خانه پدر و مادر - بعد از خانه خدا، تنها خانه ای است که روزی ده ها بار می توانی بروی بدون دعوت و هر بار صاحب خانه از دیدنت خوشحال و خوشحال تر می شود! خانه ای که برای رفتن نیازی به دعوت ندارد! خانه ای که خودت می توانی کلید بیندازی وارد شوی! خانه ای که همیشه چشمانی مهربان به در دوخته تا تو را ببینند! خانه ای که یاد آور آرامش کودکانه توست! خانه ای که حضورت به پدر و مادر عبادت محسوب می شود و گفتگویت با آنها ذکر الهی است! خانه ای که اگر نروی دل صاحبخانه میگیرد و غمگین می شود! خانه ای که قهر با آن، قهر با خداست! خانه ای که دو تا شمع سوخته اند تا روشنی به ما بدهند و تا وقتی سوسو می زنند، شادی و حیات در وجودت جریان دارد! خانه ای که سفره هایش خالص و بی ریاست! خانه ای که وقتی خوردنی آوردند اگر نخوری ناراحت و دلشکسته می شوند! خانه ای که همه بهترین هایش با خنده و شادمانی تقدیم تو می شود! چقدر خانه والدین به خانه خدا شباهت دارد! قدر این خانه ها را بدانیم! قدر این فرشته های آسمانی را بدانیم! خیلی زودتر از آن که فکر کنیم دیر می شود! تقدیم به همه اونایی که به این خانه عشق می ورزند!♥️
#شما_فرستادین
@adelehz
#شما_فرستادین
@adelehz
بهار آمدی برگها سبز بود
پاییز رفتی برگها زرد شدند .
فاصله ی دو تغییر رنگ دو فصل مال من بودی و دیگر نه
همین ...
#عادله_زمانی
دلبرانه های پاییز
صوفیا
مازندران_(سوادکوه)
@adelehz
پاییز رفتی برگها زرد شدند .
فاصله ی دو تغییر رنگ دو فصل مال من بودی و دیگر نه
همین ...
#عادله_زمانی
دلبرانه های پاییز
صوفیا
مازندران_(سوادکوه)
@adelehz
داشتم پیاز رنده میکردم، خط چش و ریملم با اشک پخش شده بود رو صورتم.
شکل اینایی شده بودم که فهمیدن شوهرشون یه زن دیگه داره ولی وایساده براش کتلت میپزه.😁😅
@adelehz
شکل اینایی شده بودم که فهمیدن شوهرشون یه زن دیگه داره ولی وایساده براش کتلت میپزه.😁😅
@adelehz
می گفتی دلت انار شده دانه شده و ریخته بر زمین باغ مان
می گفتی مرا که دیدی دلت مثل دانه های انار هری ریخته ست.
من به تو ان پاییز نگفتم اما من همیشه عاشق دانه های سرخ انار بودم.
#عادله_زمانی
دلبرانه های پاییز
عاطفه
یزد
@adelehz
می گفتی مرا که دیدی دلت مثل دانه های انار هری ریخته ست.
من به تو ان پاییز نگفتم اما من همیشه عاشق دانه های سرخ انار بودم.
#عادله_زمانی
دلبرانه های پاییز
عاطفه
یزد
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه های سالهای دور
@adelehz
@adelehz
جمعه حال گنگی ست میان خوشی و آرامش و دلواپسی
دقیقا نمیدانی در آرامشی یا دلت شور میزند ...
ولیکن دلت نمیخواهد تمام شود انگار شبیه زندگی ست که با وجود فراز ونشیب هایش هنوز دوستش داری...
#عادله_زمانی
@adelehz
دقیقا نمیدانی در آرامشی یا دلت شور میزند ...
ولیکن دلت نمیخواهد تمام شود انگار شبیه زندگی ست که با وجود فراز ونشیب هایش هنوز دوستش داری...
#عادله_زمانی
@adelehz
یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.
ناگفته هم نماند که خودم هم بدم نمیآمد که او این قدر شیفتهی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم.
سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همهی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جداییمان، چراغِ راهِ آیندهی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال میکردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی میبینم الآن هیچ چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت میکنم، میبینم تقریبا همهی ما در طولِ زندگی، به لحظه یی میرسیم که آدمهای خاص و افسانه یی مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی میشوند.
و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان میآید، بُت درست کنیم و از آنها «اَبَر انسان» بسازیم.
وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه ، آدمهای معمولییی هستند.
حتی آنهایی که ما ابر انسان میپنداریم، دستشویی میروند، وقتی میخوابند آبِ دهنشان روی بالش میریزد، آنها هم دچار اسهال و یبوست میشوند، میترسند، دروغ میگویند، عرقِشان بوی گند میدهد و دهنشان سرِ صبح، بوی ...
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
اولین چارهی کار این بود که از آنها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، نیازهای طبیعی دارم.
عصبانی میشوم، غمگین میشوم، گرسنه میشوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد میگیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همهی آدمها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچهی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله ،از در عبور کرد.
باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند بلکه به مراتب از تو با ارزشتر و مهمترند.
و بعد؛ راستگویی
به عقیدهی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگتر و انسانیتر از راستگویی نیست.
اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
اینهایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوقها هم میآید.
به یک دلدادهی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه میبینی، در خلوتش یک ژولیده ی تمامعیار میشود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همهی ما آدمیم. آدمهای خیلی معمولی.
دالتون ترومبو
فیلمنامهنویس و نویسنده معروف امریکایی
#شما_فرستادین
@adelehz
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.
ناگفته هم نماند که خودم هم بدم نمیآمد که او این قدر شیفتهی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم.
سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همهی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جداییمان، چراغِ راهِ آیندهی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال میکردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی میبینم الآن هیچ چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت میکنم، میبینم تقریبا همهی ما در طولِ زندگی، به لحظه یی میرسیم که آدمهای خاص و افسانه یی مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی میشوند.
و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان میآید، بُت درست کنیم و از آنها «اَبَر انسان» بسازیم.
وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه ، آدمهای معمولییی هستند.
حتی آنهایی که ما ابر انسان میپنداریم، دستشویی میروند، وقتی میخوابند آبِ دهنشان روی بالش میریزد، آنها هم دچار اسهال و یبوست میشوند، میترسند، دروغ میگویند، عرقِشان بوی گند میدهد و دهنشان سرِ صبح، بوی ...
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
اولین چارهی کار این بود که از آنها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، نیازهای طبیعی دارم.
عصبانی میشوم، غمگین میشوم، گرسنه میشوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد میگیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همهی آدمها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچهی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله ،از در عبور کرد.
باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند بلکه به مراتب از تو با ارزشتر و مهمترند.
و بعد؛ راستگویی
به عقیدهی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگتر و انسانیتر از راستگویی نیست.
اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
اینهایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوقها هم میآید.
به یک دلدادهی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه میبینی، در خلوتش یک ژولیده ی تمامعیار میشود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همهی ما آدمیم. آدمهای خیلی معمولی.
دالتون ترومبو
فیلمنامهنویس و نویسنده معروف امریکایی
#شما_فرستادین
@adelehz
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دیگران
شهریار
دلبرانه های پاییز
نرگس
همدان
@adelehz
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دیگران
شهریار
دلبرانه های پاییز
نرگس
همدان
@adelehz
در من بوی دارچين
در تو عطر بهار نارنج
بيا دست در دست هم
قدم بزنيم
كوچههای پايتخت را...
جمال ثريا
@adelehz
در تو عطر بهار نارنج
بيا دست در دست هم
قدم بزنيم
كوچههای پايتخت را...
جمال ثريا
@adelehz
همه ی زنها عاشق رنگ قرمزهستند .نه چون رنگ زیبایی ست چون زنها به عشق،سیب سرخ،گل رز و رژ قرمز بیشتر ازهرکس دیگری علاقه دارند.چون زنها با رنگ سرخ زیباترند...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
غمگین نباشید ...
چرا که خوشبختی میتواند
از درون تلخترین روزهای زندگی شما،
زاده شود …
باورکن ...
در تقدیر هر انسانی معجزهای
از طرف خدا تعیین شده
که قطعاً در زندگی،
در زمان مناسب نمایان خواهد شد!
یک شخص خاص ...
یک اتفاق خاص ...
یا یک موهبت خاص ...
منتظر اعجاز خدا در زندگیات باش
بدون ذره ای تردید ...
شب زیبا
@adelehz
چرا که خوشبختی میتواند
از درون تلخترین روزهای زندگی شما،
زاده شود …
باورکن ...
در تقدیر هر انسانی معجزهای
از طرف خدا تعیین شده
که قطعاً در زندگی،
در زمان مناسب نمایان خواهد شد!
یک شخص خاص ...
یک اتفاق خاص ...
یا یک موهبت خاص ...
منتظر اعجاز خدا در زندگیات باش
بدون ذره ای تردید ...
شب زیبا
@adelehz