از هفته آینده سر صبحی یسری کوله رنگی رنگی دیدین که دارن تو خیابونا واسه خودشون راه میرن نترسین
اینا کلاس اولی هان میرن به سمت کسب علم و دانش 😊🎒
@adelehz
اینا کلاس اولی هان میرن به سمت کسب علم و دانش 😊🎒
@adelehz
تو آن اتفاق خوبی بودی در زندگیم
که همیشه منتظر افتادنش بودم
افتادنت درون آغوشم....
#عادله_زمانی
@adelehz
که همیشه منتظر افتادنش بودم
افتادنت درون آغوشم....
#عادله_زمانی
@adelehz
جایی از زندگیت میرسی که از خیلی ها قطع امید میکنی ...ناامید میشوی از آدمهایی که رویشان حساب کردی
بنظرم جز ناامیدکننده ترین لحظات زندگی آن زمانهایی ست که متوجه میشوی به حرف بعضی ها بیشتر از اندازه باور داشتی .
حرف،حرف عشق و کار و عمل و کمک نیست کلی میگویم .منظورم هرچیزی ست .ما آدمها ،می نشینیم با خودمان دو دوتا چهارتا میکنیم فکر میکنیم برنامه می ریزیم و روی قسمت کمک دیگران و یا بودن دیگران زیادی حساب باز میکنیم.
مثلا میگویم خوب فلانی که گفت آن کار را انجام می دهد این که حل شده ست حالا بماند بقیه ی کارها
نه عزیزدلم آن حل نشده ست اشتباه من و تو خیلی های دیگر همین ست باور میکنیم که فلانی آن کار را انجام میدهد و وقتی به هردلیلی فلانی کاری نمیکند یک دفعه هرچی ساختیم دود میشود می رود هوا ...
القصه حرفم این ست در هیچ چیز صد درصد روی کسی حساب نکنید
حتی در عشق
اگر آمد و گفت تا اخرش با توام
ته دلتان عین بچه دبستانی های خوش باور قند آب نشود که وای تا اخرش با من ست .
چه میدانی رفیق شاید آخرش برای او ته همین ماه یا ته همین فصل باشد .
خلاصه که دستت به زانوی خودت باشد در هرچیزی
قبول دارم آسان نیست وهزار افتادن دارد ولی خودمانیم خودت بیفتی دردش کمترست تا نارو بخوری ...
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
بنظرم جز ناامیدکننده ترین لحظات زندگی آن زمانهایی ست که متوجه میشوی به حرف بعضی ها بیشتر از اندازه باور داشتی .
حرف،حرف عشق و کار و عمل و کمک نیست کلی میگویم .منظورم هرچیزی ست .ما آدمها ،می نشینیم با خودمان دو دوتا چهارتا میکنیم فکر میکنیم برنامه می ریزیم و روی قسمت کمک دیگران و یا بودن دیگران زیادی حساب باز میکنیم.
مثلا میگویم خوب فلانی که گفت آن کار را انجام می دهد این که حل شده ست حالا بماند بقیه ی کارها
نه عزیزدلم آن حل نشده ست اشتباه من و تو خیلی های دیگر همین ست باور میکنیم که فلانی آن کار را انجام میدهد و وقتی به هردلیلی فلانی کاری نمیکند یک دفعه هرچی ساختیم دود میشود می رود هوا ...
القصه حرفم این ست در هیچ چیز صد درصد روی کسی حساب نکنید
حتی در عشق
اگر آمد و گفت تا اخرش با توام
ته دلتان عین بچه دبستانی های خوش باور قند آب نشود که وای تا اخرش با من ست .
چه میدانی رفیق شاید آخرش برای او ته همین ماه یا ته همین فصل باشد .
خلاصه که دستت به زانوی خودت باشد در هرچیزی
قبول دارم آسان نیست وهزار افتادن دارد ولی خودمانیم خودت بیفتی دردش کمترست تا نارو بخوری ...
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
کرمان چرا کرمان شد!
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@adelehz
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
به لَبهایت گلهای سُرخ بزن،
گردنبندی از مرواریدهای دریا بیاویز ،
ناخنهایَت را به رنگِ دلم رنگ کن،
امروز صبحِ دیگریست. . .
نزار قبانی
@adelehz
گردنبندی از مرواریدهای دریا بیاویز ،
ناخنهایَت را به رنگِ دلم رنگ کن،
امروز صبحِ دیگریست. . .
نزار قبانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این دیگه بحث فقر نیست بحث نداشتن شرفه
تبلت یه بچه ی سندرون داون و اینجوری از دستش میکشه و خودشم زخمی میکنه ...
البته کاش والدین فرزندان با ناتوانی های ذهنی خاص هم در این موارد هوشیارتر عمل کنند.
@adelehz
تبلت یه بچه ی سندرون داون و اینجوری از دستش میکشه و خودشم زخمی میکنه ...
البته کاش والدین فرزندان با ناتوانی های ذهنی خاص هم در این موارد هوشیارتر عمل کنند.
@adelehz
یک روز پای همین دفتر و کتابها با همین مداد نوکی قرمز که مینوشتم هرخطم برای تو بود .در هر خطی تو تصویر میشدی .درهر سطری تو انچنان نیرومند حضور داشتی که انگار تودست مرا میچرخانی و کلمات را تو مینویسی.
دروغ چرا؟عاشقت بودم.میدیدمت و با دیدنت دلم پراز پروانه میشد.دوست داشتم ساعتها پای حرفهایت بنشینم و خودم برایت سخنرانی کنم .همه ی گلهای رز دنیا را برای تو میخاستم و تمام پیراهن های چهارخانه ی شهر را به تن تو میپسندیم.برای تو بغض میکردم و تصور هر اهنگ عاشقانه ام تو بودی .اول پیامهای تورا بازمیکردم و اگر پیامم را دیرجواب میدادی و یا جواب نمیدادی دلم اشوب می شد.نگران همیشگی تو بودم و خواب تورا میدیدم.
پس اگر احمق ترین مرد جهان هم بودی که نبودی .میتوانستی بفهمی من دوستت داشتم.
و تو
تو اصلا خارق العاده نبودی .شاهکارخلقت هم نبودی .نه انچنان غرق جمال یوسف بودی و نه ثروت قارون برایت بجا مانده بود.حاکم ومالک و وزیر و سفیرهم نبودی .تو میتوانستی در زمره معمولی ترین مردان عالم طبقه بندی شوی .اما ان حقیقت وجود داشت که به اشتباه کسی تورا عمیقادوست داشت .
عزیز راه دور!از واژه ی اشتباه نرنج.حقیقت این بود که تو و دوست داشتنت وسط زندگی من خطا بودید خطا وبازهم به تکرار میگویم:خطا
اما حالا که برمیگردم سر همان خط و قلم و دفترچه ...میدانی دیگر هیچکدام ازخطهایم مال تو نیست .شاید باورنکنی من هم باورنمیکردم که حالا با شنیدن نامت هیچ پروانه ای پرواز نمیکند حتی نسیمی هم نمی وزد.
چرا؟
مشخص است .همه چیز به یک چراغ برمیگردد.
چراغ عشق ..
یک شعله کوچک داشت و تو خیال کردی انقدر قوی هست که باهرطوفانی هم راه بیندازی خاموش نمیشود.
اما رفیق دیروز...سخت دراشتباه بودی..
چراغ مان روزهاست خاموش شده است.
مراببخش اگر دیگر درهیچ عاشقانه ای ازمن ردی ازتو نیست .مرا ببخش اگر دیگر موقع بازکردن پیام ها به هرکسی فکر میکنم جزتو!
مرا ببخش اگر نامت درتلفنم "اشتباه" ذخیره شده است.
مرا ببخش رفیق نیمه راه ،ولی سخنم را بپذیر دیر آمدی چراغمان خاموش شد و گلمان پژمرد ..
و سرنوشت مارا باخود میبرد تا شاید جایی دیگر،زمانی دیگر و باکسی دیگر قمارعشقمان را بی آزمایم.
#عادله_زمانی
@adelehz
دروغ چرا؟عاشقت بودم.میدیدمت و با دیدنت دلم پراز پروانه میشد.دوست داشتم ساعتها پای حرفهایت بنشینم و خودم برایت سخنرانی کنم .همه ی گلهای رز دنیا را برای تو میخاستم و تمام پیراهن های چهارخانه ی شهر را به تن تو میپسندیم.برای تو بغض میکردم و تصور هر اهنگ عاشقانه ام تو بودی .اول پیامهای تورا بازمیکردم و اگر پیامم را دیرجواب میدادی و یا جواب نمیدادی دلم اشوب می شد.نگران همیشگی تو بودم و خواب تورا میدیدم.
پس اگر احمق ترین مرد جهان هم بودی که نبودی .میتوانستی بفهمی من دوستت داشتم.
و تو
تو اصلا خارق العاده نبودی .شاهکارخلقت هم نبودی .نه انچنان غرق جمال یوسف بودی و نه ثروت قارون برایت بجا مانده بود.حاکم ومالک و وزیر و سفیرهم نبودی .تو میتوانستی در زمره معمولی ترین مردان عالم طبقه بندی شوی .اما ان حقیقت وجود داشت که به اشتباه کسی تورا عمیقادوست داشت .
عزیز راه دور!از واژه ی اشتباه نرنج.حقیقت این بود که تو و دوست داشتنت وسط زندگی من خطا بودید خطا وبازهم به تکرار میگویم:خطا
اما حالا که برمیگردم سر همان خط و قلم و دفترچه ...میدانی دیگر هیچکدام ازخطهایم مال تو نیست .شاید باورنکنی من هم باورنمیکردم که حالا با شنیدن نامت هیچ پروانه ای پرواز نمیکند حتی نسیمی هم نمی وزد.
چرا؟
مشخص است .همه چیز به یک چراغ برمیگردد.
چراغ عشق ..
یک شعله کوچک داشت و تو خیال کردی انقدر قوی هست که باهرطوفانی هم راه بیندازی خاموش نمیشود.
اما رفیق دیروز...سخت دراشتباه بودی..
چراغ مان روزهاست خاموش شده است.
مراببخش اگر دیگر درهیچ عاشقانه ای ازمن ردی ازتو نیست .مرا ببخش اگر دیگر موقع بازکردن پیام ها به هرکسی فکر میکنم جزتو!
مرا ببخش اگر نامت درتلفنم "اشتباه" ذخیره شده است.
مرا ببخش رفیق نیمه راه ،ولی سخنم را بپذیر دیر آمدی چراغمان خاموش شد و گلمان پژمرد ..
و سرنوشت مارا باخود میبرد تا شاید جایی دیگر،زمانی دیگر و باکسی دیگر قمارعشقمان را بی آزمایم.
#عادله_زمانی
@adelehz
من نشاطی را نمیجویم به جز اندوه عشق
من بهشتی را نمیخواهم به غیر از کوی دوست
👤 فروغی بسطامی
شب زیبا
@adelehz
من بهشتی را نمیخواهم به غیر از کوی دوست
👤 فروغی بسطامی
شب زیبا
@adelehz
توی مترو بودم .در فکر و منتظر رسیدن به مقصد ..خانم مسنی با چادری سیاه رنگ و رو رفته همراه زن جوان رنگ پریده ای سوار مترو شدند دخترک چهاریا پنج ساله ی لاغری هم همراهشان بود .چشمان درشت و مژه های بلندش روی آن صورت کوچک و ظریف شبیه شخصیتهای کارتونی کرده بودش ...
پیرزن و زن جوان کنارم مستقر شدند و روی صندلی نشستند ...
کیسه های برنجی خالی پرشده با وسایل مورد نیازشان دستان زیر چادر زنها را پر کرده بود .
دخترک مدام بالا و پایین میپرید و میخندید...صدای خنده اش بلند بود هرچقدر مادربزرگش سعی میکرد ساکتش کند فایده نداشت .
پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت ...اگر ساکت نشوی دختر خانم بهت آمپول میزنه ..
منظورش از دختر خانم آمپول زن من بودم البته..
دخترک برگشت و نگاهی به من انداخت در دلم گفتم من اگر میتوانستم هم چنین جنایتی برای چهارتا شادی کودکانه نمیکردم ...
انگار ذهنم را خواند به پهنای صورت خندید و من هم نتوانستم لبخندم را جمع کنم ..
بارها نگاهم کرد و بازهم خندید
در دلم گفتم کاش آبنبات چوبی که دیروز فروشنده در سوپرمارکت به جای بقیه پولم به دستم داد حالا درکیفم بود تا میدادم به دستش ...
دخترک نمی نشست و بازهم کودکانه میخندید...مادربزرگش آه بلندی کشید و گفت آرام بگیر بچه...اینقدر بابا را اذیت کردیم که رهایمان کرد و در بهشت زهرا خوابید ..حالا دیگر شیطنت نکن...
بند دلم کشیده شد...
غیر از حرف چرند مادربزرگ و تاثیری که می توانست روی ذهن دخترک داشته باشد ..از تصور یتیم بودن دخترک دلم لرزید .
به لبخندهایش نگاه میکردم و دلم پر از غصه شد .به همین چیزها فکر میکردم که دستی کوچک روبرویم دراز شد
لای مشت کوچکش شکلاتی را به طرفم گرفته بود و لبخند میزد...
ماتم برده بود..شکلات را گرفتم و گفتم ممنونم عزیزدلم ..
دلم از اینهمه مهربانی گرفت ...
صورتم را برگرداندم تا حلقه ی اشک در چشمهایم را کسی نبیند به این فکر کردم که این همه مهربانی چطور در وجود کوچکش جمع شده ست .
چند ایستگاه بعد دخترک با مادربزرگ و مادرش پیاده شد با او خداحافظی کردم و در دلم گفتم عزیزدلم برای شکلات کوچک و درس قشنگ مهربانی ات خیلی ممنونم ....کوچک مهربان خدا در آغوشش تورا همواره نگاه دارد و بهترینها را در سبد بختت بگذارد....
#عادله_زمانی
#مترو_نویس
@adelehz
پیرزن و زن جوان کنارم مستقر شدند و روی صندلی نشستند ...
کیسه های برنجی خالی پرشده با وسایل مورد نیازشان دستان زیر چادر زنها را پر کرده بود .
دخترک مدام بالا و پایین میپرید و میخندید...صدای خنده اش بلند بود هرچقدر مادربزرگش سعی میکرد ساکتش کند فایده نداشت .
پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت ...اگر ساکت نشوی دختر خانم بهت آمپول میزنه ..
منظورش از دختر خانم آمپول زن من بودم البته..
دخترک برگشت و نگاهی به من انداخت در دلم گفتم من اگر میتوانستم هم چنین جنایتی برای چهارتا شادی کودکانه نمیکردم ...
انگار ذهنم را خواند به پهنای صورت خندید و من هم نتوانستم لبخندم را جمع کنم ..
بارها نگاهم کرد و بازهم خندید
در دلم گفتم کاش آبنبات چوبی که دیروز فروشنده در سوپرمارکت به جای بقیه پولم به دستم داد حالا درکیفم بود تا میدادم به دستش ...
دخترک نمی نشست و بازهم کودکانه میخندید...مادربزرگش آه بلندی کشید و گفت آرام بگیر بچه...اینقدر بابا را اذیت کردیم که رهایمان کرد و در بهشت زهرا خوابید ..حالا دیگر شیطنت نکن...
بند دلم کشیده شد...
غیر از حرف چرند مادربزرگ و تاثیری که می توانست روی ذهن دخترک داشته باشد ..از تصور یتیم بودن دخترک دلم لرزید .
به لبخندهایش نگاه میکردم و دلم پر از غصه شد .به همین چیزها فکر میکردم که دستی کوچک روبرویم دراز شد
لای مشت کوچکش شکلاتی را به طرفم گرفته بود و لبخند میزد...
ماتم برده بود..شکلات را گرفتم و گفتم ممنونم عزیزدلم ..
دلم از اینهمه مهربانی گرفت ...
صورتم را برگرداندم تا حلقه ی اشک در چشمهایم را کسی نبیند به این فکر کردم که این همه مهربانی چطور در وجود کوچکش جمع شده ست .
چند ایستگاه بعد دخترک با مادربزرگ و مادرش پیاده شد با او خداحافظی کردم و در دلم گفتم عزیزدلم برای شکلات کوچک و درس قشنگ مهربانی ات خیلی ممنونم ....کوچک مهربان خدا در آغوشش تورا همواره نگاه دارد و بهترینها را در سبد بختت بگذارد....
#عادله_زمانی
#مترو_نویس
@adelehz
کجای این دنیا نشسته ای که خیالت رها نمیکند مرا؟
خیالت از خودت وفادارتر از اب در امد جانا...
#عادله_زمانی
@adelehz
خیالت از خودت وفادارتر از اب در امد جانا...
#عادله_زمانی
@adelehz
هم شاگردی جانم
رفیق جان سالهای دورم
سلام....
همشاگردی جانم زنگ کلاسها را زده اند پس تو کجایی؟؟آهان شاید پشت در مدرسه توی کوچه ی خلوت و آرام مان ایستاده ای .شاید هم دم آبخوری با لیوان تاشو ات آب میخوری. هرکجا هستی زودتر خودت را برسان ..منتظرت هستم برای رفتن به کلاس
راستی همکلاسی جانم
حال دلت چطورست؟
عزیزم دستانت که همیشه از مدادگلی های استدلر قرمز بود چکار میکنند؟ هنوزهم گاهی نارنگی پوست میکنی شبیه همانهایی که زیر نیمکت پوست می کندیم و بویش تا خود دفتر می رفت؟؟راستی اصلا کجایی عزیزدلم ؟
لقمه های مادرت را هنوز داری ؟پول توجیبی های پدرت را چه ؟؟؟
هنوز هم دلت میخواهد گچ های خوشرنگ پای تخته را برداری و روی تخته بنویسی بابا اب داد؟
بیا عزیزم بیا همشاگردی جانم هنوز خیلی راه داریم که برویم.بیا دستت را بده به دستم تا برویم و دوباره داستانهای خانواده ی هاشمی را بخوانیم بیا تا در راه مدرسه شعرهای مصطفی رحماندوست را دوره کنیم بیا صد دانه یاقوت بچینیم...
رفیق جان هم نیمکتی من ، بیا بازهم به بهانه ی تراشیدن مدادهای استدلر وشمشیرنشان مان پای سطل گوشه کلاس برویم و طوری که معلم نبیند ریز ریز بخندیم ..بیا دوباره مقنعه های کوتاه بپوشیم و طره های بافته ی موهایمان را بیرون بگذاریم ...
بیا در راه مدرسه جدول ضرب مان را دوره کنیم و دنبال برگهای مختلف برای درس علوم بگردیم ..
عزیزم دنیای آدم بزرگهای همیشه طلبکار جای قشنگی نیست بیا برگردیم به دبستانمان بیا برگردیم به دلخوشی های کودکانه و برچسب های روی دفترهایمان..
راستی رفیق جانم
همشاگردی جانم
کتابهایت را جلد کرده ای نشود که یادت برود...نشود که باز جامدادی ات را جا بگذاری اسم قشنگت را روی پاکن های رنگی نوشته ای؟؟
وقتی تمام کارهایت را کردی لقمه ی نان وپنیر وگردویت را بردار و توی کیفت بگذار و بیا، من با مقنعه ی سفید کوتاهم با ان روپوش سرمه ای با یقه و سراستین های گلدوزی شده توی کوچه منتظرت ایستاده ام بیا دستم را بگیر تا راهی شویم ..وقتی در راه صدای خنده هایمان گوش مدرسه پیر را پر میکند ..
بیا عزیز جانم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
رفیق جان سالهای دورم
سلام....
همشاگردی جانم زنگ کلاسها را زده اند پس تو کجایی؟؟آهان شاید پشت در مدرسه توی کوچه ی خلوت و آرام مان ایستاده ای .شاید هم دم آبخوری با لیوان تاشو ات آب میخوری. هرکجا هستی زودتر خودت را برسان ..منتظرت هستم برای رفتن به کلاس
راستی همکلاسی جانم
حال دلت چطورست؟
عزیزم دستانت که همیشه از مدادگلی های استدلر قرمز بود چکار میکنند؟ هنوزهم گاهی نارنگی پوست میکنی شبیه همانهایی که زیر نیمکت پوست می کندیم و بویش تا خود دفتر می رفت؟؟راستی اصلا کجایی عزیزدلم ؟
لقمه های مادرت را هنوز داری ؟پول توجیبی های پدرت را چه ؟؟؟
هنوز هم دلت میخواهد گچ های خوشرنگ پای تخته را برداری و روی تخته بنویسی بابا اب داد؟
بیا عزیزم بیا همشاگردی جانم هنوز خیلی راه داریم که برویم.بیا دستت را بده به دستم تا برویم و دوباره داستانهای خانواده ی هاشمی را بخوانیم بیا تا در راه مدرسه شعرهای مصطفی رحماندوست را دوره کنیم بیا صد دانه یاقوت بچینیم...
رفیق جان هم نیمکتی من ، بیا بازهم به بهانه ی تراشیدن مدادهای استدلر وشمشیرنشان مان پای سطل گوشه کلاس برویم و طوری که معلم نبیند ریز ریز بخندیم ..بیا دوباره مقنعه های کوتاه بپوشیم و طره های بافته ی موهایمان را بیرون بگذاریم ...
بیا در راه مدرسه جدول ضرب مان را دوره کنیم و دنبال برگهای مختلف برای درس علوم بگردیم ..
عزیزم دنیای آدم بزرگهای همیشه طلبکار جای قشنگی نیست بیا برگردیم به دبستانمان بیا برگردیم به دلخوشی های کودکانه و برچسب های روی دفترهایمان..
راستی رفیق جانم
همشاگردی جانم
کتابهایت را جلد کرده ای نشود که یادت برود...نشود که باز جامدادی ات را جا بگذاری اسم قشنگت را روی پاکن های رنگی نوشته ای؟؟
وقتی تمام کارهایت را کردی لقمه ی نان وپنیر وگردویت را بردار و توی کیفت بگذار و بیا، من با مقنعه ی سفید کوتاهم با ان روپوش سرمه ای با یقه و سراستین های گلدوزی شده توی کوچه منتظرت ایستاده ام بیا دستم را بگیر تا راهی شویم ..وقتی در راه صدای خنده هایمان گوش مدرسه پیر را پر میکند ..
بیا عزیز جانم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
پاییز جان سلام
خوش آمدی خوش رنگ سال...
راستش را بگویم بخواهم با تو صادق باشم ...هوایت که به تنم می زند دلم هری می ریزد پایین نمیدانم ترس شروع شدن مدرسه هاست که سالها با من باقی مانده ست .یا چون فصل عاشقی هستی و من هم از عشق همیشه شانسم کم بوده ست....
حالا هرچه که باشد دلم با بادخنکت می لرزد...
میخواهم بگویم بااینکه ته دلم همیشه از امدنت خالی میشود ولی تو خوش امدی حتی با بارانهای سردت که مثل بهار گاه و بیگاه ست اما مثل بهار دل ادم را گرم نمیکند.
حتی با نسیم سرد صبحگاهی ات که تن و بدن و روح آدم را می لرزاند ..
حتی با غروبهای گنگت که صدای کلاغها را از دور دستها به خانه ها و خیابانها می اورد..
با تمام ویژگی های منحصر به فردت خوش آمدی ...
بخیر بگذر پاییز جان به خیر و به ارامش
نمیخواهم بگویم کاش در تو اتفاق خیلی خیلی خاصی بیفتد منتظر معجزه پاییزی هم نیستم ولی میخواهم که به خیر بگذری و دلها در طول گذرات از تن شهر به غصه و غم مبتلا نشوند ..
پاییز جان چمدان تابستان را که دم در گذاشته به دستش بده و وارد شو
تابستان از دروازه های شهر خروج میکند و تنها خدا میداند سال بعد که بازگردد ایا هنوز برای باز کردن آغوش به سویش زنده خواهیم بود یا نه
پاییز جان با اولین باد خنکت وارد شو
قدمت بر شهرهایمان مبارک و پر برکت....
#عادله_زمانی
@adelehz
خوش آمدی خوش رنگ سال...
راستش را بگویم بخواهم با تو صادق باشم ...هوایت که به تنم می زند دلم هری می ریزد پایین نمیدانم ترس شروع شدن مدرسه هاست که سالها با من باقی مانده ست .یا چون فصل عاشقی هستی و من هم از عشق همیشه شانسم کم بوده ست....
حالا هرچه که باشد دلم با بادخنکت می لرزد...
میخواهم بگویم بااینکه ته دلم همیشه از امدنت خالی میشود ولی تو خوش امدی حتی با بارانهای سردت که مثل بهار گاه و بیگاه ست اما مثل بهار دل ادم را گرم نمیکند.
حتی با نسیم سرد صبحگاهی ات که تن و بدن و روح آدم را می لرزاند ..
حتی با غروبهای گنگت که صدای کلاغها را از دور دستها به خانه ها و خیابانها می اورد..
با تمام ویژگی های منحصر به فردت خوش آمدی ...
بخیر بگذر پاییز جان به خیر و به ارامش
نمیخواهم بگویم کاش در تو اتفاق خیلی خیلی خاصی بیفتد منتظر معجزه پاییزی هم نیستم ولی میخواهم که به خیر بگذری و دلها در طول گذرات از تن شهر به غصه و غم مبتلا نشوند ..
پاییز جان چمدان تابستان را که دم در گذاشته به دستش بده و وارد شو
تابستان از دروازه های شهر خروج میکند و تنها خدا میداند سال بعد که بازگردد ایا هنوز برای باز کردن آغوش به سویش زنده خواهیم بود یا نه
پاییز جان با اولین باد خنکت وارد شو
قدمت بر شهرهایمان مبارک و پر برکت....
#عادله_زمانی
@adelehz
اول مهر خوشحال بودین یا ناراحت؟
anonymous poll
خوشحال بودم که میرفتم مدرسه ^_^ – 167
👍👍👍👍👍👍👍 75%
عزا میگرفتم :( – 57
👍👍 25%
👥 224 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
خوشحال بودم که میرفتم مدرسه ^_^ – 167
👍👍👍👍👍👍👍 75%
عزا میگرفتم :( – 57
👍👍 25%
👥 224 people voted so far. Poll closed.