"زنی که‌گم کردم "
4.43K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
نمی‌دانم این «چیزی شدن» را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم؟ این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت: «جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها، تو را یادشان بیاید.».

📗«پاییز فصل آخر سال است»
✍️نسیم مرعشی

@adelehz
راستش را بخواهی رفیق جان
حرفها هرگز به پایان نمی رسد .یعنی گمان نکن که اگر امروز حرفی بتو زده شد دیگر تمام شده ، حرفها در سالهای دراز باقی میمانند و در ذهن و زندگیت تکرار میشوند انرژی شان با توست ...بخاطر همین ست که وقتی کسی حرف تلخی می زند حتی سالها بعد حس تلخش را زیر زبانت با دیدن دوباره آن شخص حس میکنی...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با کلت بری دزدی این کارو باهات بکنن😂
@adelehz
مثل روزهایی که منتظر بودیم دفتر املایمان در نوبت تصحیح بالا بیاید و بدست معلم مان بیفتد.
خدایا آرزوهایمان را کمی بالاتر بگذار تا زودتر زیر دستت قرار بگیرند ....
#عادله_زمانی
شب خوش
@adelehz
دست نگهدار
از کاشتن گل در حیاط کسانی که قرار نیست بهش آب بدن...
صبح تون بخیر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی شک چنین صحنه ای آرزوی همه ست ولی قبلش سلامتی و دل خوش برای لذت بردن ازش لازمه....
@adelehz
روزت را با نور شروع کن .
خورشید برای تو می تابد
فراموش نکنی که تو بخشی از این سیاره ای که حتما بودنت مهم بوده ست.که خلق شده ای...
#عادله_زمانی
@adelehz
🍀 باغچه ای را به فرزندی قبول کن

هفت ماه پیش در صندوق پستم لابه لای روزنامه ها و نامه ها یک آگهی دیدم‌. شهرداری می خواست حضانت تعدادی باغچه را به اهالی واگذار کند. یعنی مراقبت و‌‌ سرپرستی باغچه ای طی قرار دادی یکساله به افرادی خاص واگذار می شد و به شرط موفقیت، این قرار داد قابل تمدید بود.
به نظرم ماجرایی جالب و هیجان انگیز بود.
ایمیل فرستادم که من متقاضی ام و علاقه مند به روییدن و رویاندن.
مامور شهرداری برای بررسی صلاحیتم به خانه ام آمد تا مصاحبه ای با من انجام دهد و بفهمد که آیا درباره گیاهان شناخت کافی دارم و می توانم از عهده برآیم یا نه؟
من گفتم: بله از عهده بر می آیم چون نویسنده ام،کارم دانه کاشتن در قلب آدم هاست پس کسی که در قلبها دانه می کارد حتما می تواند در خاک هم دانه بکارد.
خانم یوکه خندید و‌گفت: من هم اتفاقاً پرستارم، این سرپرستی امور باغچه ها شغل دومم است و می دانم کسی که بتواند از آدم ها مراقبت کند از گیاهان هم می تواند.

و قراردادی در شش صفحه و بیست بند با من بسته شد.
و من بابت پذیرفتن این سرپرستی باید هزینه سالیانه هم پرداخت می کردم.

گفتم: خانم یوکه حالا که زمستان است! من چه چیز می توانم بکارم؟
گفت : اگر نویسنده ای باشی که حتی در قلبهای سرد دانه کاشته، خواهی دانست در زمستان هم چه می توان کاشت.
🌱
و از آن پس باغچه دفترم شد و من همانطور که واژه بر کاغذ می کاشتم، دانه بر خاک می نوشتم.
من چنان باغچه را می خواندم انگار که شعری را.
و روزی دانستم که من باغچه را هرس نمی کنم من دارم خاک را ویرایش می کنم و دانستم هر علفِ هرز واژه ای اضافی ست و اگر حذفش نکنم وزن باغچه بهم می خورد؛ موسیقی روییدن، لطمه می بیند.
‌‌ روزی دانستم هر دانه که سر از خاک در می آورد، داستانی ست و دیدم چقدر دلم می خواهد هر گیاه را تا آخرین خطش بخوانم.

کاشتن همان سلوک بود و من دانستم اگر کسی نتواند از دانه صبوری بیاموزد و از فصل تغییر را و از خاک رازداری را و از گیاه سماجت را، حوصله زندگی کردن را نخواهد داشت ....
و بدین ترتیب من از باغچه ای کوچک‌حوصله زندگی پیدا کردم...

✍️عرفان نظرآهاری
#شما_فرستادین
@adelehz
Gisoo Parishan
Aron Afshar
آرون افشار
گیسو پریشان
@adelehz
دلم برایت تنگ نشده
اما برای حس خوب و پروانه هایی که توی دلم پرواز میکردند وقتی عاشقت بودم تنگ شده ست.
چقدر پروانه در دلم مرد فقط خدا می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
بتاب
خورشید جهان نما
مهم نیست که جهانت تنها
خانه ی من باشد...
#عادله_زمانی
صبح به خیر
@adelehz

همه مرغان خلاص از بند خواهند
من از قيدت نمی‌خواهم رهايی...

#سعدی

@adelehz
🚨 ‏آقای۳۴ ساله به قصد خودکشی، شیر گاز آپارتمانش در یک مجتمع رو باز کرده و خوابیده، ۱ساعت بعد بیدار شده دیده زندست
یه سیگار روشن کرده خونه خودش و ۵طبقه دیگه منفجر شده .۱۴نفر از اهالی و۵تا خانم هم آسیب جدی دیدن،خودش هم ۱۰۰درصد سوخته .اما همچنان زندست!

یه شهر و به باد داد اخرشم زنده مونده 😅

@adelehz
بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من هميشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می‌کردم.
چهره‌ی خسته اما همیشه‌خندانش که توی قاب در ظاهر می‌شد، در جواب «آخ‌جون، کتلت» پاسخ «علیک‌کتلت!» را می‌شنیدم، پاسخی که تا مدت‌ها مفهوم آن را درک نمی‌کردم.

کتلت‌های چیده‌شده در دیس، گوجه‌فرنگی‌های خردشده‌ی توی بشقاب و نان تازه‌ی لواش، منتظر سیب‌زمینی‌های در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره‌ای که خوشمزه‌ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.

اصلأ کتلت، همه‌چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه‌ی درست کردنش بگیر تا بوی مست‌کننده‌اش و لذت خوردنش که فکر می‌کردی هیچ‌وقت کافی نیست، که فرقی نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ‌وقت سیر نمی‌شدی از خوردن آن...

کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به‌زحمت به ارتفاع اجاق گاز می‌رسید، کنار مادر می‌ایستادم و حرکت انگشت‌هایش را در برداشتن گلوله‌ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت‌های دست مخالف دنبال می‌کردم. از صدای «جلیز» موادی که توی تابه مى‌افتاد لذت می‌بردم، و هميشه‌ی خدا، از او می‌خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه‌تر از بقیه بود، چقدر همه‌ی کتلت‌های مادر دلچسب و خوشمزه بودند.

بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت‌های مادر، توشه‌ی راه تقریبا هميشگی‌ام را، در رستوران بین‌راهی قره‌چمن یا توی خوابگاه دانشجويی با دوستانم می‌بلعیدیم! با همان سیب‌زمینی‌های سرخ‌شده‌ی درشت و گوجه‌فرنگی‌های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.

بعد از ازدواج، سال‌ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمول‌های مختلف را امتحان می‌کردم تا کتلت‌هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی‌نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت‌های مادر را داشته باشد.

بی‌فايده بود، بی‌فایده است. سیب‌زمینی پخته یا خام یا هر دو، تخم‌مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته‌ی ذرت... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه‌ی کتلت‌های مادر را نمی‌دهد.

بعد از بیست سال، کتلت‌هایی که درست مى‌کنم را همه دوست دارند جز خودم.
این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدت‌هاست توانایی ساعت‌ها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت می‌کشم توی این سن و سال از او بخواهم برايم کتلت درست کند، اما... آرزو دارم تنها یک بار ديگر، بچگی‌هایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دستپخت مادر.

کتلت یک غذا نیست، یک شیوه‌ی زندگی است و هیچ کتلتی در دنيا هیچ‌وقت، مزه‌ی کتلت مادر را نمی‌دهد...


👤 سميرا قياسى

@adelehz
یک روز که شاید نه زود باشد و نه هم خیلی دیر با خودم خواهم گفت که چه روزهایی را گذراندی و زنده ماندی .آفرین...
گاهی به گذشته فکر میکنم و روزهایی که گمان میکردم از آنها زنده بیرون نمی آیم حتی فکر میکردم هرگز فراموششان نمیکنم ..اما فراموش شد نمیگویم کلا فراموش شد اما جایشان در قلبم حالا دیگر درد نمیکند .
روزی که روی کاناپه چرمی اتاقم از شدت گریه بخاطر موضوعی به خواب رفته بودم هرگز گمان نمیکردم روزی بهمان کاناپه نگاه کنم حتی بدون یک بغض ساده ...
به خودم میگویم سخت نگیر هیچکس از این زندگی زنده بیرون نرفته ست .
چند روزی ست تلاش میکنم ذهنم را از بند وابستگی به چیزی رها کنم واقعا نمیدانم چقدر موفق خواهم بود اما تمام امیدم این ست که بتوانم از این بند مسخره انتظار رها شوم
و شاید ان زمان بتوانم آغازی نو را رقم بزنم
وشاید آن زمان خدا در من صلاحیت شروعی نو را بیابد ...
بیایید بندهای کهنه وابستگی های بی نتیجه را رها کنیم...
#عادله_زمانی
@adelehz
یکی از آشناها بلیط رزرو کرده بوده که دیروز از فرانسه بیاد ایران دیدن خانوادش
چمدونش بسته و خانوادش چشم انتظار
دیشب تماس گرفتن گفتن منتظر نباشین سکته کرده و تمام ....دیگه هرگز نمیتونه بیاد..
چیه این دنیا !
چیه این زندگی !
دلمون به چه موندگاری خوشه که اینقد بد میکنیم به هم؟؟
@adelehz
دوست داشتن دل آدم را روشن میکند.
سیمین دانشور
@adelehz
ته تلخی شیرینی ست؟
anonymous poll

اره بعد شب سیاه سپیدی میاد – 71
👍👍👍👍👍👍👍 65%

نه به این زودیا آرزوها به دست نمی رسند... – 38
👍👍👍👍 35%

👥 109 people voted so far. Poll closed.