Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من دستور پخت های مادرم و مو به مو دنبال میکنم ولی باز عطر غذای مامانم یه چیزدیگست .
به خودت بیا زن :)
اون ادویه های سری و جادویی و تو به دخترتم معرفی کن :)))))
@adelehz
به خودت بیا زن :)
اون ادویه های سری و جادویی و تو به دخترتم معرفی کن :)))))
@adelehz
و تو خوب باش بی توجه به دیگران
خوبی نوری ست که در اتاق آیینه تابیده میشود هرکجای اتاق که ایستاده باشی
نور به تو برخواهد گشت .
#عادله_زمانی
صبح زیبا تون پرنور
📷 غلام نجاتی
@adelehz
خوبی نوری ست که در اتاق آیینه تابیده میشود هرکجای اتاق که ایستاده باشی
نور به تو برخواهد گشت .
#عادله_زمانی
صبح زیبا تون پرنور
📷 غلام نجاتی
@adelehz
حال تون و خوب کنید با دیدن یه معلم خوش تیپ که برای تدریس به تنها شاگردش به روستا رفته و تنهاش نگذاشته .
تخته سیاه هم بدنه ی ماشین آقا معلم جان هست ❤️
@adelehz
تخته سیاه هم بدنه ی ماشین آقا معلم جان هست ❤️
@adelehz
ميخواهم اينطوری باشم !
حوالي سی تا چهل سالگی ؛ فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظهء حال، بااهمیت تر از شادی، باارزش تر از تخیل و در صدر ِ همه، نفس هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می شدند !
حالا میفهمم: استرس، تشویش، دلهره، ترس ِ آزمون، ترس ِ نتیجه، ترس ِ کنکور، اضطراب ِ سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهرهء تنهایی، تردیدهای ِ مستاصل کننده،
نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه های ِ عصر ِ جمعه، اول ِ مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش ِ لحظه های ِ هَدَررفته اَم را داشتند.
حالا میفهمم یک کبد ِ سالم چندبرابر ِ لیسانسم ارزشمند است. کلیه هایم از تمامی ِ کارهایم، دیسک کمرم از متراژ ِ خانه، تراکم ِ استخوانم از غروب های ِ جمعه،روحم از تمام ِ نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناختههای ِ آینده های ِ نیامده اَم، شادیم از تمام ِ لحظه های ِ عبوسم، امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار ِ فرزندم زنده بمانم ارزش ِ تمام ِ شغل های ِ دنیا را دارد.
یقین دارم آدم هایی که به معنی ِ تمام ِ کلمه، لحظهء بودنشان را میفهمند با غبار ِ غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها نیالودند.
در حال، ماندند و ذهن ِ شان را خالی، حِسِّ شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند.
به معنی ِ حقیقی ِ کلمه زنده اند و زندگی می کنند و به معنی ِ واقعی ِ کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی.
ناشناس
@adelehz
حوالي سی تا چهل سالگی ؛ فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظهء حال، بااهمیت تر از شادی، باارزش تر از تخیل و در صدر ِ همه، نفس هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می شدند !
حالا میفهمم: استرس، تشویش، دلهره، ترس ِ آزمون، ترس ِ نتیجه، ترس ِ کنکور، اضطراب ِ سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهرهء تنهایی، تردیدهای ِ مستاصل کننده،
نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه های ِ عصر ِ جمعه، اول ِ مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش ِ لحظه های ِ هَدَررفته اَم را داشتند.
حالا میفهمم یک کبد ِ سالم چندبرابر ِ لیسانسم ارزشمند است. کلیه هایم از تمامی ِ کارهایم، دیسک کمرم از متراژ ِ خانه، تراکم ِ استخوانم از غروب های ِ جمعه،روحم از تمام ِ نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناختههای ِ آینده های ِ نیامده اَم، شادیم از تمام ِ لحظه های ِ عبوسم، امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار ِ فرزندم زنده بمانم ارزش ِ تمام ِ شغل های ِ دنیا را دارد.
یقین دارم آدم هایی که به معنی ِ تمام ِ کلمه، لحظهء بودنشان را میفهمند با غبار ِ غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها نیالودند.
در حال، ماندند و ذهن ِ شان را خالی، حِسِّ شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند.
به معنی ِ حقیقی ِ کلمه زنده اند و زندگی می کنند و به معنی ِ واقعی ِ کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی.
ناشناس
@adelehz
جایی در میانه ی زندگی،یادمیگیری که به بودن یا نبودن آدمها در زندگیت بیش از حد بها ندهی،این به معنی بی تفاوتی نیست ولی اگر کسی تصمیم میگیرد کنارت نباشد دیگر دنبالش نمی روی و تصمیمش را محترمانه میشماری و به راهت ادامه می دهی
آن لحظه را بزرگ شدن می نامند.
#عادله_زمانی
@adelehz
آن لحظه را بزرگ شدن می نامند.
#عادله_زمانی
@adelehz
شصت سال پیش که جوان بودم، با زن جوانی آشنا شدم. او مرا دوست داشت، من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد، خانهاش را عوض کرد. حالا که شصت سال گذشته، هنوز به یادش هستم. بهش گفتم فراموشت نمیکنم. سالها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم میداشت. چون هنوز زندگیِ درازی در پیش داشتم، و چطور میتوانستم به خودم، به خود بیچارهام اطمینان بدهم، در حالی که مداد پاککن دست خداست؟ اما حالا آرامم. دیگر جمیله را فراموش نمیکنم. وقت زیادی باقی نمانده. پیش از این که فراموشش کنم میمیرم.
رومن گاری
زندگی در پیشرو
@adelehz
رومن گاری
زندگی در پیشرو
@adelehz
ما
جز خودت کسی را نداریم که مرهم مان شود
یعنی راستش را بخواهی اطرافمان پر آدم ست
بعضی هایشان هم درست و حسابی اند
ولی تو که میدانی کسی وجود ندارد که بتواند جای تو را پرکند ...
ما دلمان به خودت خوش ست حضرت عشق
که پادرمیانی کنی و روزهای ترسناک را از سرمان به سلامت عبور دهی
خدایا مارا ببخش اگر قدر هر نفسی که در بیخیالی کشیدیم را ندانستیم و هزار بار شکرت نکردیم در عوض فقط نالیدیم و گفتیم بیشتر میخواهیم ...
خدایا دلمان به خودت خوش ست دلخوشی مان را بی جواب نگذار در این روزها و همه ی روزهای زندگی رهایمان نکن
از این پایین روی ماهت را میبوسیم
بوسیدن روی ماه عجب خوب ست.
همین
#عادله_زمانی
شب خوش
@adelehz
جز خودت کسی را نداریم که مرهم مان شود
یعنی راستش را بخواهی اطرافمان پر آدم ست
بعضی هایشان هم درست و حسابی اند
ولی تو که میدانی کسی وجود ندارد که بتواند جای تو را پرکند ...
ما دلمان به خودت خوش ست حضرت عشق
که پادرمیانی کنی و روزهای ترسناک را از سرمان به سلامت عبور دهی
خدایا مارا ببخش اگر قدر هر نفسی که در بیخیالی کشیدیم را ندانستیم و هزار بار شکرت نکردیم در عوض فقط نالیدیم و گفتیم بیشتر میخواهیم ...
خدایا دلمان به خودت خوش ست دلخوشی مان را بی جواب نگذار در این روزها و همه ی روزهای زندگی رهایمان نکن
از این پایین روی ماهت را میبوسیم
بوسیدن روی ماه عجب خوب ست.
همین
#عادله_زمانی
شب خوش
@adelehz
من روزهای بد را گذراندم
و روزهای خوب را
و خدا را در هر دو روز با خود داشتم.
هربار که ناامید شدم به او تکیه کردم و هر وقت شاد بودم از او سپاسگزار شدم .
او تنها دارایی ام بود که هرگز کسی نتوانست از من بگیرد.
و دلم به این دارایی حتی تا ابد اگر خوش باشد کم ست...
#عادله_زمانی
عکس دخترک دریا ❤️
@adelehz
و روزهای خوب را
و خدا را در هر دو روز با خود داشتم.
هربار که ناامید شدم به او تکیه کردم و هر وقت شاد بودم از او سپاسگزار شدم .
او تنها دارایی ام بود که هرگز کسی نتوانست از من بگیرد.
و دلم به این دارایی حتی تا ابد اگر خوش باشد کم ست...
#عادله_زمانی
عکس دخترک دریا ❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح شده ست برخیز
برخیز و شروعی تازه را آغاز کن
به روزهای خوب کودکی مان فکر کن
یادت می آید صبح های خواب آلودی که در راه مدرسه شعر حفظ میکردیم و به سوی مدرسه می رفتیم؟
آن بیت سعدی یادت می آید؟مرغ تسبیح گوی و تو خاموش ؟
پس خاموش نباش از یک گنجشک کمتر نیستی شوق زندگی و زنده ماندن را فریاد بزن
#عادله_زمانی
@adelehz
برخیز و شروعی تازه را آغاز کن
به روزهای خوب کودکی مان فکر کن
یادت می آید صبح های خواب آلودی که در راه مدرسه شعر حفظ میکردیم و به سوی مدرسه می رفتیم؟
آن بیت سعدی یادت می آید؟مرغ تسبیح گوی و تو خاموش ؟
پس خاموش نباش از یک گنجشک کمتر نیستی شوق زندگی و زنده ماندن را فریاد بزن
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه حالی داره میکنه😄
@adelehz
@adelehz
دل میکَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیزتر از خاطرات من...!
محمدمهدی سیار
بافت قدیم کرمان
عکس از فازی❤️
@adelehz
ای خاطرت عزیزتر از خاطرات من...!
محمدمهدی سیار
بافت قدیم کرمان
عکس از فازی❤️
@adelehz
روزگاری عاشق دختر جنگلبان بود
افرای نر
سعی کرد پایش به خانۀ آنها باز شود
مبل راحتی شد،
میز تحریر،
خلال دندان،
دورهگردی شد با دلِ چوبی...
ـ برای همین بوی خوشی میدهد
این کُندۀ درخت
که حالا دارد میسوزد ـ
جواد گنجعلی
@adelehz
افرای نر
سعی کرد پایش به خانۀ آنها باز شود
مبل راحتی شد،
میز تحریر،
خلال دندان،
دورهگردی شد با دلِ چوبی...
ـ برای همین بوی خوشی میدهد
این کُندۀ درخت
که حالا دارد میسوزد ـ
جواد گنجعلی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
تصویری واقعی از 2 مرد که در سال 1889 در دمشق گرفته شد
کوتوله معلول مسیحی بنام سمیر، بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود.
سمیر بر دوش عبدالله در رفت وآمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت ودر کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی، عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت.
یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگررا کامل می کردند و بر قساوت زندگی غلبه کردند.
مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل ، هر دو در کودکی یتیم شدند و بدون سرپرست در اتاقی با هم زندگی می کردند و با هم کارمی کردند..
سمیر مسیحی قصه گو بود ودریکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه می گفت، و عبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ میفروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.
سمیر قبل از عبدالله درگذشت، و عبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست ، تا جائی که جسد بی جانش که از شدت اندوه فوت شده بود را در اتاقش پیدا کردند...
@adelehz
کوتوله معلول مسیحی بنام سمیر، بر دوش دوست نابینای مسلمان خود بنام عبدالله بود.
سمیر بر دوش عبدالله در رفت وآمدهایش به او وابسته بود و نقش چشم عبدالله نابینا را داشت ودر کوچه پس کوچه های دمشق با راهنمایی وی، عبدالله از چاله ها و پستی بلندی ها می گذشت.
یکی می دید، و دیگری راه می رفت، اینچنین همدیگررا کامل می کردند و بر قساوت زندگی غلبه کردند.
مسیحی معلول بود و مسلمان روشندل ، هر دو در کودکی یتیم شدند و بدون سرپرست در اتاقی با هم زندگی می کردند و با هم کارمی کردند..
سمیر مسیحی قصه گو بود ودریکی از قهوه خانه های قدیمی و معروف دمشق برای مردم قصه می گفت، و عبدالله روشندل روبروی همان قهوه خانه نخود و لوبیای داغ میفروخت و به قصه های دوستش گوش می داد.
سمیر قبل از عبدالله درگذشت، و عبدالله به شدت متاثر شد، طوری که یک هفته تمام در اتاقش گریست ، تا جائی که جسد بی جانش که از شدت اندوه فوت شده بود را در اتاقش پیدا کردند...
@adelehz