صبح ازشب عبور میکند و به شهر می رسد.
خورشید به یاد باور کودکی مان از خواب بیدارمیشود و از پشت کوه بیرون می آید ..
خیابان سکوت را توی کیفش میگذارد و غرق صدای قدمها میشود..
و این چنین یک اتفاق بزرگ رخ می دهد
روز آغاز میگردد...
#عادله_زمانی
@adelehz
خورشید به یاد باور کودکی مان از خواب بیدارمیشود و از پشت کوه بیرون می آید ..
خیابان سکوت را توی کیفش میگذارد و غرق صدای قدمها میشود..
و این چنین یک اتفاق بزرگ رخ می دهد
روز آغاز میگردد...
#عادله_زمانی
@adelehz
به خودت در آیینه نگاه کن و زیباترین شعری که بلدی را برای خودت بخوان
قرار نیست همیشه برای یک نفر دیگر دلبرانه بخوانی و عاشقانه بسرایی ،خودت بیخبری اما تو حاصل عشق خدایی به آفرینش
تو را برای دل خودش آفریده ست چطور امکان دارد چنین مخلوق خاصی کم ارزش باشد .
زندگی بی تو ،بله بی تو تویی که حالا روبروی آیینه ای زشت ست .
تو به تنهایی برای زیبایی جهان لازم هستی
خودت را رها نکن هرگز
#عادله_زمانی
@adelehz
قرار نیست همیشه برای یک نفر دیگر دلبرانه بخوانی و عاشقانه بسرایی ،خودت بیخبری اما تو حاصل عشق خدایی به آفرینش
تو را برای دل خودش آفریده ست چطور امکان دارد چنین مخلوق خاصی کم ارزش باشد .
زندگی بی تو ،بله بی تو تویی که حالا روبروی آیینه ای زشت ست .
تو به تنهایی برای زیبایی جهان لازم هستی
خودت را رها نکن هرگز
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود. زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند. این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد. حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ...
اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...
علیرضا اسفندیاری
@adelehz
اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...
علیرضا اسفندیاری
@adelehz
تو نور ظهر تابستان بودی که می تابید وسط اتاق
و آتش می زد فرش را با گرمایش
تو نور تابستان بودی در قلبم که روشنش کردی و آتشش زدی...
#عادله_زمانی
@adelehz
و آتش می زد فرش را با گرمایش
تو نور تابستان بودی در قلبم که روشنش کردی و آتشش زدی...
#عادله_زمانی
@adelehz
مادر از همه ما ضعیف تر بود؛
نه بخاطر غصههای مشترکمان ، بلکه بخاطر
غصههای خصوصی هر کدام از ما که خورده بود ...
کافکا
@adelehz
نه بخاطر غصههای مشترکمان ، بلکه بخاطر
غصههای خصوصی هر کدام از ما که خورده بود ...
کافکا
@adelehz
بیشتر اعضای کانال من خانم ها هستند.اسم کانال هم کاملا زنانه ست ولی این به اون معنی نیست که آقایون اینجا نیستند.ما آقایون با احساس و اهل هنر و شعر کم نداریم.مردها شاید نتونند مثل ما خانم ها با قلب شون حرف بزنند و احساس شون و بیان کنند اما در واقع اونها هستند که ما میتونیم از عشق بگیم بدون اونها پای احساس ما لنگ میزنه..خوبه که هستند.
@adelehz
@adelehz
همه زنان با حضور زنی دیگر فراموش نمیشوند!
زنی وجود دارد که اگر گم شد، تمام زندگی ات را برای جمع کردن چهره اش از صدها زن دیگر، میگذرانی و پیدایش نمیکنی.
نزار قبانی
@adelehz
زنی وجود دارد که اگر گم شد، تمام زندگی ات را برای جمع کردن چهره اش از صدها زن دیگر، میگذرانی و پیدایش نمیکنی.
نزار قبانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه حال خوب کودکی ست ،کودکی که دلش از مشق شب نوشتن های هفته پرست و حالا به جمعه فکر میکند و فراغت بال ،مثل یک گنجشک کوچک که بروی شاخه ای بنشیند و دشت را ببیند و دل کوچکش شاد باشد .
جمعه های سالهای بزرگسالی شبیه کودکی نیست اما هنوز هم گاهی چیزی در دل ما جوانه میزند که شادمان میکند .چیزی مثل شوق کودکانه ی رسیدن جمعه..
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه های سالهای بزرگسالی شبیه کودکی نیست اما هنوز هم گاهی چیزی در دل ما جوانه میزند که شادمان میکند .چیزی مثل شوق کودکانه ی رسیدن جمعه..
#عادله_زمانی
@adelehz
از چنین روزهای گرمی در تابستان چند سال قبل مسیر زندگی من عوض شد و وارد راهی جدید از زندگی شدم .
اما فقط مسیر زندگیم نبود بلکه خودم بودم که در روزهای تابستانی،خزانی ،زمستانی و بهاری آن سال تغییر میکردم و پوست می انداختم.
من داشتم بزرگ میشدم بی آنکه خودم بدانم که چقدر در حال تغییر هستم .بی آنکه بدانم راهی کجا هستم خودم را مثل یک پروانه که خود را به باد بخشیده به تقدیر سپرده بودم...
درحالی که نمی دانستم کجا می روم به یک هدف خوش آب و رنگ فکر میکردم و فقط از ته دل می خندیدم .
دختر بچه ای بودم که حالا می رفت تا بزرگ شود تا لپ های تپلی اش به استخوان های صورتش بچسبد و صورت کودکانه ی تپلی اش تبدیل به یک صورت کشیده و استخوانی شود .و برق شاد نگاهش می رفت تا تبدیل به یک نور نافذ شود و خیلی چیزها و کس ها را نادیده بگیرد .
من آن تابستان کذایی مثل میوه های باغ آقاجان پخته میشدم بدون اینکه بفهمم
راستش تا زمانی که میانه ی یک حال باشید درست نمی توانید درکش کنید آن زمانی می فهمید چه چیزی را پشت سر گذاشتید که از بیرون به آن نگاه کنید .
هنوز هم تابستانهای گرم آبی ابی را میشنوم و دوباره و دوباره به آن دخترک خوشحال فکر میکنم که در یکتابستان بزرگ شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
اما فقط مسیر زندگیم نبود بلکه خودم بودم که در روزهای تابستانی،خزانی ،زمستانی و بهاری آن سال تغییر میکردم و پوست می انداختم.
من داشتم بزرگ میشدم بی آنکه خودم بدانم که چقدر در حال تغییر هستم .بی آنکه بدانم راهی کجا هستم خودم را مثل یک پروانه که خود را به باد بخشیده به تقدیر سپرده بودم...
درحالی که نمی دانستم کجا می روم به یک هدف خوش آب و رنگ فکر میکردم و فقط از ته دل می خندیدم .
دختر بچه ای بودم که حالا می رفت تا بزرگ شود تا لپ های تپلی اش به استخوان های صورتش بچسبد و صورت کودکانه ی تپلی اش تبدیل به یک صورت کشیده و استخوانی شود .و برق شاد نگاهش می رفت تا تبدیل به یک نور نافذ شود و خیلی چیزها و کس ها را نادیده بگیرد .
من آن تابستان کذایی مثل میوه های باغ آقاجان پخته میشدم بدون اینکه بفهمم
راستش تا زمانی که میانه ی یک حال باشید درست نمی توانید درکش کنید آن زمانی می فهمید چه چیزی را پشت سر گذاشتید که از بیرون به آن نگاه کنید .
هنوز هم تابستانهای گرم آبی ابی را میشنوم و دوباره و دوباره به آن دخترک خوشحال فکر میکنم که در یکتابستان بزرگ شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
مادربزرگم وقتی با کسی احوالپرسی میکند به زبان محلی خودمان از او میپرسد: خویی؟ خوشحالی؟ خدا خوشحالی تَ بی دِه (خدا حال خوش بهتون بده) .
این سبک احوالپرسی و جملات، مشخصه ی او شده است و برای ما که عادت داریم با جملات و عبارات کلیشه ای و تکراری خیلی شیک و شسته رفته سلام و احوالپرسی کنیم ، کاربرد آن نامانوس است.
مادربزرگم پیرزن ساده دلی است که سواد خواندن و نوشتن هم ندارد ولی من مطمئنم که معنای زندگی را بهتر از همه بچه ها و نوه های تحصیل کرده اش فهمیده ست . او درک کرده که آدم ممکن است به ظاهر سالم و سرحال باشد اما حالش خوش نباشد ، او بهتر از همه ما میداند که خوب بودن یعنی حال خوش داشتن ، و این مهم ترین چیزیست که آدم ها باید از بودنش در وجود هم مطمئن شوند. و بهترین و بالاترین آرزویی که میتوانند برای هم بکنند این است که از خدا خوشحالی بخواهند برای هم.
چقدر دلم میخواهد به مادربزرگم زنگ بزنم و بگویم:خوبم ، سالمم،درد ندارم ، غذا میخورم ، مراقب خودم هستم اما خوشحال نیستم . دعا کن خوشحال شوم مامان بزرگ و او مثل همیشه مهربانیش را با دعاهای ساده و قشنگش برایم حواله کند ، شاید دعاهایش نم نم (خوشحالی ) بشود و ببارد به حس و حال این روزهایم...
یاسمین نورایی
@adelehz
این سبک احوالپرسی و جملات، مشخصه ی او شده است و برای ما که عادت داریم با جملات و عبارات کلیشه ای و تکراری خیلی شیک و شسته رفته سلام و احوالپرسی کنیم ، کاربرد آن نامانوس است.
مادربزرگم پیرزن ساده دلی است که سواد خواندن و نوشتن هم ندارد ولی من مطمئنم که معنای زندگی را بهتر از همه بچه ها و نوه های تحصیل کرده اش فهمیده ست . او درک کرده که آدم ممکن است به ظاهر سالم و سرحال باشد اما حالش خوش نباشد ، او بهتر از همه ما میداند که خوب بودن یعنی حال خوش داشتن ، و این مهم ترین چیزیست که آدم ها باید از بودنش در وجود هم مطمئن شوند. و بهترین و بالاترین آرزویی که میتوانند برای هم بکنند این است که از خدا خوشحالی بخواهند برای هم.
چقدر دلم میخواهد به مادربزرگم زنگ بزنم و بگویم:خوبم ، سالمم،درد ندارم ، غذا میخورم ، مراقب خودم هستم اما خوشحال نیستم . دعا کن خوشحال شوم مامان بزرگ و او مثل همیشه مهربانیش را با دعاهای ساده و قشنگش برایم حواله کند ، شاید دعاهایش نم نم (خوشحالی ) بشود و ببارد به حس و حال این روزهایم...
یاسمین نورایی
@adelehz