"زنی که‌گم کردم "
4.42K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
حالتو بهم میزنن بعد میگن چرا حالت گرفتس، مثل این میمونه یه آیینه رو بزنی بشکنی بعد از همون آینه بپرسی چرا شکسته


از پیج کاف
@adelehz
صبح بخیر
@adelehz
🌱‏گیاهان فاقد عقلند اما اگر آنها را با سرپوشی بپوشانی که دارای یک سوراخ باشد، آنها به دنبال نور از همانجا بیرون می‌زنند؛ پس چرا ما با داشتن عقل، نور را دنبال نمی‌کنیم؟

مارتین هایدگر
@adelehz
آیدا، امید و شیشه ی عمرم!
تمام بدبختی‌های من، بازیچه‌ی مضحک و پیش پا افتاده‌ ای بیش نیست. تمام این گرفتاری‌ها فقط یک مگس مزاحم است که با تکان یک دست برطرف میشود.
بدبختی فقط هنگامی به سراغ من می‌آید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است .

👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگ‌های من

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنر عکاسی فرانسوی در تلفیق محیط و لباس
@adelehz
دلتنگی شاخ و دم ندارد
همینکه میدانم نمی آیی ولی در را باز می گذارم یعنی دلتنگم...
#عادله_زمانی
@adelehz
کسی چه می داند
شاید همین لحظه زنی
برای مرد سیاستمدارش می رقصد
یا پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوت شان شعر می خوانند
با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح

سیاووش شمشیری
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می گفتی دلت انار شده دانه شده و ریخته بر زمین باغ مان
می گفتی مرا که دیدی دلت مثل دانه های انار هری ریخته ست.
من به تو ان پاییز نگفتم اما من همیشه عاشق دانه های سرخ انار بودم‌.
#عادله_زمانی
@adelehz
آه اگر به اندازه نوشیدن یک لیوان چای تازه دم به من برسی
دنیا چه جای بهتری برای زیستن
خواهد شد....
#عادله_زمانی
🖼صوفیا مازندران
@adelehz
توقعاتی که از ديگران داريد،
ميله هايی هستند که با آن،
قفس خودتان را می سازید …

@adelehz
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم ...

مولانای جان

@adelehz
عصر جمعه ای بود .پاییز سال هزاروسیصدونمیدانم چند،پرده ی اتاق را کنار زده بودم خزیده در یقه اسکی گشاد سرمه ایم روی تک مبل قدیمی کنار پنجره ام جمع شده بودم.این مبل حکایت غریبی دارد ..قدیمی نیست از سرویس مبل های قبلی باز مانده روزی که سرویس جدید وارد خانه شد من این یکی را برای خودم برداشتم کشاندمش داخل اتاق ..البته مبل تک نفره ی سفیدی که بریده کاری های زیبایی داشت مناسب اتاق من نبود جای اصلیش وسط پذیرایی بود ولی من خواسته بودمش با وجود اینکه وصله ی ناجور بود خواسته بودمش ..روزی هم که سرویس مبل را عوض کردند مجبور شدند سرویس قدیمی را ناقص رد کنند چون من گفتم این یکی مال من ست من همین وصله ناجور اتاقم را نگه میدارم.و خلاصه این قدیمی ناجور شده بود دوست تمام لحظات قشنگ و ناقشنگ من ...وقتی خسته از جهان به این خانه به این اتاق به این مبل وصله ناجور پناه می اوردم ...
لب پنجره در عصری جمعه که خورشید باروبنه اش را برداشته و رفته ست من ماندم وخیابان خلوت روبروی ساختمان ..این خیابان همیشه آرام ست بجز همسایه ها که گهگاهی از پارکینگها ماشینها را بیرون میکشند و درسکوت می روند و بجز چند رهگذری کمتر اینجا میتوانی کسی را ببینی ...دوطرف کوچه با درختان نیمه بلند و بلند احاطه شده دراین چنین خیابان خلوتی تصورش را بکن که جمعه هم حاکم باشد ..دیگر چه سکوتی جاری میشود خدا میداند.در این چنین سکوتی من باید به چی فکر میکردم به کجا؟به چه حرفی که رنجانده بود مرا به چه کسی که رنجانده بودمش نمیدانم دقیقا باید روی یک مبل قدیمی به چی فکر میکردم؟
من اما انتخاب کردم که به خودم فکر کنم به خودم،به همین خود همیشه امیدوارم به خودم وقتی دلش میشکند ولی نمیخواهد دل کسی را بشکند به خودم وقتی فکر میکند که روزی مهلتش را دراین دنیا به پایان می رسد و چه از او برجا خواهد ماند...به همین خودم در وقتهایی که دستش به هیچ جای دنیا بند نیست اما بازهم امید دارد و میخندد..و خلاصه در دنیا به جز همین خود سرشار از بدی و خوبی چه چیز برایم باقی میماند؟
دران عصر به خودم فکر کردم به خودی که با من متولد شد و با من خواهد مرد...
به خودی که گاهی چاق میشود گاهی لاغر گاهی زیبا گاهی نا زیبا گاهی مهربان گاهی بد اخلاق گاهی گرم گاهی سرد گاهی بخشنده گاهی بی رحم ...
این من بودم که چای گرمش را در دستش محکم نگه داشته بود و مینوشت و در سیاهی و سکوت خیابان خلوت خانه اش به خودش می اندیشید ..
چای ام را نوشیدم ،موهای ریخته بر شانه ام را جمع کردم و خودم را محکمتر در آغوش فشردم...خودم را ،کسی که بامن متولد شد و با من خواهد مرد...همین اندازه وفادار
همین اندازه ماندنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دلم میخواهد آنقدر کودک شوم که بتوانم ساعتها بی دلیل بخندم ..
آدم خوش خنده ای بودم
ترسم این بود روزی خنده هایم را گم کنم
و چه عجیب که از هرچه می ترسی به سرت می آید.
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای دل به سرد مهری
دوران صبور باش...

رهی معیری

@adelehz
🍁دلم برای آزاده تنگ شده کاش بخونه و برگرده پیشم..
🍁دلم برای خودم تنگ شده
🍁دلم برای بی قراری هایش تنگ شده
🍁دلم برای تماس های مکررش برای قدم هایش
🍁دلم برای پاییزای خونه پدری تنگ شده
🍁دلم برای خنده های بی دلیل تنگ شده


هر برگ زرد یه دلتنگیه❤️
#دلم_تنگ_شده
@adelehz