"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما بریم اون کشورا
با این تلفظامون حرف بزنیم
فکر میکنند عقب مونده ای چیزی هستیم 😂
@adelehz
گاهی برای خوب شدنِ حالت ‏نباید سمت آدما بری،
‏گزینه های امن تر ‏و مطمئن تری هم مثل
‏بارون
‏هوا
‏موسیقی
‏قهوه
هست...

@adelehz
عید آمده با عشق ، به قربان تو باشم
بی خویش زخود واله و حیران تو باشم
گشته است شکوفا گل روی تو به خاطر
جـان و دل من باش کـه جانان تو باش

عیدتون مبارک مهربونای من❤️💋❤️💋
@adelehz
حرف زدن کار خیلی سختی نیست، راستش را بخواهی بدانی حرف زدن در مورد دیگران در غیابشان که گاهی هم جنبه انتقادی داشته باشد آسان تر ست.یعنی اینکه بنشینی چیزهای منفی زندگی بقیه را بشماری و یا کارهای بدشان را سبک سنگین کنی و بگویی فلان کار را کرد که اینطور شد اصولا سخت نیست .چون در جایگاه طرف نیستی و فقط راحت حرفش را میزنی و خوب حالا در غیابش پیش کسی حرفی هم بزنی که زیاد مشکلی نخواهد داشت ...و ضرری هم به او نخواهد زد.
اما،اینجا یک چیزی ست که من و تو نمی دانیم شاید هم هنوز کسی به ما نگفته ست و شاید هم شنیده ایم و خواستیم توجه نکنیم .
وقتی مدام دیگران را نقد میکنیم هیچ ضرری به انها نمی رسانیم چون تمام ضررش متوجه خودمان خواهد شد .
چگونه؟خیلی آسان...
انرژی های منفی و زشتی که از بدگویی انها به وجود می اید در نزدیکترین جای ممکن فرود خواهد آمد و آن نزدیک ترین جای ممکن روح و ذهن و هاله ی زندگی پیرامون خود ماست .
اینطور میشود که کارها گره دار میشود و مشکلات پی هم جاری ...
و خودت هم نمیدانی اینهمه حال بد از کجا می ایند درحالی که خودت و خودت باعثش هستی ..
نمیخواهم بگویم شبیه کوزت زندگی کن سراسر گذشت و سکوت و مهربانی باش چون میدانم ادمیزاد صفحه ای ست که سیاه و سفید را باهم دارد و گل بی خار خداست.
اما میگویم نه بخاطر دیگری فقط به خاطر خودت و راه زندگیت دست از بدگویی راجع به دیگران بکش
همین...
#عادله_زمانی
@adelehz
فردا دیر است...
امروزت را همین امروز، زندگی کن!
همین امروز لذتش را ببر،
و همین امروز برای آرزوهایت تلاش کن...
حسرت یعنی در گذشته جا مانده‌ای،
و نگرانی یعنی اسیرِ آینده‌ای شده‌ای که هنوز نرسیده و اتفاقاتی که هنوز نیفتاده!
آینده‌ای که شاید نرسد
و اتفاقاتی که شاید نیفتد!
بی‌خیالِ چیزهایی که نبودن‌ِشان کیفیتِ بودنت را کم می‌کند
آرامش و لبخند را در آغوش بگیر و امروز را همان جوری که دوست داری زندگی کن...

@adelehz
بستنی کیم توسط شرکایی با نامهای کریمی، یوسفی ، موسوی ساخته شد. آنها حروف اول فامیلی خود را انتخاب کرده و نام محصولشان را کیم گذاشتند.
#دانستنی
@adelehz
در نيويورك، در ضيافت شامى كه به منظور جمع‌آورى كمك مالى براى
مدرسه‌اى مربوط به بچه‌هاى داراى ناتوانى ذهنى بود، پدر يكى از بچه‌ها
نطقى كرد كه هرگز براى شنوندگان آن فراموش نمى‌شود.

او با گريه گفت: «كمال، در بچه من «شايا» كجاست؟
هر چيزى كه خداوند مى‌آفريند كامل است، اما بچه من نمى‌تواند چيزهايى
را بفهمد كه بقيه بچه‌ها مى‌توانند. بچه من نمى‌تواند چهره‌ها و چيزهايى را
كه ديده، مثل بقيه بچه‌ها به ياد بياورد. كمال خدا در مورد شايا كجاست؟»

افرادى كه در جمع بودند، با شنيدن اين جملات، شوكه و اندوهگين شدند...
پدر شايا ادامه داد: «به اعتقاد من، هنگامى كه خدا بچه‌اى شبيه شايا را به
دنيا مى‌آورد، كمال آن بچه را در روشى مى‌گذارد كه ديگران با او رفتار
مى‌كنند.» و سپس داستان زير را درباره شايا تعريف كرد:

«يك روز كه شايا و من در پارك قدم مى‌زديم، تعدادى بچه را ديديم كه
بيسبال بازى مى‌كردند. شايا پرسيد: بابا، به نظرت اونا منو بازى مى‌دن...؟
من مى‌دانستم كه پسرم بازى بلد نيست و احتمالا بچه‌ها او را توى تيمشان
نمى‌خواهند؛ اما فهميدم كه اگر پسرم براى بازى پذيرفته شود، حس يكى
بودن با آن بچه‌ها مى‌كند. پس به يكى از بچه‌ها نزديك شدم و پرسيدم كه آيا
شايامى‌تواند بازى كند؟! آن بچه به هم‌تيمى‌هايش نگاه كرد تا نظر آنها را
بخواهد، ولى جوابى نگرفت و خودش گفت: ما 6امتياز عقب هستيم و بازى
در رآند 9 است. فكر مى‌كنم اون بتونه در تيم ما باشه.

در نهايت تعجب، چوب بيسبال را به شايا دادند! همه مى‌دانستند كه اين
غيرممكن است؛ زيرا شايا حتى بلد نيست كه چطور چوب را بگيرد! اما
همين كه شايا براى زدن ضربه رفت، توپ‌گير چند قدمى نزديك شد تا توپ
را خيلى آرام بندازد كه شايا حداقل بتواند ضربه آرامى به آن بزند. اوّلين
توپى كه پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد!

يكى از هم‌تيمى‌هاى شايا نزديك شد و دوتايى چوب را گرفتند و روبه‌روى
پرتاب‌كن ايستادند. توپ‌گير دوباره چند قدمى جلو آمد و آرام توپ را
انداخت. شايا و هم‌تيميش، ضربه آرامى زدند و توپ نزديك توپ‌گير افتاد؛
توپ‌گير، توپ را برداشت و مى‌توانست به اوّلين نفر تيمش بدهد و شايا بايد
بيرون مى‌رفت و بازى تمام مى‌شد. اما به جاى اين كار، او توپ را جايى
دور از نفر اوّل تيمش انداخت و همه داد زدند: شايا، برو به خط اوّل، برو
به خط اوّل!!! تا به حال شايا به خط اوّل ندويده بود!

شايا هيجان‌زده و با شوق، خط عرضى را با شتاب دويد. وقتى كه شايا به
خط اوّل رسيد، بازيكنى كه آنجا بود مى‌توانست توپ را جايى پرتاب كند
كه امتياز بگيرد و شايا از زمين بيرون برود، ولى فهميد كه چرا توپ‌گير،
توپ را آنجا انداخته است. توپ را بلند، آن‌طرف خط سوم پرت كرد و همه
داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2!

شايا به سمت خط دوم دويد. در اين هنگام بقيه بچه‌ها در خط خانه
هيجان‌زده و مشتاق، حلقه زده بودند...همين كه شايا به خط دوم رسيد، همه
داد زدند: برو به 3!!! وقتى به 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و
فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...! شايا به خط خانه دويد و همه 18
بازيكن، شايا را مثل يك قهرمان روى دوش‌شان گرفتند

مانند اينكه او يك ضربه خيلى عالى زده و كل تيم برنده شده باشد...»
پدر شايا در حالى كه اشك در چشمانش بود، گفت: «آن 18 پسر به كمال
رسيدند.»

اين داستان را تعميم بدهيم به خودمان و همه كسانى كه با آنها زندگى
مى‌كنيم. هيچ‌كدام ما كامل نيستيم و جايى از وجودمان ناتوانى‌هايى داريم،
اطرافيان ما هم همين‌طورند.

بياييد با آرامش، از ناتوانى‌هاى اطرافيانمان بگذريم و همديگر را به خاطر
نقص‌هايمان خُرد نكنيم؛ بلكه با عشق، هم خودمان را به سمت بزرگى و
كمال ببريم و هم اطرافيانمان را.

«آسمان فرصت پرواز بلندیست
قصه اين است چه اندازه كبوتر باشى.»

تا هنگامى كه انسان كليه ی موجودات زنده را در دايره مهربانی و شفقت
خود وارد نكند، به آرامش حقيقى نخواهد رسید.
مردم را آزار نده، مهربان باش تا به کمال واقعی برسی❤️
#ناشناس

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معصومیت دست نخورده😍
@adelehz
او خودش را شمس تبریزی معرفی کرد.
درویشی سرگردان که برای یافتنِ خدا تمام عالم را زیر پا گذاشته بود.
از او پرسیدم :
آیا توانستی خدا را بیابی ؟
چهره اش گرفته شد و گفت :
البته ! او تمام مدت همراه من بود ...

الیف شافاک
ملت عشق
@adelehz
داشتم با خودم فکر میکردم اگر آلزایمر بگیرم چه خواهد شد؟
قصه ی به غایت دردناکی خواهد بود .تصورش هم البته که غم انگیز ست
میدانی به این فکر میکردم که اگر آلزایمر داشته باشم کم کم خیلی چیزها را از یاد خواهم برد .چیزهایی که مفهوم زندگیم بودند .
مثلا که یادم برود صبحها برای اعضای خانواده ام به روال همیشه آیت الکرسی بخوانم اصلا ایت الکرسی را فراموش کنم ...
یا اینکه کم کم یادم برود چطور میشود یک قوری چای خوب دم کشیده درست کرد یا مثلا اینکه اصلا بیاد نیاورم که چطور میتوانم پلو مرغهای خاص و پر ادویه ام را درست کنم.
یادم برود در جواب کسی که میپرسد چه خوانده ای چه جوابی بدهم .
و هیچکدام از خاطرات دانشگاه و دوستان به شدت قدیمی ام را بیاد نیاورم.
یادم نیاید کدام فصل را دوست دارم و اصلا کسی را بیاد نیاورم که بخواهم دلتنگش شوم ...
مادرم و خنده هایش را نشناسم و اگر پدرم ازمن بپرسد بابا چه بستنی میخوری نه مفهوم بابا را بفهمم و نه بستنی ...
بغض گلوی آدم را میگیرد وقتی به این فکر کند که ممکن ست روزی بیاید که حتی نام عزیزترین هایش را بیاد نیاورد چه برسد به خنده ها و گریه ها و عاشقانه هایی که با انها داشته ست .
اینکه به مادرت به پدرت همسرت و یا فرزندت نگاه کنی و جز غریبه ای نبینی قطعا آن قدر تلخ ست که حتی بیاد آوردنش بتواند راه گلو را ببندد.
میخواهم بدانی زندگی ما نه به موفقیتها و رسیدنها که به همین داشته های حتی گاهی محدودمان ست .
به این فکر کن که الزایمر میتواند چه چیزهایی را از تو بگیرد وقتی بشماری شان خواهی دید چقدر ثروتمندی و چقدر چیزهایی داری که از دست دادنشان مفهوم و معنایت را ضرب صفر خواهد کرد...
همین

#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مدتی شانس کار کردن با کودکان کم توان ذهنی از جمله کودکان سندروم داون را داشتم .
شاید راجع به عقب ماندگی ذهنی یا سندروم داون چیزی بدانید ولیکن هدفم توضیح علمی نیست و بحث علمی هم در حوصله ی نوشته من نمیگنجد.
این کودکان معمولا عمر خیلی بلندی ندارند و به خاطر نارسایی ها مختلف گاهی دچار بیمارهای جسمی چون بیماری های قلبی کلیوی و ...توامان با عقب ماندگی ذهنی شان هستند.
در محل کارم دخترک 6ساله ای بود به اسم سوگل ...سوگل فرزند دو معلم و مبتلا به سندروم داون بود .هر صبح که به کلینیک می رسید از دم در بلند فریاد می زد سلام خانوووم زمانی
و بعد بی توجه به ایستادن ، نشستن خنده یا اخمت جلو می آمد و بغلت میکرد ^_^
سوگل همیشه مرتب بود و بوی خوب عطر میداد.
در مدتی که با سوگل کار کردم میتوانم بگویم آرام ترین حس آرامش دنیا را حس کردم ...
با این فرشته ی کوچک فقط آرامش در اتاق حاکم بود .در دلم اسمش را بغل نرم خوشبو گذاشته بودم ...مثل یک کودک چندماهه نرم و غرق آرامش بود .
روزهایی بود که سردرگم و کلافه بودم بیرون از محل کارم درگیر موضوعاتی بودم که توان فرسا شده بود.
یک روز ناگهان وسط کار کردن با سوگل گفتم :سوگل بنظرت درست میشه؟ نپرسید چی؟ فقط گفت هووم آره درست میشه غصه نخور ...
وبعدها واقعا کارهایم درست شد خدا صدای سوگل را شنیده بود...
آن لحظه حس کردم چقدر سوگل برای خانه اش برای خانواده اش و برای این جامعه نعمت ست..
چقدر خداوند این دخترک نرم و خوشبو را دوست داشته ست ...
چقدر سوگلها در این دنیای پر از سیاهی سپیدند ...
راستش بعدها کارم را تغییر دادم پدر و مادر سوگل نتوانستند از کارشان به شهر ما منتقل شوند و سوگل با خانواده اش به شهر پدری اش برگشت ..
دیگر اطلاعی از او ندارم فقط میدانم خداوند فرشته هایش را اینطور تصویر میکند...
مهربان،خوشبو،مایه آرامش و دل نواز
مثل سوگل قصه ی ما ...
#عادله_زمانی
@adelehz

بشناس مرا
حكايتى غمگينم...

حسين منزوی
@adelehz