یادت
اهوی رمیده ی صحرا ها
و من عاشق خسته ای که صد صحرا به دنبال آهویم دویده ام ...
تشنه ام،خسته،پریشان ولی عاشق
و دلم گرم به بودنت
این ست که هر غروب صحرا گوشه ای سربر زمین می گذارم تمام شب خوابت را میبینم و صبح باز بدنبال آهوی یادت روانه میشوم...
#عادله_زمانی
@adelehz
اهوی رمیده ی صحرا ها
و من عاشق خسته ای که صد صحرا به دنبال آهویم دویده ام ...
تشنه ام،خسته،پریشان ولی عاشق
و دلم گرم به بودنت
این ست که هر غروب صحرا گوشه ای سربر زمین می گذارم تمام شب خوابت را میبینم و صبح باز بدنبال آهوی یادت روانه میشوم...
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
داستان عشق زهره و طالب قسمت سوم طالب خود را به دشت کرسنگ می رساند ، به آنجا که رسید ناگاه هوا بارانی شد و بارانی سیل آسا گرفت ، طالب در خیال خود به خویش می گفت ، مبادا هنگام گذر از کرسنگ اسبم در گل و لای بلغزد و من اینجا زمینگیر شوم و اینگونه شود که من…
طالب و زهره
قسمت آخر
پاسخ میدهد که طالب برایم گرفته ، مادر خوانده
می گوید : هیچ می دانی اگر پدر و برادرت بفهمند که تو دیشب بیرون از خانه بودی خونت را حلال می کنند ؟ زهره هم پاسخ می دهد : من عاشق طالبم ، بدون او نمی توانم زنده بمانم ، حال اگر قرار است مرا به طالب ندهند ، باداباد ، بگذار مرا بکشند که این مرگ در نظرم شیرینتر است ، زهره به مادرخوانده توضیح می دهد که فردا شب طالب می آید منزل ما و مرا از پدرم خواستگاری میکند.
مادرخوانده با خود چاره اندیشی میکند که چگونه باید این دو را از هم دور کنم ؟! فکری به سرش می زند و به زهره می گوید : پس این ماهی را ببر و در سرداب بگذار تا وقتی که طالب امشب می آید از همین ماهی برایش شام تهیه کنیم ، و حسابی برای زهره زبان میریزد ، زهره هم از همه جا بی خبر ، تصور میکند که مادرخوانده را بر احوال او رحم آمده است.
طالب طبق قول و وعده ای که داده بود ، به خواستگاری زهره می آید ، و با اصرار پدر زهره برای شام می ماند ، مادرخوانده زهره به دخترش می گوید تو آن ماهی را برای طالب سرخ کن من هم برایش برنج می پزم ، زهره هم که از حضور طالب در آن خانه مست و سرخوش بود به دیده منت قبول کرده و کار انجام می دهد .
مادر خوانده ، بدور از چشم زهره ، داخل غذای طالب سم می ریزد ( البته با هماهنگی پدر زهره ) و طالب از همه جا بی خبر ، سرخوش از غذای معشوق ، سرزنده از شور عشق ، با اشتهای زیاد آن غذا را می خورد ، طالب پس از چند لقمه می فهمد که چه بلایی بر سرش آوردند ، و با حالی خراب ، در حالی که به درب و دیوار می خورد و گاهی بر زمین می افتاد از خانه زهره بیرون می رود.
طالب از آنجا رفت و خود را به خانه پدر رسانید و باز پدر حکیم آورد و القصه باز هم طالب جان سالم به در برد ، پس از چند روز که طالب حالش بهتر شده بود ، دل شکسته و نحیف و دل آزرده از ستمکاری معشوق ( چرا که طالب می اندیشید زهره هم در جریان موضوع بوده ، چرا که غذای طالب را زهره به او داده بود ) با خود تصمیم گرفت که از آمل برود ، با خود اندیشید از آمل می روم به لاریجان ، به تهران ، شاید به اصفهان ، بلکه این عشق احمقانه از سرم برود ، چرا باید من عاشق دختری از تیره چلاوی بشوم که اینچنین رسوای خاص و عامم کند و سرانجام نیز با دستان خودش جام زهر به من تعارف کند؟!
طالب بیخبر از آمل می رود و کسی از او نشانی نداشت ، زهره از همه جویای طالب می شود ولی هیچ نشانی بدست نمی آورد ( در باب جستجوی زهره در پی طالب اشعار بی نهایت زیبایی وجود دارد که به لهجه مازنی است ) ، از طرفی پس از موضوع مسمومیت طالب ، زهره هم اقدام به خودکشی میکند ولی متوجه شده و جلوگیری می کنند و همین اقدام به خودکشی های زهره موجب می شود که قرار و مدار روسی زهره و قادر نیز به هم بخورد ، سالها گذشت و زهره نشانی از طالب بدست نیاورد و ناگزیر ازدواج کرد .
پس از گذشت سالها ، اندک اندک اخباری از طالب می رسید که طالب به هندوستان رفته و با دختر پادشاه هند ازدواج کرده است و حاصل این ازدواج دو بچه است ، و روزی از روزها خبر مرگ طالب در هند به آمل می رسد و متعاقبا هم خبر به گوش زهره می رسد ، زهره برای شستشوی لباس به لب رودخانه می رود و پس از آن دیگر هیچکس زهره را نمی بیند.
#طالب_زهره
@adelehz
قسمت آخر
پاسخ میدهد که طالب برایم گرفته ، مادر خوانده
می گوید : هیچ می دانی اگر پدر و برادرت بفهمند که تو دیشب بیرون از خانه بودی خونت را حلال می کنند ؟ زهره هم پاسخ می دهد : من عاشق طالبم ، بدون او نمی توانم زنده بمانم ، حال اگر قرار است مرا به طالب ندهند ، باداباد ، بگذار مرا بکشند که این مرگ در نظرم شیرینتر است ، زهره به مادرخوانده توضیح می دهد که فردا شب طالب می آید منزل ما و مرا از پدرم خواستگاری میکند.
مادرخوانده با خود چاره اندیشی میکند که چگونه باید این دو را از هم دور کنم ؟! فکری به سرش می زند و به زهره می گوید : پس این ماهی را ببر و در سرداب بگذار تا وقتی که طالب امشب می آید از همین ماهی برایش شام تهیه کنیم ، و حسابی برای زهره زبان میریزد ، زهره هم از همه جا بی خبر ، تصور میکند که مادرخوانده را بر احوال او رحم آمده است.
طالب طبق قول و وعده ای که داده بود ، به خواستگاری زهره می آید ، و با اصرار پدر زهره برای شام می ماند ، مادرخوانده زهره به دخترش می گوید تو آن ماهی را برای طالب سرخ کن من هم برایش برنج می پزم ، زهره هم که از حضور طالب در آن خانه مست و سرخوش بود به دیده منت قبول کرده و کار انجام می دهد .
مادر خوانده ، بدور از چشم زهره ، داخل غذای طالب سم می ریزد ( البته با هماهنگی پدر زهره ) و طالب از همه جا بی خبر ، سرخوش از غذای معشوق ، سرزنده از شور عشق ، با اشتهای زیاد آن غذا را می خورد ، طالب پس از چند لقمه می فهمد که چه بلایی بر سرش آوردند ، و با حالی خراب ، در حالی که به درب و دیوار می خورد و گاهی بر زمین می افتاد از خانه زهره بیرون می رود.
طالب از آنجا رفت و خود را به خانه پدر رسانید و باز پدر حکیم آورد و القصه باز هم طالب جان سالم به در برد ، پس از چند روز که طالب حالش بهتر شده بود ، دل شکسته و نحیف و دل آزرده از ستمکاری معشوق ( چرا که طالب می اندیشید زهره هم در جریان موضوع بوده ، چرا که غذای طالب را زهره به او داده بود ) با خود تصمیم گرفت که از آمل برود ، با خود اندیشید از آمل می روم به لاریجان ، به تهران ، شاید به اصفهان ، بلکه این عشق احمقانه از سرم برود ، چرا باید من عاشق دختری از تیره چلاوی بشوم که اینچنین رسوای خاص و عامم کند و سرانجام نیز با دستان خودش جام زهر به من تعارف کند؟!
طالب بیخبر از آمل می رود و کسی از او نشانی نداشت ، زهره از همه جویای طالب می شود ولی هیچ نشانی بدست نمی آورد ( در باب جستجوی زهره در پی طالب اشعار بی نهایت زیبایی وجود دارد که به لهجه مازنی است ) ، از طرفی پس از موضوع مسمومیت طالب ، زهره هم اقدام به خودکشی میکند ولی متوجه شده و جلوگیری می کنند و همین اقدام به خودکشی های زهره موجب می شود که قرار و مدار روسی زهره و قادر نیز به هم بخورد ، سالها گذشت و زهره نشانی از طالب بدست نیاورد و ناگزیر ازدواج کرد .
پس از گذشت سالها ، اندک اندک اخباری از طالب می رسید که طالب به هندوستان رفته و با دختر پادشاه هند ازدواج کرده است و حاصل این ازدواج دو بچه است ، و روزی از روزها خبر مرگ طالب در هند به آمل می رسد و متعاقبا هم خبر به گوش زهره می رسد ، زهره برای شستشوی لباس به لب رودخانه می رود و پس از آن دیگر هیچکس زهره را نمی بیند.
#طالب_زهره
@adelehz
❤1
آن روزی که بشود عاشق شد
بدون اینکه از کسی اجازه گرفت
روز قشنگی خواهد بود .
و آن شهری که در آن بتوان عاشق شد و از چیزی نهراسید قطعا شهری برای زندگی ست ...
#عادله_زمانی
@adelehz
بدون اینکه از کسی اجازه گرفت
روز قشنگی خواهد بود .
و آن شهری که در آن بتوان عاشق شد و از چیزی نهراسید قطعا شهری برای زندگی ست ...
#عادله_زمانی
@adelehz
بوسههای خداحافظی تلخاند
تلخ،
آقای مسئولِ کنترلِ بلیت!
و تلختر آنکه ما هردو شاعریم
قطارها سوت میکشند
و شاعرانی که نزدیک ایستگاه خانه دارند
شعرهای غمگینتری مینویسند
لیلا کردبچه
@adelehz
تلخ،
آقای مسئولِ کنترلِ بلیت!
و تلختر آنکه ما هردو شاعریم
قطارها سوت میکشند
و شاعرانی که نزدیک ایستگاه خانه دارند
شعرهای غمگینتری مینویسند
لیلا کردبچه
@adelehz
آیدای خوشگلم!
مشامم از عطر آغوش تو پر است،
همان عطری که تو ناقلا هیچوقت نمیگذاری به مراد دلم از آن سیراب شوم
دست هایم بوی اطلسی های تو را به خود گرفته است و همه ی پست و بلند اندامت را با پست و بلند اندام خودم حس میکنم حس میکنم که مثل گربه ی کوچولوی شیطانی در آغوش من چپیده ای و من با همه ی تنم تو را در بر گرفته ام احساس دست نوازشگرت
(که این جور موقع ها با من دشمنی دارد)
دلم را از غمی که نزدیک دو سال است تلخیش را چکه چکه میچشم پر کرد
آخر چرا تو نباید الان پیش من باشی!؟
تو همزاد من هستی من سایه ای هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم
تو را دوست، دوست، دوست میدارم.
احمد شاملو
از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
📚مثل خون در رگ های من
@adelehz
مشامم از عطر آغوش تو پر است،
همان عطری که تو ناقلا هیچوقت نمیگذاری به مراد دلم از آن سیراب شوم
دست هایم بوی اطلسی های تو را به خود گرفته است و همه ی پست و بلند اندامت را با پست و بلند اندام خودم حس میکنم حس میکنم که مثل گربه ی کوچولوی شیطانی در آغوش من چپیده ای و من با همه ی تنم تو را در بر گرفته ام احساس دست نوازشگرت
(که این جور موقع ها با من دشمنی دارد)
دلم را از غمی که نزدیک دو سال است تلخیش را چکه چکه میچشم پر کرد
آخر چرا تو نباید الان پیش من باشی!؟
تو همزاد من هستی من سایه ای هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم
تو را دوست، دوست، دوست میدارم.
احمد شاملو
از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
📚مثل خون در رگ های من
@adelehz
این دوست داشتن
چیز عجیبی ست .
میدانی من این دوست داشتن را عجیب دوست دارم،از اینکه حالم با نامت خوب شود آرامم.
میدانی،کسی هرگز تضمین نمیکند برایم که دوست داشتنم درست ست یا نه
ولی بنظرم این آنقدر باشکوه ست که فارغ از نتیجه دلم میخواهدش...
#عادله_زمانی
@adelehz
چیز عجیبی ست .
میدانی من این دوست داشتن را عجیب دوست دارم،از اینکه حالم با نامت خوب شود آرامم.
میدانی،کسی هرگز تضمین نمیکند برایم که دوست داشتنم درست ست یا نه
ولی بنظرم این آنقدر باشکوه ست که فارغ از نتیجه دلم میخواهدش...
#عادله_زمانی
@adelehz
دخترکی بود در دهکده ای کوچک پشت کوه های هزار آدم ...
آن دور دورها جایی که عقل آدمها به آن نمی رسد .
دخترک را گل بهار خاتون می نامیدند ،یک روزی دلش را سپرده بودبه بادصبا
به بادصبا گفته بود که دلش را بردارد و ببرد وبسپاردش به یک نفر ..
یک نفر که دخترک هم ندیده بودتش ..
دخترک دلش میخواست عاشق باشدمی خواست بشیند بیاد یک نفر دستمال گلدوزی کند و یا شبی سیبی سرخ به خاطرخواهی کسی در جوی آب بیندازد ولی نمیدانست که دلش راباید به کی بسپارد...
اخرشم هم دلش را داد به بادصبا ...
سالها گذشت هیچکس عاشق دخترک نشد .گل بهارخاتون بزرگ شد و اخرش در بی عشقی دخترک شد پیرزن،شد گل بهار بی بی وشبی گل بهار بی بی خوابید وصبح بیدار نشد..
هیچکس نفهمید که بادصبا هرگز دل دخترک را به هیچ کسی نسپرد
چون بادخودش دل به دخترک سپرده بود..خودش عاشق دخترک شده بود..
ازان روزبه بعد بادبهاری ،بادصبا ازهرشهر ودیار وخانه ای که بگذرد ادم ها ناخوداگاه دلشان می لرزد وحس میکنند باید دنبال عشق بگردند..
به همین خاطراست که بادصبا همیشه پیام اور که نه،حامل عشق است..
دل گل بهارخاتون هنوزهم لابه لای پرواز بادصبا به هرکوی وبرزن سر میزند و عاشقان را عاشق ترمیکند...
واین است راز عشق
#عادله_زمانی
@adelehz
آن دور دورها جایی که عقل آدمها به آن نمی رسد .
دخترک را گل بهار خاتون می نامیدند ،یک روزی دلش را سپرده بودبه بادصبا
به بادصبا گفته بود که دلش را بردارد و ببرد وبسپاردش به یک نفر ..
یک نفر که دخترک هم ندیده بودتش ..
دخترک دلش میخواست عاشق باشدمی خواست بشیند بیاد یک نفر دستمال گلدوزی کند و یا شبی سیبی سرخ به خاطرخواهی کسی در جوی آب بیندازد ولی نمیدانست که دلش راباید به کی بسپارد...
اخرشم هم دلش را داد به بادصبا ...
سالها گذشت هیچکس عاشق دخترک نشد .گل بهارخاتون بزرگ شد و اخرش در بی عشقی دخترک شد پیرزن،شد گل بهار بی بی وشبی گل بهار بی بی خوابید وصبح بیدار نشد..
هیچکس نفهمید که بادصبا هرگز دل دخترک را به هیچ کسی نسپرد
چون بادخودش دل به دخترک سپرده بود..خودش عاشق دخترک شده بود..
ازان روزبه بعد بادبهاری ،بادصبا ازهرشهر ودیار وخانه ای که بگذرد ادم ها ناخوداگاه دلشان می لرزد وحس میکنند باید دنبال عشق بگردند..
به همین خاطراست که بادصبا همیشه پیام اور که نه،حامل عشق است..
دل گل بهارخاتون هنوزهم لابه لای پرواز بادصبا به هرکوی وبرزن سر میزند و عاشقان را عاشق ترمیکند...
واین است راز عشق
#عادله_زمانی
@adelehz
ما به آدمهایی نیاز داریم
که درکمان کنند
ما را بفهمند
و در دنیا نتوانند هیچ کس را جایگزین مان کنند.
و دیگران ما را باید همین گونه ببینند
که درکشان کنیم،آنها را بفهمیم و در نبودشان هیچکس را جایگزین شان نکنیم.
حال جهان با یک خواستن صلح امیز بهتر خواهد شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
که درکمان کنند
ما را بفهمند
و در دنیا نتوانند هیچ کس را جایگزین مان کنند.
و دیگران ما را باید همین گونه ببینند
که درکشان کنیم،آنها را بفهمیم و در نبودشان هیچکس را جایگزین شان نکنیم.
حال جهان با یک خواستن صلح امیز بهتر خواهد شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
الگوی زیبایی برای دیگران باش"
سعی کن کسی که تو را می بیند،
آرزو کند مثل تو باشد.
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری،
آن را احساس کند.
@adelehz
سعی کن کسی که تو را می بیند،
آرزو کند مثل تو باشد.
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری،
آن را احساس کند.
@adelehz
ْْْ ْْْ
تا تو روزی رخ نمایی، یا شبی از در درآیی
من بدین امیدو سودا، میبرم صبحی به شامی...
اوحدی مراغهای
@adelehz
تا تو روزی رخ نمایی، یا شبی از در درآیی
من بدین امیدو سودا، میبرم صبحی به شامی...
اوحدی مراغهای
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@adelehz
به گمانم زندگی
نبرد دائمی انسان و عشق است.
انسان را نمی دانم
اما عشق
هرگز تسلیم نمیشود.
سپهر آهنگی
به گمانم زندگی
نبرد دائمی انسان و عشق است.
انسان را نمی دانم
اما عشق
هرگز تسلیم نمیشود.
سپهر آهنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امکان خریدن زولبیا بامیه امسال ماه رمضان ریسک داره
اینکه کم کم شروع کنیم تو خونه یاد بگیریم
@adelehz
اینکه کم کم شروع کنیم تو خونه یاد بگیریم
@adelehz
کتاب بخوان و بگرد و عاشق شو
زندگی فقط مجموعه ی همین کارهای کوچک اما در باطن بسیار بزرگ ست..
زندگی عشق را فریاد زدن خواندن کتابی نو زیر باران قدم زدن و خوردن چایی تازه دم ست.
زندگی را سخت نگیر و زندگی کن...
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی فقط مجموعه ی همین کارهای کوچک اما در باطن بسیار بزرگ ست..
زندگی عشق را فریاد زدن خواندن کتابی نو زیر باران قدم زدن و خوردن چایی تازه دم ست.
زندگی را سخت نگیر و زندگی کن...
#عادله_زمانی
@adelehz
• ما انسان ها شاید مهره های یک بازی هستیم.
یک بازی عجیب ،یک بازی سخت
شاید ما مهره های منچ هستیم.
قبل از شروع بـازی همه چیز برابرِ،
رنگ های مختلفی داریم با اسم های متفاوت، اما ذاتمان یکیست.
همه چیز از اونجایی شروع میشه که اون بـالا قرار به بازی میشه.
پای ما مهره ها میاد وسط، از خوش شانسی یا بد شانسی شش میاد و وارد بازی می شیم
در این بـازی تاس همه کاره است،
باید شانس داشته باشی
بازی که شروع شد کم کم عوض میشی. دیگه اون مهره ی ساده نیستی.
می شی مثل تمام مهره ها.
فقط به بردن خودت فکر می کنی
تاس _سرنوشت_ تو رو حرکت میده.
گاهی بـاید کسی رو از دور خارج کنی تا به هدفت برسی، سرنوشت خودخواهت می کنه.
گاهی میخوان از دور خارجت کنن. سرنوشت فراریت میده.
بارها و بارها بـاید از اول شروع کنی...
خسته می شی اما باید ادامه بدی، تا به خانه ات برسی...باید صبور باشی!
بعضی از خانه ها امن هستن و بعضی دیگه خطرناک. درست مثل آغوش انسان ها.
هر روز چشم هات رو به تاس میدوزی به سرنوشت، تا ببینی چه خوابی برات دیده.
این بار نابود می کنی یا نابود می شی.
بازی بی رحمی ست. اگه خانه هاتون یکی باشه یک مهره بـاید از دور بازی خارج بشه.. نمیزارن با هم بمونیم.
بـعضی ها شش میارن و از دیگران جلو می افتن ولی درست نزدیک رسیدن به هدفشون متوقف میشن. چون حالا فقط یک میخوان.
همیشه هم شش آوردن به معنی پیروزی نیست.
نا امید نشو چون گاهی فقط :یک اتفاق کوچک تو' رو پیروز می کنه.
حسین حائریان
@adelehz
یک بازی عجیب ،یک بازی سخت
شاید ما مهره های منچ هستیم.
قبل از شروع بـازی همه چیز برابرِ،
رنگ های مختلفی داریم با اسم های متفاوت، اما ذاتمان یکیست.
همه چیز از اونجایی شروع میشه که اون بـالا قرار به بازی میشه.
پای ما مهره ها میاد وسط، از خوش شانسی یا بد شانسی شش میاد و وارد بازی می شیم
در این بـازی تاس همه کاره است،
باید شانس داشته باشی
بازی که شروع شد کم کم عوض میشی. دیگه اون مهره ی ساده نیستی.
می شی مثل تمام مهره ها.
فقط به بردن خودت فکر می کنی
تاس _سرنوشت_ تو رو حرکت میده.
گاهی بـاید کسی رو از دور خارج کنی تا به هدفت برسی، سرنوشت خودخواهت می کنه.
گاهی میخوان از دور خارجت کنن. سرنوشت فراریت میده.
بارها و بارها بـاید از اول شروع کنی...
خسته می شی اما باید ادامه بدی، تا به خانه ات برسی...باید صبور باشی!
بعضی از خانه ها امن هستن و بعضی دیگه خطرناک. درست مثل آغوش انسان ها.
هر روز چشم هات رو به تاس میدوزی به سرنوشت، تا ببینی چه خوابی برات دیده.
این بار نابود می کنی یا نابود می شی.
بازی بی رحمی ست. اگه خانه هاتون یکی باشه یک مهره بـاید از دور بازی خارج بشه.. نمیزارن با هم بمونیم.
بـعضی ها شش میارن و از دیگران جلو می افتن ولی درست نزدیک رسیدن به هدفشون متوقف میشن. چون حالا فقط یک میخوان.
همیشه هم شش آوردن به معنی پیروزی نیست.
نا امید نشو چون گاهی فقط :یک اتفاق کوچک تو' رو پیروز می کنه.
حسین حائریان
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید کسی باشد که به خواب هایت سَرَک بکشد، جایِ فصلها را عوض کند، ستارهها را بچیند رویِ بالشتَت، دردهایت را بتکاند، ترسهایت را فراری دهد، دست به موهایت بکشد، و آرام در آغوش بگیردَت، و بگوید آرام بخواب، بیدار که شدی، من اینجا هستم …
@adelehz
@adelehz