"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
"زنی که‌گم کردم "
@adelehz
دیروز پریروز دادگاه یک پسرک هفده ساله بود. این بنده‌خدا چند ماه پیش، از خواب بیدار می‌شود و حس می‌کند دیگر تحمل این زندگی کوفتی را ندارد. حالا یا شکست عشقی خورده‌بود یا هر درد بی‌درمان دیگری که داشت، انقدر احساس بیچارگی و بدبختی کرد که تفنگ پدرش را برداشت و یک گلوله هم چپاند تویش و راهی مدرسه شد. شاهدها می‌گفتند که اول می‌خواست بقیه را بکشد، ولی بعد که یادش آمد یک فشنگ بیشتر ندارد احساس کرد کار عاقلانه این است که خودش را بکشد. آخر سر ولی بدون اینکه خون از دماغ کسی راه بیفتد قضیه ختم به خیر شد.

دیروز پریروز آدمهای توی دادگاه می‌خواستند سر در بیاورند که چطوری این آدمِ بی‌اعصاب، بی خیال شلیک کردن همان یک دانه گلوله‌اش شد. فیلمهای مداربسته‌ی مدرسه را که دیدند، قاضی و متهم و شاهد و وکیل و نگهبان دادگاه از دیدن اتفاقی که افتاده بود شاخ در آوردند. بعد ماجرا را برای خبرنگارها تعریف کردند و آنها هم شاخ در آورند. خبرنگارها هم قضیه را برای مردم تعریف کردند و بخش قابل توجهی از مردم (از جمله خود من) همه با هم به صورت گروهی شاخ در آوردیم.

دوربین مداربسته یک لحظه‌ی نفسگیر را نشان می‌داد که پسرکِ بی‌اعصاب و آقای "مربی" چشم توی چشم می‌شوند. مربی انگار نه انگار که این چیزی که دست پسرک است اسمش تفنگ باشد، پسرک را در آغوش می‌گیرد. مثل آدمی که بعد از صد سال توی یک عصر بارانی پاییزی معشوقش را کنار برج ایفل ببیند، با همان میزان عشق. بعد توی فیلم یک نفر با ترس و لرز می‌آید و تفنگ را می‌قاپد و فورا هم در می‌رود. مربی ولی انگار هنوز پسرک را سیر بغل نکرده. با اینکه دیگر تفنگی هم در کار نیست ولی مربی آغوشش را تنگ‌تر می کند. صحنه که اولش شبیه فیلمهای جنایی بود یکهو می‌شود مثل سکانسهای فیلم تایتانیک قبل از برخورد کشتی با کوه یخ. بالاخره پسرک هم چشمش را می‌بندد و مربی را بغل می‌کند. جَک و رُز همینطوری که توی آغوش هم هستند، مظلوم و غریبانه قدم برمی‌دارند و یواش‌یواش از توی کادر خارج می‌شوند.

دیروز مربی آمده بود جلوی دوربین و از معجزه‌ی "بغل کردن‌" می‌گفت. حرفش حرف حساب بود. آغوشی که به روی آدمها باز می‌شود واقعا هم پیغام امنیت است، پیام صلح. پرچم سفیدی که توی باد تکان می‌خورد و آدم می‌تواند با خیال راحت تفنگ را رها کند و یک دل سیر گریه. جان مطلب را حامد ابراهیم‌پور گفت، آنجایی که گفت:

بغلم کن... که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن... که خدا دورتر از این نشود..


👤مهدی معارف
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لامصب تو دیگه چقدر خوشبختی
دیونه بازی با جک هیومن
عششششق❤️❤️❤️❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا به بوی خوشَت
جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی از این بیشتر
نمی خواهم

حسین منزوی
دلبرانه های پاییز
سارا
تربیت مدرس
@adelehz
بر خلاف تصور، تمام زنان دوران قاجار همچون زنان حرمسرای ناصرالدین شاه چاق و پشمالو نبودند! اینکه تصاویر زنان دربار انقدر زشت است دو دلیل دارد: اول اینکه ناصرالدین شاه چاق پسند بود، دوم اینکه چون خودش عکاس بود برای بانمک شدن عکس‌ها برای زنان سیبیل و ابروی پرپشت میکشید! در بالا تعدادی از زنان و دختران زیبای ایرانی در زمان قاجار رو میبینید.

@adelehz
چراغ روشن شب های روزگار تویی

#سایه
شب زیبا
@adelehz
آبان هم رسید
پاییز به نیمه نزدیک شده ست
کسی در کوچه های شهر مشتی برگهای زرد ریخته ست و درختان غم انگیزتر از همیشه اند
و رازِ این پاییز همچنان پابرجاست.
و تو هنوز نیامدی هیچ مهری مهر در دلت ننشانده ست...
#عادله_زمانی
@adelehz
باورت بشود يا نه
روزی مي رسد
که دلت برای هيچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
براي نگاه کردنم ،
خنديدنم
و حتی اذيت کردنم
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی
روزی خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود
می دانم روزی که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد!

بهومیل هرابال

@adelehz
جنگلی که دلمون میخواد توش گم بشیم ....
دلبرانه های پاییز
مریم
میشیگان آمریکا
@adelehz
همه ی ما در زندگی چیزی مشابهه را تجربه کرده ایم.ادمهایی بودند که ما بی اندازه دوستشان داشتیم و بی حساب به آنها عشق می ورزیدیم .نگرانشان بودیم و بسیار دلتنگ شان
برایشان خوابهای خوب می دیدیم و اگر روزی در موردشان کابوسی دیده بودیم آن روزمان تا شب سیاه می گذشت.
تا اینجا همه چیز عادی بود اما چه چیزی رخ داد که ورق را برگرداند؟
آنها مثل ما نبودند!
آنها نگرانمان نمی شدند و جواب دلتنگی هایمان را گاهی به زور می دادند.دلشان برایمان تنگ نمی شد و هرگز خوابهای خوب برایمان نمی دیدند. بعید بنظر می رسید که کابوسی در موردمان دیده باشند اما اگر هم اتفاق می افتاد آنقدر برایشان مهم نبود تا صبح ِزود به ما پیام دهند و احوالمان را بپرسند.
پیامها و تماسهای مان را روی گوشی هایشان می دیدند و به بهانه کار داشتن پاسخی برایش درنظر نمیگرفتند‌.
همه ی ما آدمهایی که به آنها عشق دادیم و از بی توجهی هایشان مدتها چشم پوشیدیم .یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و با خودمان گفتم بنظرم وقتش رسیده ست!
وقت برگشتن به خود و بها دادن به خودِمهربان و دلسوزمان..وقت حفاظت کردن از روح ارزشمندمان
یک روز صبح ما تلفن آن آدمهای نامهربان را از گوشی هایمان پاک کردیم و آنقدر به آنها پیام ندادیم که چت شان به انتهای صفحه ی تلگراممان رسید‌.اولش هر بار که تلفن مان زنگ خورد خیال کردیم نامهربانها هستند اما ..هربار که سرخورده شدیم از اشتباه بغض ها را فرو دادیم و یک روز دیگر بغض هم نکردیم .
یک روز صبح بلاخره بعد از مدتها نامهربان ها به تلفن هایمان زنگ زدند !
و میتوانید حدس بزنید چه اتفاقی افتاد؟
ما تماس شان را دیدیم و دلمان نلرزید و دستمان هم بروی دکمه ی سبز قبول تماس نرفت.
بله ؛یک روز ما توانستیم نامهربان ها را از زندگی مان حذف کنیم و محبت مان را خرج آدمهایی که برایمان ارزشی قائل نبودند نکنیم .
و این پیروزی قطعا از ما قهرمانانی بزرگ در زندگی خواهد ساخت.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
Har Rooz Paeeze
Mohsen Chavoshi
🎧@adelehz
هر روز پاییزه
هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه
هر سال پاییزه
پنهونم از چشمات
ماه پس ابرم
من کاسه صبرم
این کاسه لبریزه‌.
رها کردید تا بحال نامهربان زندگی تون و؟
anonymous poll

بله🥀 – 156
👍👍👍👍👍👍👍 77%

نه💔 – 47
👍👍 23%

👥 203 people voted so far. Poll closed.
میبوسمت وهوای میان آبان
اردیبهشتی میشود
#عادله_زمانی
@adelehz
آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟
ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی

فاضل نظری

@adelehz
و چه کسی باور خواهد کرد
جنگل جان مرا
عشق تو خاکستر کرد؟
حمید مصدق
دلبرانه های پاییز
زهرا
شمال ایران
@adelehz
بچه که بودم تنهایی را دوست نداشتم .گرچه عملا کودک تنهایی بودم و بجز مادرم دلم نمی خواست دوست دیگری داشته باشم.
زمانهایی بود که مادرم باید مرا تنها می گذاشت فاصله های چند دقیقه ای تا نهایتا نیم ساعت
مثلا وقتی به سبزی فروشی یا سوپر مارکت سر کوچه مراجعه میکرد .یا وقتی برای پس دادن امانت همسایه طبقه پایین چند دقیقه از خانه بیرون می رفت .
به محض اینکه تنها می شدم یک حس عجیب را تجربه میکردم انگار یک بار چند کیلویی سکه در دلم فرو می ریخت ...یا شاید یک بند از بندهای دلم کشیده میشد و بعد سرمایی نامحسوس را در بدنم حس می کردم خیلی کم خیلی دور
بعدها که بزرگتر شدم این حس از بین رفت دیگر وقتی ساعتها در خانه تنها بودم هم چیزی ناراحتم نمی کرد.
من یادم رفته بود آن حال ِریختن سکه ها در دلم را..
حالا بعد از سالها چند روز پیش وقتی داشتم در رو به خیابان را میبستم در حضور سوز غروب پاییزی ناگهان حس کردم بندی در دلم کشیده شد آن حس و لرزش نامحسوس کودکی دوباره بعد از سالها خودش را نشان داده بود..
نمیدانم چرا شاید چون حس کردم تنها هستم شاید هم چون پاییز شده و من از بچگی غروبهای پاییز ناخودآگاه بغضم می گرفت ...دلیلش را نمیدانم
فقط میدانم که به اندازه ی همان سالها کودک شدم و تنهایی مرا احاطه کرد
از بیدار شدن یک حس قدیمی شاد باشم یا غمگین
خودم هم نمیدانم.
#عادله_زمانی
@adelehz
کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را


[فروغ بسطامی]


@adelehz
مخصوص عصر جمعه
جهت شستن و بردن هوای عصردلگیر جمعه...
@adelehz