اگر از من بپرسید که برای انجام
چه کاری به این دنیا آمدهام.
من، به عنوان یک هنرمند،
به شما پاسخ خواهم داد که :
من اینجا هستم
تا با صدای بلند زندگی کنم...
امیل زولا
شنبه تون بخیر ❤️
@adelehz
چه کاری به این دنیا آمدهام.
من، به عنوان یک هنرمند،
به شما پاسخ خواهم داد که :
من اینجا هستم
تا با صدای بلند زندگی کنم...
امیل زولا
شنبه تون بخیر ❤️
@adelehz
در روزهای آرام نوجوانی تصور میکردم .دنیا چیزی فراتر از یک شعر عاشقانه و یا آهنگ دلنواز نیست .
حالا در میانه ی جوانی هنوز هم همان باور را دارم با این تفاوت که میدانم دنیای هرکس آهنگ و شعر خاص خودش را دارد.
آهنگ وشعری که شبیه هیچکس نیست منحصربفرد ست و تنها با شعر وآهنگ یک نفر دیگر از این سیاره کوک و هم آهنگ میشود.
تنها یک نفر...
#عادله_زمانی
@adelehz
حالا در میانه ی جوانی هنوز هم همان باور را دارم با این تفاوت که میدانم دنیای هرکس آهنگ و شعر خاص خودش را دارد.
آهنگ وشعری که شبیه هیچکس نیست منحصربفرد ست و تنها با شعر وآهنگ یک نفر دیگر از این سیاره کوک و هم آهنگ میشود.
تنها یک نفر...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤️ بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب😍 (بیاد اهنگ فرهاد)
❤️ وقتی بچه بودم مادرم یه عالمه گوجه فرنگی میگرفت و باهاش رب میپخت،بوی پخت رب منو دیووونه میکرد،هنوزم وقتی از کوچه ها رد میشم ،این بو رو استشمام میکنم و برمیگردم به دوران کودکی ،یادش بخیر
❤️ عطر غروبای زمستون که برف میومد از مدرسه میومدیم خونه بوی غذای گرم و چای رو بخاری و مشق نوشتن و کارتن دیدن
❤️ بوی دیوارکاهگلی باغ بچگی وقتی بارون می زد.
بوی کرم بچه هام که به بدنشون می زدم.
هنوز یه قوطیش را توی یخچال خالی خونه مون توی اصفهان نگه میدارم و وقتی می رسیم اصفهان و به خونه، اولین چیزی است که چشمام را می بندم و بو می کنم.
❤️ برمیگشتم به ۳۰ سال پیش جلوی خونه مادربزرگم و روی چمنهای سبز رنگ و شاداب دست میکشیدم، جورابام در میاوردم، چشمهام میبستم که بوی لطیفش همراه با شبنم بینشون تمام وجودم پرکنه😊
@adelehz
❤️ وقتی بچه بودم مادرم یه عالمه گوجه فرنگی میگرفت و باهاش رب میپخت،بوی پخت رب منو دیووونه میکرد،هنوزم وقتی از کوچه ها رد میشم ،این بو رو استشمام میکنم و برمیگردم به دوران کودکی ،یادش بخیر
❤️ عطر غروبای زمستون که برف میومد از مدرسه میومدیم خونه بوی غذای گرم و چای رو بخاری و مشق نوشتن و کارتن دیدن
❤️ بوی دیوارکاهگلی باغ بچگی وقتی بارون می زد.
بوی کرم بچه هام که به بدنشون می زدم.
هنوز یه قوطیش را توی یخچال خالی خونه مون توی اصفهان نگه میدارم و وقتی می رسیم اصفهان و به خونه، اولین چیزی است که چشمام را می بندم و بو می کنم.
❤️ برمیگشتم به ۳۰ سال پیش جلوی خونه مادربزرگم و روی چمنهای سبز رنگ و شاداب دست میکشیدم، جورابام در میاوردم، چشمهام میبستم که بوی لطیفش همراه با شبنم بینشون تمام وجودم پرکنه😊
@adelehz
به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمی دانستند. غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود
آنقدر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم.
و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم
نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.
«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...
یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»
بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم. تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟ با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند. به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم. چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند...
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به
بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم
در حق آنها ظلم کرده ایم
دیل کارنگی
#شما_فرستادین
@adelehz
آنقدر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم.
و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم
نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.
«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...
یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»
بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم. تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟ با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند. به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم. چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.
چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند...
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به
بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم
در حق آنها ظلم کرده ایم
دیل کارنگی
#شما_فرستادین
@adelehz
بعد از مردنمان از ما چه چیز باقی خواهدماند ..جز عشقی که ورزیدیم و یا نورزیدیم و بوسه هایی که گرفتیم یا نگرفتیم ...
ازما جز عشق چه چیز خواهد ماند!؟
#عادله_زمانی
@adelehz
ازما جز عشق چه چیز خواهد ماند!؟
#عادله_زمانی
@adelehz
صفایِ عصرتان را غم نگیرد
هــــــوایِ حالتــان ماتم نگیرد
الهی در کنار سـفره ی عشـــق
شــــماها را کسی از هم نگیرد
عصرتون بخیر
@adelehz
هــــــوایِ حالتــان ماتم نگیرد
الهی در کنار سـفره ی عشـــق
شــــماها را کسی از هم نگیرد
عصرتون بخیر
@adelehz
آنگاه که مَردی به زبان نمیآورد زنی را دوست دارد، همه چیز را از دست میدهد. حتی آن زن را...
و آنگاه که زنی به زبان میآورد مردی را دوست دارد، همه چیز را از دست میدهد. حتی آن مرد را...
در عشق، سکوت، جنایتِ مرد است و حرف زدن جنایتِ زن...
📽 Pride & Prejudice
@adelehz
و آنگاه که زنی به زبان میآورد مردی را دوست دارد، همه چیز را از دست میدهد. حتی آن مرد را...
در عشق، سکوت، جنایتِ مرد است و حرف زدن جنایتِ زن...
📽 Pride & Prejudice
@adelehz
❤️ عطر یاس کبود. که منو می بره به روزهای تکرار نشدنی و یاد یک عشق. صبح تولدم، در رو که باز کردم و برم سمت مدرسه دیدم یه بغل گل یاس پشت در خونه ست.حالا اون ، اون سر دنیاست و من یادش در دلم جاودانه ست.
❤️ عطر شکوفه بهار نارنج یا تابستون موقع غروب آفتاب که عطر گلای پیچ امین الدوله خونمونو پر میکنه. عاشق لحظه ایم که نسیم بوی جفتشونو میرسونه.
❤️عطر گلای یاس تو راه مدرسه تو اردی بهشت...
#رایحه_ی_رویا
@adelehz
❤️ عطر شکوفه بهار نارنج یا تابستون موقع غروب آفتاب که عطر گلای پیچ امین الدوله خونمونو پر میکنه. عاشق لحظه ایم که نسیم بوی جفتشونو میرسونه.
❤️عطر گلای یاس تو راه مدرسه تو اردی بهشت...
#رایحه_ی_رویا
@adelehz
همه ی ما یه روزی از مدرسه برای اخرین بار اومدیم بیرون و دیگه برنگشتیم
به همین سادگی و غربت انگیز...
@adelehz
به همین سادگی و غربت انگیز...
@adelehz
بعدترها
شاید سالها بعد به این روزها برخواهم گشت.نه که بشود عادی برگشت نه ..برگشتی میانه ی پیری
گمانم وقتی قرصهای فشارم را خورده ام و اندکی تب دارم درمیانه ی پتویی قدیمی خودم را پیچیده ام پلکهایم سنگین خواهد شد.همان میانه ی سنگینی پلکهایم همان مرحله ی شیرین آغاز خواب من برخواهم گشت .
به روزهایی برخواهم گشت که هزاران امید در دلم زنده بود .به خنده هایی که بوی عشق می دادند و مثلا به امیدهای واهی که داشتم و آن با کسی حتی قسمت میکردم .
برخواهم گشت و میان اشکهایی که ریختم دوری خواهم زد حرفهای عاشقانه ای را که شنیده بودم کنار حرفهای تلخی که به گوشم رسید خواهم گذاشت و خاک را از روی خاطرات عجیبی که از سرگذراندم خواهم تکاند....
درمیانه ی آن خواب آرام قلبم خواهد تپید به یاد سالیانی که گذشت و بیاد دختری که سالها قبل گمش کردم...
در این سیر میان خاطرات تلخ شیرین میان دیدن چهره ی کسی که دوست داشتمش و نداشتم من مثل یک پر خواهم بود میان غلطت سیاه شب معلق...
نمیدانم از آن خواب بیدارخواهم شد یا نه فقط میدانم در آن گذار حتی اگر آخرین خواب زندگیم باشد در آخرین لحظه من به تو فکر خواهم کرد..
بسیار دور
بسیار دیر ...
#عادله_زمانی
@adelehz
شاید سالها بعد به این روزها برخواهم گشت.نه که بشود عادی برگشت نه ..برگشتی میانه ی پیری
گمانم وقتی قرصهای فشارم را خورده ام و اندکی تب دارم درمیانه ی پتویی قدیمی خودم را پیچیده ام پلکهایم سنگین خواهد شد.همان میانه ی سنگینی پلکهایم همان مرحله ی شیرین آغاز خواب من برخواهم گشت .
به روزهایی برخواهم گشت که هزاران امید در دلم زنده بود .به خنده هایی که بوی عشق می دادند و مثلا به امیدهای واهی که داشتم و آن با کسی حتی قسمت میکردم .
برخواهم گشت و میان اشکهایی که ریختم دوری خواهم زد حرفهای عاشقانه ای را که شنیده بودم کنار حرفهای تلخی که به گوشم رسید خواهم گذاشت و خاک را از روی خاطرات عجیبی که از سرگذراندم خواهم تکاند....
درمیانه ی آن خواب آرام قلبم خواهد تپید به یاد سالیانی که گذشت و بیاد دختری که سالها قبل گمش کردم...
در این سیر میان خاطرات تلخ شیرین میان دیدن چهره ی کسی که دوست داشتمش و نداشتم من مثل یک پر خواهم بود میان غلطت سیاه شب معلق...
نمیدانم از آن خواب بیدارخواهم شد یا نه فقط میدانم در آن گذار حتی اگر آخرین خواب زندگیم باشد در آخرین لحظه من به تو فکر خواهم کرد..
بسیار دور
بسیار دیر ...
#عادله_زمانی
@adelehz
هشتگ رایحه ی رویا من و به فکر فرو برد خیلی ها دلشون برای عطر عزیزانی که از دست داده بودند تنگ شده بود .عزیزانی که عطرشون چیز خیلی خاصی شاید نبود اما بوی اطمینان و ارامش میداد.
داشتم فکر میکردم که شاید وقتی عزیزانمون و کنارمون داریم اینقدر متوجا عطرشون نیستیم نمیفهمیم چقدر بوی خاص خوبشون اروممون میکنه
شاید خیلی وقتها غافل میشیم از بودنشون ...از خوبی هاشون واینکه خیلی از خوبی هایی که بهمون میکنند نه وظیفه شون که لطف شون به ماست
این بار اگه خواستیم سر مادیات با پدر ومادرمون بحثی کنیم اگر صدامون و برای عزیزمون بالا بردیم اگر طاقت نیاوردیم حرف بزنه اگر دق دلی بیرون و اوردیم به خونه یک لحظه صبر کنیم و فکر کنیم که اگر همین ادم پیش روم فردا توی زندگیم نباشه چقدر برام گرون تموم میشه قطعا اون زمان رفتارمون خیلی متفاوت تر خواهد بود .
ممنونم که تو هشتگ ها شرکت میکنید
حال دلتون خوب باشه و دنیا به کامتون بچرخه
و خوشحال کننده ترین خبرها به دستتون برسه
آمین 😊
#عادله_زمانی
@adelehz
داشتم فکر میکردم که شاید وقتی عزیزانمون و کنارمون داریم اینقدر متوجا عطرشون نیستیم نمیفهمیم چقدر بوی خاص خوبشون اروممون میکنه
شاید خیلی وقتها غافل میشیم از بودنشون ...از خوبی هاشون واینکه خیلی از خوبی هایی که بهمون میکنند نه وظیفه شون که لطف شون به ماست
این بار اگه خواستیم سر مادیات با پدر ومادرمون بحثی کنیم اگر صدامون و برای عزیزمون بالا بردیم اگر طاقت نیاوردیم حرف بزنه اگر دق دلی بیرون و اوردیم به خونه یک لحظه صبر کنیم و فکر کنیم که اگر همین ادم پیش روم فردا توی زندگیم نباشه چقدر برام گرون تموم میشه قطعا اون زمان رفتارمون خیلی متفاوت تر خواهد بود .
ممنونم که تو هشتگ ها شرکت میکنید
حال دلتون خوب باشه و دنیا به کامتون بچرخه
و خوشحال کننده ترین خبرها به دستتون برسه
آمین 😊
#عادله_زمانی
@adelehz
✨یا ربی
اِرحَم مَن رأسُ مالِهِ الرّجاءُ و سِلاحُهُ البُکاءُ.
یا الله
رحم کُن به کسی که سرمایه اش امید به تو و اسلحه اش گریه است.
شب زیبا
خداوند مرحم دردهایتان...
@adelehz
اِرحَم مَن رأسُ مالِهِ الرّجاءُ و سِلاحُهُ البُکاءُ.
یا الله
رحم کُن به کسی که سرمایه اش امید به تو و اسلحه اش گریه است.
شب زیبا
خداوند مرحم دردهایتان...
@adelehz