"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
در مورد کرونا...
anonymous poll

نگرفتم. – 245
👍👍👍👍👍👍👍 90%

گرفتم،خوب شدم. – 18
👍 7%

گرفتم،در حال درمانم. – 8
▫️ 3%

👥 271 people voted so far. Poll closed.
یک روز باید لباسم را برعکس به تن کنم .و کفشهایم را جابه جابه پا..
اگر میپرسی چرا؟و یا یعنی چه
میگویم که یک روز تلاش کنم خودم نباشم و به جای خودم دیگرانی باشم که با انها در ارتباطم .
همیشه از پنجره ی خانه ی خودم به همسایه نگاه کردم یک بار اما چرا کنار پنجره ی همسایه نایستم؟
این مشکل خیلی از ماست .مایی که همیشه از دیگران متوقعیم ولی نگاهی به خودمان نمی اندازیم .
به حرفهایمان کارهایمان لحن گفتارمان حتی کلماتمان بی توجه ایم .نمیدانیم که آیا واقعا برای طرف مقابل همان اندازه حق به جانبیم که خودمان تصور میکنیم!
بنظرم نه ماهی که هفته ای یکبار هرکداممان باید لباسمان را برعکس به تن کنیم و پشت پنجره ی همسایه بایستیم .تا درک کنیم که همیشه هم آدم بد داستان طرف مقابل نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
هرکس فراموش کند مرا
او نخواهد کرد.
خالق مخلوق ناتوانش را از یاد نخواهد برد.
همین مارا کافی ست...
#عادله_زمانی
شب قشنگ ❤️
@adelehz
صبح است دلارامم، ای حضرتِ مستانه
مضمونِ دوبیتی ها، دردانه ی این خانه ...
امروز چه خوش یُمن است صبحانه کنار تو
لبخند حلالت باد، خوش مزه ی دیوانه ...

امین شاهسواری


@adelehz
اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح ، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می زدم بیرون...زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم می خورد. از خونه مون تا مدرسه بیست دقیقه راه بود.می رفتم دَم در خونه ی رفیقم دنبالش،در خونه شون رو می زدم آقا تازه از خواب بیدار می شد. همین طور که خمیازه می کشید می گفت الان میام. با خون سردی لباس می پوشید ، صبحونه می خورد، به موهای وزوزیش ژل می زد. هر بار صداش می زدم و می گفتم‌ کجایی دیر شد فقط یه کلمه رو تکرار می کرد. اومدم ... اومدم. ساعت هفت و نیم تازه تشریف فرما می شد. تا وقتی به مدرسه برسیم از استرس سکته می کردم چون می دونستم اگه‌ناظم مدرسه ما رو ببینه و نتونیم یواشکی بریم تو صف، یه تو گوشی مهمونش هستیم. هفته ای دو سه تا تو گوشی رو می خوردیم. به من و رفیقم می گفت کنار هم وایسیم، خودش رو به رومون بود. با دست راستش می زد تو گوش چپ من، با دست چپش می زد تو گوش راست اون. هر بار تو گوشی می‌خوردیم رو می کرد بهم و می‌گفت به جون هر چی مَرده از فردا زودتر بیدار میشم.این داستان چند ماه تکرار شد و من برای اشتباه یکی دیگه بارها و بارها تنبیه شدم.
دوس نداشتم تنها برم مدرسه ، تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو‌ گوشی قرار هر روزمون رو بی خیال بشم. یه روز که داشتیم می رفتیم مدرسه، صد متر مونده بود به مدرسه بهش گفتم صبر کن من یه خودکار بخرم‌ بیام، خودکار رو که خریدم‌ دیدم نیست. از دور دیدم وارد مدرسه شد.
چند دقیقه هم برام صبر نکرد.صبر نکرد چون نمی خواست به خاطر من چند دقیقه دیر برسه مدرسه ، نمی خواست به خاطر من حتی یه تو گوشی بخوره!
اون از چشم ناظم در رفت و من نه، اون روز تنها تو گوشی خوردم. نوش جونم مهم نبود دیگه درد نداشت ولی یه چی رو فهمیدم. اینکه تو‌ زندگی برای همه ی ما حداقل یک بار اتفاق افتاده که به خاطر اشتباه دیگران تنبیه بشیم اما باور کنید این تنبیه شدن نیست که درد داره، اون چیزی که درد داره این هست که بفهمی کسی که به خاطر اشتباهاتش مدت ها زجر کشیدی حاضر نیست یه بار ، فقط یه بار جای تو باشه... برای همین درد هست که خیلی از آدم ها تنها زندگی می کنن، تنها مدرسه میرن!

حسین حائریان
@adelehz
بچه تر که بودم ظهرهای جمعه ی تابستان وقتی سکوت غلیظی محیط خانه را پر میکرد.عجیب حس خالی بودن میکردم احساس میکردم ناگهان به میان یک تونل عمیق از جنس مه پرت شده ام و همچنان همراه تونل به مقصدی نامعلوم حرکت میکردم‌.
مادر و پدرم و بیشتر مادرم اصرار داشتند که سر ظهر حتما بخوابم.البته نمیدانم آن روزها دقیقا چه مرضی داشتم که از خواب ظهر فراری بودم ..
دلم‌نمی خواست بخوابم .در این نبرد همیشگی گاهی مادرم فاتح میدان‌میشد و گاهی من برنده بودم.
آن روزهایی که من برنده بودم و توانسته بودم مادرم را قبل از خودم بخوابانم :) وارد آن تونل مه آلود تنهایی و سکوت میشدم و به سرزمین های خیال انگیز می رفتم .
می رفتم به آن باغ تمشک های وحشی شاید قرن هفدهم ،سبدی در بند دستم آویخته بودم و داشتم برای دسر عصر تمشک میچیدم.به من گفته شده بود مواظب قارچ های سمی داخل جنگل باشم و با هیچ غریبه ای همکلام نشوم.
گاهی هم می رفتم به آن کاخ منقش به معماری های شرقی آنجا دختر یک مهاراجه بودم که تازه یاد گرفته بود چنگ بنوازد و در غروب غبارآلود و غلیظ عصر یک روز گرم با پرنده ها حرف بزند.
یک بار هم به صحرا رفتم.باید راهنمای یک توریست خارجی میشدم و رازهای صحرا را به او می آموختم.
یک بار دختر کولی اسپانیایی شدم ..در یک میدان سالسا می رقصیدم و با دامن چین دار قرمزم همراهِ باد می شدم .
من هربار از تونل مه آلود به یک سرزمین می رسیدم.
ولی در انتهای آن ظهرهای بی بازگشت کودکی دوباره به خانه برمی گشتم. وقتی مادرم از خواب بیدار شده بود و مرا صدا میکرد تا چای عصرانه را با کیک های گردویی اش امتحان کنم.
#عادله_زمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من خودم دخترم ولی اگه بجای پسره بودم بخدا میزدم لهش میکردم این و ...
همین آدمهای عقده ای هستند که بعد ها در عمل هم، توی رابطه هر بلائی سر طرف میارند و انتظار دارند طرف یه کلمه حرف نزنه .
تو هر رابطه ای که هستید نذارید کسی از دوست داشتن تون سواستفاده کنه
ارزش خودتون و از همه چیز مهمتر بدونید.
@adelehz
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

عطار نیشابوری

@adelehz
ما به آغوشهایی که مارا میپذیرند نیازمندیم به کسانی که آغوشهایشان را از سر خواستن مان بروی ما میگشایند .به کسانی که آغوششان بوی خوب اطمینان می دهد.نیازهای اساسی ما آب ست وغذا ،مسکن ست و سرپناه عشق ست و آغوش بی منت ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگی را فقط آغوشش رفع می‌کند؛ نه زنگ نه تصویر نه پیام نه هیچ چیز دیگری
باید بیایید؛ بنشیند؛ سیگارش را روشن کنی و در میان لبهایش بگذاری؛ دستانش را باز کنی و در آغوش امن ش رها شوی....
و او در گوشت نجوا کند که:
آغوش من برای تو امن ترین نقطه ی دنیاست.


سعید رویتی
@adelehz
خودت نمیدانی اما نیمی از زیبایی ات در مهربانی ات ست .میدانم که یک زن زیبا شاید روزی دل آزار و خسته کننده باشد اما یک زن مهربان حتی اگر زیبا نباشد هرگز خسته کننده نمیشود ...
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع خودتون عشقید😍
مرسی
@adelehz
قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنی‏ إِلَى اللَّهِ


گفت:من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم...

سوره یوسف |ایه86


شب زیبا
@adelehz
شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند
گل با نسیم صبح ‌، سر از خواب برکند...

ملک الشعرای بهار
صبح بخیر ❤️
@adelehz
صبح وقتی از خواب بیدار می‌شویم، دو شبحِ خرابکار نیز در کنار تخت ما هستند، و هر یک می‌خواهند ما را در آن روز به عنوان غذا بخورند. اولی، "ترس" است که به ما می‌گوید: "من بیش از حد بزرگ هستم. من بیش از حد ترسناک هستم. و تو بیش از حد کوچکی. تو نمی‌توانی کاری انجام دهی." دومی، خستگی و رخوت (یا لِتارژی) است. در ذهن داشته باشید که "لِتار"، یکی از چهار رودخانه جهان زیرین است و وقتی از آب آن بنوشید، سفر را فراموش می‌کنید. شبحِ "خستگی و رخوت" می‌گوید: "راحت باش. فردا هم روز خداست. فعلاً چیزی بخور و خوش باش. فردا دوباره می‌بینمت."
هر یک از این دو شبح می‌خواهند زندگی شما را ببلعند. بی‌توجه به این که امروز چه کاری انجام دهید، آن‌ها دوباره فردا حضور خواهند داشت، دوباره فردا سر و کله‌شان پیدا خواهد شد. ترس و خستگی «دشمن» هستند. آن‌ها در دنیای بیرون نیستند، بلکه درون ما هستند، درون اتاق خواب ما هستند، درون زندگی ما هستند.

📕مرداب روح
✍️ جیمز هولیس
@adelehz
یعنی یه روزی خواهد رسید که از کابوس کرونا و ماسک خلاص بشیم؟😔
@adelehz
عزیزم
تا وقتی زیبایی وجوان
تاوقتی مشهوری و پولدار
هرکسی میتواند عاشقت شود .
اما عاشق واقعی کسی ست که وقتی تو آدم خاصی نباشی دوستت بدارد .
به بودن های ابتدای راه نیست به ماندن های ،تا انتهای راه ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
محبوبم!
شما طعم چای چین اول دشت‌های لاهیجان‌اید، یک قندان قند که حبه حبه کامم را شیرین می‌کند...
محمدصالح‌علاء

@adelehz
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیراز این گناهی نیست ..!

حافظ
@adelehz