از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو
حسین منزوی
#دلبرانه_های_پاییز
محدثه
تبریز
@adelehz
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو
حسین منزوی
#دلبرانه_های_پاییز
محدثه
تبریز
@adelehz
ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ
آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟
سعدي
#دلبرانه_های_پاییز
سپیده مسعودی
مشهد
@adelehz
آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟
سعدي
#دلبرانه_های_پاییز
سپیده مسعودی
مشهد
@adelehz
گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی!
تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آنست که شب و روزباکسی
سر وکارداشته باشی،که حتی یکی ازهزاران حرف تو را نمیفهمد...!
جورج اُورول
@adelehz
تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آنست که شب و روزباکسی
سر وکارداشته باشی،که حتی یکی ازهزاران حرف تو را نمیفهمد...!
جورج اُورول
@adelehz
این یک نمونه ار نامه های عاشقانه زمان قاجار هست. نثر در عین ثقیل بودن به شدت زیباست .
احساسات به خوبی با تشبیهات خیلی خاص منتقل میشوند تا جایی که شما احساس میکنید مخاطب نامه اید و حظ وافر میبرید.❤️
هوالغفور
جانپناهم! آقا سید محمود جانم!
امیدوارم که در کمال صحت و سلامت باشید. دوبار مِن قبل از این، کاغذ قلمی کردم، دادم عیسی خان معین التجار که به اسلامبول عازم بود، برایتان ارسال کند که گویا نرسیده. دلشوره افتاده به جانم. بهار رسید و شما هنوز نیامدید. در فقرهی فراق، لاعلاج است زن جماعت.
در عجبم از خلقت این مخلوقه که گوشت از استخوان در دیزی قلقل به انگشت جدا میکند و نمیسوزد و فراق، بگو پلک به هم زدنی، کبابش میکند.
بی دل و دماغم سید جان! دل که به قاعده نباشد، تو بگو جنت اعلی، به ولای علی که خوش نمیگذرد. شما هم که انگار نه انگار. گله ندارم، قربانت شوم؛ اما به خدا، حواستان به دل ما نیست. دورت بگردم! دل خمرهی سیر ترشی نیست که به بندش کنی و هفت سال بگذاری برسد و عمل بیاید، پیازداغ است؛ شش دانگ حواس میخواهد. رو برگردانی، جزغاله شده است و آه از دل جزغالهی ما. برایتان یک مشت ماش خیس دادهام، سبزه سبز کنم. جایتان در دل که سبز هست، در عمارت هم سبز باشد.
شما را به جدتان آقا سید! حواستان به دل ما باشد. سه روز پیش با بیگم باجی خیاط خانه رفتیم، لباس عیدمان را به قاعده کنیم؛ نیکو بود. برگشتنا بیگم باجی دستمان را گرفت و به عکاسی سرکیسیان برد و با لباس جدید، فوتوی یادگار انداختیم. یک نسخهاش را پشت نویسی کردهام، خدمتتان ارسال میکنم بماند. شما که نیستید، ما اصلا دست و دلمان به رخت نو و آراگیرا نمیرود. مگر نه که رسول صل الله علیه و آله فرمود:(زن، گل است) گل رسیدگی میخواهد. نیستید، رسیدگی به دل ما هم نیست. فی النهایه اینکه علاج کام تلخ ما شمایید؛ نه از دست نوروز کاری بر میآید، نه موزیکانچی و مطرب و نه رخت و لباس نو و نه سرخاب و سفیدآب.
یحتمل، آن زمان که این نامه را میخوانید، سال در وطن نو شده است. تبریکمان را آغوش بگشایید.
شرح دلتنگی، فرصت به شرح اوضاع وطن نداد؛ اما مختصراً عارضیم که وطن، پریدخت است و پریدخت، وطن؛ زخمی بر زخمی و رنجی بر رنجی.
قربانت پریدخت
بوسه به پیوست است.
👤 حامد عسکری
📚 پریدخت
@adelehz
احساسات به خوبی با تشبیهات خیلی خاص منتقل میشوند تا جایی که شما احساس میکنید مخاطب نامه اید و حظ وافر میبرید.❤️
هوالغفور
جانپناهم! آقا سید محمود جانم!
امیدوارم که در کمال صحت و سلامت باشید. دوبار مِن قبل از این، کاغذ قلمی کردم، دادم عیسی خان معین التجار که به اسلامبول عازم بود، برایتان ارسال کند که گویا نرسیده. دلشوره افتاده به جانم. بهار رسید و شما هنوز نیامدید. در فقرهی فراق، لاعلاج است زن جماعت.
در عجبم از خلقت این مخلوقه که گوشت از استخوان در دیزی قلقل به انگشت جدا میکند و نمیسوزد و فراق، بگو پلک به هم زدنی، کبابش میکند.
بی دل و دماغم سید جان! دل که به قاعده نباشد، تو بگو جنت اعلی، به ولای علی که خوش نمیگذرد. شما هم که انگار نه انگار. گله ندارم، قربانت شوم؛ اما به خدا، حواستان به دل ما نیست. دورت بگردم! دل خمرهی سیر ترشی نیست که به بندش کنی و هفت سال بگذاری برسد و عمل بیاید، پیازداغ است؛ شش دانگ حواس میخواهد. رو برگردانی، جزغاله شده است و آه از دل جزغالهی ما. برایتان یک مشت ماش خیس دادهام، سبزه سبز کنم. جایتان در دل که سبز هست، در عمارت هم سبز باشد.
شما را به جدتان آقا سید! حواستان به دل ما باشد. سه روز پیش با بیگم باجی خیاط خانه رفتیم، لباس عیدمان را به قاعده کنیم؛ نیکو بود. برگشتنا بیگم باجی دستمان را گرفت و به عکاسی سرکیسیان برد و با لباس جدید، فوتوی یادگار انداختیم. یک نسخهاش را پشت نویسی کردهام، خدمتتان ارسال میکنم بماند. شما که نیستید، ما اصلا دست و دلمان به رخت نو و آراگیرا نمیرود. مگر نه که رسول صل الله علیه و آله فرمود:(زن، گل است) گل رسیدگی میخواهد. نیستید، رسیدگی به دل ما هم نیست. فی النهایه اینکه علاج کام تلخ ما شمایید؛ نه از دست نوروز کاری بر میآید، نه موزیکانچی و مطرب و نه رخت و لباس نو و نه سرخاب و سفیدآب.
یحتمل، آن زمان که این نامه را میخوانید، سال در وطن نو شده است. تبریکمان را آغوش بگشایید.
شرح دلتنگی، فرصت به شرح اوضاع وطن نداد؛ اما مختصراً عارضیم که وطن، پریدخت است و پریدخت، وطن؛ زخمی بر زخمی و رنجی بر رنجی.
قربانت پریدخت
بوسه به پیوست است.
👤 حامد عسکری
📚 پریدخت
@adelehz
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم بیشش به من ده
که تو کوچک دلی طاقت نداری..
باباطاهر
#دلبرانه_های_پاییز
🌌ف.رحمانی
رامسر
@adelehz
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم بیشش به من ده
که تو کوچک دلی طاقت نداری..
باباطاهر
#دلبرانه_های_پاییز
🌌ف.رحمانی
رامسر
@adelehz
دلم همیشه به معجزه ها خوش ست .
به آنچه یک باره می اید بی سرو صدا و خوشحال کننده
به تمام میشودها میان نشده ها
خلاصه دلم به سبزی میان سیاهی خوش ست ....
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
به آنچه یک باره می اید بی سرو صدا و خوشحال کننده
به تمام میشودها میان نشده ها
خلاصه دلم به سبزی میان سیاهی خوش ست ....
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فصل چایی های گرم و دستهای سرد رسیده😍
@adelehz
@adelehz
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود.
در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است!
با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.))
بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر، یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.
@adelehz
در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است!
با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.))
بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر، یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.
@adelehz
در سر من هزاران جنگل درهم تنیده و آشفته ی استوایی انگار ایستاده ست...
به تو که فکر میکنم بوی کاج باران خورده در سرم به پا میشود..
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
🌌مریم
اراک
@adelehz
به تو که فکر میکنم بوی کاج باران خورده در سرم به پا میشود..
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
🌌مریم
اراک
@adelehz
بابا لنگ دراز عزیزم
بعضی آدم ها را نمیشود داشت
فقط میشود يک جور خاصی دوستشان داشت
بعضی آدم ها اصلا برای اين نيستند
که براي تو باشند يا تو برای آن ها ...
اصلا به آخرش فکر نمیکنی
آنها براي اينند که دوستشان بداري!
آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق؛
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست.
اين آدم ها حتي وقتي که ديگر نيستند هم در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد ...
بابا لنگ دراز
جین وبستر
@adelehz
بعضی آدم ها را نمیشود داشت
فقط میشود يک جور خاصی دوستشان داشت
بعضی آدم ها اصلا برای اين نيستند
که براي تو باشند يا تو برای آن ها ...
اصلا به آخرش فکر نمیکنی
آنها براي اينند که دوستشان بداري!
آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق؛
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست.
اين آدم ها حتي وقتي که ديگر نيستند هم در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد ...
بابا لنگ دراز
جین وبستر
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
امروز دم دمای غروب یه درخت پیدا کردم
که بی برگ وبار بود ولی پر از گنجشکهایی بود که بعد از یک روز سخت کاری :)
جمع شده بودند اینجا و داشتند آماده ی خواب میشدند.میدونید که پرنده ها عادت دارند شبها زود بخوابند ..
هرازچندگاهی یکی شون یه جیک مختصری میکرد انگار داشت وارد مرحله ی اول خواب میشد و رویا دیدن شروع شده بود ..
حقیقتش نمیدونم داشتند چی می دیدن شاید یه دشت سرسبز و پر دونه خواب می دیدند
شاید هم دلشون برای یه گنجشک دیگه تنگ شده بود و داشتند خواب می دیدن که دارن به همراه اون پرواز میکند...
راستی کی میدونه گنجشکها چه خوابی میبینند؟
#عادله_زمانی
@adelehz
که بی برگ وبار بود ولی پر از گنجشکهایی بود که بعد از یک روز سخت کاری :)
جمع شده بودند اینجا و داشتند آماده ی خواب میشدند.میدونید که پرنده ها عادت دارند شبها زود بخوابند ..
هرازچندگاهی یکی شون یه جیک مختصری میکرد انگار داشت وارد مرحله ی اول خواب میشد و رویا دیدن شروع شده بود ..
حقیقتش نمیدونم داشتند چی می دیدن شاید یه دشت سرسبز و پر دونه خواب می دیدند
شاید هم دلشون برای یه گنجشک دیگه تنگ شده بود و داشتند خواب می دیدن که دارن به همراه اون پرواز میکند...
راستی کی میدونه گنجشکها چه خوابی میبینند؟
#عادله_زمانی
@adelehz