تن لرزان و لقش ..
چندبارهم دست بردم و ...
بله من ازهمان بچگی طاقت چیزهای غیراستوار را نداشتم فکرمیکنم همه ما ادمها همینطور هستیم.لق زدن ها مارا عصبی میکند آرامشمان را میگیرد و آنقدر دیوانه مان میکند که یکهو میبینی ما هستیم و آن چیز لق و نا استوار که از ریشه بیرونش کشیده ایم.
یعنی ما آدمها اصولا عادت داریم یکباره یک درد را تحمل کنیم تا اینکه مدام ذره ذره ازآن درد را بچشیم ..
خاصیتمان این است ...
#عادله_زمانی
@adelehz
نمیتوانستم باخیال راحت بشینم و سر ظهر کارتون مورد علاقه ام را ببینم .
لق زدنش مرتب در ذهنم تکرار میشد و مرتب زبانم را میکشیدم به تن لرزان و لقش ..
چندبارهم دست بردم و ...
بله من ازهمان بچگی طاقت چیزهای غیراستوار را نداشتم فکرمیکنم همه ما ادمها همینطور هستیم.لق زدن ها مارا عصبی میکند آرامشمان را میگیرد و آنقدر دیوانه مان میکند که یکهو میبینی ما هستیم و آن چیز لق و نا استوار که از ریشه بیرونش کشیده ایم.
یعنی ما آدمها اصولا عادت داریم یکباره یک درد را تحمل کنیم تا اینکه مدام ذره ذره ازآن درد را بچشیم ..
خاصیتمان این است ...
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
🕯
زنها وقتى دلتنگ ميشن
دوست دارن داستانى كه هزار بار واسه
كسى تعريف كردن رو باز هم تعريف كنن
تا حالشون خوب بشه...
امّا اگه سكوت كردن،
يعنى نميخوان كه حالشون خوب بشه...
#روزبه_معین
@adelehz
زنها وقتى دلتنگ ميشن
دوست دارن داستانى كه هزار بار واسه
كسى تعريف كردن رو باز هم تعريف كنن
تا حالشون خوب بشه...
امّا اگه سكوت كردن،
يعنى نميخوان كه حالشون خوب بشه...
#روزبه_معین
@adelehz
زندگی مجموعه ای از سختی ها و لذت ها شادی ها و غم هاست.
اما هیچ چیز در آن ارزشی به اندازه ی کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند را ندارد.
هر دشواری روزی به آسانی ختم خواهد شد ولی هر عزیزِما دوباره متولد نخواهد شد .
در سختی ها بیشتر حواسمان به عزیزانمان باشد.
آنها که دوبار در زندگی ما تکرار نمی شوند.
#عادله_زمانی
@adelehz
اما هیچ چیز در آن ارزشی به اندازه ی کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند را ندارد.
هر دشواری روزی به آسانی ختم خواهد شد ولی هر عزیزِما دوباره متولد نخواهد شد .
در سختی ها بیشتر حواسمان به عزیزانمان باشد.
آنها که دوبار در زندگی ما تکرار نمی شوند.
#عادله_زمانی
@adelehz
یک داستان واقعی
سروش صحت
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت.
در این چهل و شش سال
با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
@adelehz
سروش صحت
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت.
در این چهل و شش سال
با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
جوانه می زند از لابلای شب گل نور
و آنچه را ساعتی قبل سیاه و ترسناک بوده زیبا و دلپذیر میکند.
کاش خداوند در زندگی همه ی ما آدمهای دلتنگش کمی صبح بریزد که روشن کند هر زاویه ی خانه مان را
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
و آنچه را ساعتی قبل سیاه و ترسناک بوده زیبا و دلپذیر میکند.
کاش خداوند در زندگی همه ی ما آدمهای دلتنگش کمی صبح بریزد که روشن کند هر زاویه ی خانه مان را
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤
@adelehz
یک جایی از جهان ناخودآگاه برميگردی و به خودت نگاه میکنی. تمام دغدغه ها و دلواپسی ها و ناراحتی هایت را کنار میگذاری و ناگهان روی زمین می نشینی. مثل یک جنین در رحم مادر تمام بدنت را درون بازوانت جمع میکنی و در سکوت مطلق به خودت فکر میکنی.از خودت خواهی پرسید که هی فلانی چرا اینقدر بد می آوری؟ممکن ست بغضی درون گلویت رخنه کند و قطره ای اشک بروی گونه ات سر بخورد.
میدانی زندگی همین ست آن لحظه واقعا از خودت میپرسی چرا به چیزهایی که میخواهی نمی رسی؟ چرا اصلا همیشه قلبت از آرزو پر و دستت از حاصل خالی می ماند؟شاید هم به خدا فکر کنی و بپرسی که پس آن همه دعا کجا رفت؟
راستش را بخواهی هیچکس نميتواند آن لحظه بتو پاسخ بدهد.و هرگز هم جوابی یافت نخواهی کرد. راستش را بخواهی حتی خودم هم نمی دانم پاسخ این سوالها چه خواهد بود.
اما تنها یک چیز را خوب میدانم که تو نهایتا از زمین بلند میشوی و به بقیه راه زندگی ات ادامه میدهی چنان که من این کار را خواهم کرد و تمام آدمهای دنیا هم...
ما آدمهای فراموش کردن دردها و دل بستن به امیدها هستیم هرچند که سالها منتظر و بارها شکست خورده باشیم بازهم دلمان میخواهد باور کنیم روزی دستمان از حاصل پر خواهد شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
میدانی زندگی همین ست آن لحظه واقعا از خودت میپرسی چرا به چیزهایی که میخواهی نمی رسی؟ چرا اصلا همیشه قلبت از آرزو پر و دستت از حاصل خالی می ماند؟شاید هم به خدا فکر کنی و بپرسی که پس آن همه دعا کجا رفت؟
راستش را بخواهی هیچکس نميتواند آن لحظه بتو پاسخ بدهد.و هرگز هم جوابی یافت نخواهی کرد. راستش را بخواهی حتی خودم هم نمی دانم پاسخ این سوالها چه خواهد بود.
اما تنها یک چیز را خوب میدانم که تو نهایتا از زمین بلند میشوی و به بقیه راه زندگی ات ادامه میدهی چنان که من این کار را خواهم کرد و تمام آدمهای دنیا هم...
ما آدمهای فراموش کردن دردها و دل بستن به امیدها هستیم هرچند که سالها منتظر و بارها شکست خورده باشیم بازهم دلمان میخواهد باور کنیم روزی دستمان از حاصل پر خواهد شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
چیزی در دنیا وجود ندارد که بتواند تورا بکشد .
به شبهایی فکر کن که با گریه صبح شد
هرچه باشد باعث میشود قوی تر شوی و قوی تر
القصه اینکه مبادا به خاطر چیزی خودت را شکست خورده بدانی نه امکان ندارد که باران همیشه بماند خورشید بلاخره طلوع خواهد کرد پس تا طلوع دوباره ی خورشید از دیدن باران لذت ببر.
#عادله_زمانی
@adelehz
به شبهایی فکر کن که با گریه صبح شد
هرچه باشد باعث میشود قوی تر شوی و قوی تر
القصه اینکه مبادا به خاطر چیزی خودت را شکست خورده بدانی نه امکان ندارد که باران همیشه بماند خورشید بلاخره طلوع خواهد کرد پس تا طلوع دوباره ی خورشید از دیدن باران لذت ببر.
#عادله_زمانی
@adelehz
افغانها برای نوروز خوراکی خاصی تهیه میکنند به نام هفت میوه
که مشتق از ۷ مغز و کشمش و برگه زردآلو و سنجد خیسانده شده در آب ست .شربت گوارا و لطیفی هم دارد احساس میکنم الان به چنین چیزی نیاز دارم 🥺
@adelehz
که مشتق از ۷ مغز و کشمش و برگه زردآلو و سنجد خیسانده شده در آب ست .شربت گوارا و لطیفی هم دارد احساس میکنم الان به چنین چیزی نیاز دارم 🥺
@adelehz
حافظه مردی به تدریج در حال از کار افتادن بود. پزشکی پس از معاینهی دقیق، گفت که میتواند با عمل جراحی حافظهی مرد را برگرداند اما این کار یک خطر بزرگ دارد و آن این که ممکن است مرد، بینایی هر دو چشماش را از دست بدهد.
پزشک گفت: کدامیک را انتخاب میکنید؟ بینایی یا حافظهتان را؟
بیمار کمی فکر کرد و گفت: بیناییای را ترجیح میدهم که ببینم به کجا خواهم رفت تا این که به خاطر بیاورم به کجا رفتهام ...
📙 آیندهی مقدس
✍🏻 چارلز کترنیگ
@adelehz
پزشک گفت: کدامیک را انتخاب میکنید؟ بینایی یا حافظهتان را؟
بیمار کمی فکر کرد و گفت: بیناییای را ترجیح میدهم که ببینم به کجا خواهم رفت تا این که به خاطر بیاورم به کجا رفتهام ...
📙 آیندهی مقدس
✍🏻 چارلز کترنیگ
@adelehz