نگاهی، بوسه ای، آغوش گرمی، صحبتی، چیزی...
از این ها گر مهیا نیست بر قتلم بیا یک شب...
معنی زنجانی
@adelehz
از این ها گر مهیا نیست بر قتلم بیا یک شب...
معنی زنجانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
خداوندا به خاطر نعماتی که نصیب مان کردی بی نهایت شکر
ما که هرگز توان شکر گزاری داده هایت را آنچنان که لایق ست نداریم .
هرچه دادی ولو اگر لقمه ای گرم باشد که با فراغت دل فرو برده شود .
اگر چرب ترین لقمه ی عالم نباشد چه عیب؟ مهم آن که دل مان خوش باشد و تن مان سلامت
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
ما که هرگز توان شکر گزاری داده هایت را آنچنان که لایق ست نداریم .
هرچه دادی ولو اگر لقمه ای گرم باشد که با فراغت دل فرو برده شود .
اگر چرب ترین لقمه ی عالم نباشد چه عیب؟ مهم آن که دل مان خوش باشد و تن مان سلامت
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یک راز زنانه میگه که
فقط ما خانم ها میتونیم درک کنیم که دیدن خودمون بعد از آرایش توی اینه انرژی مثبت و ده برابر بیشتر میکنه ❤😌
@adelehz
فقط ما خانم ها میتونیم درک کنیم که دیدن خودمون بعد از آرایش توی اینه انرژی مثبت و ده برابر بیشتر میکنه ❤😌
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرگاه از کسی می رنجم یا اندوهی وجودم را فرا میگیرد به مرگ فکر میکنم.
به اینکه در نهایت خودم میمانم و خودم در جایی از کائنات که هرگز نمیتوانم تصور کنم کجاست ...
به همین خاطر همه چیز را اندوه و درد ها و دل ازاری از آدمها را فراموش میکنم و غرق میشوم در چیزی که حالم را خوب کند .
#عادله_زمانی
انیمیشن گذر عمر
#شما_فرستادین
@adelehz
به اینکه در نهایت خودم میمانم و خودم در جایی از کائنات که هرگز نمیتوانم تصور کنم کجاست ...
به همین خاطر همه چیز را اندوه و درد ها و دل ازاری از آدمها را فراموش میکنم و غرق میشوم در چیزی که حالم را خوب کند .
#عادله_زمانی
انیمیشن گذر عمر
#شما_فرستادین
@adelehz
بگذار بگذرد همه چیز آنچنان که هست
دنیا همین که بوده و دنیا همان که هست
پای سفر که پیش بیاید مسافریم
آدم هراس جاده ندارد جوان که هست
تا هرچه دور پشت مرا گرم میکند
مثل تو دست همسفری مهربان که هست
اصلا بدون مشکل، شیرین نمیشود
در راه دست کم دو سه تا امتحان که هست
گاهی برای ما خود این راه مقصد است
یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست
حالا اگر چراغ نداریم بی خیال
فانوس شعرهای تو در دستمان که هست
خواب دو جفت بال و پر سبز دیدهام
پاهای مان شکسته، ولی آسمان که هست...
مهدی فرجی
@adelehz
بگذار بگذرد همه چیز آنچنان که هست
دنیا همین که بوده و دنیا همان که هست
پای سفر که پیش بیاید مسافریم
آدم هراس جاده ندارد جوان که هست
تا هرچه دور پشت مرا گرم میکند
مثل تو دست همسفری مهربان که هست
اصلا بدون مشکل، شیرین نمیشود
در راه دست کم دو سه تا امتحان که هست
گاهی برای ما خود این راه مقصد است
یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست
حالا اگر چراغ نداریم بی خیال
فانوس شعرهای تو در دستمان که هست
خواب دو جفت بال و پر سبز دیدهام
پاهای مان شکسته، ولی آسمان که هست...
مهدی فرجی
@adelehz
"ماورای باورهای ما ماورای بودن و نبودن های ما، آنجا دشتی است فراتر از همه تصورات راست و چپ، تو را آنجا خواهم دید"
مولانای جان
من در این غروب جمعه به آدمهایی فکر میکنم که هرکدام مان از دست داده ایم .
به آن سفر کرده گان بی بازگشت..
و روزی که در ماورای بودن ها همدیگر را در آن دشت جادویی خواهیم دید...
#عادله_زمانی
@adelehz
مولانای جان
من در این غروب جمعه به آدمهایی فکر میکنم که هرکدام مان از دست داده ایم .
به آن سفر کرده گان بی بازگشت..
و روزی که در ماورای بودن ها همدیگر را در آن دشت جادویی خواهیم دید...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤1
"زنی کهگم کردم "
آوارهٔ هوای تو دائم غریب بود چون باد در قلمرو گیتی وطن نداشت طالب آملی @adelehz
داستان
عشق طالب و زهره
طالب آملی شاعر و عاشق کمتر شناخته شده ی خطه ی آمل
قسمت اول
در سال ۹۹۱ هجری قمری ، عبدالله نامی در شهر آمل زندگی می کرد که تنها یک فرزند پسر داشت بنام محمد . از همان اوان کودکی علاوه بر تندرستی و سلامت ، نشانه های فراست و ذکاوت در محمد به چشم می آمد.
هنوز محمد کودک بود که مادرش از دنیا رفت و پدر محمد ازدواج مجدد کرد ، محمد که به سن مکتب رفتن رسید پدر او را به مکتب فرستاد تا در محضر ملا ، که کربلایی قربان نامی بود تلمذ کند . این ملا میرزا دامنه علومش وسیع بود و از شعر و حکمت گرفته تا هندسه و سیاق و عروض را درس می داد . از آنجائیکه محمد بچه تیزهوشی بود و درس ملا را خوب و زود به گوش می گرفت ، لذا از همان سنین ، معروف شد به ملا طالبا (در لفظ عامه به معنی طالب درس ملا).
این ملا میرزا یا همان کربلایی قربان شغل دیگری هم داشت ، قاری قرآن بود و چنانچه محتضری داشتند ملا میرزا بر بالین محتضر و چنانچه میتی در کار بود باز ملا در مراسم تازه متوفی ، بر اساس سنت دیرین ، قرآن تلاوت می کرد و ناچیز و مختصری هم وجوهی می گرفت ، لذا هر وقت مراسمی بود ملا مکتب را به فراش می سپرد و می رفت.
در همان مکتب خانه ، دختری بود بنام زهره ، که پدری چلاوی ( نام مکانی است در نزدیکی آمل ) و مادری آملی داشت و در آمل زندگی میکردند و به روایتی نشانی خانه زهره حوالـی همین پائیـن بازار کنـونـی آمـل بود ، الـقصه ، ملا که می رفت ، زهـره می آمد و کنار محمد می نشست ( عنایت داشته باشید که اگر چه دختر و پسر با هم در مکتب درس می خواندند ولی حق نداشتند کنار هم بنشینند ).
بین طالب ( اجازه بدهید از اینجای داستان محمد را طالب بنامم ، چرا که به همین نام شهره است ) و زهره حسن خلقی بود و مهر و عطوفتی خاص ، و از آنجا که سن ازدواج و عاشقی در قدیم خیلی پائین بود ، به گونه ای شفاف تر باید گویم که ، طالب و زهره عاشق و معشوق هم بودند و بعد از گذشت مدتی این حس قوت گرفت و این دو شروع به نامه نگاری و کتابت و التفات نوشتاری کردند به هم .
بین منزل طالب و زهره ، مسافت کمی بود ، به همین جهت طالب هر بعد از ظهر می آمد کنار خانه زهره و زهره هم به بهانه های مختلف ، مثلا بافتنی بدست می آمد روی ایوان و می نشست و این دو دلداده یک دل سیر همدیگر را تماشا و سیاحت می کردند.
آتش عشق هر روز بیش از پیش شعله ور می شد و رفته رفته حکایت عاشقی این دو می رفت که نقل محافل گردد ، یک روز طالب به دیدن زهره آمد و با دیدن زهره ، دست در جیب کرد و گردنبند طلایی بیرون آورد و به زهره گفت ، آرام جانم ، قرارم ، این گردنبند متعلق به مادرم بود ، این را می دهم به تو تا نماد عشقم باشد و تو بدانی که من به این شکل و با سپردن ارزشمندترین یادگار مادرم به تو وفاداری و محبتم را ابراز میکنم ، زهره هم به طالب گفت : عزیزترینم ، امروز آتش عشق ما شعله ور است و هر دو در این آتش می سوزیم ولی داستان ما و عشقمان را مردم می دانند ، باید پیش از اینکه نقل محافل گردیم کاری کنیم ، طالب هم به زهره گفت : غم مخور که من در پی راه چاره هستم و به زودی با پدرم صحبت می کنم ، ولی باید همینجا و همین لحظه با هم سوگند یاد کنیم که همواره به عشقمان وفادار خواهیم بود و ایمان بیاوریم که ما برای هم هستیم و چنین شد که سوگند یاد کردند و با خیالی آسوده و قلبی مالامال از عشق به یکدیگر ، از هم جدا شدند.
طالب ، چند روز بعد به پدر مراجعه می کند و حکایت عشق سوزانش را به دختری از طایفه چلاوی ها بازگو می کند ، پدر طالب در جواب پسر می گوید : طالب جان ، آنچنان که زنبور نمی تواند یار یک پروانه باشد ، یک چلاوی هم نمی تواند با یک آملی یار شود ( ظاهرا در آن زمان اختلاف فرهنگی بین چلاوی ها و آملی ها زیاد بوده ) ، ولی طالب اصرا می کند و به پدر می گوید : حکایت عشق ما همه گیر شده و داستان ما را خیلی ها می دانند ، اگر میخواهی که پسرت رسوای خاص و عام نشود ، کسی را بفرست تا زهره را از خانواده اش برای من خواستگاری کند.
پدر وقتی اصرار پسر را دید ، نامادری طالب را صدا می کند و داستان را برایش نقل کرده و به زنش می گوید : بیا برای طالب مادری کن و زهره را خواستگاری کن ، مادر خوانده هم که قبلا برای طالب خواب دیگری دیده بود ، ضمن اشاره به اینکه چلاوی ها زن نمی دهند به آملی ها ، به پدر طالب می گوید که : من خواهرزاده خودم را برایش مناسب تر می بینم ، طالب هم در پاسخ به این پیشنهاد می گوید : من غیر از زهره دل به هیچ دختر دیگری نمی توانم بدهم ، مادر خوانده که دید طالب پافشاری می کند با خودش گفت از این ستون به آن ستون فرج است ، شاید زمان مشکل را حل کند .
ادامه دارد....
#طالب_زهره
@adelehz
عشق طالب و زهره
طالب آملی شاعر و عاشق کمتر شناخته شده ی خطه ی آمل
قسمت اول
در سال ۹۹۱ هجری قمری ، عبدالله نامی در شهر آمل زندگی می کرد که تنها یک فرزند پسر داشت بنام محمد . از همان اوان کودکی علاوه بر تندرستی و سلامت ، نشانه های فراست و ذکاوت در محمد به چشم می آمد.
هنوز محمد کودک بود که مادرش از دنیا رفت و پدر محمد ازدواج مجدد کرد ، محمد که به سن مکتب رفتن رسید پدر او را به مکتب فرستاد تا در محضر ملا ، که کربلایی قربان نامی بود تلمذ کند . این ملا میرزا دامنه علومش وسیع بود و از شعر و حکمت گرفته تا هندسه و سیاق و عروض را درس می داد . از آنجائیکه محمد بچه تیزهوشی بود و درس ملا را خوب و زود به گوش می گرفت ، لذا از همان سنین ، معروف شد به ملا طالبا (در لفظ عامه به معنی طالب درس ملا).
این ملا میرزا یا همان کربلایی قربان شغل دیگری هم داشت ، قاری قرآن بود و چنانچه محتضری داشتند ملا میرزا بر بالین محتضر و چنانچه میتی در کار بود باز ملا در مراسم تازه متوفی ، بر اساس سنت دیرین ، قرآن تلاوت می کرد و ناچیز و مختصری هم وجوهی می گرفت ، لذا هر وقت مراسمی بود ملا مکتب را به فراش می سپرد و می رفت.
در همان مکتب خانه ، دختری بود بنام زهره ، که پدری چلاوی ( نام مکانی است در نزدیکی آمل ) و مادری آملی داشت و در آمل زندگی میکردند و به روایتی نشانی خانه زهره حوالـی همین پائیـن بازار کنـونـی آمـل بود ، الـقصه ، ملا که می رفت ، زهـره می آمد و کنار محمد می نشست ( عنایت داشته باشید که اگر چه دختر و پسر با هم در مکتب درس می خواندند ولی حق نداشتند کنار هم بنشینند ).
بین طالب ( اجازه بدهید از اینجای داستان محمد را طالب بنامم ، چرا که به همین نام شهره است ) و زهره حسن خلقی بود و مهر و عطوفتی خاص ، و از آنجا که سن ازدواج و عاشقی در قدیم خیلی پائین بود ، به گونه ای شفاف تر باید گویم که ، طالب و زهره عاشق و معشوق هم بودند و بعد از گذشت مدتی این حس قوت گرفت و این دو شروع به نامه نگاری و کتابت و التفات نوشتاری کردند به هم .
بین منزل طالب و زهره ، مسافت کمی بود ، به همین جهت طالب هر بعد از ظهر می آمد کنار خانه زهره و زهره هم به بهانه های مختلف ، مثلا بافتنی بدست می آمد روی ایوان و می نشست و این دو دلداده یک دل سیر همدیگر را تماشا و سیاحت می کردند.
آتش عشق هر روز بیش از پیش شعله ور می شد و رفته رفته حکایت عاشقی این دو می رفت که نقل محافل گردد ، یک روز طالب به دیدن زهره آمد و با دیدن زهره ، دست در جیب کرد و گردنبند طلایی بیرون آورد و به زهره گفت ، آرام جانم ، قرارم ، این گردنبند متعلق به مادرم بود ، این را می دهم به تو تا نماد عشقم باشد و تو بدانی که من به این شکل و با سپردن ارزشمندترین یادگار مادرم به تو وفاداری و محبتم را ابراز میکنم ، زهره هم به طالب گفت : عزیزترینم ، امروز آتش عشق ما شعله ور است و هر دو در این آتش می سوزیم ولی داستان ما و عشقمان را مردم می دانند ، باید پیش از اینکه نقل محافل گردیم کاری کنیم ، طالب هم به زهره گفت : غم مخور که من در پی راه چاره هستم و به زودی با پدرم صحبت می کنم ، ولی باید همینجا و همین لحظه با هم سوگند یاد کنیم که همواره به عشقمان وفادار خواهیم بود و ایمان بیاوریم که ما برای هم هستیم و چنین شد که سوگند یاد کردند و با خیالی آسوده و قلبی مالامال از عشق به یکدیگر ، از هم جدا شدند.
طالب ، چند روز بعد به پدر مراجعه می کند و حکایت عشق سوزانش را به دختری از طایفه چلاوی ها بازگو می کند ، پدر طالب در جواب پسر می گوید : طالب جان ، آنچنان که زنبور نمی تواند یار یک پروانه باشد ، یک چلاوی هم نمی تواند با یک آملی یار شود ( ظاهرا در آن زمان اختلاف فرهنگی بین چلاوی ها و آملی ها زیاد بوده ) ، ولی طالب اصرا می کند و به پدر می گوید : حکایت عشق ما همه گیر شده و داستان ما را خیلی ها می دانند ، اگر میخواهی که پسرت رسوای خاص و عام نشود ، کسی را بفرست تا زهره را از خانواده اش برای من خواستگاری کند.
پدر وقتی اصرار پسر را دید ، نامادری طالب را صدا می کند و داستان را برایش نقل کرده و به زنش می گوید : بیا برای طالب مادری کن و زهره را خواستگاری کن ، مادر خوانده هم که قبلا برای طالب خواب دیگری دیده بود ، ضمن اشاره به اینکه چلاوی ها زن نمی دهند به آملی ها ، به پدر طالب می گوید که : من خواهرزاده خودم را برایش مناسب تر می بینم ، طالب هم در پاسخ به این پیشنهاد می گوید : من غیر از زهره دل به هیچ دختر دیگری نمی توانم بدهم ، مادر خوانده که دید طالب پافشاری می کند با خودش گفت از این ستون به آن ستون فرج است ، شاید زمان مشکل را حل کند .
ادامه دارد....
#طالب_زهره
@adelehz
❤1
دلیل اینکه موجودی از سیارات دیگر به ملاقات ما نمیآید این نیست که وجود ندارند، نمیخواهند با ما آشنا شوند. ما احمقهای دهکدهی تمام کهکشانها هستیم ..
📚جزء از کل
👤استیو تولتز
پ.ن در واقع تا بحال اینجوری به موضوع نگاه نکرده بودم.
@adelehz
📚جزء از کل
👤استیو تولتز
پ.ن در واقع تا بحال اینجوری به موضوع نگاه نکرده بودم.
@adelehz