عطر گلهای داوودی سرصبح
از اون حسهای خوبی که حال تو خوب میکنه...
روزتون پر از عطرای خوب اتفاقهای خوب...❤️
@adelehz
از اون حسهای خوبی که حال تو خوب میکنه...
روزتون پر از عطرای خوب اتفاقهای خوب...❤️
@adelehz
می دانم خدایا که گره گشایی
که گره های زندگیم را گشودی
میدانم هرگز آنقدر که باید شکرگذارت نبودم..
میدانم که فراتر از لیاقتم برمن خیر روا داشتی
خدایا میدانم و میبینم وبخاطرش شاکرم
مبادا بیندیشی که بنده ات ناسپاس ست..
هرگز
با تمام این خوبی ها
من جز تو خدایی ندارم و تو چون من هزاران بنده داری ..
من جز تو از هیچ کس نخواهم و اگر هر لحظه نیازم بتو باشد بازهم ناامید و خجل نمیشوم وبازهم از تو میخواهم..
میخواهم یا الهی
آرزویم را هر روز بازگو میکنم ومیدانم روزی به آن پاسخ خواهی داد و تا ان روز با شادی و لذت از داده هایت منتظر خواهم ماند .
آمین یا رب العالمین...
#عادله_زمانی
شب بخیر
@adelehz
که گره های زندگیم را گشودی
میدانم هرگز آنقدر که باید شکرگذارت نبودم..
میدانم که فراتر از لیاقتم برمن خیر روا داشتی
خدایا میدانم و میبینم وبخاطرش شاکرم
مبادا بیندیشی که بنده ات ناسپاس ست..
هرگز
با تمام این خوبی ها
من جز تو خدایی ندارم و تو چون من هزاران بنده داری ..
من جز تو از هیچ کس نخواهم و اگر هر لحظه نیازم بتو باشد بازهم ناامید و خجل نمیشوم وبازهم از تو میخواهم..
میخواهم یا الهی
آرزویم را هر روز بازگو میکنم ومیدانم روزی به آن پاسخ خواهی داد و تا ان روز با شادی و لذت از داده هایت منتظر خواهم ماند .
آمین یا رب العالمین...
#عادله_زمانی
شب بخیر
@adelehz
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم
صافی آب مرا یاد تو انداخت رفیق
تو دلت سبز
چراغت روشن
چرخ روزیت همیشه چرخان
نفست داغ
تنت گرم
دعایت با من....
@adelehz
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم
صافی آب مرا یاد تو انداخت رفیق
تو دلت سبز
چراغت روشن
چرخ روزیت همیشه چرخان
نفست داغ
تنت گرم
دعایت با من....
@adelehz
روز اول دانشگاه
دوستم،تا کیفش رو باز کرد
بوی ماست چکیده وسبزی اومد
گفت:بخدا مامانم گذاشته
گفته هرکدوم ازدوستات خواستند بهشون تعارف کن🌹
استادمون تحصیل کرده آمریکا بود
گفت:اگه میشه اول یه لقمه بمن بده
دیگه کسی دنبال مسخره بازی نبود
همش شد یه دغدغه مادر دلسوز برای بچه اش...
@adelehz
دوستم،تا کیفش رو باز کرد
بوی ماست چکیده وسبزی اومد
گفت:بخدا مامانم گذاشته
گفته هرکدوم ازدوستات خواستند بهشون تعارف کن🌹
استادمون تحصیل کرده آمریکا بود
گفت:اگه میشه اول یه لقمه بمن بده
دیگه کسی دنبال مسخره بازی نبود
همش شد یه دغدغه مادر دلسوز برای بچه اش...
@adelehz
امروز چهل و یکمین سالروز زلزله طبس هست .یکی از مرگبارترین زلزله های قرن اخیر کشور ..
خانواده های زیادی در این زلزله ازبین رفتند...
یاد تمام کشته شدگان گرامی باد
از جمله بسیاری از اعضای خانواده یکی از بهترین دوستانم که اهل طبس هستند.
@adelehz
خانواده های زیادی در این زلزله ازبین رفتند...
یاد تمام کشته شدگان گرامی باد
از جمله بسیاری از اعضای خانواده یکی از بهترین دوستانم که اهل طبس هستند.
@adelehz
بگذر تابستان
بگذر...
حال من با تو خوب نمیشود
پاییز 🍂
حال مرا بهتر میشناسد !
👤محمود دولت آبادی
@adelehz
بگذر...
حال من با تو خوب نمیشود
پاییز 🍂
حال مرا بهتر میشناسد !
👤محمود دولت آبادی
@adelehz
از هفته آینده سر صبحی یسری کوله رنگی رنگی دیدین که دارن تو خیابونا واسه خودشون راه میرن نترسین
اینا کلاس اولی هان میرن به سمت کسب علم و دانش 😊🎒
@adelehz
اینا کلاس اولی هان میرن به سمت کسب علم و دانش 😊🎒
@adelehz
تو آن اتفاق خوبی بودی در زندگیم
که همیشه منتظر افتادنش بودم
افتادنت درون آغوشم....
#عادله_زمانی
@adelehz
که همیشه منتظر افتادنش بودم
افتادنت درون آغوشم....
#عادله_زمانی
@adelehz
جایی از زندگیت میرسی که از خیلی ها قطع امید میکنی ...ناامید میشوی از آدمهایی که رویشان حساب کردی
بنظرم جز ناامیدکننده ترین لحظات زندگی آن زمانهایی ست که متوجه میشوی به حرف بعضی ها بیشتر از اندازه باور داشتی .
حرف،حرف عشق و کار و عمل و کمک نیست کلی میگویم .منظورم هرچیزی ست .ما آدمها ،می نشینیم با خودمان دو دوتا چهارتا میکنیم فکر میکنیم برنامه می ریزیم و روی قسمت کمک دیگران و یا بودن دیگران زیادی حساب باز میکنیم.
مثلا میگویم خوب فلانی که گفت آن کار را انجام می دهد این که حل شده ست حالا بماند بقیه ی کارها
نه عزیزدلم آن حل نشده ست اشتباه من و تو خیلی های دیگر همین ست باور میکنیم که فلانی آن کار را انجام میدهد و وقتی به هردلیلی فلانی کاری نمیکند یک دفعه هرچی ساختیم دود میشود می رود هوا ...
القصه حرفم این ست در هیچ چیز صد درصد روی کسی حساب نکنید
حتی در عشق
اگر آمد و گفت تا اخرش با توام
ته دلتان عین بچه دبستانی های خوش باور قند آب نشود که وای تا اخرش با من ست .
چه میدانی رفیق شاید آخرش برای او ته همین ماه یا ته همین فصل باشد .
خلاصه که دستت به زانوی خودت باشد در هرچیزی
قبول دارم آسان نیست وهزار افتادن دارد ولی خودمانیم خودت بیفتی دردش کمترست تا نارو بخوری ...
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
بنظرم جز ناامیدکننده ترین لحظات زندگی آن زمانهایی ست که متوجه میشوی به حرف بعضی ها بیشتر از اندازه باور داشتی .
حرف،حرف عشق و کار و عمل و کمک نیست کلی میگویم .منظورم هرچیزی ست .ما آدمها ،می نشینیم با خودمان دو دوتا چهارتا میکنیم فکر میکنیم برنامه می ریزیم و روی قسمت کمک دیگران و یا بودن دیگران زیادی حساب باز میکنیم.
مثلا میگویم خوب فلانی که گفت آن کار را انجام می دهد این که حل شده ست حالا بماند بقیه ی کارها
نه عزیزدلم آن حل نشده ست اشتباه من و تو خیلی های دیگر همین ست باور میکنیم که فلانی آن کار را انجام میدهد و وقتی به هردلیلی فلانی کاری نمیکند یک دفعه هرچی ساختیم دود میشود می رود هوا ...
القصه حرفم این ست در هیچ چیز صد درصد روی کسی حساب نکنید
حتی در عشق
اگر آمد و گفت تا اخرش با توام
ته دلتان عین بچه دبستانی های خوش باور قند آب نشود که وای تا اخرش با من ست .
چه میدانی رفیق شاید آخرش برای او ته همین ماه یا ته همین فصل باشد .
خلاصه که دستت به زانوی خودت باشد در هرچیزی
قبول دارم آسان نیست وهزار افتادن دارد ولی خودمانیم خودت بیفتی دردش کمترست تا نارو بخوری ...
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
کرمان چرا کرمان شد!
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@adelehz
افسانه هفتواد
نزدیک شهر کرمان قلعهای است معروف به قلعه هفت دختران و میگویند در زمان اردشیر بابکان شخصی در آنجا بوده که هفت دختر داشته و کار آنان چرخریسی بوده. روزی یکی از آن دختران به شهر میرود که پشم بخرد در بین راه درخت سیبی میبیند که باد سیبهای آنرا به زمین انداخته بود.
یکی از سیبها را بر میدارد و در جیبش میگذارد وقتیکه بر میگردد و مشغول دوکریسی بوده آن سیب در ماسوره چرخش میافتد.
از آنروز به بعد حاصل کار او روز بروز بیشتر و بهتر میشود و از فروش آن در زندگی آنها گشایش بزرگی بهم میرسد.
بعد ملتفت میشود که کِرمی در ماسوره چرخ او پیوسته بزرگ میشده، میفهمد که از دولت سر آن کِرم بوده که به این دارائی و فراوانی رسیدهاند، پس از آن کِرم را در صندوقی میگذارد و به ناز و نعمت او را میپروراند تا جایی که پدر دختر از زیادی مال و دولت به خیال یاغیگری میافتد و قلعهای میسازد که هنوز آثار آن باقی است بنام قلعه دختر.
اردشیر بابکان برای سرکوبی او از پارس بطرف قلعه دختر قشون میکشد و جنگ سختی در میگیرد.
ولی اردشیر در همه جنگها شکست میخورد و سبب شکست آن بوده که صندوق کِرم را پدر دختر جلو لشکر دشمن میآورده و از برکت آن بر دشمن چیره میشده است.
تا اینکه اردشیر نیرنگی به فکرش میرسد، مقداری شراب با خودش بر میدارد و به لباس چوپان نزدیک قلعه میرود و نی میزند و به پاسبانان قلعه شراب میدهد و در ضمن از آنها مکان صندوقی که در آن کِرم گذاشته شده میپرسد.
همینکه مست میشوند و بخواب میروند، اردشیر سر صندوق میرود و با شمشیرش کرم را میکشد و روز بعد قلعه را فتح میکند و به مناسبت آن کرم شهری که در آنجا بنا میشود کرمان نامیدند...
کارنامه اردشیر بابکان - صادق هدایت
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
به لَبهایت گلهای سُرخ بزن،
گردنبندی از مرواریدهای دریا بیاویز ،
ناخنهایَت را به رنگِ دلم رنگ کن،
امروز صبحِ دیگریست. . .
نزار قبانی
@adelehz
گردنبندی از مرواریدهای دریا بیاویز ،
ناخنهایَت را به رنگِ دلم رنگ کن،
امروز صبحِ دیگریست. . .
نزار قبانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این دیگه بحث فقر نیست بحث نداشتن شرفه
تبلت یه بچه ی سندرون داون و اینجوری از دستش میکشه و خودشم زخمی میکنه ...
البته کاش والدین فرزندان با ناتوانی های ذهنی خاص هم در این موارد هوشیارتر عمل کنند.
@adelehz
تبلت یه بچه ی سندرون داون و اینجوری از دستش میکشه و خودشم زخمی میکنه ...
البته کاش والدین فرزندان با ناتوانی های ذهنی خاص هم در این موارد هوشیارتر عمل کنند.
@adelehz