اگر دردی وجود نداشت، چگونه میشد لذتها را درک کرد؟
عشقِ حقیقی در زمان سختیها پدیدار میشود.
📽 The Fault In Our Stars
صبح بخیر ❤️
@adelehz
عشقِ حقیقی در زمان سختیها پدیدار میشود.
📽 The Fault In Our Stars
صبح بخیر ❤️
@adelehz
➰
و سَیظِلَّ مکانَه فارِغاً و فِراغَهُ اَجمَل الحاضِرین
جایش خالی خواهد ماند
و جای خالی او
از همهی آنهایی که هستند،
زیباتر است.
[ابراهیم خطیبی]
@adelehz
و سَیظِلَّ مکانَه فارِغاً و فِراغَهُ اَجمَل الحاضِرین
جایش خالی خواهد ماند
و جای خالی او
از همهی آنهایی که هستند،
زیباتر است.
[ابراهیم خطیبی]
@adelehz
من بارها از خودم پرسیده بودم که چه چیز میتواند مرا خوشحال کند ؟
و هربار لیست بلند بالایی از آرزوهایم را ردیف کرده بودم.یک روز اما در میان آرزو کردن هایم چیزی توجهم را جلب کرد،از خود پرسیده بودم که اگر چیزهایی که دارم را از دست بدهم چه خواهد شد؟
و آنگاه فهمیده بودم که خوشبختی همیشه در آرزو کردن نداشته ها نیست بلکه در نگاه کردن به داشته هاست.
#عادله_زمانی
@adelehz
و هربار لیست بلند بالایی از آرزوهایم را ردیف کرده بودم.یک روز اما در میان آرزو کردن هایم چیزی توجهم را جلب کرد،از خود پرسیده بودم که اگر چیزهایی که دارم را از دست بدهم چه خواهد شد؟
و آنگاه فهمیده بودم که خوشبختی همیشه در آرزو کردن نداشته ها نیست بلکه در نگاه کردن به داشته هاست.
#عادله_زمانی
@adelehz
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار میکردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانسِ زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود، او فقط یک برادر 5 ساله داشت، دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد،
پسرک از دکتر پرسید؛
آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد؛ بله و پسرک قبول کرد،
پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج میشد، به دکتر گفت؛ آیا من به بهشت میروم؟
پسرک فکر میکرد که قرار است تمامِ خون بدنش را به خواهرش بدهند...
👤پائولو کوئلیو
@adelehz
پسرک از دکتر پرسید؛
آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد؛ بله و پسرک قبول کرد،
پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج میشد، به دکتر گفت؛ آیا من به بهشت میروم؟
پسرک فکر میکرد که قرار است تمامِ خون بدنش را به خواهرش بدهند...
👤پائولو کوئلیو
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار میکردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانسِ زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود، او فقط یک برادر 5 ساله داشت، دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد، پسرک از دکتر پرسید؛…
به یک خوشحالی از جنس خوشحالی پسرک وقتی فهمید هم خودش و هم خواهرش زنده می ماند.نیازمندیم.
@adelehz
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
اگر این دنیا غریبه پرور ست تو آشنا بمان حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ @adelehz
یک نفر این فیلم و فرستاد و درخواست کرد برای دل خسته اش دعا کنید .
دعا کنیم بارون رحمت خدا به کویر دلمون بباره ..
@adelehz
دعا کنیم بارون رحمت خدا به کویر دلمون بباره ..
@adelehz
اگر به گورستان نگاه کنی پرست از قصه های گوناگون
انبوه آدمهایی که از ما زیباتر،ثروتمندتر،قدرتمندتر و شاید بهتر بودند.کسانی که روزی دنیا را حداقل دنیای خودشان و اطرافیانشان را بر سر انگشت می چرخاندند.آنهایی که می گفتند مگر از نعش من بگذری تا بگذارم فلان کار را انجام دهی و اتفاقا امروز فلان کار انجام شده ست و آنها نیستند.
برای همه ی ما پیش آمده ست .لحظاتی که به خود مغرور شده ایم مثلا به زیبایی مان در آینه نگاه کردیم .یا وقتی با قدرت و مکر حرف مان را به کرسی نشانده ایم یا حتی وقتی بدون اینکه کسی بفهمد چیزی را به نفع خودمان تغییر داده ایم.در تمام آن لحظات و لحظاتی مثل آن ما به خود مغرور شدیم .
اما درست همان لحظه فراموش کردیم که در واقع هیچچیز نیستیم جز بیست و یک گرم روح و چند عکس در قاب که از ما برجای خواهد ماند.
روزهای شیرین جوانی با زیبایی و قدرت خواهد گذشت . من به آن سالهای پایانی فکر میکنم یعنی اگر شانس رسیدن به پیری را داشته باشیم.می دانم و ایمان دارم که سرنوشت پیری را اعمال جوانی رقم میزند.من از خود می پرسم که بعدِ از دست رفتن جوانی و زیبایی و طروات وقتی هیچ قدرت و توانی در دست باقی نماند چه خواهد شد؟
این ست که میترسم و قدمم را آهسته تر بر میدارم و سعی میکنم دلی نشکنم و ظلمی روا ندارم تا در آن هنگامه ی پیری آه دیگران و اعمال سیاهم به سراغم نیایند.
در واقع فرمول ساده ای ست.مرنج و مرنجان
همین...
#عادله_زمانی
@adelehz
انبوه آدمهایی که از ما زیباتر،ثروتمندتر،قدرتمندتر و شاید بهتر بودند.کسانی که روزی دنیا را حداقل دنیای خودشان و اطرافیانشان را بر سر انگشت می چرخاندند.آنهایی که می گفتند مگر از نعش من بگذری تا بگذارم فلان کار را انجام دهی و اتفاقا امروز فلان کار انجام شده ست و آنها نیستند.
برای همه ی ما پیش آمده ست .لحظاتی که به خود مغرور شده ایم مثلا به زیبایی مان در آینه نگاه کردیم .یا وقتی با قدرت و مکر حرف مان را به کرسی نشانده ایم یا حتی وقتی بدون اینکه کسی بفهمد چیزی را به نفع خودمان تغییر داده ایم.در تمام آن لحظات و لحظاتی مثل آن ما به خود مغرور شدیم .
اما درست همان لحظه فراموش کردیم که در واقع هیچچیز نیستیم جز بیست و یک گرم روح و چند عکس در قاب که از ما برجای خواهد ماند.
روزهای شیرین جوانی با زیبایی و قدرت خواهد گذشت . من به آن سالهای پایانی فکر میکنم یعنی اگر شانس رسیدن به پیری را داشته باشیم.می دانم و ایمان دارم که سرنوشت پیری را اعمال جوانی رقم میزند.من از خود می پرسم که بعدِ از دست رفتن جوانی و زیبایی و طروات وقتی هیچ قدرت و توانی در دست باقی نماند چه خواهد شد؟
این ست که میترسم و قدمم را آهسته تر بر میدارم و سعی میکنم دلی نشکنم و ظلمی روا ندارم تا در آن هنگامه ی پیری آه دیگران و اعمال سیاهم به سراغم نیایند.
در واقع فرمول ساده ای ست.مرنج و مرنجان
همین...
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
<unknown> – 1_4909485225232302244
من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی
این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !
قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما
لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !
قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امین
روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !
تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !
بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !
چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاق
مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی !
داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ !
در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک لَکی !
هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش !
یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی !
هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما
پر ز آژیرِ خطر با حمله های موشکی !
تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا
کاش می رفتم به آن دورانِ خوبم ، دزدکی !
یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من
من به یاد و خاطراتت زنده ام ، ای کودکی !
دفترٍ مشقِ دبستانم ببین
پر ز مُهرِ آفرین ، صد آفرین !
راستی آن دفترِ کاهی کجاست ؟!
عکس حوض آبِ پُر ماهی کجاست ؟!
باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟!
در حوادث جامه از تن کنده اند ؟!
کاش حالا خاله کوکب زنده بود !
عطرِ نانش خانه را آکنده بود !
ای معلّم خاطر و یادت به خیر
یادٍ درسِ آب بابایت به خیر !
هرکجا هستید ، هستی نوش تان !
کامیابی گرمیِ آغوشتان !
هم کلاسی های سالِ کودکم
دستهگلهایی ز یاس و میخکم !
باز از دل می کنم یادٍ شما
یادِ قلبِ سادهٔ شادِ شما
آدمی سر زنده از یاد است ، یاد !
رمزِ عمرِ آدمیزاد است یاد !
شادتان میخواهم و شادم کنید !
همکلاسی های من یادم کنید...
@adelehz
این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !
قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما
لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !
قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امین
روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !
تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !
بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !
چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاق
مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی !
داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ !
در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک لَکی !
هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش !
یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی !
هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما
پر ز آژیرِ خطر با حمله های موشکی !
تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا
کاش می رفتم به آن دورانِ خوبم ، دزدکی !
یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من
من به یاد و خاطراتت زنده ام ، ای کودکی !
دفترٍ مشقِ دبستانم ببین
پر ز مُهرِ آفرین ، صد آفرین !
راستی آن دفترِ کاهی کجاست ؟!
عکس حوض آبِ پُر ماهی کجاست ؟!
باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟!
در حوادث جامه از تن کنده اند ؟!
کاش حالا خاله کوکب زنده بود !
عطرِ نانش خانه را آکنده بود !
ای معلّم خاطر و یادت به خیر
یادٍ درسِ آب بابایت به خیر !
هرکجا هستید ، هستی نوش تان !
کامیابی گرمیِ آغوشتان !
هم کلاسی های سالِ کودکم
دستهگلهایی ز یاس و میخکم !
باز از دل می کنم یادٍ شما
یادِ قلبِ سادهٔ شادِ شما
آدمی سر زنده از یاد است ، یاد !
رمزِ عمرِ آدمیزاد است یاد !
شادتان میخواهم و شادم کنید !
همکلاسی های من یادم کنید...
@adelehz
خدا
چیست؟
کیست؟
کجاست؟
خدا در دستیست که به یاری میگیری
درقلبیست که شاد میکنی
درلبخندیست که به لب مینشانی
خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی
آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی
خدا، در تو، با تو، و برای توست...
سهراب سپهری
صبح به خیر ❤️
@adelehz
چیست؟
کیست؟
کجاست؟
خدا در دستیست که به یاری میگیری
درقلبیست که شاد میکنی
درلبخندیست که به لب مینشانی
خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی
درجشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی
آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی
خدا، در تو، با تو، و برای توست...
سهراب سپهری
صبح به خیر ❤️
@adelehz
به کسی که برایت نمینویسد
مزاحمِ روزهایت نمیشود، درباره ات نمیخواند
مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند و زندگیات را پُر از کارهای شگفتانگیز نمیکند
وابسته نشو
وابسته نشو
وابسته نشو...
غسان کنفانی
@adelehz
مزاحمِ روزهایت نمیشود، درباره ات نمیخواند
مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند و زندگیات را پُر از کارهای شگفتانگیز نمیکند
وابسته نشو
وابسته نشو
وابسته نشو...
غسان کنفانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دخترک با کنجکاوی به دستانش نگاه میکرد.
پرسید چرا بین انگشتان خالیست؟؟
مادربزرگ آهی کشید وگفت تا باانگشتان آنکه باید،پرش کنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
پرسید چرا بین انگشتان خالیست؟؟
مادربزرگ آهی کشید وگفت تا باانگشتان آنکه باید،پرش کنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
می ترسم
بگویم
"دوستت دارم"
بی تردید؛
شراب که از سبو
سرازیر شود
اندکی از آن کاسته میشود!
نزار قبانی
@adelehz
بگویم
"دوستت دارم"
بی تردید؛
شراب که از سبو
سرازیر شود
اندکی از آن کاسته میشود!
نزار قبانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
معین – سفر
تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی
تو موج سبز سبز تن صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه؟
@adelehz
تو موج سبز سبز تن صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه؟
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
از دوست داشتن های نیمه کاره میترسم
عشق یا باید باشد یا نباشد نمیشود که امروز باشد فردا نه ...
نمیشود که یک گل گلبرگ یا ساقه نداشته باشد
گل به مجموعش ست که گل میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
عشق یا باید باشد یا نباشد نمیشود که امروز باشد فردا نه ...
نمیشود که یک گل گلبرگ یا ساقه نداشته باشد
گل به مجموعش ست که گل میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz