از زیر و رو شدن زندگیت نترس
چه کسی می داند شاید زیر زندگیت بهتر از روی آن باشد...
الیف شافاک
ملت عشق
@adelehz
چه کسی می داند شاید زیر زندگیت بهتر از روی آن باشد...
الیف شافاک
ملت عشق
@adelehz
دوستت دارم
آنقدر که شاید خنده دار بنظر برسد .نه به خاطر ظاهر جذابت یا به خاطر متانت رفتارت تورا دوست دارم فقط چون کنارت حس میکنم زیباترین زن زمینم.
آنقدر زیبا نگاهم میکنی که حس میکنم بهترینم..
بخاطر حال خوبی که با تو دارم دوستت دارم...
#عادله_زمانی
آنقدر که شاید خنده دار بنظر برسد .نه به خاطر ظاهر جذابت یا به خاطر متانت رفتارت تورا دوست دارم فقط چون کنارت حس میکنم زیباترین زن زمینم.
آنقدر زیبا نگاهم میکنی که حس میکنم بهترینم..
بخاطر حال خوبی که با تو دارم دوستت دارم...
#عادله_زمانی
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ادمیزاد ست و حسرت لحظه هایش نمیدانم شاید آدمی نمیداند واقعا هرچقدرهم ازکسی دلخور باشد به اندازه ی حسرت آن نخواهد بود که بخواهی برگردی به گذشته و نتوانی ...
ما انسانهای فراموشکار لایق همان صفت نسیانی هستیم که خالقمان به ما نسبت داده ست ..
گاهی می اندیشم که مرگ حتی حکمتی دارد حکمتش این ست که چشمت را بازکنی و بگویی هی دنیا چقدر سریع تمام میشوی حالا بی شوخی آنقدر می ارزی که بخاطرت دلی را بشکنم یا حقی راضایع کنم یا کار کسی را به مشکل برسانم؟
حقیقتش که نه ...
دلمان خوش نباشد به آن برنامه ریزی های کوفتی که برای خودمان میکنیم و میچینیم واقعا باغ زندگی چهارفصل منظم ندارد و ممکن ست وسط بهارت زمستان شعله کشد .
دلمان خوش باشد به خدا به خود خودش بنظرم عاقلانه ست که بدهیم دست خودش سرنوشت مان را وایمان داشته باشیم راههای بیشماری میشناسد که حتی به ذهنمان هم نمی رسد
خلاصه که فکر میکنم وقتی دارم برای بخشی از زندگیم پیش پیش برنامه می ریزم صدای خنده خدا بلند میشود که دارد بین خنده اش میگوید ای بنده ی ساده دلم تو چه میدانی که بخواهی برنامه بریزی .
انگار همین طور ست اما چه میشود کرد در راه بندگی این شرط ست که بشنوی سخنش را بپذیری آنچه او خواسته ست
به امید خودش...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
ما انسانهای فراموشکار لایق همان صفت نسیانی هستیم که خالقمان به ما نسبت داده ست ..
گاهی می اندیشم که مرگ حتی حکمتی دارد حکمتش این ست که چشمت را بازکنی و بگویی هی دنیا چقدر سریع تمام میشوی حالا بی شوخی آنقدر می ارزی که بخاطرت دلی را بشکنم یا حقی راضایع کنم یا کار کسی را به مشکل برسانم؟
حقیقتش که نه ...
دلمان خوش نباشد به آن برنامه ریزی های کوفتی که برای خودمان میکنیم و میچینیم واقعا باغ زندگی چهارفصل منظم ندارد و ممکن ست وسط بهارت زمستان شعله کشد .
دلمان خوش باشد به خدا به خود خودش بنظرم عاقلانه ست که بدهیم دست خودش سرنوشت مان را وایمان داشته باشیم راههای بیشماری میشناسد که حتی به ذهنمان هم نمی رسد
خلاصه که فکر میکنم وقتی دارم برای بخشی از زندگیم پیش پیش برنامه می ریزم صدای خنده خدا بلند میشود که دارد بین خنده اش میگوید ای بنده ی ساده دلم تو چه میدانی که بخواهی برنامه بریزی .
انگار همین طور ست اما چه میشود کرد در راه بندگی این شرط ست که بشنوی سخنش را بپذیری آنچه او خواسته ست
به امید خودش...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
دوست داشتنت
شیرین ترین گناه من بود .
هرگز از آن نادم نشدم ...
از مادرمان آموخته بودم در تاریخ نیامده ست که حوا از خوردن سیب سرخ پشیمان بوده باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
شیرین ترین گناه من بود .
هرگز از آن نادم نشدم ...
از مادرمان آموخته بودم در تاریخ نیامده ست که حوا از خوردن سیب سرخ پشیمان بوده باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
خورشید راببین هزاران سال است ازتابیدن خسته نشده ست،بعضی وقتهاپشت ابرمی ماندامابازهم به خاصیتش یعنی نورادامه میدهد.بگذار امید خاصیت توباشد حتی اگر پشت ابرسیاه ماندی بازهم امیدت را ازدست نده.
#عادله_زمانی
صبح بخیر و نور
@adelehz
#عادله_زمانی
صبح بخیر و نور
@adelehz
و سرانجام
کسی خواهد آمد
و با مهربانی هایش
به تو نشان خواهد داد
که تو قبل از دیدن او
اصلاً
زندگی نکرده ای!
نسرین بهجتی
@adelehz
و سرانجام
کسی خواهد آمد
و با مهربانی هایش
به تو نشان خواهد داد
که تو قبل از دیدن او
اصلاً
زندگی نکرده ای!
نسرین بهجتی
@adelehz
فإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا
به یادآر شبی را که با بغض و گریه سر کردی و هر ثانیه انگار جان می دادی و تصورمیکردی که این شب ، تمام نخواهد شد.
اما صبح ، با تلنگر آفتاب بیدار شدی
رسوبات غم را از صورتت تکاندی
نفس عمیقی کشیدی ، ازجایت بلندشدی و ایستادی تا قـویترازروزهای قبل ، برای آرزوهایت ، تلاش کنی .غصه ها همینقدر کـوتاهند و سختی ها همینقدر زودگذر .
تمام شب ها صبح می شوند و تنها
رسوب های خسته ای می ماند برای تکاندن .❤️
از کانال ژوان
@adelehz
به یادآر شبی را که با بغض و گریه سر کردی و هر ثانیه انگار جان می دادی و تصورمیکردی که این شب ، تمام نخواهد شد.
اما صبح ، با تلنگر آفتاب بیدار شدی
رسوبات غم را از صورتت تکاندی
نفس عمیقی کشیدی ، ازجایت بلندشدی و ایستادی تا قـویترازروزهای قبل ، برای آرزوهایت ، تلاش کنی .غصه ها همینقدر کـوتاهند و سختی ها همینقدر زودگذر .
تمام شب ها صبح می شوند و تنها
رسوب های خسته ای می ماند برای تکاندن .❤️
از کانال ژوان
@adelehz
جهان پر از اتفاقات جدید ست .پر از آدمهایی که ندیده ای شان پر از روزهایی که منتظرشانی و بالاخره به تو خواهند رسید .
جهان همین چند روز تلخ و گریه های نیمه شبی ات نیست .خلاصه شده در چهار نفر آدم بدی که دیدی نیست .
شبهای دنیا نورانی تر از شبهای تاریکی ست که بسر آوردی
میخواهم بدانی هیچ گریه ای ماندنی نیست هیچ بغضی همیشه لای گلویت رسوب کرده باقی نمی ماند.هیچ فریادی تا ابد در گلویت نمی شکند.
میخواهم بدانی روز گلهای مریم خوشبو هم در زندگیت خواهد دمید.
روزهایی که از صبح تا شبش گوشه ی قلبت یک نوازنده ی دوره گرد سنتور و دوتار بزند.و کسی در قله ی قلبت برقصد و برقصد و برقصد ..
جانِ من منتظر باش
روز عطر گل مریم دیر یا زود در زندگیت خواهد دمید .
هیچ کدام از گریه هایت ابدی نخواهد ماند...
#عادله_زمانی
@adelehz
جهان همین چند روز تلخ و گریه های نیمه شبی ات نیست .خلاصه شده در چهار نفر آدم بدی که دیدی نیست .
شبهای دنیا نورانی تر از شبهای تاریکی ست که بسر آوردی
میخواهم بدانی هیچ گریه ای ماندنی نیست هیچ بغضی همیشه لای گلویت رسوب کرده باقی نمی ماند.هیچ فریادی تا ابد در گلویت نمی شکند.
میخواهم بدانی روز گلهای مریم خوشبو هم در زندگیت خواهد دمید.
روزهایی که از صبح تا شبش گوشه ی قلبت یک نوازنده ی دوره گرد سنتور و دوتار بزند.و کسی در قله ی قلبت برقصد و برقصد و برقصد ..
جانِ من منتظر باش
روز عطر گل مریم دیر یا زود در زندگیت خواهد دمید .
هیچ کدام از گریه هایت ابدی نخواهد ماند...
#عادله_زمانی
@adelehz
نتونستم کامل فیلم و ببینم
از خنده ی آن شخص که بگذریم مرا نگاه دم آخر کودک آتش زد.
چه گناهی کردم مگر ِخاصی در چشمش بود.اتش گرفتم از ناتوانی اش
کودک کار افغان بوده در فردیس کرج ولی چه افغان باشد چه ایرانی مگر فرقی دارد؟
حرف حرف این ست که ناتوانی اش در برابر وقاحت این دو پسر آدم را فلج میکند.
مصاحبه پسر آزار گر را شنیدم میگفت کارگرم از آزار بقیه بیزارم ..
ای عجب تو چه کارگری هستی که درد کارگر را نمی فهمی...
در هر شر اما خیری ست ..شنیدم که صدها نفر داوطلب کمک به کودک شدند .
خدا انگار خواسته بود به نحوی به این آفریده ی کوچک و ناتوانش کمک کند..میدانم که در هر شهر و کشور و جغرافیایی سیاه و سفید در کنار هم زندگی میکنند میدانم که یک نفر اورا در سطل انداخت و صدنفر برای بیرون کشیدنش از سطل دست دراز میکنند ...
میخواهم به این فکر کنم که خدا آفریده ی ناتوانش را این چنین حفظ خواهد کرد این چنین راهش را تغییر میدهد
ایمان دارم که خدا دستش را از سرش بر نمی دارد در هر شر خیری نهفته ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
از خنده ی آن شخص که بگذریم مرا نگاه دم آخر کودک آتش زد.
چه گناهی کردم مگر ِخاصی در چشمش بود.اتش گرفتم از ناتوانی اش
کودک کار افغان بوده در فردیس کرج ولی چه افغان باشد چه ایرانی مگر فرقی دارد؟
حرف حرف این ست که ناتوانی اش در برابر وقاحت این دو پسر آدم را فلج میکند.
مصاحبه پسر آزار گر را شنیدم میگفت کارگرم از آزار بقیه بیزارم ..
ای عجب تو چه کارگری هستی که درد کارگر را نمی فهمی...
در هر شر اما خیری ست ..شنیدم که صدها نفر داوطلب کمک به کودک شدند .
خدا انگار خواسته بود به نحوی به این آفریده ی کوچک و ناتوانش کمک کند..میدانم که در هر شهر و کشور و جغرافیایی سیاه و سفید در کنار هم زندگی میکنند میدانم که یک نفر اورا در سطل انداخت و صدنفر برای بیرون کشیدنش از سطل دست دراز میکنند ...
میخواهم به این فکر کنم که خدا آفریده ی ناتوانش را این چنین حفظ خواهد کرد این چنین راهش را تغییر میدهد
ایمان دارم که خدا دستش را از سرش بر نمی دارد در هر شر خیری نهفته ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
نتونستم کامل فیلم و ببینم از خنده ی آن شخص که بگذریم مرا نگاه دم آخر کودک آتش زد. چه گناهی کردم مگر ِخاصی در چشمش بود.اتش گرفتم از ناتوانی اش کودک کار افغان بوده در فردیس کرج ولی چه افغان باشد چه ایرانی مگر فرقی دارد؟ حرف حرف این ست که ناتوانی اش در برابر…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرکداممان یک تیشرت، عرقگیر، شلوارک یا تنکه کهنه داریم که به هیچ قیمت حاضر نیستیم دورش بیندازیم. یک قرارداد نانوشته بینمان هست که انگار با خون ما و تار و پود آن لباس امضا شده: من تضمین میکنم آرامش دلخواه تن و روانت را تا ابد تامین کنم، تو هم قول بده هیچ وقت مرا دور نیندازی.
واضح است که این دیالوگ هیچوقت بین ما و لباسهای کهنهمان اتفاق نیفتاده، ولی این تصویر بسیار آشنا و تکراری را همه به یاد داریم: لباس کهنههامان را روی هم تلنبار کردهایم تا از شرّشان خلاص شویم و یک حالی هم به وجدان انساندوست و اخلاقگرامان بدهیم، اما یکی دو تکه لباس هستند که نمیتوانیم ازشان دل بکنیم: کهنهتر، قدیمیتر، آشناتر، محرمتر.
اینها همانهایی هستند که اجازه دارند با ما به رختخواب بیایند، تا صبح در آغوشمان باشند، صبح با ما بیدار شوند، در خصوصیترین جاها و زمانها همراهمان باشند و تن ما را همیشه – هر وقت که بخواهیم و بخواهند – مسخّر کنند. گیرم که پیش و پس از آنها تفاخرآمیزترین تنپوشها را بر تن کنیم و خودنمایی کنیم، اما آنها دولت مستعجلند؛ او که میماند، همیشه مانده و خواهد ماند، چیزی دیگر است. مندرس، اما جاودان.
لازم است بگویم که بعضی آدمها، رابطهها، چنیناند؟...لازم نیست!
حسین وحدانی
@adelehz
واضح است که این دیالوگ هیچوقت بین ما و لباسهای کهنهمان اتفاق نیفتاده، ولی این تصویر بسیار آشنا و تکراری را همه به یاد داریم: لباس کهنههامان را روی هم تلنبار کردهایم تا از شرّشان خلاص شویم و یک حالی هم به وجدان انساندوست و اخلاقگرامان بدهیم، اما یکی دو تکه لباس هستند که نمیتوانیم ازشان دل بکنیم: کهنهتر، قدیمیتر، آشناتر، محرمتر.
اینها همانهایی هستند که اجازه دارند با ما به رختخواب بیایند، تا صبح در آغوشمان باشند، صبح با ما بیدار شوند، در خصوصیترین جاها و زمانها همراهمان باشند و تن ما را همیشه – هر وقت که بخواهیم و بخواهند – مسخّر کنند. گیرم که پیش و پس از آنها تفاخرآمیزترین تنپوشها را بر تن کنیم و خودنمایی کنیم، اما آنها دولت مستعجلند؛ او که میماند، همیشه مانده و خواهد ماند، چیزی دیگر است. مندرس، اما جاودان.
لازم است بگویم که بعضی آدمها، رابطهها، چنیناند؟...لازم نیست!
حسین وحدانی
@adelehz
همه ی ما میمیریم.
همه ی ما.
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم...
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان.
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند:
مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم...
تمام می شود.
از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم،
همه ی ما
بدون استثناء، کمی دیرتر...
کمی زودتر،
یک دفعه،
ناگهانی...
زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
@adelehz
همه ی ما.
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم...
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان.
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند:
مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم...
تمام می شود.
از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم،
همه ی ما
بدون استثناء، کمی دیرتر...
کمی زودتر،
یک دفعه،
ناگهانی...
زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
@adelehz