"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیاین به آدم بگین چتونه خوب
این کارا چیه😒
@adelehz

خوشا دلی که

تو باشی نگار پرده‌نشینش

فروغی بسطامی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموع دو جذاب 😍
تا باشه از این نوازنده ها 😍😊
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می دانم خدایا که گره گشایی
که گره های زندگیم را گشودی
میدانم هرگز آنقدر که باید شکرگذارت نبودم..
میدانم که فراتر از لیاقتم برمن خیر روا داشتی
خدایا میدانم و میبینم وبخاطرش شاکرم
مبادا بیندیشی که بنده ات ناسپاس ست..
هرگز
با تمام این خوبی ها
من جز تو خدایی ندارم و تو چون من هزاران بنده داری ..
من جز تو از هیچ کس نخواهم و اگر هر لحظه نیازم بتو باشد بازهم ناامید و خجل نمیشوم وبازهم از تو میخواهم..
میخواهم یا الهی
آرزویم را هر روز بازگو میکنم ومیدانم روزی به آن پاسخ خواهی داد و تا ان روز با شادی و لذت از داده هایت منتظر خواهم ماند .
آمین یا رب العالمین...
#عادله_زمانی



شب بخیر
@adelehz
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم
صافی آب مرا یاد تو انداخت رفیق
تو دلت سبز
چراغت روشن
چرخ روزیت همیشه چرخان
نفست داغ
تنت گرم
دعایت با من....

@adelehz
‏روز اول دانشگاه
دوستم،تا کیفش رو باز کرد
بوی ماست چکیده وسبزی اومد

گفت:بخدا مامانم گذاشته
گفته هرکدوم ازدوستات خواستند بهشون تعارف کن🌹

استادمون تحصیل کرده آمریکا بود
گفت:اگه میشه اول یه لقمه بمن بده

دیگه کسی دنبال مسخره بازی نبود
همش شد یه دغدغه مادر دلسوز برای بچه اش...

@adelehz
امروز چهل و یکمین سالروز زلزله طبس هست .یکی از مرگبارترین زلزله های قرن اخیر کشور ..
خانواده های زیادی در این زلزله ازبین رفتند...
یاد تمام کشته شدگان گرامی باد
از جمله بسیاری از اعضای خانواده یکی از بهترین دوستانم که اهل طبس هستند.
@adelehz
‏بگذر تابستان
‏بگذر...
‏حال من با تو خوب نمی‌شود
‏پاییز 🍂
‏حال مرا بهتر می‌شناسد !


‏⁧👤محمود دولت‌ آبادی⁩
@adelehz
از هفته آینده سر صبحی یسری کوله رنگی رنگی دیدین که دارن تو خیابونا واسه خودشون راه میرن نترسین
اینا کلاس اولی هان میرن به سمت کسب علم و دانش 😊🎒
@adelehz
تو آن اتفاق خوبی بودی در زندگیم
که همیشه منتظر افتادنش بودم
افتادنت درون آغوشم....
#عادله_زمانی
@adelehz
جایی از زندگیت میرسی که از خیلی ها قطع امید میکنی ...ناامید میشوی از آدمهایی که رویشان حساب کردی
بنظرم جز ناامیدکننده ترین لحظات زندگی آن زمانهایی ست که متوجه میشوی به حرف بعضی ها بیشتر از اندازه باور داشتی .
حرف،حرف عشق و کار و عمل و کمک نیست کلی میگویم .منظورم هرچیزی ست .ما آدمها ،می نشینیم با خودمان دو دوتا چهارتا میکنیم فکر میکنیم برنامه می ریزیم و روی قسمت کمک دیگران و یا بودن دیگران زیادی حساب باز میکنیم.
مثلا میگویم خوب فلانی که گفت آن کار را انجام می دهد این که حل شده ست حالا بماند بقیه ی کارها
نه عزیزدلم آن حل نشده ست اشتباه من و تو خیلی های دیگر همین ست باور میکنیم که فلانی آن کار را انجام میدهد و وقتی به هردلیلی فلانی کاری نمیکند یک دفعه هرچی ساختیم دود میشود می رود هوا ...
القصه حرفم این ست در هیچ چیز صد درصد روی کسی حساب نکنید
حتی در عشق
اگر آمد و گفت تا اخرش با توام
ته دلتان عین بچه دبستانی های خوش باور قند آب نشود که وای تا اخرش با من ست .
چه میدانی رفیق شاید آخرش برای او ته همین ماه یا ته همین فصل باشد .
خلاصه که دستت به زانوی خودت باشد در هرچیزی
قبول دارم آسان نیست وهزار افتادن دارد ولی خودمانیم خودت بیفتی دردش کمترست تا نارو بخوری ...
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
کرمان چرا کرمان شد!
افسانه هفتواد

نزدیک شهر کرمان قلعه‌ای است معروف به قلعه هفت دختران و می‌گویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخ‌ریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر می‌رود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی می‌بیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر می‌دارد و در جیبش می‌گذارد وقتی‌که بر می‌گردد و مشغول دوک‌ریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش می‌افتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر می‌شود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم می‌رسد.
بعد ملتفت می‌شود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ می‌شده، می‌فهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیده‌اند، پس از آن کِرم را در صندوقی می‌گذارد و به ناز و نعمت او را می‌پروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری می‌افتد و قلعه‌ای می‌سازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون می‌کشد و جنگ سختی در می‌گیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست می‌خورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن می‌آورده و از برکت آن بر دشمن چیره می‌شده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش می‌رسد، مقداری شراب با خودش بر می‌دارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه می‌رود و نی می‌زند و به پاسبانان قلعه شراب می‌دهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده می‌پرسد.
همینکه مست می‌شوند و بخواب می‌روند، اردشیر سر صندوق می‌رود و با شمشیرش کرم را می‌کشد و روز بعد قلعه را فتح می‌کند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا می‌شود کرمان نامیدند...

کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت

@adelehz

بگشای خدایا

که گشاینده تویی ...

ابوسعید ابوالخیر

شب به آرامش🌙

@adelehz
به لَب‌هایت گل‌های سُرخ بزن،
گردنبندی از مرواریدهای دریا بیاویز ،

ناخن‌هایَت را به رنگِ دلم رنگ کن،
امروز صبحِ دیگریست. . .

نزار قبانی


@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این دیگه بحث فقر نیست بحث نداشتن شرفه
تبلت یه بچه ی سندرون داون و اینجوری از دستش میکشه و خودشم زخمی میکنه ...

البته کاش والدین فرزندان با ناتوانی های ذهنی خاص هم در این موارد هوشیارتر عمل کنند.
@adelehz
یک روز پای همین دفتر و کتابها با همین مداد نوکی قرمز که مینوشتم هرخطم برای تو بود .در هر خطی تو تصویر میشدی .درهر سطری تو انچنان نیرومند حضور داشتی که انگار تودست مرا میچرخانی و کلمات را تو مینویسی.
دروغ چرا؟عاشقت بودم.میدیدمت و با دیدنت دلم پراز پروانه میشد.دوست داشتم ساعتها پای حرفهایت بنشینم و خودم برایت سخنرانی کنم .همه ی گلهای رز دنیا را برای تو میخاستم و تمام پیراهن های چهارخانه ی شهر را به تن تو میپسندیم.برای تو بغض میکردم و تصور هر اهنگ عاشقانه ام تو بودی .اول پیامهای تورا بازمیکردم و اگر پیامم را دیرجواب میدادی و یا جواب نمیدادی دلم اشوب می شد.نگران همیشگی تو بودم و خواب تورا میدیدم.
پس اگر احمق ترین مرد جهان هم بودی که نبودی .میتوانستی بفهمی من دوستت داشتم.
و تو
تو اصلا خارق العاده نبودی .شاهکارخلقت هم نبودی .نه انچنان غرق جمال یوسف بودی و نه ثروت قارون برایت بجا مانده بود.حاکم ومالک و وزیر و سفیرهم نبودی .تو میتوانستی در زمره معمولی ترین مردان عالم طبقه بندی شوی .اما ان حقیقت وجود داشت که به اشتباه کسی تورا عمیقادوست داشت .
عزیز راه دور!از واژه ی اشتباه نرنج.حقیقت این بود که تو و دوست داشتنت وسط زندگی من خطا بودید خطا وبازهم به تکرار میگویم:خطا
اما حالا که برمیگردم سر همان خط و قلم و دفترچه ...میدانی دیگر هیچکدام ازخطهایم مال تو نیست .شاید باورنکنی من هم باورنمیکردم که حالا با شنیدن نامت هیچ پروانه ای پرواز نمیکند حتی نسیمی هم نمی وزد.
چرا؟
مشخص است .همه چیز به یک چراغ برمیگردد.
چراغ عشق ..
یک شعله کوچک داشت و تو خیال کردی انقدر قوی هست که باهرطوفانی هم راه بیندازی خاموش نمیشود.
اما رفیق دیروز...سخت دراشتباه بودی..
چراغ مان روزهاست خاموش شده است.
مراببخش اگر دیگر درهیچ عاشقانه ای ازمن ردی ازتو نیست .مرا ببخش اگر دیگر موقع بازکردن پیام ها به هرکسی فکر میکنم جزتو!
مرا ببخش اگر نامت درتلفنم "اشتباه" ذخیره شده است.
مرا ببخش رفیق نیمه راه ،ولی سخنم را بپذیر دیر آمدی چراغمان خاموش شد و گلمان پژمرد ..
و سرنوشت مارا باخود میبرد تا شاید جایی دیگر،زمانی دیگر و باکسی دیگر قمارعشقمان را بی آزمایم.
#عادله_زمانی
@adelehz
من نشاطی را نمی‌جویم به جز اندوه عشق
من بهشتی را نمی‌خواهم به غیر از کوی دوست

👤 فروغی بسطامی

شب زیبا
@adelehz
توی مترو بودم .در فکر و منتظر رسیدن به مقصد ..خانم مسنی با چادری سیاه رنگ و رو رفته همراه زن جوان رنگ پریده ای سوار مترو شدند دخترک چهاریا پنج ساله ی لاغری هم همراهشان بود .چشمان درشت و مژه های بلندش روی آن صورت کوچک و ظریف شبیه شخصیتهای کارتونی کرده بودش ...
پیرزن و زن جوان کنارم مستقر شدند و روی صندلی نشستند ...
کیسه های برنجی خالی پرشده با وسایل مورد نیازشان دستان زیر چادر زنها را پر کرده بود .
دخترک مدام بالا و پایین میپرید و میخندید...صدای خنده اش بلند بود هرچقدر مادربزرگش سعی میکرد ساکتش کند فایده نداشت .
پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت ...اگر ساکت نشوی دختر خانم بهت آمپول میزنه ..
منظورش از دختر خانم آمپول زن من بودم البته..
دخترک برگشت و نگاهی به من انداخت در دلم گفتم من اگر میتوانستم هم چنین جنایتی برای چهارتا شادی کودکانه نمیکردم ...
انگار ذهنم را خواند به پهنای صورت خندید و من هم نتوانستم لبخندم را جمع کنم ..
بارها نگاهم کرد و بازهم خندید
در دلم گفتم کاش آبنبات چوبی که دیروز فروشنده در سوپرمارکت به جای بقیه پولم به دستم داد حالا درکیفم بود تا میدادم به دستش ...
دخترک نمی نشست و بازهم کودکانه میخندید...مادربزرگش آه بلندی کشید و گفت آرام بگیر بچه...اینقدر بابا را اذیت کردیم که رهایمان کرد و در بهشت زهرا خوابید ..حالا دیگر شیطنت نکن...
بند دلم کشیده شد...
غیر از حرف چرند مادربزرگ و تاثیری که می توانست روی ذهن دخترک داشته باشد ..از تصور یتیم بودن دخترک دلم لرزید .
به لبخندهایش نگاه میکردم و دلم پر از غصه شد .به همین چیزها فکر میکردم که دستی کوچک روبرویم دراز شد
لای مشت کوچکش شکلاتی را به طرفم گرفته بود و لبخند میزد...
ماتم برده بود..شکلات را گرفتم و گفتم ممنونم عزیزدلم ..
دلم از اینهمه مهربانی گرفت ...
صورتم را برگرداندم تا حلقه ی اشک در چشمهایم را کسی نبیند به این فکر کردم که این همه مهربانی چطور در وجود کوچکش جمع شده ست .
چند ایستگاه بعد دخترک با مادربزرگ و مادرش پیاده شد با او خداحافظی کردم و در دلم گفتم عزیزدلم برای شکلات کوچک و درس قشنگ مهربانی ات خیلی ممنونم ....کوچک مهربان خدا در آغوشش تورا همواره نگاه دارد و بهترینها را در سبد بختت بگذارد....
#عادله_زمانی
#مترو_نویس
@adelehz