اين سينه هواى يار ميخواهد خب
بى تاب شده قرار ميخواهد خب
لبخند كه ميزنى لبت ميشكفد
ما هم دلمان انار ميخواهد خب ...
سیدتقی سیدی
@adelehz
اين سينه هواى يار ميخواهد خب
بى تاب شده قرار ميخواهد خب
لبخند كه ميزنى لبت ميشكفد
ما هم دلمان انار ميخواهد خب ...
سیدتقی سیدی
@adelehz
@adelehz
چیزی جا نذارید دیگه 😁❤️
چیزی جا نذارید دیگه 😁❤️
مرا ببین
اگر هزار بار مرا پژمرده کنی
اگر هزار بار از ساقه بچینی ام
دوباره جوانه خواهم زد.
من آدمی که بمیرم و نباشم نیستم
حتی اگر بمیرم بازهم حضور خواهم داشت .
مرا هزار بار اگر بمیرانی
راه زنده ماندن را باز خواهم رفت ...
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر هزار بار مرا پژمرده کنی
اگر هزار بار از ساقه بچینی ام
دوباره جوانه خواهم زد.
من آدمی که بمیرم و نباشم نیستم
حتی اگر بمیرم بازهم حضور خواهم داشت .
مرا هزار بار اگر بمیرانی
راه زنده ماندن را باز خواهم رفت ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دیشب وقتی خواب بودم
دختری در محله ام خودکشی کرد.
ظهر آمبولانس ها و ماشین های پلیس محله را قرق کرده بودند .
دختری که من نمیشناختمش در نزدیکی خانه ام
شنیدم که گفتند دانشجوی شهرستان بوده ست و مادرش هنوز در همان شهرست..
میدانی چرا تکان خوردم؟
از این تکان خوردم که چقدر دنیای ما کوچک ست .در شبی که من مشغول کتاب خواندن یا فیلم دیدن در خانه ام بودم دختری به آخرین شب عمرش فکر میکرده ست .یعنی چه بر سرش آمده بوده ست ؟
به چه چیز فکر میکرده؟ به ازدواجش با یک مرد خوب؟ به بچه هایی که میتوانست داشته باشد؟ به کتابهایش و ترم آخر دانشگاه؟ به جشن فارغ التحصیلی؟
به مادرش فکر کرده ایا؟
ایا مدل لباس عروس ها را تصور کرده ست ؟
آیا در این سالها به اسمی برای پسر یا دختری که میخواسته داشته باشد فکر کرده ست؟
چه چیز توانسته اورا تا حد دست کشیدن از زندگی،این میوه ی شیرین، جنون امیز پیش ببرد؟
راستش شنیدن این خبر خسته ام کرد
حس میکنم کوه بزرگی روی دوشم ست.
من از به باد رفتن رویاهای دختری جوان بر خود لرزیدم .
حس بدی ست که بفهمی مرگ میتواند چقدر نزدیک باشد..
و زندگی مگر چیست جز مرور کردن مکرر رویاهایت
اما آن لحظه که دیگر هیچ راهی برای به رویا ختم شدن در ذهنت پیدا نشود
چه لحظه ی تلخ و پوچی ست...
روحت در آرامش دخترک سفر کرده ..😔
#عادله_زمانی
@adelehz
دختری در محله ام خودکشی کرد.
ظهر آمبولانس ها و ماشین های پلیس محله را قرق کرده بودند .
دختری که من نمیشناختمش در نزدیکی خانه ام
شنیدم که گفتند دانشجوی شهرستان بوده ست و مادرش هنوز در همان شهرست..
میدانی چرا تکان خوردم؟
از این تکان خوردم که چقدر دنیای ما کوچک ست .در شبی که من مشغول کتاب خواندن یا فیلم دیدن در خانه ام بودم دختری به آخرین شب عمرش فکر میکرده ست .یعنی چه بر سرش آمده بوده ست ؟
به چه چیز فکر میکرده؟ به ازدواجش با یک مرد خوب؟ به بچه هایی که میتوانست داشته باشد؟ به کتابهایش و ترم آخر دانشگاه؟ به جشن فارغ التحصیلی؟
به مادرش فکر کرده ایا؟
ایا مدل لباس عروس ها را تصور کرده ست ؟
آیا در این سالها به اسمی برای پسر یا دختری که میخواسته داشته باشد فکر کرده ست؟
چه چیز توانسته اورا تا حد دست کشیدن از زندگی،این میوه ی شیرین، جنون امیز پیش ببرد؟
راستش شنیدن این خبر خسته ام کرد
حس میکنم کوه بزرگی روی دوشم ست.
من از به باد رفتن رویاهای دختری جوان بر خود لرزیدم .
حس بدی ست که بفهمی مرگ میتواند چقدر نزدیک باشد..
و زندگی مگر چیست جز مرور کردن مکرر رویاهایت
اما آن لحظه که دیگر هیچ راهی برای به رویا ختم شدن در ذهنت پیدا نشود
چه لحظه ی تلخ و پوچی ست...
روحت در آرامش دخترک سفر کرده ..😔
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
مادرم میگفت :
به دیوار تکیه کن،
ولی به مردها ؛ نه …!
که دیوار اگر پشتت را خالی کرد،
سنگ است و گچ، نهایت سرت میشکند..!
ولی اگر مردی رهایت کرد،
دلت میشکند،
روح و تمام زندگیت میشکند
و زنی که بشکند،
سنگ میشود،
سرد و سخت،
که نه میخندد، و نه میگرید..!
و این یعنی فاجعه…!
فاجعه زنیست که از دلدادگی ترسیده...
@adelehz
به دیوار تکیه کن،
ولی به مردها ؛ نه …!
که دیوار اگر پشتت را خالی کرد،
سنگ است و گچ، نهایت سرت میشکند..!
ولی اگر مردی رهایت کرد،
دلت میشکند،
روح و تمام زندگیت میشکند
و زنی که بشکند،
سنگ میشود،
سرد و سخت،
که نه میخندد، و نه میگرید..!
و این یعنی فاجعه…!
فاجعه زنیست که از دلدادگی ترسیده...
@adelehz
خیلی از مردها به فکر خوابیدن با یک زن هستند.
اما زنها در دنیای زنانه شان فقط کسی را که عاشق بیدارشدن باآنهاست، مرد می نامند...
#عادله_زمانی
@adelehz
اما زنها در دنیای زنانه شان فقط کسی را که عاشق بیدارشدن باآنهاست، مرد می نامند...
#عادله_زمانی
@adelehz
خسته ام
انگار از جنگ برگشته ام .
از جنگی که درونش بخشی از دلم را از دست داده ام.
میدانی آدمیزاد وقتی دلش را تکه کند و یکتکه اش را از دست دهد حال خوبی ندارد.
یک چیزهایی در زندگی هست که سخت ست یعنی اگر عاقل باشی خودت را آغشته اش نمیکنی تا بعدها بخاطرش عذاب نکشی
بعضی رابطه ها مثل میدان مین ست .با خودت میگویی از کجا معلوم مشکلی پیش بیاید اصلا ببین چه گلهای قشنگی آن وسط روییده جلو می روم ...گلی می چینم و لذت میبرم و مینی منفجر نخواهد شد .
اما.....دستت به گل نرسیده ولی پایت روی مین گیر میکند و یکهو...بوم....
مین منفجر شده ست و گل هم با خاکها به هوا برخاسته و از رنگ افتاده ست .
همان لحظه ناخودآگاه نگاهت به بیرون میدان مین می افتد و صدها گلی که زیباتر از گل میدان بودند به خودت می آیی و میگویی هی فلانی بازهم اشتباه کردی ...رو دست خوردی
ببین ...دلت را در میدان مین تکه تکه کردی به خاطر گلی که مال تو نبود .
تکه های دلت را جمع میکنی و افتان و خیزان از میدان مین خارج میشوی ...از کنار گلهای متعجب عبور میکنی و میروی یک گوشه دنج ...و دلت را که حالا تکه تکه شده کنار هم میچینی
ولی میدانی این میان یک راز وجود دارد و آن این ست که با وجود تمام این سختی ها تو دوباره به پا میخیزی و تکه های دلت را کنار هم می گذاری و آنها را چنان بهم میچسبانی که اصلا کسی یادش همنمی آید روزی این دل تکه تکه بوده ست..
میدانهای مین و گلهایی که مال تو نیستند همیشه وجود دارند و تو ممکن ست بارها گول بخوری اما بازهم نا امید نشو برخیز و دلت را در دستت بگیر و به خانه برگردد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
انگار از جنگ برگشته ام .
از جنگی که درونش بخشی از دلم را از دست داده ام.
میدانی آدمیزاد وقتی دلش را تکه کند و یکتکه اش را از دست دهد حال خوبی ندارد.
یک چیزهایی در زندگی هست که سخت ست یعنی اگر عاقل باشی خودت را آغشته اش نمیکنی تا بعدها بخاطرش عذاب نکشی
بعضی رابطه ها مثل میدان مین ست .با خودت میگویی از کجا معلوم مشکلی پیش بیاید اصلا ببین چه گلهای قشنگی آن وسط روییده جلو می روم ...گلی می چینم و لذت میبرم و مینی منفجر نخواهد شد .
اما.....دستت به گل نرسیده ولی پایت روی مین گیر میکند و یکهو...بوم....
مین منفجر شده ست و گل هم با خاکها به هوا برخاسته و از رنگ افتاده ست .
همان لحظه ناخودآگاه نگاهت به بیرون میدان مین می افتد و صدها گلی که زیباتر از گل میدان بودند به خودت می آیی و میگویی هی فلانی بازهم اشتباه کردی ...رو دست خوردی
ببین ...دلت را در میدان مین تکه تکه کردی به خاطر گلی که مال تو نبود .
تکه های دلت را جمع میکنی و افتان و خیزان از میدان مین خارج میشوی ...از کنار گلهای متعجب عبور میکنی و میروی یک گوشه دنج ...و دلت را که حالا تکه تکه شده کنار هم میچینی
ولی میدانی این میان یک راز وجود دارد و آن این ست که با وجود تمام این سختی ها تو دوباره به پا میخیزی و تکه های دلت را کنار هم می گذاری و آنها را چنان بهم میچسبانی که اصلا کسی یادش همنمی آید روزی این دل تکه تکه بوده ست..
میدانهای مین و گلهایی که مال تو نیستند همیشه وجود دارند و تو ممکن ست بارها گول بخوری اما بازهم نا امید نشو برخیز و دلت را در دستت بگیر و به خانه برگردد...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
چرا دیگه هیچی
طعم خوب بچگی مون و نمیده؟
نه پرتغالها اون بو رو دارند
نه سیب ها
نه حتی شکلات ها
چی عوض شده؟
@adelehz
طعم خوب بچگی مون و نمیده؟
نه پرتغالها اون بو رو دارند
نه سیب ها
نه حتی شکلات ها
چی عوض شده؟
@adelehz
دلت را بسپار به باد
و هم خاطرات تلخ و شیرینت را
باد خاصیت عجیبی دارد
یک روز یک جایی بی خبر عطری برایت می آورد که زنده ات میکند .
از ریزش شکوفه های تازه متولد شده در باد نترس
بگذار غصه هایت مثل این شکوفه ها بریزد
پس از بهار تابستانی پر از ثمر در راه ست...
#عادله_زمانی
عکس زهرا کرمانشاه
@adelehz
و هم خاطرات تلخ و شیرینت را
باد خاصیت عجیبی دارد
یک روز یک جایی بی خبر عطری برایت می آورد که زنده ات میکند .
از ریزش شکوفه های تازه متولد شده در باد نترس
بگذار غصه هایت مثل این شکوفه ها بریزد
پس از بهار تابستانی پر از ثمر در راه ست...
#عادله_زمانی
عکس زهرا کرمانشاه
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
همیشه وقتی توی مطب یه دکتر منتظریم میشینیم و درآمدش در طول روز و حساب میکنیم
خواستم یاد اوری کنم که این روزها حساب خطری که میپذیرند از دست در رفته ...
@adelehz
خواستم یاد اوری کنم که این روزها حساب خطری که میپذیرند از دست در رفته ...
@adelehz