دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چهکار کنم
حال آدمی را دارم
که میخواهد به همسر مردهاش تلفن کند
اما میداند
در بهشت گوشیها را برنمیدارند...
رسول یونان
@adelehz
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چهکار کنم
حال آدمی را دارم
که میخواهد به همسر مردهاش تلفن کند
اما میداند
در بهشت گوشیها را برنمیدارند...
رسول یونان
@adelehz
خدای خوبم
نه ما یادمان می رود تو خدای مایی
نه تو مارا فراموش میکنی
همیشه بفکرت هستیم
و میدانیم توهم همیشه به فکرمان هستی حتی وقتهایی که خودمان بی خبریم
خودمان و عزیزانمان را بتو می سپاریم
به تو خدای خوب جوجه گنجشکها بچه خرگوشها و آهوبره ها ...
تو خدای مهربان ناتوانها و پناه بی پناهها
تو خدای خوب روزهای سخت و آسان...
محافظ مان باش ای بهترینِ حافظان
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
نه ما یادمان می رود تو خدای مایی
نه تو مارا فراموش میکنی
همیشه بفکرت هستیم
و میدانیم توهم همیشه به فکرمان هستی حتی وقتهایی که خودمان بی خبریم
خودمان و عزیزانمان را بتو می سپاریم
به تو خدای خوب جوجه گنجشکها بچه خرگوشها و آهوبره ها ...
تو خدای مهربان ناتوانها و پناه بی پناهها
تو خدای خوب روزهای سخت و آسان...
محافظ مان باش ای بهترینِ حافظان
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
@adelehz
دیروز پریروز دادگاه یک پسرک هفده ساله بود. این بندهخدا چند ماه پیش، از خواب بیدار میشود و حس میکند دیگر تحمل این زندگی کوفتی را ندارد. حالا یا شکست عشقی خوردهبود یا هر درد بیدرمان دیگری که داشت، انقدر احساس بیچارگی و بدبختی کرد که تفنگ پدرش را برداشت و یک گلوله هم چپاند تویش و راهی مدرسه شد. شاهدها میگفتند که اول میخواست بقیه را بکشد، ولی بعد که یادش آمد یک فشنگ بیشتر ندارد احساس کرد کار عاقلانه این است که خودش را بکشد. آخر سر ولی بدون اینکه خون از دماغ کسی راه بیفتد قضیه ختم به خیر شد.
دیروز پریروز آدمهای توی دادگاه میخواستند سر در بیاورند که چطوری این آدمِ بیاعصاب، بی خیال شلیک کردن همان یک دانه گلولهاش شد. فیلمهای مداربستهی مدرسه را که دیدند، قاضی و متهم و شاهد و وکیل و نگهبان دادگاه از دیدن اتفاقی که افتاده بود شاخ در آوردند. بعد ماجرا را برای خبرنگارها تعریف کردند و آنها هم شاخ در آورند. خبرنگارها هم قضیه را برای مردم تعریف کردند و بخش قابل توجهی از مردم (از جمله خود من) همه با هم به صورت گروهی شاخ در آوردیم.
دوربین مداربسته یک لحظهی نفسگیر را نشان میداد که پسرکِ بیاعصاب و آقای "مربی" چشم توی چشم میشوند. مربی انگار نه انگار که این چیزی که دست پسرک است اسمش تفنگ باشد، پسرک را در آغوش میگیرد. مثل آدمی که بعد از صد سال توی یک عصر بارانی پاییزی معشوقش را کنار برج ایفل ببیند، با همان میزان عشق. بعد توی فیلم یک نفر با ترس و لرز میآید و تفنگ را میقاپد و فورا هم در میرود. مربی ولی انگار هنوز پسرک را سیر بغل نکرده. با اینکه دیگر تفنگی هم در کار نیست ولی مربی آغوشش را تنگتر می کند. صحنه که اولش شبیه فیلمهای جنایی بود یکهو میشود مثل سکانسهای فیلم تایتانیک قبل از برخورد کشتی با کوه یخ. بالاخره پسرک هم چشمش را میبندد و مربی را بغل میکند. جَک و رُز همینطوری که توی آغوش هم هستند، مظلوم و غریبانه قدم برمیدارند و یواشیواش از توی کادر خارج میشوند.
دیروز مربی آمده بود جلوی دوربین و از معجزهی "بغل کردن" میگفت. حرفش حرف حساب بود. آغوشی که به روی آدمها باز میشود واقعا هم پیغام امنیت است، پیام صلح. پرچم سفیدی که توی باد تکان میخورد و آدم میتواند با خیال راحت تفنگ را رها کند و یک دل سیر گریه. جان مطلب را حامد ابراهیمپور گفت، آنجایی که گفت:
بغلم کن... که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن... که خدا دورتر از این نشود..
👤مهدی معارف
@adelehz
دیروز پریروز آدمهای توی دادگاه میخواستند سر در بیاورند که چطوری این آدمِ بیاعصاب، بی خیال شلیک کردن همان یک دانه گلولهاش شد. فیلمهای مداربستهی مدرسه را که دیدند، قاضی و متهم و شاهد و وکیل و نگهبان دادگاه از دیدن اتفاقی که افتاده بود شاخ در آوردند. بعد ماجرا را برای خبرنگارها تعریف کردند و آنها هم شاخ در آورند. خبرنگارها هم قضیه را برای مردم تعریف کردند و بخش قابل توجهی از مردم (از جمله خود من) همه با هم به صورت گروهی شاخ در آوردیم.
دوربین مداربسته یک لحظهی نفسگیر را نشان میداد که پسرکِ بیاعصاب و آقای "مربی" چشم توی چشم میشوند. مربی انگار نه انگار که این چیزی که دست پسرک است اسمش تفنگ باشد، پسرک را در آغوش میگیرد. مثل آدمی که بعد از صد سال توی یک عصر بارانی پاییزی معشوقش را کنار برج ایفل ببیند، با همان میزان عشق. بعد توی فیلم یک نفر با ترس و لرز میآید و تفنگ را میقاپد و فورا هم در میرود. مربی ولی انگار هنوز پسرک را سیر بغل نکرده. با اینکه دیگر تفنگی هم در کار نیست ولی مربی آغوشش را تنگتر می کند. صحنه که اولش شبیه فیلمهای جنایی بود یکهو میشود مثل سکانسهای فیلم تایتانیک قبل از برخورد کشتی با کوه یخ. بالاخره پسرک هم چشمش را میبندد و مربی را بغل میکند. جَک و رُز همینطوری که توی آغوش هم هستند، مظلوم و غریبانه قدم برمیدارند و یواشیواش از توی کادر خارج میشوند.
دیروز مربی آمده بود جلوی دوربین و از معجزهی "بغل کردن" میگفت. حرفش حرف حساب بود. آغوشی که به روی آدمها باز میشود واقعا هم پیغام امنیت است، پیام صلح. پرچم سفیدی که توی باد تکان میخورد و آدم میتواند با خیال راحت تفنگ را رها کند و یک دل سیر گریه. جان مطلب را حامد ابراهیمپور گفت، آنجایی که گفت:
بغلم کن... که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن... که خدا دورتر از این نشود..
👤مهدی معارف
@adelehz
مرا به بوی خوشَت
جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی از این بیشتر
نمی خواهم
حسین منزوی
دلبرانه های پاییز
سارا
تربیت مدرس
@adelehz
جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی از این بیشتر
نمی خواهم
حسین منزوی
دلبرانه های پاییز
سارا
تربیت مدرس
@adelehz
بر خلاف تصور، تمام زنان دوران قاجار همچون زنان حرمسرای ناصرالدین شاه چاق و پشمالو نبودند! اینکه تصاویر زنان دربار انقدر زشت است دو دلیل دارد: اول اینکه ناصرالدین شاه چاق پسند بود، دوم اینکه چون خودش عکاس بود برای بانمک شدن عکسها برای زنان سیبیل و ابروی پرپشت میکشید! در بالا تعدادی از زنان و دختران زیبای ایرانی در زمان قاجار رو میبینید.
@adelehz
@adelehz
آبان هم رسید
پاییز به نیمه نزدیک شده ست
کسی در کوچه های شهر مشتی برگهای زرد ریخته ست و درختان غم انگیزتر از همیشه اند
و رازِ این پاییز همچنان پابرجاست.
و تو هنوز نیامدی هیچ مهری مهر در دلت ننشانده ست...
#عادله_زمانی
@adelehz
پاییز به نیمه نزدیک شده ست
کسی در کوچه های شهر مشتی برگهای زرد ریخته ست و درختان غم انگیزتر از همیشه اند
و رازِ این پاییز همچنان پابرجاست.
و تو هنوز نیامدی هیچ مهری مهر در دلت ننشانده ست...
#عادله_زمانی
@adelehz
باورت بشود يا نه
روزی مي رسد
که دلت برای هيچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
براي نگاه کردنم ،
خنديدنم
و حتی اذيت کردنم
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی
روزی خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود
می دانم روزی که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد!
بهومیل هرابال
@adelehz
روزی مي رسد
که دلت برای هيچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد
براي نگاه کردنم ،
خنديدنم
و حتی اذيت کردنم
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی
روزی خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود
می دانم روزی که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد!
بهومیل هرابال
@adelehz
همه ی ما در زندگی چیزی مشابهه را تجربه کرده ایم.ادمهایی بودند که ما بی اندازه دوستشان داشتیم و بی حساب به آنها عشق می ورزیدیم .نگرانشان بودیم و بسیار دلتنگ شان
برایشان خوابهای خوب می دیدیم و اگر روزی در موردشان کابوسی دیده بودیم آن روزمان تا شب سیاه می گذشت.
تا اینجا همه چیز عادی بود اما چه چیزی رخ داد که ورق را برگرداند؟
آنها مثل ما نبودند!
آنها نگرانمان نمی شدند و جواب دلتنگی هایمان را گاهی به زور می دادند.دلشان برایمان تنگ نمی شد و هرگز خوابهای خوب برایمان نمی دیدند. بعید بنظر می رسید که کابوسی در موردمان دیده باشند اما اگر هم اتفاق می افتاد آنقدر برایشان مهم نبود تا صبح ِزود به ما پیام دهند و احوالمان را بپرسند.
پیامها و تماسهای مان را روی گوشی هایشان می دیدند و به بهانه کار داشتن پاسخی برایش درنظر نمیگرفتند.
همه ی ما آدمهایی که به آنها عشق دادیم و از بی توجهی هایشان مدتها چشم پوشیدیم .یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و با خودمان گفتم بنظرم وقتش رسیده ست!
وقت برگشتن به خود و بها دادن به خودِمهربان و دلسوزمان..وقت حفاظت کردن از روح ارزشمندمان
یک روز صبح ما تلفن آن آدمهای نامهربان را از گوشی هایمان پاک کردیم و آنقدر به آنها پیام ندادیم که چت شان به انتهای صفحه ی تلگراممان رسید.اولش هر بار که تلفن مان زنگ خورد خیال کردیم نامهربانها هستند اما ..هربار که سرخورده شدیم از اشتباه بغض ها را فرو دادیم و یک روز دیگر بغض هم نکردیم .
یک روز صبح بلاخره بعد از مدتها نامهربان ها به تلفن هایمان زنگ زدند !
و میتوانید حدس بزنید چه اتفاقی افتاد؟
ما تماس شان را دیدیم و دلمان نلرزید و دستمان هم بروی دکمه ی سبز قبول تماس نرفت.
بله ؛یک روز ما توانستیم نامهربان ها را از زندگی مان حذف کنیم و محبت مان را خرج آدمهایی که برایمان ارزشی قائل نبودند نکنیم .
و این پیروزی قطعا از ما قهرمانانی بزرگ در زندگی خواهد ساخت.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
برایشان خوابهای خوب می دیدیم و اگر روزی در موردشان کابوسی دیده بودیم آن روزمان تا شب سیاه می گذشت.
تا اینجا همه چیز عادی بود اما چه چیزی رخ داد که ورق را برگرداند؟
آنها مثل ما نبودند!
آنها نگرانمان نمی شدند و جواب دلتنگی هایمان را گاهی به زور می دادند.دلشان برایمان تنگ نمی شد و هرگز خوابهای خوب برایمان نمی دیدند. بعید بنظر می رسید که کابوسی در موردمان دیده باشند اما اگر هم اتفاق می افتاد آنقدر برایشان مهم نبود تا صبح ِزود به ما پیام دهند و احوالمان را بپرسند.
پیامها و تماسهای مان را روی گوشی هایشان می دیدند و به بهانه کار داشتن پاسخی برایش درنظر نمیگرفتند.
همه ی ما آدمهایی که به آنها عشق دادیم و از بی توجهی هایشان مدتها چشم پوشیدیم .یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و با خودمان گفتم بنظرم وقتش رسیده ست!
وقت برگشتن به خود و بها دادن به خودِمهربان و دلسوزمان..وقت حفاظت کردن از روح ارزشمندمان
یک روز صبح ما تلفن آن آدمهای نامهربان را از گوشی هایمان پاک کردیم و آنقدر به آنها پیام ندادیم که چت شان به انتهای صفحه ی تلگراممان رسید.اولش هر بار که تلفن مان زنگ خورد خیال کردیم نامهربانها هستند اما ..هربار که سرخورده شدیم از اشتباه بغض ها را فرو دادیم و یک روز دیگر بغض هم نکردیم .
یک روز صبح بلاخره بعد از مدتها نامهربان ها به تلفن هایمان زنگ زدند !
و میتوانید حدس بزنید چه اتفاقی افتاد؟
ما تماس شان را دیدیم و دلمان نلرزید و دستمان هم بروی دکمه ی سبز قبول تماس نرفت.
بله ؛یک روز ما توانستیم نامهربان ها را از زندگی مان حذف کنیم و محبت مان را خرج آدمهایی که برایمان ارزشی قائل نبودند نکنیم .
و این پیروزی قطعا از ما قهرمانانی بزرگ در زندگی خواهد ساخت.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
Har Rooz Paeeze
Mohsen Chavoshi
رها کردید تا بحال نامهربان زندگی تون و؟
anonymous poll
بله🥀 – 156
👍👍👍👍👍👍👍 77%
نه💔 – 47
👍👍 23%
👥 203 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
بله🥀 – 156
👍👍👍👍👍👍👍 77%
نه💔 – 47
👍👍 23%
👥 203 people voted so far. Poll closed.