دوستت دارم شدید
واین اتفاقی نیست..
یحتمل خدا خودش پادرمیانی کرده است
وگرنه مگرمیشوداینهمه دوست داشتن
جاشود دراین یک ذره دل؟!
#عادله_زمانی
@adelehz
واین اتفاقی نیست..
یحتمل خدا خودش پادرمیانی کرده است
وگرنه مگرمیشوداینهمه دوست داشتن
جاشود دراین یک ذره دل؟!
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بامن صبح را شروع کن.
شبیه کودکی که با چشم خواب آلوداما لب پرلبخند باصدای بلند به اهل خانه صبح به خیرمیگوید.
بدون اینکه نگران باقی روز باشد!
#عادله_زمانی
@adelehz
شبیه کودکی که با چشم خواب آلوداما لب پرلبخند باصدای بلند به اهل خانه صبح به خیرمیگوید.
بدون اینکه نگران باقی روز باشد!
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچقدرهم قوی
زمانهای وجود دارد
که کم می آوری ...وفقط
یک شانه یک آغوش یک صدای
آرام پشت خط تلفن است ..
که میتواند به دنیا برت گرداند..
#عادله_زمانی
@adelehz
زمانهای وجود دارد
که کم می آوری ...وفقط
یک شانه یک آغوش یک صدای
آرام پشت خط تلفن است ..
که میتواند به دنیا برت گرداند..
#عادله_زمانی
@adelehz
ماه شهریور پر است
از خاطرات عشق من
من به جان تا زنده باشم،
عاشق شهریورم...
#اخوان_ثالث
به شهریور خوش آمدید❤️
@adelehz
از خاطرات عشق من
من به جان تا زنده باشم،
عاشق شهریورم...
#اخوان_ثالث
به شهریور خوش آمدید❤️
@adelehz
مردن فقط سقوط از مرتفع ترین
ساختمانها نیست..
گاهی افتادن از چشم کسی ست
که روزی عاشقت بوده است..
#عادله_زمانی
@adelehz
ساختمانها نیست..
گاهی افتادن از چشم کسی ست
که روزی عاشقت بوده است..
#عادله_زمانی
@adelehz
موزیک شب قطعه "مگیرش ازمن "از زنده یاد مهستی عزیز🎼❤️🎧خدای من تورا قسم به حرمت شکوه وغم مگیرش ازمن 😔 @adelehz
روزهایی که نیستی
باید هزارشاخه گل فراموشم نکن
را بچپانم توی شیشه و بگذارم روبروی
پنجره...
تابتوان با عطرش نفس کشید
زندگی کرد..
#عادله_زمانی
@adelehz
باید هزارشاخه گل فراموشم نکن
را بچپانم توی شیشه و بگذارم روبروی
پنجره...
تابتوان با عطرش نفس کشید
زندگی کرد..
#عادله_زمانی
@adelehz
"آخرخانه"
ازکوچه صدای باران می اید.
پنجره هارا میبندم !بادبا من سر ستیز دارد انگار..هرچه سعی میکنم پنجره را محکم ببندم باد محکمتر هلش میدهد هواتاریک است..بوی نم خاک تمام اتاقم را پرکرده است.
خوش به حال اسمان که اشک میریزد مرا ببین بایک دنیا بغض ناشکسته....
به زور با دستان نحیفم چمدان قدیمی ام را اززیر تخت بیرون میکشم
میاندازمش روی تخت، اخ واقعا یادم نمی اید اخرین بارکی باهم به سفر رفتیم.وقتی بلند میشوم در کمد را بازکنم...حس تلخی تمام وجودم را پرمیکند.
دوباره روی تخت مینشینم..
باخودم میگویم احمق نشو توقلبت رادراینخانه میگذاری حالا چه چیزرامیخواهی برداری؟
تنهابرو...
امانمیشود این حس است عقل میگوید لازم است چندتکه ای برداری...
شایدم باید یادگاری هایم راببرم بگذاردرخانه ای خالی ازیادمن نفس بکشد..
خانه بوی غم میدهد.
تلفنت هم مثل همیشه خاموش است..
نگاهم به ایینه می افتد امان ازاین اینه ها....یکروز تمام ایینه هارا میشکنم..
دلم میخواهد هیچ ایینه ای وسعت دردمرا منعکس نسازد..
پیرشده ام...ای مرد پیرم کردی بدون انکه بفهمی، دلم میخواهدکنارهروسیله ی خانه ی بی روحت یک یادداشت بگذارم تا تمام نبودنها وخیانتهایت رابه رخ بکشم.
حواست هست من همانی هستم که روزی بی من نفس نمیکشیدی حالا امروزچه کسی نفست شده که مرا دور انداخته ای... آه.
همین ۴تکه وسیله کافیست تن پوشی که وسعت دردم رابپوشاند،
شانه ای که گیسوان غم اندودم را شانه زند ،آینه ای که تکرارغم نبودنت درچشمانم باشد.وعطری که مرا به یاد اغوشت بیندازد همان اغوشی که حالا
به روی دیگری بازاست...
پالتوی سیاهم رابه تن میکشم دکمه هایش را یکی پس ازدیگری میبندم.
چکمه های بلندم را به پامیکنم راهی دراز در پیش است...
روسری ام رابه سر میندازم تاسیمای زن غمزده ی ایینه تکمیل گردد.
سالهاست ارایش کردن را فراموش کرده ام ازهمان روزی که
رژلبم راباپشت دست پاک کردم وقتی دیدم لب اورا میبوسی...
میخواهم امروز بروم تا زن خانه کم شود ازمحاسبات صاحبخانه
گم شود در جاده های بی کسی...
به اخر خانه میرسم!دم درهمان دری که روزی با عشق گشودمش اما...
قبل ازاینکه بروم یک امانتی دارم که باید بگذارم و بروم.
حلقه ام را که حالا کدرشده استجلوی ایینه میگذارم امانتی ات را پس میدهم
این تو واین تمام دنیایی که برای این زن ساخته ای...
صدای بسته شدن در را پشت سرم میشنوم.
پادرخیابان که میگذارم باد سردی به چهره ام میخورداهمیتی ندارد...سالهاست این بادها می وزند برزندگی آشیانه وقلب خاکستری من..
تیرماه1391
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
ازکوچه صدای باران می اید.
پنجره هارا میبندم !بادبا من سر ستیز دارد انگار..هرچه سعی میکنم پنجره را محکم ببندم باد محکمتر هلش میدهد هواتاریک است..بوی نم خاک تمام اتاقم را پرکرده است.
خوش به حال اسمان که اشک میریزد مرا ببین بایک دنیا بغض ناشکسته....
به زور با دستان نحیفم چمدان قدیمی ام را اززیر تخت بیرون میکشم
میاندازمش روی تخت، اخ واقعا یادم نمی اید اخرین بارکی باهم به سفر رفتیم.وقتی بلند میشوم در کمد را بازکنم...حس تلخی تمام وجودم را پرمیکند.
دوباره روی تخت مینشینم..
باخودم میگویم احمق نشو توقلبت رادراینخانه میگذاری حالا چه چیزرامیخواهی برداری؟
تنهابرو...
امانمیشود این حس است عقل میگوید لازم است چندتکه ای برداری...
شایدم باید یادگاری هایم راببرم بگذاردرخانه ای خالی ازیادمن نفس بکشد..
خانه بوی غم میدهد.
تلفنت هم مثل همیشه خاموش است..
نگاهم به ایینه می افتد امان ازاین اینه ها....یکروز تمام ایینه هارا میشکنم..
دلم میخواهد هیچ ایینه ای وسعت دردمرا منعکس نسازد..
پیرشده ام...ای مرد پیرم کردی بدون انکه بفهمی، دلم میخواهدکنارهروسیله ی خانه ی بی روحت یک یادداشت بگذارم تا تمام نبودنها وخیانتهایت رابه رخ بکشم.
حواست هست من همانی هستم که روزی بی من نفس نمیکشیدی حالا امروزچه کسی نفست شده که مرا دور انداخته ای... آه.
همین ۴تکه وسیله کافیست تن پوشی که وسعت دردم رابپوشاند،
شانه ای که گیسوان غم اندودم را شانه زند ،آینه ای که تکرارغم نبودنت درچشمانم باشد.وعطری که مرا به یاد اغوشت بیندازد همان اغوشی که حالا
به روی دیگری بازاست...
پالتوی سیاهم رابه تن میکشم دکمه هایش را یکی پس ازدیگری میبندم.
چکمه های بلندم را به پامیکنم راهی دراز در پیش است...
روسری ام رابه سر میندازم تاسیمای زن غمزده ی ایینه تکمیل گردد.
سالهاست ارایش کردن را فراموش کرده ام ازهمان روزی که
رژلبم راباپشت دست پاک کردم وقتی دیدم لب اورا میبوسی...
میخواهم امروز بروم تا زن خانه کم شود ازمحاسبات صاحبخانه
گم شود در جاده های بی کسی...
به اخر خانه میرسم!دم درهمان دری که روزی با عشق گشودمش اما...
قبل ازاینکه بروم یک امانتی دارم که باید بگذارم و بروم.
حلقه ام را که حالا کدرشده استجلوی ایینه میگذارم امانتی ات را پس میدهم
این تو واین تمام دنیایی که برای این زن ساخته ای...
صدای بسته شدن در را پشت سرم میشنوم.
پادرخیابان که میگذارم باد سردی به چهره ام میخورداهمیتی ندارد...سالهاست این بادها می وزند برزندگی آشیانه وقلب خاکستری من..
تیرماه1391
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz