"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
🍀
#قلم_نوشت
📄
نمی دونم هنوز هم اپلیکیش وایبر هست یا نه ؟
ولی اون ایام که پر کاربرد بود برای نخستین بار با تردید و دو دلی عکس خودم رو گذاشتم پروفایل. نه عضو گروهی بودم نه مخاطب چندان و خیلی غریبه ای داشتم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود، یکی از آقایون که همیشه با افعال جمع و خیلی رسمی صحبت می کردیم بی هیچ مقدمه ای پیام داد چه لب های خوش فرمی! ( مطمئنم لب های پری رو ندیده بود که چنین گفت :دی )
همیشه برای سواد، ادب و بالاخص صفت سخت کوشی تحسینش می کردم.... اما اینقدر این جمله به نظرم دور از انتظار، برخورنده و شبیه این متلک های خیابانی آمد که دل چرکین شدم و بی هیچ توضیحی بلاکش کردم !
حتی فکر نکردم ممکنه واقعا لب هام خوش فرم باشه و قصد و غرضی پشتش نبوده باشه.
بس که ازمون تعریف نکردند عادت مون شد و باور نداریم!
خودمون هم جرات نمی کنیم از یک نفر غیر همجنس در حضور خودش تعریف کنیم که مبادا گمان کنه بی حیاییم یا نیت خاص و تقاضایی پس اون تعریف و تحسین هست!
بس که خودمون به خودمون بی توجه ایم به چشمشون نمیاد. یعنی حتی سر فرصت و دل سیر و مهربان توی آینه نگاه نمی کنیم خودمون رو !
خلاصه....
میون هدایایی که دوستم برام فرستاده بود دوتا رژ بود یکی رنگ قرمز خیلی جیغ یکی نقطه ی مقابلش شکلاتی خیلی کمرنگ و یواش به قول مهسا کال ! یاد عروس مردگان افتادم وقت زدنش. تلفنی که صحبت می کردیم پرسید دوست شون داری؟ خب نداشتم یعنی کاربردی نداشتند برام ولی به قول عزیز دندان اسب پیشکشی رو نمی شمرند ادب هم حکم می کرد تشکر کنم و بگم بله.
در ادامه گفت ببین من این دوتا رو ترکیبی میزنم. لب پایین رو قرمز، بالا رو شکلاتی بعد ترکیبشون که می کنم نتیجه یه رنگ جدید خیلی خوشرنگ میشه. خوشم اومد برای تو هم گرفتم....
مکالمه که تمام شد چنین کردم و دیدم راست میگه چه خوشرنگ میشه. مسعود اون حوالی نشسته بود پرسیدم چطوره به نظرت ؟ گفت قشنگه. میاد بهت. برگشتم به آینه. دور و نزدیک شدم و از زوایای مختلف نگاه کردم خودم رو انگار اول باره رژ میزنم! اول باره می بینم خودم رو ! اصلا اول باره می بینم لب دارم و انگار واقعا خوش فرمه ....
یاد ماجرای خاله افتادم که یه شب موقع مسواک زدن دیده بود یکی از دندان های پیش از دیگری عقب تره. نگران شده بود و فرداش رفته بود دندان پزشکی و جواب شنیده بود که خانم این مال امروز و دیروز و این ماه و اون ماه نیست مال سالیانه شما تازه متوجهش شدی. خلاصه از دکتر اصرار و از خاله انکار که من این همه سال روزی دو مرتبه مسواک میزنم بعد متوجه این ناهماهنگی فاحش نمیشم ؟! دکتر هم یک قالب برای دندان می سازه تا بعد یک دوره ی شش ماهه معلومش بشه این کهنه مشکله.
بعله جونم واست بگه ...
یجوری افتادیم وسط هیاهو، شلوغی، بلبشو، عجله، بدو بدو، روزمرگی و کار و کار و کار که فرصت نداریم خودمون رو نگاه کنیم و یه کلوم حرف بزنیم باهاش. 
می ترسم یه روز نگاه کنم توی آینه و دلم هری بریزه از دیدن یه غـــــریبـــــه.... .
هیوا

#شما_فرستادین
@adelehz
آرام بخش ها
حافظه ام را پاك كرده اند
اما...
دلم مى گويد: "من كسى را بسيار دوست مى داشتم..."

#محمد_برقعى
@adelehz
الهی
نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد، نروم باز به جايی
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهی
كس به غير از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی...❤️


پیر هرات
شب زیبا
@adelehz
برایم نامه ای بنویس،بگذارش لای کتابی .صدسال بعد که نوه هایت کتابهایت را به کتابخانه شهر هدیه دادند.دخترک کتابدار نامه ات رابیابد ..آنقدر زیبا بنویس که دخترک حسرت بخورد که چرا معشوقت او نیست و منم ..و اسمم را نیز ببر تا دخترک بفهمد که من کیستم ...
برایم از هرچیزی که دلم میخواهد در این عصر غبارالود و گرم تابستانی بشنوم بنویس ...
بگذار دنیا حتی سالها بعد بداند تو مردی بودی که برای من می نوشتی و می نوشتی و می نوشتی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
شعری نهفته است در لب‌هایت
که بوی نارنج می‌دهد
بهار که شد،
به چیدنَت می‌آیم...

رضا کاظمی


میانه یک سفر، یک رفیق و همکلاسی قدیمی حین بهار نارنج چیدن یادت میکند .دلخوشی ها همین ست و بس...
📷هانیه جان محمدی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گنجشکها غزل میخوانند
کلاغها خبرهای خوب می آورند
صدای طبیعت❤️
ریحانه جان از شیراز
@adelehz
اولین باری که رودر رو همدیگه را دیدیم یادت هست؟یکی از روزهای قشنگ اردیبهشت بود،پیاده هی رفتیم و رفتیم تا به کوچه ای به نام گلشن رسیدیم،انگار آن کوچه را برای عاشقانه های من و تو ساخته بودند،جایی بالای رنگین کمان،من مبهوت کنار‌تو قدم زدن و تو بالای ابرها بودی،ته کوچه یک باغ مخفی بود،پر از نسترن و رزهای رونده و یاس های خوشبوی امین الدوله،درخت های تنومند هم داشت،علفهای نمناک و باران خورده اش آنقدر بلند بودند که به سختی میشد از میانشان گذشت دستم را گرفتی از میان درختان درهم تنیده و علفها رد شدیم،درختان باغ سالها بود که هرس نشده بودندو شاخه هایشان به هر سو خزیده بود،جای عجیبی بود انگار آنجا زمان وجود نداشت،تو دستت را دراز کردی و از بلندترین شاخه های یک درخت برایم توت چیدی،گلبرگهای نسترن به اندک نسیمی روی سرمان می ریختند و آن باغ فراموش شده،همان که انگار جایی بالای رنگین کمان بود را به بهشت تبدیل می کردند،روی سبزه ها نشستیم و تو به یک درخت کهنسال تکیه دادی،نه فقط لبهایت لبخند میزد که چشمانت ستاره باران بود،آن بهشت را من و‌تو کشف کرده بودیم،جز آواز پرنده ها و صدای پیچیدن باد لابلای درختان صدایی نبود، عشق فرمانروایی می کرد و همه را به سکوت فرا خوانده بود تا زمزمه قلبهای من و تو را بشنود،تپشهای قلب من در کوچه گلشن را به اسیری گرفت و تو‌را آزاد کرد،اردیبهشت رفت
عشق رفت
توت های شاخه های بالایی ریختند و کسی نبود که آنها را برایم بچیند
تو رفتی
و تنها چیزی که از آن روزها ماند کوچه گلشن بود
درختان را از ریشه کندند و سرتاسر باغ تبدیل به سیمان و آهن شد،نه درختی ماند نه حتی جایی به اندازه نشستن و فکر کردن به آن روزها،قلب من زیر آن همه بتون و میلگرد مدفون شد،
تو رفتی
اردیبهشت رفت
نسترن ها خشکیدند
توت ها کال از شاخه افتادند
و فقط باران چشمان من بود که بند نیامد.

#ناشناس
@adelehz
میدانی
پیر شدن به پایت سهم من خواهد بود
من اما از پیر شدن به دستت میترسم...
#عادله_زمانی


قمرتاج
عمرتاج
شاه طلا
نبات
عروس
گل پری
کافیه
جمینه
نوردانه
گوهر
اشرفی
ملوک...
#قدیمی_تر_صدایم_کن
@adelehz
من دستور پخت های مادرم و مو به مو دنبال میکنم ولی باز عطر غذای مامانم یه چیزدیگست .
به خودت بیا زن :)
اون ادویه های سری و جادویی و تو به دخترتم معرفی کن :)))))
@adelehz
خدایا حافظ عزیزانمان باش .
آمین
شب زیبا ..
@adelehz
و تو خوب باش بی توجه به دیگران
خوبی نوری ست که در اتاق آیینه تابیده میشود هرکجای اتاق که ایستاده باشی
نور به تو برخواهد گشت .
#عادله_زمانی

صبح زیبا تون پرنور

📷 غلام نجاتی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حال تون و خوب کنید با دیدن یه معلم خوش تیپ که برای تدریس به تنها شاگردش به روستا رفته و تنهاش نگذاشته .
تخته سیاه هم بدنه ی ماشین آقا معلم جان هست ❤️
@adelehz
ميخواهم اينطوری باشم !

حوالي سی تا چهل سالگی ؛ فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظهء حال، بااهمیت تر از شادی، باارزش تر از تخیل و در صدر ِ همه، نفس هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می شدند !

حالا میفهمم: استرس، تشویش، دلهره، ترس ِ آزمون، ترس ِ نتیجه، ترس ِ کنکور، اضطراب ِ سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهرهء تنهایی، تردیدهای ِ مستاصل کننده،
نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه های ِ عصر ِ جمعه، اول ِ مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش ِ لحظه های ِ هَدَررفته اَم را داشتند.

حالا میفهمم یک کبد ِ سالم چندبرابر ِ لیسانسم ارزشمند است. کلیه هایم از تمامی ِ کارهایم، دیسک کمرم از متراژ ِ خانه، تراکم ِ استخوانم از غروب های ِ جمعه،روحم از تمام ِ نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناخته‌های ِ آینده های ِ نیامده اَم، شادیم از تمام ِ لحظه های ِ عبوسم، امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.

حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار ِ فرزندم زنده بمانم ارزش ِ تمام ِ شغل های ِ دنیا را دارد.

یقین دارم آدم هایی که به معنی ِ تمام ِ کلمه، لحظهء بودنشان را میفهمند با غبار ِ غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها نیالودند.
در حال، ماندند و ذهن ِ شان را خالی، حِسِّ شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند.

به معنی ِ حقیقی ِ کلمه زنده اند و زندگی می کنند و به معنی ِ واقعی ِ کلمه در آرامش میمیرند:

سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی.

ناشناس

@adelehz
یک تو آزردی مرا
و یک جهان شادم نکرد.

حمید رها
@adelehz
جایی در میانه ی زندگی،یادمیگیری که به بودن یا نبودن آدمها در زندگیت بیش از حد بها ندهی،این به معنی بی تفاوتی نیست ولی اگر کسی تصمیم میگیرد کنارت نباشد دیگر دنبالش نمی روی و تصمیمش را محترمانه میشماری و به راهت ادامه می دهی
آن لحظه را بزرگ شدن می نامند.
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شصت سال پیش که جوان بودم، با زن جوانی آشنا شدم. او مرا دوست داشت، من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد، خانه‌اش را عوض کرد. حالا که شصت سال گذشته، هنوز به یادش هستم. بهش گفتم فراموشت نمی‌کنم. سال‌ها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم می‌داشت. چون هنوز زندگیِ درازی در پیش داشتم، و چطور می‌توانستم به خودم، به خود بی‌چاره‌ام اطمینان بدهم، در حالی که مداد پاک‌کن دست خداست؟ اما حالا آرامم. دیگر جمیله را فراموش نمی‌کنم. وقت زیادی باقی نمانده. پیش از این که فراموشش کنم می‌میرم.


رومن گاری
زندگی در پیش‌رو
@adelehz
ما
جز خودت کسی را نداریم که مرهم مان شود
یعنی راستش را بخواهی اطرافمان پر آدم ست
بعضی هایشان هم درست و حسابی اند
ولی تو که میدانی کسی وجود ندارد که بتواند جای تو را پرکند ...
ما دلمان به خودت خوش ست حضرت عشق
که پادرمیانی کنی و روزهای ترسناک را از سرمان به سلامت عبور دهی
خدایا مارا ببخش اگر قدر هر نفسی که در بیخیالی کشیدیم را ندانستیم و هزار بار شکرت نکردیم در عوض فقط نالیدیم و گفتیم بیشتر میخواهیم ...
خدایا دلمان به خودت خوش ست دلخوشی مان را بی جواب نگذار در این روزها و همه ی روزهای زندگی رهایمان نکن
از این پایین روی ماهت را میبوسیم
بوسیدن روی ماه عجب خوب ست.
همین
#عادله_زمانی
شب خوش
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM