"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
من نشاطی را نمی‌جویم به جز اندوه عشق
من بهشتی را نمی‌خواهم به غیر از کوی دوست

👤 فروغی بسطامی

شب زیبا
@adelehz
توی مترو بودم .در فکر و منتظر رسیدن به مقصد ..خانم مسنی با چادری سیاه رنگ و رو رفته همراه زن جوان رنگ پریده ای سوار مترو شدند دخترک چهاریا پنج ساله ی لاغری هم همراهشان بود .چشمان درشت و مژه های بلندش روی آن صورت کوچک و ظریف شبیه شخصیتهای کارتونی کرده بودش ...
پیرزن و زن جوان کنارم مستقر شدند و روی صندلی نشستند ...
کیسه های برنجی خالی پرشده با وسایل مورد نیازشان دستان زیر چادر زنها را پر کرده بود .
دخترک مدام بالا و پایین میپرید و میخندید...صدای خنده اش بلند بود هرچقدر مادربزرگش سعی میکرد ساکتش کند فایده نداشت .
پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت ...اگر ساکت نشوی دختر خانم بهت آمپول میزنه ..
منظورش از دختر خانم آمپول زن من بودم البته..
دخترک برگشت و نگاهی به من انداخت در دلم گفتم من اگر میتوانستم هم چنین جنایتی برای چهارتا شادی کودکانه نمیکردم ...
انگار ذهنم را خواند به پهنای صورت خندید و من هم نتوانستم لبخندم را جمع کنم ..
بارها نگاهم کرد و بازهم خندید
در دلم گفتم کاش آبنبات چوبی که دیروز فروشنده در سوپرمارکت به جای بقیه پولم به دستم داد حالا درکیفم بود تا میدادم به دستش ...
دخترک نمی نشست و بازهم کودکانه میخندید...مادربزرگش آه بلندی کشید و گفت آرام بگیر بچه...اینقدر بابا را اذیت کردیم که رهایمان کرد و در بهشت زهرا خوابید ..حالا دیگر شیطنت نکن...
بند دلم کشیده شد...
غیر از حرف چرند مادربزرگ و تاثیری که می توانست روی ذهن دخترک داشته باشد ..از تصور یتیم بودن دخترک دلم لرزید .
به لبخندهایش نگاه میکردم و دلم پر از غصه شد .به همین چیزها فکر میکردم که دستی کوچک روبرویم دراز شد
لای مشت کوچکش شکلاتی را به طرفم گرفته بود و لبخند میزد...
ماتم برده بود..شکلات را گرفتم و گفتم ممنونم عزیزدلم ..
دلم از اینهمه مهربانی گرفت ...
صورتم را برگرداندم تا حلقه ی اشک در چشمهایم را کسی نبیند به این فکر کردم که این همه مهربانی چطور در وجود کوچکش جمع شده ست .
چند ایستگاه بعد دخترک با مادربزرگ و مادرش پیاده شد با او خداحافظی کردم و در دلم گفتم عزیزدلم برای شکلات کوچک و درس قشنگ مهربانی ات خیلی ممنونم ....کوچک مهربان خدا در آغوشش تورا همواره نگاه دارد و بهترینها را در سبد بختت بگذارد....
#عادله_زمانی
#مترو_نویس
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کجای این دنیا نشسته ای که خیالت رها نمیکند مرا؟
خیالت از خودت وفادارتر از اب در امد جانا...
#عادله_زمانی
@adelehz
باز آید بوی ماه مهر😂
@adelehz
هم شاگردی جانم
رفیق جان سالهای دورم
سلام....
همشاگردی جانم زنگ کلاسها را زده اند پس تو کجایی؟؟آهان شاید پشت در مدرسه توی کوچه ی خلوت و آرام مان ایستاده ای .شاید هم دم آبخوری با لیوان تاشو ات آب میخوری. هرکجا هستی زودتر خودت را برسان ..منتظرت هستم برای رفتن به کلاس
راستی همکلاسی جانم
حال دلت چطورست؟
عزیزم دستانت که همیشه از مدادگلی های استدلر قرمز بود چکار میکنند؟ هنوزهم گاهی نارنگی پوست میکنی شبیه همانهایی که زیر نیمکت پوست می کندیم و بویش تا خود دفتر می رفت؟؟راستی اصلا کجایی عزیزدلم ؟
لقمه های مادرت را هنوز داری ؟پول توجیبی های پدرت را چه ؟؟؟
هنوز هم دلت میخواهد گچ های خوشرنگ پای تخته را برداری و روی تخته بنویسی بابا اب داد؟
بیا عزیزم بیا همشاگردی جانم هنوز خیلی راه داریم که برویم.بیا دستت را بده به دستم تا برویم و دوباره داستانهای خانواده ی هاشمی را بخوانیم بیا تا در راه مدرسه شعرهای مصطفی رحماندوست را دوره کنیم بیا صد دانه یاقوت بچینیم...
رفیق جان هم نیمکتی من ، بیا بازهم به بهانه ی تراشیدن مدادهای استدلر وشمشیرنشان مان پای سطل گوشه کلاس برویم و طوری که معلم نبیند ریز ریز بخندیم ..بیا دوباره مقنعه های کوتاه بپوشیم و طره های بافته ی موهایمان را بیرون بگذاریم ...
بیا در راه مدرسه جدول ضرب مان را دوره کنیم و دنبال برگهای مختلف برای درس علوم بگردیم ..
عزیزم دنیای آدم بزرگهای همیشه طلبکار جای قشنگی نیست بیا برگردیم به دبستانمان بیا برگردیم به دلخوشی های کودکانه و برچسب های روی دفترهایمان..
راستی رفیق جانم
همشاگردی جانم
کتابهایت را جلد کرده ای نشود که یادت برود...نشود که باز جامدادی ات را جا بگذاری اسم قشنگت را روی پاکن های رنگی نوشته ای؟؟
وقتی تمام کارهایت را کردی لقمه ی نان وپنیر وگردویت را بردار و توی کیفت بگذار و بیا، من با مقنعه ی سفید کوتاهم با ان روپوش سرمه ای با یقه و سراستین های گلدوزی شده توی کوچه منتظرت ایستاده ام بیا دستم را بگیر تا راهی شویم ..وقتی در راه صدای خنده هایمان گوش مدرسه پیر را پر میکند ..
بیا عزیز جانم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
پاییز جان سلام
خوش آمدی خوش رنگ سال...
راستش را بگویم بخواهم با تو صادق باشم ...هوایت که به تنم می زند دلم هری می ریزد پایین نمیدانم ترس شروع شدن مدرسه هاست که سالها با من باقی مانده ست .یا چون فصل عاشقی هستی و من هم از عشق همیشه شانسم کم بوده ست....
حالا هرچه که باشد دلم با بادخنکت می لرزد...
میخواهم بگویم بااینکه ته دلم همیشه از امدنت خالی میشود ولی تو خوش امدی حتی با بارانهای سردت که مثل بهار گاه و بیگاه ست اما مثل بهار دل ادم را گرم نمیکند.
حتی با نسیم سرد صبحگاهی ات که تن و بدن و روح آدم را می لرزاند ..
حتی با غروبهای گنگت که صدای کلاغها را از دور دستها به خانه ها و خیابانها می اورد..
با تمام ویژگی های منحصر به فردت خوش آمدی ...
بخیر بگذر پاییز جان به خیر و به ارامش
نمیخواهم بگویم کاش در تو اتفاق خیلی خیلی خاصی بیفتد منتظر معجزه پاییزی هم نیستم ولی میخواهم که به خیر بگذری و دلها در طول گذرات از تن شهر به غصه و غم مبتلا نشوند ..
پاییز جان چمدان تابستان را که دم در گذاشته به دستش بده و وارد شو
تابستان از دروازه های شهر خروج میکند و تنها خدا میداند سال بعد که بازگردد ایا هنوز برای باز کردن آغوش به سویش زنده خواهیم بود یا نه
پاییز جان با اولین باد خنکت وارد شو
قدمت بر شهرهایمان مبارک و پر برکت....
#عادله_زمانی
@adelehz
پس نارنگی چی ؟🍊
@adelehz
اول مهر خوشحال بودین یا ناراحت؟
anonymous poll

خوشحال بودم که میرفتم مدرسه ^_^ – 167
👍👍👍👍👍👍👍 75%

عزا میگرفتم :( – 57
👍👍 25%

👥 224 people voted so far. Poll closed.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاییزتون مبارک 🍁🍂
غصه هاتون مثل برگ درخت در حال خشکیدن و ریختن 😊❤️
@adelehz
روز اول مهر کلاس اول
دقیقا همین شکلی بودم
شاید هم به مراتب بدتر 😁
@adelehz
بُگذاشتم، ای عزیزْ چون جان
دلْ نزدِ تو یادگار، رفتم.


عراقی
@adelehz
میخواستم در دریای چشمت غرق شوم..حقیقتش این ست که چشمانت دریا نداشت حتی برکه ای راکد هم نبود .
این من بودم که آنقدر غرق عشقت بودم که درون چشمت دنبال دریا بودم و در دستانت دنبال جنگلی سبز
غافل از اینکه تنها درون دلت بود که باید میگشتم آن هم دنبال کویری که هیچ گلی از عشق بر بسترش نمی روید...
#عادله_زمانی
@adelehz
از بهترین خوابهای که داشتم اونایی بود که خسته دراز کشیده بودم و مادرم چادرش رو میکشید روم تا بخوابم
از عطر چادرش مست میشدم
انگار یه واحد مورفین! به آدم تزریق کردن
کاش "ادکلن بوی مادر" داشتیم!
مادرهای ما از نسل مادرهایی هستند که تخت دونفره نداشتن اما شب سرشون رو با شریک زندگیشون ،روی یک متکا میذاشتن....عاشقانه هاشون رو جااااار نمیزدن .....مادرهای ما از نسل مادرهایی هستند که به تدریج قناعت وقانع بودن افتخار میکردند .......مادرهای ما یک میز پر از عطر ولاک و سرخاب وماتیک نداشتن اما بعد از حمام لپهاشون گل می انداخت و لباسهاشون بوی عطرِحنا و گلاب میداد ...........مادرهای ما با کم وزیادِ زندگی ساختن و دَم نزدن ...صبور بودن...
کیک تولدو کادو ولنتاین وسالگرد ازدواج نداشتن اما خنده هاشون عمیق واز ته دل بود .......
مادرهای ما هود و ماکروفرو ظرفشویی نداشتن اما خونه هاشون همیشه بوی تمیزی میداد .....عطر ِغذاشون تا سر کوچه میومد .....سبزی و نون تازشون همیشه تو سفره بود .....شیشه های ترشیشون روی طاقچه چیده بود ....
نگران مانیکور پدیکور ناخنهاشون نبودند با دستهاشون کتلت درست میکردند اونقدر خوشمزه که انگشتامون رو هم باهاش میخوردیم ......
مادرهای ما واقعی بودند ......
زنده هاشون موندگار
و رفته هاشون بهشتی ...

ناشناس
@adelehz
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد


شب خوش
@adelehz
میان رویش گلها در بهار و ریختن برگها در خزان جایی را برای خودت خالی بگذار
برای حال خودت و دل خودت برای رسیدن به آنچه که لایقش هستیرو آن نه الزاما ثروت قارون یا عمر نوح ست بلکه تنها آرامشی ست که سزاوارش هستی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر..

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم.
گندم و جو می فروختم.خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم.

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. شناخته بودمش.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.

من باور داشتم که
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

👤دکتر عبدالوهابی (استاد آناتومی دانشگاه تهران)

@adelehz