گمان میکردم میشود که با صبر همه چیز را درست کنم .من همیشه به رنگین کمان بعد از باران اعتقاد داشتم.اما عزیزم حقیقت زندگی گاهی فرق میکند میخواهم بدانی که بعد از بسیاری از بارانها هیچ رنگین کمانی شکل نمی گیرد .به امید رنگینکمانها زندگی نکن فقط اگر میتوانی تلاش کن از بارانها لذت ببری ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
کسی هر روز میگفت فردا روز بهتری ست منتظر فردا می مانم .
او هر صبح و هر غروب این را تکرار میکرد و انگار از شروع کردن می ترسید .
رهگذری به او گفت هیچ میدانی امروز فردای دیروزست؟
و هیچ میدانی که فردایی در واقع وجود ندارد؟
و تنها امروز ست که میتوانی خرجش کنی ؟
و زندگی همین ست منتظر فردا نمان،امروز را زندگی کن.
#عادله_زمانی
@adelehz
او هر صبح و هر غروب این را تکرار میکرد و انگار از شروع کردن می ترسید .
رهگذری به او گفت هیچ میدانی امروز فردای دیروزست؟
و هیچ میدانی که فردایی در واقع وجود ندارد؟
و تنها امروز ست که میتوانی خرجش کنی ؟
و زندگی همین ست منتظر فردا نمان،امروز را زندگی کن.
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع سخت ترین قسمت زندگی توضیح دادن نگرانی هایت به کسانی ست که فقط میتوانند تورا سرزنش کنند.
اصلا فکر کن چطور میتوانی دردت را برای کسی توضیح بدهی که اصلا نمی تواند درکت کند و صرفا انگشتی برای متهم کردنت به ناشکری برای نشانه رفتن به سویت دارد.
مدتهاست نمی توانیم راجع به نگرانی هایمان با کسی حرف بزنیم صرفا بخاطر ترس از سرزنش شدن
باید کسی روبرویمان بنشیند که همه چیز را در موردمان بداند و فقط سعی کند ناراحتی مان را درک کند .
میدانی شاید آدمی نه ناشکر باشد نه آدم بدی، نه بدنبال گلایه و تلخ کردن زندگی به کام بقیه
حتی در خیلی از مواقع آدم قانعی هم باشد که سعی میکند با چیزهای کوچک خوشحال باشد .
اما هر فرد هم مثل هزاران آدم دیگر دل نگرانی هایی دارد ،دل دارد،دلش میگیرد،میشکند ،خسته میشود
احساس تنهایی میکند.
میانه ی راه خسته میشود و یک گوشه می نشیند
و دلش هوای ۲ قطره اشک میکند .
اگر سراغت امد و گفت خسته ام سرزنشش نکن،سرش فریاد نزن،دردش را اضافه نکن
فقط به او این باور را بده که اشتباه نکرده اگر با تو حرف زده ست.
این کار سختی نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
اصلا فکر کن چطور میتوانی دردت را برای کسی توضیح بدهی که اصلا نمی تواند درکت کند و صرفا انگشتی برای متهم کردنت به ناشکری برای نشانه رفتن به سویت دارد.
مدتهاست نمی توانیم راجع به نگرانی هایمان با کسی حرف بزنیم صرفا بخاطر ترس از سرزنش شدن
باید کسی روبرویمان بنشیند که همه چیز را در موردمان بداند و فقط سعی کند ناراحتی مان را درک کند .
میدانی شاید آدمی نه ناشکر باشد نه آدم بدی، نه بدنبال گلایه و تلخ کردن زندگی به کام بقیه
حتی در خیلی از مواقع آدم قانعی هم باشد که سعی میکند با چیزهای کوچک خوشحال باشد .
اما هر فرد هم مثل هزاران آدم دیگر دل نگرانی هایی دارد ،دل دارد،دلش میگیرد،میشکند ،خسته میشود
احساس تنهایی میکند.
میانه ی راه خسته میشود و یک گوشه می نشیند
و دلش هوای ۲ قطره اشک میکند .
اگر سراغت امد و گفت خسته ام سرزنشش نکن،سرش فریاد نزن،دردش را اضافه نکن
فقط به او این باور را بده که اشتباه نکرده اگر با تو حرف زده ست.
این کار سختی نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانواده های عزیز این نتیجه ی تربیت فرزند بجای کتابخانه،اتاق نقاشی یا پای دیدن فیلم های مفهومی در محیط بی دروپیکر فضای مجازی ست.
چالش!!!چالش چی؟؟؟
چالشی که نشان میدهد به عنوان یک شهروند تو اصول اولیه ی شهر نشینی و احترام به حریم شخصی دیگران را نمی دانی و شلوار مردم را در خیابان پایین میکشی !!!!
متاسفم برای آن پدر ومادری که نتیجه ی تربیت فرزندش چنین هیولاهای بی نزاکتی میشود.
@adelehz
چالش!!!چالش چی؟؟؟
چالشی که نشان میدهد به عنوان یک شهروند تو اصول اولیه ی شهر نشینی و احترام به حریم شخصی دیگران را نمی دانی و شلوار مردم را در خیابان پایین میکشی !!!!
متاسفم برای آن پدر ومادری که نتیجه ی تربیت فرزندش چنین هیولاهای بی نزاکتی میشود.
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
میگویند ادمها برای از یاد بردن خیلی چیزها می خوابند...
بگو چند قرن بخوابم تا آغوشت را فراموش کنم ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بگو چند قرن بخوابم تا آغوشت را فراموش کنم ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بچه تر که بودم لق بودن دندان شیری بدجور می رفت روی اعصابم!!
نمیتوانستم باخیال راحت بشینم و سر ظهر کارتون مورد علاقه ام را ببینم .
لق زدنش مرتب در ذهنم تکرار میشد و مرتب زبانم را میکشیدم به تن لرزان و لقش ..
چندبارهم دست بردم و ...
بله من ازهمان بچگی طاقت چیزهای غیراستوار را نداشتم فکرمیکنم همه ما ادمها همینطور هستیم.لق زدن ها مارا عصبی میکند آرامشمان را میگیرد و آنقدر دیوانه مان میکند که یکهو میبینی ما هستیم و آن چیز لق و نا استوار که از ریشه بیرونش کشیده ایم.
یعنی ما آدمها اصولا عادت داریم یکباره یک درد را تحمل کنیم تا اینکه مدام ذره ذره ازآن درد را بچشیم ..
خاصیتمان این است ...
#عادله_زمانی
@adelehz
نمیتوانستم باخیال راحت بشینم و سر ظهر کارتون مورد علاقه ام را ببینم .
لق زدنش مرتب در ذهنم تکرار میشد و مرتب زبانم را میکشیدم به تن لرزان و لقش ..
چندبارهم دست بردم و ...
بله من ازهمان بچگی طاقت چیزهای غیراستوار را نداشتم فکرمیکنم همه ما ادمها همینطور هستیم.لق زدن ها مارا عصبی میکند آرامشمان را میگیرد و آنقدر دیوانه مان میکند که یکهو میبینی ما هستیم و آن چیز لق و نا استوار که از ریشه بیرونش کشیده ایم.
یعنی ما آدمها اصولا عادت داریم یکباره یک درد را تحمل کنیم تا اینکه مدام ذره ذره ازآن درد را بچشیم ..
خاصیتمان این است ...
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
🕯
زنها وقتى دلتنگ ميشن
دوست دارن داستانى كه هزار بار واسه
كسى تعريف كردن رو باز هم تعريف كنن
تا حالشون خوب بشه...
امّا اگه سكوت كردن،
يعنى نميخوان كه حالشون خوب بشه...
#روزبه_معین
@adelehz
زنها وقتى دلتنگ ميشن
دوست دارن داستانى كه هزار بار واسه
كسى تعريف كردن رو باز هم تعريف كنن
تا حالشون خوب بشه...
امّا اگه سكوت كردن،
يعنى نميخوان كه حالشون خوب بشه...
#روزبه_معین
@adelehz
زندگی مجموعه ای از سختی ها و لذت ها شادی ها و غم هاست.
اما هیچ چیز در آن ارزشی به اندازه ی کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند را ندارد.
هر دشواری روزی به آسانی ختم خواهد شد ولی هر عزیزِما دوباره متولد نخواهد شد .
در سختی ها بیشتر حواسمان به عزیزانمان باشد.
آنها که دوبار در زندگی ما تکرار نمی شوند.
#عادله_زمانی
@adelehz
اما هیچ چیز در آن ارزشی به اندازه ی کسانی که دوستشان داریم و دوستمان دارند را ندارد.
هر دشواری روزی به آسانی ختم خواهد شد ولی هر عزیزِما دوباره متولد نخواهد شد .
در سختی ها بیشتر حواسمان به عزیزانمان باشد.
آنها که دوبار در زندگی ما تکرار نمی شوند.
#عادله_زمانی
@adelehz
یک داستان واقعی
سروش صحت
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت.
در این چهل و شش سال
با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
@adelehz
سروش صحت
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه ی آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت.
در این چهل و شش سال
با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت:
«خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»
@adelehz