گلهای روی مزار یک سرباز در انگلیس
گم میشده و وقتی علت و جستجو کردند کاشف به عمل اومده که ایشون❤️گلها رو برمیداشته و میبرده تا لونه بسازه
و چه آشیانه ی قشنگی هم ساخته انصافا خوش سلیقه❤️😍
@adelehz
گم میشده و وقتی علت و جستجو کردند کاشف به عمل اومده که ایشون❤️گلها رو برمیداشته و میبرده تا لونه بسازه
و چه آشیانه ی قشنگی هم ساخته انصافا خوش سلیقه❤️😍
@adelehz
☘دستکش هاش رو درآورد!
در یکی از شب های زمستان ؛رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم ، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم.
اول کمی دودل بودم و تنبلی کردم ،
اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم ،
خیلی هم احساس خوب بودن می کردم و در عوالم فرشته ها سیر می کردم!!
اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکش را که به دستش هم چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد.
اصرار کردم که چرا نمی گیری؟
گفت : " بی ادبی می شود ، این دست خداست که به من پول می دهد."
خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم ...
مجید مجیدی 💐
#شما_فرستادین
@adelehz
در یکی از شب های زمستان ؛رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم ، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم.
اول کمی دودل بودم و تنبلی کردم ،
اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم ،
خیلی هم احساس خوب بودن می کردم و در عوالم فرشته ها سیر می کردم!!
اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکش را که به دستش هم چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد.
اصرار کردم که چرا نمی گیری؟
گفت : " بی ادبی می شود ، این دست خداست که به من پول می دهد."
خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم ...
مجید مجیدی 💐
#شما_فرستادین
@adelehz
فرشته سما [ دلبر جانم بی قرارم امشب ]
➤ @AFGHNMUSIC
"زنی کهگم کردم "
Saeid Khansari ~ Music-Fa.Com – Gandom Foroosh ~ Music-Fa.Com
یکی از همراهان همیشگی کانال این آهنگ و فرستادن و گفتند که این موسیقی محلی بروجرد لرستان هست خطه پدری شون ❤️گفتند که دلتنگ پدرومادر و همسر سفرکرده شون هستند و این آهنگ عزیزانشون و بیاد ایشون میاره،.
ما همه آهنگهایی داریم که مربوط به سرزمین ها و شهرها و خطه های پدری مون هست. ممکنه موسیقی های زیادی و بشنویم اما وقتی موسیقی فولکلورمون رو میشنویم ناخودآگاه مثل یک کودک آرام می نشینیم تا روح مون رو با اون آوای دوست جلا بدیم .
این آهنگ رو در کانال منتشر کردم تا به همه تون بگم از ته قلب به موسیقی ها و فرهنگهای محلی تون از هرجا، هر سرزمین هر شهر هر روستا و هر قطعه ای از زمین که هست احترام می گذارم.❤️❤️❤️
حالِ دلتون قشنگ
موسیقی شهرهاتون همیشه برقرار
#عادله_زمانی
@adelehz
ما همه آهنگهایی داریم که مربوط به سرزمین ها و شهرها و خطه های پدری مون هست. ممکنه موسیقی های زیادی و بشنویم اما وقتی موسیقی فولکلورمون رو میشنویم ناخودآگاه مثل یک کودک آرام می نشینیم تا روح مون رو با اون آوای دوست جلا بدیم .
این آهنگ رو در کانال منتشر کردم تا به همه تون بگم از ته قلب به موسیقی ها و فرهنگهای محلی تون از هرجا، هر سرزمین هر شهر هر روستا و هر قطعه ای از زمین که هست احترام می گذارم.❤️❤️❤️
حالِ دلتون قشنگ
موسیقی شهرهاتون همیشه برقرار
#عادله_زمانی
@adelehz
در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود
خون گرم زندگی جوشیده بود
نوشخند مهر آب
آبشار آفتاب
در صفای دشت من کوشیده بود
شبنم آن دشت از پاکیزگی
گوییا خورشید را نوشیده بود ...
فریدون مشیری
@adelehz
در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود
خون گرم زندگی جوشیده بود
نوشخند مهر آب
آبشار آفتاب
در صفای دشت من کوشیده بود
شبنم آن دشت از پاکیزگی
گوییا خورشید را نوشیده بود ...
فریدون مشیری
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در زمان جنگ جهانی دوم این مرد ۲۴ ساله بود و در یکی از شهرهای کوچک فرانسه، نظامی آمریکا بوده است! در فرانسه با یک دختر ۱۸ ساله، عاشق هم می شوند، ولی بعد از مدتی مرد جوان به منطقه ای دیگر منتقل شده و مسیر زندگی این دو ازهم جدا میشود. بعد از اتمام جنگ، دختر فرانسوی به این امید داشته که مرد آمريكایی به فرانسه بازگردد، ولی مرد به آمریکا بر می گردد و در آنجا ازدواج می کند! دختر نیز در فرانسه ازدواج می کند
حالا همسرهای هر دوي آنها فوت کرده اند
هفته پیش مراسم یادبود جنگ نرماندی برگزار شد. یکی از خبرنگارها با این آقای ۹۷ ساله که از بازماندگان آن جنگ هست مصاحبه ای کرد و او راجع به دخترفرانسوی حرف میزند که عاشقش بود و در طول همه این سالها هنوز عکسش را نگهداشته و این عکس را به خبرنگار نشان می دهد، منتها چون ۷۵ سال از این موضوع گذشته بود، گمان میکرد که او فوت کرده است. خبرنگار ماهها می گردد و خانم فرانسوی را زنده در یکی از خانه های سالمندان فرانسه پیدا می کند! این لحظه ملاقات این دو عاشق قدیمی بعد از ۷۵ سال است که به عنوان یکی از تکان دهنده ترین صحنه های احساسی دنیا ثبت شد!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
حالا همسرهای هر دوي آنها فوت کرده اند
هفته پیش مراسم یادبود جنگ نرماندی برگزار شد. یکی از خبرنگارها با این آقای ۹۷ ساله که از بازماندگان آن جنگ هست مصاحبه ای کرد و او راجع به دخترفرانسوی حرف میزند که عاشقش بود و در طول همه این سالها هنوز عکسش را نگهداشته و این عکس را به خبرنگار نشان می دهد، منتها چون ۷۵ سال از این موضوع گذشته بود، گمان میکرد که او فوت کرده است. خبرنگار ماهها می گردد و خانم فرانسوی را زنده در یکی از خانه های سالمندان فرانسه پیدا می کند! این لحظه ملاقات این دو عاشق قدیمی بعد از ۷۵ سال است که به عنوان یکی از تکان دهنده ترین صحنه های احساسی دنیا ثبت شد!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
تو را مثل یک تکه نان دوست دارم!
تعجب نکن
میخواهم هربار دیدمت ببوسمت
و از سر راه بردارمت
هربار و هربار بدون وقفه و خستگی...
#عادله_زمانی
@adelehz
تعجب نکن
میخواهم هربار دیدمت ببوسمت
و از سر راه بردارمت
هربار و هربار بدون وقفه و خستگی...
#عادله_زمانی
@adelehz
تو پدر خوبی میشی ...
اینو همیشه زری بهم می گفت،،،،
زری دختر همسایمون بود...
تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ...
همیشه ڪلی خوراکی از خونه ڪش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی،
ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ...
یادمه یهبار پفڪ و یخمڪ و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!!
وقتی رفتم تو حیاط ،زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نڪنید الان باباتون میاد...
وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ...
نهار رو خورده بودیم ڪه مامانم سر رسید ...
دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست ڪه نیست ...
یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...
بابام ڪه اومد خونه وقتی شاهڪارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...
اون وقتا مثل الان نبود ڪه بچه ها از آدم بزرگها بیشتر بدونن ،،،،
اون وقتا لڪلڪها بچه ها رو از آسمون میاوردن...
ولی یواشڪی میاوردن ڪه ڪسی اونا رو نبینه و بگه اینو بهم بده اینو نده ، سوا ڪردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم ڪه لڪ لڪ بچه رسون منو اینجا گذاشته...
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا می ریم...
وقتی به زری گفتم ڪلی گریه ڪرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی ڪتڪ هایی بود ڪه خورده بودم ...
منم جوگیـــــر، زدم زیر گریه...
مرد ڪه گریه نمی ڪنه دروغ آدم بزرگاست،
تو خاله بازی ما مرد هم گریه می ڪرد...
روز آخر هرچی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع ڪرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ...
واسه زری یه عروسڪ گرفتم، گفت اسمش رو چیبذارم گفتم دریـــــا ، وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت : تو پدر خوبی میشی ...
گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...
تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ، همون چهره فقط قد ڪشیده بود...
رفیقم رو ڪشیدم ڪنار وگفتم این ڪیه؟
گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد ڪارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه ڪار ڪنه،
گفتم بچه هم داره ، گفت تو ڪه فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریـــــا...
زدم از خونه بیرون با دو جمله ڪه مدام تو ذهنم تڪرار میشه...
دریا خانوم لڪ لڪ بچه رسون دست خوب ڪسی سپردتت ...
زری زری زری ...نمی دونم من پدرخوبیمیشم یا نه ولی می دونم تـــــو مادر خوبی شدی ...☘
حسین حائریان
#شما_فرستادین
@adelehz
اینو همیشه زری بهم می گفت،،،،
زری دختر همسایمون بود...
تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ...
همیشه ڪلی خوراکی از خونه ڪش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی،
ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ...
یادمه یهبار پفڪ و یخمڪ و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!!
وقتی رفتم تو حیاط ،زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نڪنید الان باباتون میاد...
وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ...
نهار رو خورده بودیم ڪه مامانم سر رسید ...
دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست ڪه نیست ...
یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...
بابام ڪه اومد خونه وقتی شاهڪارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...
اون وقتا مثل الان نبود ڪه بچه ها از آدم بزرگها بیشتر بدونن ،،،،
اون وقتا لڪلڪها بچه ها رو از آسمون میاوردن...
ولی یواشڪی میاوردن ڪه ڪسی اونا رو نبینه و بگه اینو بهم بده اینو نده ، سوا ڪردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم ڪه لڪ لڪ بچه رسون منو اینجا گذاشته...
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا می ریم...
وقتی به زری گفتم ڪلی گریه ڪرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی ڪتڪ هایی بود ڪه خورده بودم ...
منم جوگیـــــر، زدم زیر گریه...
مرد ڪه گریه نمی ڪنه دروغ آدم بزرگاست،
تو خاله بازی ما مرد هم گریه می ڪرد...
روز آخر هرچی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع ڪرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ...
واسه زری یه عروسڪ گرفتم، گفت اسمش رو چیبذارم گفتم دریـــــا ، وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت : تو پدر خوبی میشی ...
گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...
تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ، همون چهره فقط قد ڪشیده بود...
رفیقم رو ڪشیدم ڪنار وگفتم این ڪیه؟
گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد ڪارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه ڪار ڪنه،
گفتم بچه هم داره ، گفت تو ڪه فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریـــــا...
زدم از خونه بیرون با دو جمله ڪه مدام تو ذهنم تڪرار میشه...
دریا خانوم لڪ لڪ بچه رسون دست خوب ڪسی سپردتت ...
زری زری زری ...نمی دونم من پدرخوبیمیشم یا نه ولی می دونم تـــــو مادر خوبی شدی ...☘
حسین حائریان
#شما_فرستادین
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
کسی چه می داند
شاید همین لحظه زنی
برای مرد سیاستمدارش می رقصد
یا پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوت شان شعر می خوانند
با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح
سیاووش شمشیری
@adelehz
شاید همین لحظه زنی
برای مرد سیاستمدارش می رقصد
یا پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوت شان شعر می خوانند
با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح
سیاووش شمشیری
@adelehz
صبح ازشب عبور میکند و به شهر می رسد.
خورشید به یاد باور کودکی مان از خواب بیدارمیشود و از پشت کوه بیرون می آید ..
خیابان سکوت را توی کیفش میگذارد و غرق صدای قدمها میشود..
و این چنین یک اتفاق بزرگ رخ می دهد
روز آغاز میگردد...
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
خورشید به یاد باور کودکی مان از خواب بیدارمیشود و از پشت کوه بیرون می آید ..
خیابان سکوت را توی کیفش میگذارد و غرق صدای قدمها میشود..
و این چنین یک اتفاق بزرگ رخ می دهد
روز آغاز میگردد...
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
زنی زیبا که صاحب فرزند نمیشد پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.
پیامبر وقتی دعا میکند و وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم.
زن میگویدخدا رحیم است و میرود.
سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.
سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش میبیند.
با تعجب از خدا میپرسد :بارالها،چگونه کودکی دارد اوکه بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
وحی میرسد:هر بار گفتم فرزندی نخواهدداشت ،او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.
با دعا سرنوشت تغییر میکند...
از رحمت الهی ناامید نشوید انقدر به درگاه الهی بزنید تا در باز شود...
@adelehz
پیامبر وقتی دعا میکند و وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم.
زن میگویدخدا رحیم است و میرود.
سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.
سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش میبیند.
با تعجب از خدا میپرسد :بارالها،چگونه کودکی دارد اوکه بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
وحی میرسد:هر بار گفتم فرزندی نخواهدداشت ،او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.
با دعا سرنوشت تغییر میکند...
از رحمت الهی ناامید نشوید انقدر به درگاه الهی بزنید تا در باز شود...
@adelehz
برای تان امروز آرزو میکنم که
راه زندگی تان گشوده
حال دلتان خوب
درهای بسته بروی تان باز
لطف حق شامل حال تان
باشد .
که امروز برایتان روز خبرهای شاد کننده،روز حل مشکلات باشد
روزی که دست خدا را بروی شانه هایتان حس کنید .
آمین
@adelehz
راه زندگی تان گشوده
حال دلتان خوب
درهای بسته بروی تان باز
لطف حق شامل حال تان
باشد .
که امروز برایتان روز خبرهای شاد کننده،روز حل مشکلات باشد
روزی که دست خدا را بروی شانه هایتان حس کنید .
آمین
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
آدم ها به همان خونسردى
كه آمده اند
چمدانشان را مى بندند ؛
و ناپديد مى شوند ...
يكى در مه
يكى در غبار
يكى در باران
يكى در باد
و بى رحم ترينشان
در برف ...
عباس صفاری
@adelehz
كه آمده اند
چمدانشان را مى بندند ؛
و ناپديد مى شوند ...
يكى در مه
يكى در غبار
يكى در باران
يكى در باد
و بى رحم ترينشان
در برف ...
عباس صفاری
@adelehz