هرکداممان یک تیشرت، عرقگیر، شلوارک یا تنکه کهنه داریم که به هیچ قیمت حاضر نیستیم دورش بیندازیم. یک قرارداد نانوشته بینمان هست که انگار با خون ما و تار و پود آن لباس امضا شده: من تضمین میکنم آرامش دلخواه تن و روانت را تا ابد تامین کنم، تو هم قول بده هیچ وقت مرا دور نیندازی.
واضح است که این دیالوگ هیچوقت بین ما و لباسهای کهنهمان اتفاق نیفتاده، ولی این تصویر بسیار آشنا و تکراری را همه به یاد داریم: لباس کهنههامان را روی هم تلنبار کردهایم تا از شرّشان خلاص شویم و یک حالی هم به وجدان انساندوست و اخلاقگرامان بدهیم، اما یکی دو تکه لباس هستند که نمیتوانیم ازشان دل بکنیم: کهنهتر، قدیمیتر، آشناتر، محرمتر.
اینها همانهایی هستند که اجازه دارند با ما به رختخواب بیایند، تا صبح در آغوشمان باشند، صبح با ما بیدار شوند، در خصوصیترین جاها و زمانها همراهمان باشند و تن ما را همیشه – هر وقت که بخواهیم و بخواهند – مسخّر کنند. گیرم که پیش و پس از آنها تفاخرآمیزترین تنپوشها را بر تن کنیم و خودنمایی کنیم، اما آنها دولت مستعجلند؛ او که میماند، همیشه مانده و خواهد ماند، چیزی دیگر است. مندرس، اما جاودان.
لازم است بگویم که بعضی آدمها، رابطهها، چنیناند؟...لازم نیست!
حسین وحدانی
@adelehz
واضح است که این دیالوگ هیچوقت بین ما و لباسهای کهنهمان اتفاق نیفتاده، ولی این تصویر بسیار آشنا و تکراری را همه به یاد داریم: لباس کهنههامان را روی هم تلنبار کردهایم تا از شرّشان خلاص شویم و یک حالی هم به وجدان انساندوست و اخلاقگرامان بدهیم، اما یکی دو تکه لباس هستند که نمیتوانیم ازشان دل بکنیم: کهنهتر، قدیمیتر، آشناتر، محرمتر.
اینها همانهایی هستند که اجازه دارند با ما به رختخواب بیایند، تا صبح در آغوشمان باشند، صبح با ما بیدار شوند، در خصوصیترین جاها و زمانها همراهمان باشند و تن ما را همیشه – هر وقت که بخواهیم و بخواهند – مسخّر کنند. گیرم که پیش و پس از آنها تفاخرآمیزترین تنپوشها را بر تن کنیم و خودنمایی کنیم، اما آنها دولت مستعجلند؛ او که میماند، همیشه مانده و خواهد ماند، چیزی دیگر است. مندرس، اما جاودان.
لازم است بگویم که بعضی آدمها، رابطهها، چنیناند؟...لازم نیست!
حسین وحدانی
@adelehz
همه ی ما میمیریم.
همه ی ما.
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم...
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان.
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند:
مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم...
تمام می شود.
از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم،
همه ی ما
بدون استثناء، کمی دیرتر...
کمی زودتر،
یک دفعه،
ناگهانی...
زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
@adelehz
همه ی ما.
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم...
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان.
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند:
مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم...
تمام می شود.
از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم،
همه ی ما
بدون استثناء، کمی دیرتر...
کمی زودتر،
یک دفعه،
ناگهانی...
زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
@adelehz
حالتو بهم میزنن بعد میگن چرا حالت گرفتس، مثل این میمونه یه آیینه رو بزنی بشکنی بعد از همون آینه بپرسی چرا شکسته
از پیج کاف
@adelehz
از پیج کاف
@adelehz
🌱گیاهان فاقد عقلند اما اگر آنها را با سرپوشی بپوشانی که دارای یک سوراخ باشد، آنها به دنبال نور از همانجا بیرون میزنند؛ پس چرا ما با داشتن عقل، نور را دنبال نمیکنیم؟
مارتین هایدگر
@adelehz
مارتین هایدگر
@adelehz
آیدا، امید و شیشه ی عمرم!
تمام بدبختیهای من، بازیچهی مضحک و پیش پا افتاده ای بیش نیست. تمام این گرفتاریها فقط یک مگس مزاحم است که با تکان یک دست برطرف میشود.
بدبختی فقط هنگامی به سراغ من میآید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است .
👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگهای من
@adelehz
تمام بدبختیهای من، بازیچهی مضحک و پیش پا افتاده ای بیش نیست. تمام این گرفتاریها فقط یک مگس مزاحم است که با تکان یک دست برطرف میشود.
بدبختی فقط هنگامی به سراغ من میآید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است .
👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگهای من
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنر عکاسی فرانسوی در تلفیق محیط و لباس
@adelehz
@adelehz
دلتنگی شاخ و دم ندارد
همینکه میدانم نمی آیی ولی در را باز می گذارم یعنی دلتنگم...
#عادله_زمانی
@adelehz
همینکه میدانم نمی آیی ولی در را باز می گذارم یعنی دلتنگم...
#عادله_زمانی
@adelehz
کسی چه می داند
شاید همین لحظه زنی
برای مرد سیاستمدارش می رقصد
یا پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوت شان شعر می خوانند
با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح
سیاووش شمشیری
@adelehz
شاید همین لحظه زنی
برای مرد سیاستمدارش می رقصد
یا پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوت شان شعر می خوانند
با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح
سیاووش شمشیری
@adelehz
می گفتی دلت انار شده دانه شده و ریخته بر زمین باغ مان
می گفتی مرا که دیدی دلت مثل دانه های انار هری ریخته ست.
من به تو ان پاییز نگفتم اما من همیشه عاشق دانه های سرخ انار بودم.
#عادله_زمانی
@adelehz
می گفتی مرا که دیدی دلت مثل دانه های انار هری ریخته ست.
من به تو ان پاییز نگفتم اما من همیشه عاشق دانه های سرخ انار بودم.
#عادله_زمانی
@adelehz
آه اگر به اندازه نوشیدن یک لیوان چای تازه دم به من برسی
دنیا چه جای بهتری برای زیستن
خواهد شد....
#عادله_زمانی
🖼صوفیا مازندران
@adelehz
دنیا چه جای بهتری برای زیستن
خواهد شد....
#عادله_زمانی
🖼صوفیا مازندران
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
عصر جمعه ای بود .پاییز سال هزاروسیصدونمیدانم چند،پرده ی اتاق را کنار زده بودم خزیده در یقه اسکی گشاد سرمه ایم روی تک مبل قدیمی کنار پنجره ام جمع شده بودم.این مبل حکایت غریبی دارد ..قدیمی نیست از سرویس مبل های قبلی باز مانده روزی که سرویس جدید وارد خانه شد من این یکی را برای خودم برداشتم کشاندمش داخل اتاق ..البته مبل تک نفره ی سفیدی که بریده کاری های زیبایی داشت مناسب اتاق من نبود جای اصلیش وسط پذیرایی بود ولی من خواسته بودمش با وجود اینکه وصله ی ناجور بود خواسته بودمش ..روزی هم که سرویس مبل را عوض کردند مجبور شدند سرویس قدیمی را ناقص رد کنند چون من گفتم این یکی مال من ست من همین وصله ناجور اتاقم را نگه میدارم.و خلاصه این قدیمی ناجور شده بود دوست تمام لحظات قشنگ و ناقشنگ من ...وقتی خسته از جهان به این خانه به این اتاق به این مبل وصله ناجور پناه می اوردم ...
لب پنجره در عصری جمعه که خورشید باروبنه اش را برداشته و رفته ست من ماندم وخیابان خلوت روبروی ساختمان ..این خیابان همیشه آرام ست بجز همسایه ها که گهگاهی از پارکینگها ماشینها را بیرون میکشند و درسکوت می روند و بجز چند رهگذری کمتر اینجا میتوانی کسی را ببینی ...دوطرف کوچه با درختان نیمه بلند و بلند احاطه شده دراین چنین خیابان خلوتی تصورش را بکن که جمعه هم حاکم باشد ..دیگر چه سکوتی جاری میشود خدا میداند.در این چنین سکوتی من باید به چی فکر میکردم به کجا؟به چه حرفی که رنجانده بود مرا به چه کسی که رنجانده بودمش نمیدانم دقیقا باید روی یک مبل قدیمی به چی فکر میکردم؟
من اما انتخاب کردم که به خودم فکر کنم به خودم،به همین خود همیشه امیدوارم به خودم وقتی دلش میشکند ولی نمیخواهد دل کسی را بشکند به خودم وقتی فکر میکند که روزی مهلتش را دراین دنیا به پایان می رسد و چه از او برجا خواهد ماند...به همین خودم در وقتهایی که دستش به هیچ جای دنیا بند نیست اما بازهم امید دارد و میخندد..و خلاصه در دنیا به جز همین خود سرشار از بدی و خوبی چه چیز برایم باقی میماند؟
دران عصر به خودم فکر کردم به خودی که با من متولد شد و با من خواهد مرد...
به خودی که گاهی چاق میشود گاهی لاغر گاهی زیبا گاهی نا زیبا گاهی مهربان گاهی بد اخلاق گاهی گرم گاهی سرد گاهی بخشنده گاهی بی رحم ...
این من بودم که چای گرمش را در دستش محکم نگه داشته بود و مینوشت و در سیاهی و سکوت خیابان خلوت خانه اش به خودش می اندیشید ..
چای ام را نوشیدم ،موهای ریخته بر شانه ام را جمع کردم و خودم را محکمتر در آغوش فشردم...خودم را ،کسی که بامن متولد شد و با من خواهد مرد...همین اندازه وفادار
همین اندازه ماندنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
لب پنجره در عصری جمعه که خورشید باروبنه اش را برداشته و رفته ست من ماندم وخیابان خلوت روبروی ساختمان ..این خیابان همیشه آرام ست بجز همسایه ها که گهگاهی از پارکینگها ماشینها را بیرون میکشند و درسکوت می روند و بجز چند رهگذری کمتر اینجا میتوانی کسی را ببینی ...دوطرف کوچه با درختان نیمه بلند و بلند احاطه شده دراین چنین خیابان خلوتی تصورش را بکن که جمعه هم حاکم باشد ..دیگر چه سکوتی جاری میشود خدا میداند.در این چنین سکوتی من باید به چی فکر میکردم به کجا؟به چه حرفی که رنجانده بود مرا به چه کسی که رنجانده بودمش نمیدانم دقیقا باید روی یک مبل قدیمی به چی فکر میکردم؟
من اما انتخاب کردم که به خودم فکر کنم به خودم،به همین خود همیشه امیدوارم به خودم وقتی دلش میشکند ولی نمیخواهد دل کسی را بشکند به خودم وقتی فکر میکند که روزی مهلتش را دراین دنیا به پایان می رسد و چه از او برجا خواهد ماند...به همین خودم در وقتهایی که دستش به هیچ جای دنیا بند نیست اما بازهم امید دارد و میخندد..و خلاصه در دنیا به جز همین خود سرشار از بدی و خوبی چه چیز برایم باقی میماند؟
دران عصر به خودم فکر کردم به خودی که با من متولد شد و با من خواهد مرد...
به خودی که گاهی چاق میشود گاهی لاغر گاهی زیبا گاهی نا زیبا گاهی مهربان گاهی بد اخلاق گاهی گرم گاهی سرد گاهی بخشنده گاهی بی رحم ...
این من بودم که چای گرمش را در دستش محکم نگه داشته بود و مینوشت و در سیاهی و سکوت خیابان خلوت خانه اش به خودش می اندیشید ..
چای ام را نوشیدم ،موهای ریخته بر شانه ام را جمع کردم و خودم را محکمتر در آغوش فشردم...خودم را ،کسی که بامن متولد شد و با من خواهد مرد...همین اندازه وفادار
همین اندازه ماندنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دلم میخواهد آنقدر کودک شوم که بتوانم ساعتها بی دلیل بخندم ..
آدم خوش خنده ای بودم
ترسم این بود روزی خنده هایم را گم کنم
و چه عجیب که از هرچه می ترسی به سرت می آید.
#عادله_زمانی
@adelehz
آدم خوش خنده ای بودم
ترسم این بود روزی خنده هایم را گم کنم
و چه عجیب که از هرچه می ترسی به سرت می آید.
#عادله_زمانی
@adelehz