Forwarded from "زنی کهگم کردم "
تو میوه ی ممنوعه ی زندگی منی
که هرشب در رویای من چیده میشوی
ومن هرشب تا صبح از بهشت آغوشت برون می مانم....
#عادله_زمانی
@adelehz
که هرشب در رویای من چیده میشوی
ومن هرشب تا صبح از بهشت آغوشت برون می مانم....
#عادله_زمانی
@adelehz
راستش من عاشق تابستان بودم.ان سالهای خوب مدرسه را میگویم .
اصلا اواخر خرداد که می آمد کمکم قندهای نسابیده شروع میکردند به آب شدن در دلم ..
با خودم شبها قبل از خواب به ۹۰ روز طولانی و متمادی پیش رو فکر میکردم .
۹۰ روز بدون دغدغه ی درس،۹۰روز صبح زود بیدار نشدن ،۹۰روز مشق ننوشتن خدایا مگر میشود اینقدر خوشبخت بود؟
تازه آن ۹۰ روز دقیقا زمان مسافرت بود .سفرهای کوتاه و بلند،باغ های گل خمین ، سرچشمه محلات و باغ های میوه ی قمصر و نیاسر که منتظر ما بودند .
شبهای آخر خرداد دیگر خواب خیلی شوق داشت چون قبلش هزار جور رویا می بافتم .
اما نقطه ی اوجش روز آخرین امتحان بود.مثلا آخرین امتحانم اگر ۲۷خردادبود و بعد از تحویل برگه جست زنان به خانه برمی گشتم . آن ۴روز باقی مانده تا ۹۰ روز طلایی ام لذت بخش ترین گنجی بود که نصیب من ِدخترک دبستانی می شد .
راستش را بخواهم بگویم من هرگز در هیچ تابستانی به کلاس زبان نرفتم.در واقع به هیچ کلاسی نرفتم و تمام تابستانهایم را در خانه با مادرم بودم.حالا بعد از سالها دوست دارم از مادرم عمیقا تشکر کنم که هرگز اجازه نداد ظهرهای تابستان خسته و گرسنه و عرق کرده از کلاسهای مزخرف تابستانی برگردم .لذت آن ۹۰روز طلایی را از من نگرفت و اجازه داد تا سرحد دیوانگی از مدرسه نرفتن و مشق ننوشتن لذت ببرم.
بعد از تمام شدن مدرسه تابستانها کمکم شروع کرد به رنگ باختن مدتهاست از آمدن تابستان ذوق نمیکنم و اصلا هم چند روز آخر خرداد به خاطر ۹۰ روز طلایی پیش رو لحظه شماری نمیکنم.
این البته از خاصیت های بزرگ شدن ست!!!
بهرحال تابستان هرسال بی توجه به من درحال آمدن و رفتن ست فقط آرزو میکنم تنها یک بار دیگر بتوانم از آمدنش چنان که کودکی دبستانی ذوق زده میشود ذوق کنم که خوشبختی را تنها کودکان می فهمند...
#عادله_زمانی
@adelehz
اصلا اواخر خرداد که می آمد کمکم قندهای نسابیده شروع میکردند به آب شدن در دلم ..
با خودم شبها قبل از خواب به ۹۰ روز طولانی و متمادی پیش رو فکر میکردم .
۹۰ روز بدون دغدغه ی درس،۹۰روز صبح زود بیدار نشدن ،۹۰روز مشق ننوشتن خدایا مگر میشود اینقدر خوشبخت بود؟
تازه آن ۹۰ روز دقیقا زمان مسافرت بود .سفرهای کوتاه و بلند،باغ های گل خمین ، سرچشمه محلات و باغ های میوه ی قمصر و نیاسر که منتظر ما بودند .
شبهای آخر خرداد دیگر خواب خیلی شوق داشت چون قبلش هزار جور رویا می بافتم .
اما نقطه ی اوجش روز آخرین امتحان بود.مثلا آخرین امتحانم اگر ۲۷خردادبود و بعد از تحویل برگه جست زنان به خانه برمی گشتم . آن ۴روز باقی مانده تا ۹۰ روز طلایی ام لذت بخش ترین گنجی بود که نصیب من ِدخترک دبستانی می شد .
راستش را بخواهم بگویم من هرگز در هیچ تابستانی به کلاس زبان نرفتم.در واقع به هیچ کلاسی نرفتم و تمام تابستانهایم را در خانه با مادرم بودم.حالا بعد از سالها دوست دارم از مادرم عمیقا تشکر کنم که هرگز اجازه نداد ظهرهای تابستان خسته و گرسنه و عرق کرده از کلاسهای مزخرف تابستانی برگردم .لذت آن ۹۰روز طلایی را از من نگرفت و اجازه داد تا سرحد دیوانگی از مدرسه نرفتن و مشق ننوشتن لذت ببرم.
بعد از تمام شدن مدرسه تابستانها کمکم شروع کرد به رنگ باختن مدتهاست از آمدن تابستان ذوق نمیکنم و اصلا هم چند روز آخر خرداد به خاطر ۹۰ روز طلایی پیش رو لحظه شماری نمیکنم.
این البته از خاصیت های بزرگ شدن ست!!!
بهرحال تابستان هرسال بی توجه به من درحال آمدن و رفتن ست فقط آرزو میکنم تنها یک بار دیگر بتوانم از آمدنش چنان که کودکی دبستانی ذوق زده میشود ذوق کنم که خوشبختی را تنها کودکان می فهمند...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پرواز کفشدوزک رو ببینید .
خدایی که در موجودی به این کوچکی چنین سیستم ظریف و کارآمد و پیچیده ی پروازی تعبیه میکند...❤️
@adelehz
خدایی که در موجودی به این کوچکی چنین سیستم ظریف و کارآمد و پیچیده ی پروازی تعبیه میکند...❤️
@adelehz
روزی که به اون حد از شعور برسیم که بفهمیم دیگران مجبور نیستند چرایی احساسات شون و برای ما شرح بدن دنیا بهشت خواهد شد.
@adelehz
@adelehz
چشمهايت را میبوسم؛
مىدانم هيچ كس
هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش،
آنچه را كه من
در گرگ و ميش نگاه تو ديدم
نخواهد ديد...
فریدون مشیری
@adelehz
مىدانم هيچ كس
هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش،
آنچه را كه من
در گرگ و ميش نگاه تو ديدم
نخواهد ديد...
فریدون مشیری
@adelehz
آدمها
غروب را بیشتر از طلوع دوست دارند .شاید چون ذاتا پایان های رنگی را میپسندند...
#عادله_زمانی
📷هیله جان سعید
کابل
@adelehz
غروب را بیشتر از طلوع دوست دارند .شاید چون ذاتا پایان های رنگی را میپسندند...
#عادله_زمانی
📷هیله جان سعید
کابل
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
دوستان عزیزم
پیج جدید زنی که گم کردم در اینستاگرام
بعد از این فعال تر از همیشه در اینستاگرام در خدمتتون هستم .
برای استفاده از پستها و مطالب جدید در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
پیج جدید زنی که گم کردم در اینستاگرام
بعد از این فعال تر از همیشه در اینستاگرام در خدمتتون هستم .
برای استفاده از پستها و مطالب جدید در اینستاگرام با ما همراه باشید .
Instagram.com/adeleh.z7
از من پرسید که میتوانم دوباره در دنیا شاد زندگی کنم؟
میدانستم طوفانهای زیادی را از سر گذرانده
دستش را گرفتم و اورا کنار پنجره بردم .
گفتم چه میبینی؟
گفت خورشید را که کم کمک از پشت کوهها طلوع میکند.
پاسخ دادم آفرین .تا روزی که خورشید می تابد بهانه ای برای شادی خواهی داشت .❤️
#عادله_زمانی
عکس غلام نجاتی
@adelehz
میدانستم طوفانهای زیادی را از سر گذرانده
دستش را گرفتم و اورا کنار پنجره بردم .
گفتم چه میبینی؟
گفت خورشید را که کم کمک از پشت کوهها طلوع میکند.
پاسخ دادم آفرین .تا روزی که خورشید می تابد بهانه ای برای شادی خواهی داشت .❤️
#عادله_زمانی
عکس غلام نجاتی
@adelehz
وقتی کسی را میکُشی، حتما چیزهایی از او در تو باقی میماند. یک تصویر، یک بو، یک نَفَس… یک آه، یک نفرین، یک صدا… من به این میگویم «نفرینِ مقتول» این نفرین به بدنت میچسبد، میماند و بعد شروع میکند به کندن، گویی که تنت را سوراخ میکند و فرو میرود، تا اینکه به اعماق قلبت راه پیدا کند. آنجا منزل میکند و دوباره در تو زندگی مییابد. وارد رویاهایت میشود، خوابهایت را زخمی و تکهتکه میکند. روزها را به هر نحوی میگذرانی ولی شب که تنها میشوی، توی رختخوابت عرقی سرد بر تنت مینشیند. هر مقتولی در قاتلش به زندگی ادامه میدهد. از زمانی که قابیل هابیل را کشته، هیچ قاتلی نتوانسته از بار امانت مقتولش رها شود.
📚 ملت عشق
👤 الیف شافاک
@adelehz
📚 ملت عشق
👤 الیف شافاک
@adelehz
هنوز از کرونا میترسید؟
anonymous poll
بله😢 – 222
👍👍👍👍👍👍👍 72%
نه🙈 – 85
👍👍👍 28%
👥 307 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
بله😢 – 222
👍👍👍👍👍👍👍 72%
نه🙈 – 85
👍👍👍 28%
👥 307 people voted so far. Poll closed.
عزیز دیروزم
امروز بعد از گذشت مدتها سوار مترو شدم .میدانی مدتهاست مترو سوار نمیشوم ...و وقتی در ایستگاهی که برایم یادآور روزهای عجیبی بود ناخوداگاه پیاده شدم .تنم از این رخداد یخ کرد ..از قطار پیاده شدم و میان همهمه جمعیت از پله ها بالارفتم بوی تند عطری آشنا ،مشامم را پر کرد همان عطری که همیشه در عطر فروشی مترو میان اشانتیونها به دست رهگذرها داده می شد بویش مرا یاد تو انداخت...
نمیدانم اما تو همیشه برای من روبروی ایستگاه مترو تکیه داده به دیوار ایستاده ای حتی اگر نباشی و شاید دلیلش همین باشد که من دیگر دلم نمیخواهد سوار هیچ مترویی شوم ...
شاید هیچ وقت به تو نگفته باشم که گذشته هرگز پاک نمیشود گاهی کمرنگ تر میشود ولی فقط به یک عطر به یک لحظه به یک نشانه بستگی دارد تا همه چیز دوباره زنده شود.
با پاهای خسته از پله ها بالا آمدم و راهی خیابان شدم ...زخم گذشته را با خودم به خیابان بردم کسی نمیداند دوباره کی و کجا زنده خواهد شد تمام خاطراتی که مدتها برای کشتنشان کوشیده ای...
#عادله_زمانی
@adelehz
امروز بعد از گذشت مدتها سوار مترو شدم .میدانی مدتهاست مترو سوار نمیشوم ...و وقتی در ایستگاهی که برایم یادآور روزهای عجیبی بود ناخوداگاه پیاده شدم .تنم از این رخداد یخ کرد ..از قطار پیاده شدم و میان همهمه جمعیت از پله ها بالارفتم بوی تند عطری آشنا ،مشامم را پر کرد همان عطری که همیشه در عطر فروشی مترو میان اشانتیونها به دست رهگذرها داده می شد بویش مرا یاد تو انداخت...
نمیدانم اما تو همیشه برای من روبروی ایستگاه مترو تکیه داده به دیوار ایستاده ای حتی اگر نباشی و شاید دلیلش همین باشد که من دیگر دلم نمیخواهد سوار هیچ مترویی شوم ...
شاید هیچ وقت به تو نگفته باشم که گذشته هرگز پاک نمیشود گاهی کمرنگ تر میشود ولی فقط به یک عطر به یک لحظه به یک نشانه بستگی دارد تا همه چیز دوباره زنده شود.
با پاهای خسته از پله ها بالا آمدم و راهی خیابان شدم ...زخم گذشته را با خودم به خیابان بردم کسی نمیداند دوباره کی و کجا زنده خواهد شد تمام خاطراتی که مدتها برای کشتنشان کوشیده ای...
#عادله_زمانی
@adelehz