تو شعری عاشقانه بودی
و من کودکی بودم دبستانی ..
آمدی ..تورا خواندم و استاد شدم.
استاد اشعار عاشقانه ی ناتمام....
#عادله_زمانی
@adelehz
📷لباس سنتی افغانستان
و من کودکی بودم دبستانی ..
آمدی ..تورا خواندم و استاد شدم.
استاد اشعار عاشقانه ی ناتمام....
#عادله_زمانی
@adelehz
📷لباس سنتی افغانستان
امروز که خبر ازدواج یکی از بازیگران مطرح سینما عنوان شد حقیقتش در مورد خود ازدواج این شخص یکه نخوردم. یعنی این چند وقت اینقدر این جور اخبار راجع به خانواده ها میشنویم که دیگه متاسفانه بیحسی مزخرفی راجع بهش پیدا کردیم.اما یک چیز حقیقتا قلبمو بدرد آورد و آن هم این بود که دختر و همسرشون خیلی حق به جانب انکار کردند و بعد خود آقا گفتند نه این عده ای که تکذیب کردند حق داشتند چون بی خبر بودند!
یعنی میخوام بگم بعد سالها زندگی مشترک وقتی خبر زن دوم شوهرت و از اینستا بشنوی و خودت هم یک زن خیلی موثر و هنرمند باشی خیلی دردناکه...
حالا حال دختری که چنین چیزی و تجربه کنه و خجالتی که باید از واکنش زودهنگامش بکشه یه بحث جداست...
این موضوع و نمیشه زنونه مردونه کرد چون یه طرف قضیه هم یه خانم نشسته که حاضر شده زن مرد متاهلی بشه با 34سال اختلاف سنی
نمیشه گفت زنها قربانی اند!
خلاصه اینکه دلم نمیخواد به این باور برسم ولی کم کم دارم میرسم که دیگه نمیشه به هیچکس اعتماد کرد حتی نزدیک ترین ها....
#عادله_زمانی
@adelehz
یعنی میخوام بگم بعد سالها زندگی مشترک وقتی خبر زن دوم شوهرت و از اینستا بشنوی و خودت هم یک زن خیلی موثر و هنرمند باشی خیلی دردناکه...
حالا حال دختری که چنین چیزی و تجربه کنه و خجالتی که باید از واکنش زودهنگامش بکشه یه بحث جداست...
این موضوع و نمیشه زنونه مردونه کرد چون یه طرف قضیه هم یه خانم نشسته که حاضر شده زن مرد متاهلی بشه با 34سال اختلاف سنی
نمیشه گفت زنها قربانی اند!
خلاصه اینکه دلم نمیخواد به این باور برسم ولی کم کم دارم میرسم که دیگه نمیشه به هیچکس اعتماد کرد حتی نزدیک ترین ها....
#عادله_زمانی
@adelehz
نمیدانم این «چیزی شدن» را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم؟ این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی میکنند. بیدار میشوند و میخورند و میدوند و میخوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت: «جوری زندگی کن که بعد از تو آدمها، تو را یادشان بیاید.».
📗«پاییز فصل آخر سال است»
✍️نسیم مرعشی
@adelehz
📗«پاییز فصل آخر سال است»
✍️نسیم مرعشی
@adelehz
راستش را بخواهی رفیق جان
حرفها هرگز به پایان نمی رسد .یعنی گمان نکن که اگر امروز حرفی بتو زده شد دیگر تمام شده ، حرفها در سالهای دراز باقی میمانند و در ذهن و زندگیت تکرار میشوند انرژی شان با توست ...بخاطر همین ست که وقتی کسی حرف تلخی می زند حتی سالها بعد حس تلخش را زیر زبانت با دیدن دوباره آن شخص حس میکنی...
#عادله_زمانی
@adelehz
حرفها هرگز به پایان نمی رسد .یعنی گمان نکن که اگر امروز حرفی بتو زده شد دیگر تمام شده ، حرفها در سالهای دراز باقی میمانند و در ذهن و زندگیت تکرار میشوند انرژی شان با توست ...بخاطر همین ست که وقتی کسی حرف تلخی می زند حتی سالها بعد حس تلخش را زیر زبانت با دیدن دوباره آن شخص حس میکنی...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قیمت سکه یادش اومد :)
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با کلت بری دزدی این کارو باهات بکنن😂
@adelehz
@adelehz
مثل روزهایی که منتظر بودیم دفتر املایمان در نوبت تصحیح بالا بیاید و بدست معلم مان بیفتد.
خدایا آرزوهایمان را کمی بالاتر بگذار تا زودتر زیر دستت قرار بگیرند ....
#عادله_زمانی
شب خوش
@adelehz
خدایا آرزوهایمان را کمی بالاتر بگذار تا زودتر زیر دستت قرار بگیرند ....
#عادله_زمانی
شب خوش
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی شک چنین صحنه ای آرزوی همه ست ولی قبلش سلامتی و دل خوش برای لذت بردن ازش لازمه....
@adelehz
@adelehz
روزت را با نور شروع کن .
خورشید برای تو می تابد
فراموش نکنی که تو بخشی از این سیاره ای که حتما بودنت مهم بوده ست.که خلق شده ای...
#عادله_زمانی
@adelehz
خورشید برای تو می تابد
فراموش نکنی که تو بخشی از این سیاره ای که حتما بودنت مهم بوده ست.که خلق شده ای...
#عادله_زمانی
@adelehz
🍀 باغچه ای را به فرزندی قبول کن
هفت ماه پیش در صندوق پستم لابه لای روزنامه ها و نامه ها یک آگهی دیدم. شهرداری می خواست حضانت تعدادی باغچه را به اهالی واگذار کند. یعنی مراقبت و سرپرستی باغچه ای طی قرار دادی یکساله به افرادی خاص واگذار می شد و به شرط موفقیت، این قرار داد قابل تمدید بود.
به نظرم ماجرایی جالب و هیجان انگیز بود.
ایمیل فرستادم که من متقاضی ام و علاقه مند به روییدن و رویاندن.
مامور شهرداری برای بررسی صلاحیتم به خانه ام آمد تا مصاحبه ای با من انجام دهد و بفهمد که آیا درباره گیاهان شناخت کافی دارم و می توانم از عهده برآیم یا نه؟
من گفتم: بله از عهده بر می آیم چون نویسنده ام،کارم دانه کاشتن در قلب آدم هاست پس کسی که در قلبها دانه می کارد حتما می تواند در خاک هم دانه بکارد.
خانم یوکه خندید وگفت: من هم اتفاقاً پرستارم، این سرپرستی امور باغچه ها شغل دومم است و می دانم کسی که بتواند از آدم ها مراقبت کند از گیاهان هم می تواند.
و قراردادی در شش صفحه و بیست بند با من بسته شد.
و من بابت پذیرفتن این سرپرستی باید هزینه سالیانه هم پرداخت می کردم.
گفتم: خانم یوکه حالا که زمستان است! من چه چیز می توانم بکارم؟
گفت : اگر نویسنده ای باشی که حتی در قلبهای سرد دانه کاشته، خواهی دانست در زمستان هم چه می توان کاشت.
🌱
و از آن پس باغچه دفترم شد و من همانطور که واژه بر کاغذ می کاشتم، دانه بر خاک می نوشتم.
من چنان باغچه را می خواندم انگار که شعری را.
و روزی دانستم که من باغچه را هرس نمی کنم من دارم خاک را ویرایش می کنم و دانستم هر علفِ هرز واژه ای اضافی ست و اگر حذفش نکنم وزن باغچه بهم می خورد؛ موسیقی روییدن، لطمه می بیند.
روزی دانستم هر دانه که سر از خاک در می آورد، داستانی ست و دیدم چقدر دلم می خواهد هر گیاه را تا آخرین خطش بخوانم.
کاشتن همان سلوک بود و من دانستم اگر کسی نتواند از دانه صبوری بیاموزد و از فصل تغییر را و از خاک رازداری را و از گیاه سماجت را، حوصله زندگی کردن را نخواهد داشت ....
و بدین ترتیب من از باغچه ای کوچکحوصله زندگی پیدا کردم...
✍️عرفان نظرآهاری
#شما_فرستادین
@adelehz
هفت ماه پیش در صندوق پستم لابه لای روزنامه ها و نامه ها یک آگهی دیدم. شهرداری می خواست حضانت تعدادی باغچه را به اهالی واگذار کند. یعنی مراقبت و سرپرستی باغچه ای طی قرار دادی یکساله به افرادی خاص واگذار می شد و به شرط موفقیت، این قرار داد قابل تمدید بود.
به نظرم ماجرایی جالب و هیجان انگیز بود.
ایمیل فرستادم که من متقاضی ام و علاقه مند به روییدن و رویاندن.
مامور شهرداری برای بررسی صلاحیتم به خانه ام آمد تا مصاحبه ای با من انجام دهد و بفهمد که آیا درباره گیاهان شناخت کافی دارم و می توانم از عهده برآیم یا نه؟
من گفتم: بله از عهده بر می آیم چون نویسنده ام،کارم دانه کاشتن در قلب آدم هاست پس کسی که در قلبها دانه می کارد حتما می تواند در خاک هم دانه بکارد.
خانم یوکه خندید وگفت: من هم اتفاقاً پرستارم، این سرپرستی امور باغچه ها شغل دومم است و می دانم کسی که بتواند از آدم ها مراقبت کند از گیاهان هم می تواند.
و قراردادی در شش صفحه و بیست بند با من بسته شد.
و من بابت پذیرفتن این سرپرستی باید هزینه سالیانه هم پرداخت می کردم.
گفتم: خانم یوکه حالا که زمستان است! من چه چیز می توانم بکارم؟
گفت : اگر نویسنده ای باشی که حتی در قلبهای سرد دانه کاشته، خواهی دانست در زمستان هم چه می توان کاشت.
🌱
و از آن پس باغچه دفترم شد و من همانطور که واژه بر کاغذ می کاشتم، دانه بر خاک می نوشتم.
من چنان باغچه را می خواندم انگار که شعری را.
و روزی دانستم که من باغچه را هرس نمی کنم من دارم خاک را ویرایش می کنم و دانستم هر علفِ هرز واژه ای اضافی ست و اگر حذفش نکنم وزن باغچه بهم می خورد؛ موسیقی روییدن، لطمه می بیند.
روزی دانستم هر دانه که سر از خاک در می آورد، داستانی ست و دیدم چقدر دلم می خواهد هر گیاه را تا آخرین خطش بخوانم.
کاشتن همان سلوک بود و من دانستم اگر کسی نتواند از دانه صبوری بیاموزد و از فصل تغییر را و از خاک رازداری را و از گیاه سماجت را، حوصله زندگی کردن را نخواهد داشت ....
و بدین ترتیب من از باغچه ای کوچکحوصله زندگی پیدا کردم...
✍️عرفان نظرآهاری
#شما_فرستادین
@adelehz
دلم برایت تنگ نشده
اما برای حس خوب و پروانه هایی که توی دلم پرواز میکردند وقتی عاشقت بودم تنگ شده ست.
چقدر پروانه در دلم مرد فقط خدا می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
اما برای حس خوب و پروانه هایی که توی دلم پرواز میکردند وقتی عاشقت بودم تنگ شده ست.
چقدر پروانه در دلم مرد فقط خدا می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
🚨 آقای۳۴ ساله به قصد خودکشی، شیر گاز آپارتمانش در یک مجتمع رو باز کرده و خوابیده، ۱ساعت بعد بیدار شده دیده زندست
یه سیگار روشن کرده خونه خودش و ۵طبقه دیگه منفجر شده .۱۴نفر از اهالی و۵تا خانم هم آسیب جدی دیدن،خودش هم ۱۰۰درصد سوخته .اما همچنان زندست!
یه شهر و به باد داد اخرشم زنده مونده 😅
@adelehz
یه سیگار روشن کرده خونه خودش و ۵طبقه دیگه منفجر شده .۱۴نفر از اهالی و۵تا خانم هم آسیب جدی دیدن،خودش هم ۱۰۰درصد سوخته .اما همچنان زندست!
یه شهر و به باد داد اخرشم زنده مونده 😅
@adelehz
بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من هميشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش میکردم.
چهرهی خسته اما همیشهخندانش که توی قاب در ظاهر میشد، در جواب «آخجون، کتلت» پاسخ «علیککتلت!» را میشنیدم، پاسخی که تا مدتها مفهوم آن را درک نمیکردم.
کتلتهای چیدهشده در دیس، گوجهفرنگیهای خردشدهی توی بشقاب و نان تازهی لواش، منتظر سیبزمینیهای در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفرهای که خوشمزهترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.
اصلأ کتلت، همهچیزش سرشار از خاطره است: از نحوهی درست کردنش بگیر تا بوی مستکنندهاش و لذت خوردنش که فکر میکردی هیچوقت کافی نیست، که فرقی نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچوقت سیر نمیشدی از خوردن آن...
کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم بهزحمت به ارتفاع اجاق گاز میرسید، کنار مادر میایستادم و حرکت انگشتهایش را در برداشتن گلولهای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشتهای دست مخالف دنبال میکردم. از صدای «جلیز» موادی که توی تابه مىافتاد لذت میبردم، و هميشهی خدا، از او میخواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزهتر از بقیه بود، چقدر همهی کتلتهای مادر دلچسب و خوشمزه بودند.
بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلتهای مادر، توشهی راه تقریبا هميشگیام را، در رستوران بینراهی قرهچمن یا توی خوابگاه دانشجويی با دوستانم میبلعیدیم! با همان سیبزمینیهای سرخشدهی درشت و گوجهفرنگیهای همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.
بعد از ازدواج، سالها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمولهای مختلف را امتحان میکردم تا کتلتهایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بینمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلتهای مادر را داشته باشد.
بیفايده بود، بیفایده است. سیبزمینی پخته یا خام یا هر دو، تخممرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاستهی ذرت... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزهی کتلتهای مادر را نمیدهد.
بعد از بیست سال، کتلتهایی که درست مىکنم را همه دوست دارند جز خودم.
این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدتهاست توانایی ساعتها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت میکشم توی این سن و سال از او بخواهم برايم کتلت درست کند، اما... آرزو دارم تنها یک بار ديگر، بچگیهایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دستپخت مادر.
کتلت یک غذا نیست، یک شیوهی زندگی است و هیچ کتلتی در دنيا هیچوقت، مزهی کتلت مادر را نمیدهد...
👤 سميرا قياسى
@adelehz
چهرهی خسته اما همیشهخندانش که توی قاب در ظاهر میشد، در جواب «آخجون، کتلت» پاسخ «علیککتلت!» را میشنیدم، پاسخی که تا مدتها مفهوم آن را درک نمیکردم.
کتلتهای چیدهشده در دیس، گوجهفرنگیهای خردشدهی توی بشقاب و نان تازهی لواش، منتظر سیبزمینیهای در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفرهای که خوشمزهترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.
اصلأ کتلت، همهچیزش سرشار از خاطره است: از نحوهی درست کردنش بگیر تا بوی مستکنندهاش و لذت خوردنش که فکر میکردی هیچوقت کافی نیست، که فرقی نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچوقت سیر نمیشدی از خوردن آن...
کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم بهزحمت به ارتفاع اجاق گاز میرسید، کنار مادر میایستادم و حرکت انگشتهایش را در برداشتن گلولهای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشتهای دست مخالف دنبال میکردم. از صدای «جلیز» موادی که توی تابه مىافتاد لذت میبردم، و هميشهی خدا، از او میخواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزهتر از بقیه بود، چقدر همهی کتلتهای مادر دلچسب و خوشمزه بودند.
بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلتهای مادر، توشهی راه تقریبا هميشگیام را، در رستوران بینراهی قرهچمن یا توی خوابگاه دانشجويی با دوستانم میبلعیدیم! با همان سیبزمینیهای سرخشدهی درشت و گوجهفرنگیهای همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.
بعد از ازدواج، سالها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمولهای مختلف را امتحان میکردم تا کتلتهایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بینمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلتهای مادر را داشته باشد.
بیفايده بود، بیفایده است. سیبزمینی پخته یا خام یا هر دو، تخممرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاستهی ذرت... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزهی کتلتهای مادر را نمیدهد.
بعد از بیست سال، کتلتهایی که درست مىکنم را همه دوست دارند جز خودم.
این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدتهاست توانایی ساعتها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت میکشم توی این سن و سال از او بخواهم برايم کتلت درست کند، اما... آرزو دارم تنها یک بار ديگر، بچگیهایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دستپخت مادر.
کتلت یک غذا نیست، یک شیوهی زندگی است و هیچ کتلتی در دنيا هیچوقت، مزهی کتلت مادر را نمیدهد...
👤 سميرا قياسى
@adelehz